گوگان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
[ ۱] گوگان یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی است که در بخش گوگان شهرستان آذرشهر واقع شده است. جمعیت این شهر بر پایهٔ سرشماری سال ۱۳۹۵ خورشیدی بالغ بر ۱۱، ۷۴۲ نفر بوده است که از این لحاظ نوزدهمین شهر پرجمعیت استان آذربایجان شرقی و سومین شهر پرجمعیت شهرستان - بعد از مرکز شهرستان - محسوب می گردد. [ ۲]
در زمان حکومت پهلوی نام شهر به «گاوگان» تغییر یافت، که چندین سال بعد از انقلاب اسلامی به نام قدیمی خود یعنی «گوگان» تغییر نام داده شد. شهر گوگان در ۴ کیلومتری غرب آذرشهر، ۴۵ کیلومتری جنوب غرب تبریز و ۶۹۴ کیلومتری شمال غرب تهران واقع شده است. این شهر در ساحل شرقی دریاچهٔ ارومیه واقع شده است و ارتفاع آن از سطح دریا ۱۳۴۰ متر می باشد. این شهر در مسیر جاده ابریشم واقع شده و در قدیم کارونسراهای زیادی در آن وجود داشته است.
از محصولات تولیدی گوگان می توان به گردو اشاره کرد که به نقاط مختلف کشور صادر می شود. پیش شماره تلفنی این شهر ۰۴۱۳ می باشد. شهر گوگان در سال ۱۳۳۶ خورشیدی با ارتقای درجه از روستا به شهر، صاحب شهرداری دولتی شده است و هم اکنون یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی محسوب می گردد. همچنین شیرینی سنتی گوگان به نام باقلوا نیز شهرت بسیار زیادی دارد و از آن به عنوان سوغات گوگان یاد می شود. این شیرینی به شکل لوزی و از بادام یا گردو تهیه می شود که طرفداران بسیار زیادی در سطح استان و کشور دارد. اهالی شهرستان معمولاً این شیرینی را در ایام عید نوروز و در سفره های هفت سین قرار می دهند. مسجد جامع گوگان از آثار مربوط به دوره قاجار است. این اثر در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ با شمارهٔ ثبت ۲۵۱۸۴ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این شهر دارای چشمه آب گرم که در کوه قزل داغ گوگان واقع است می باشد که خاصیت درمانی دارد.
اسم این شهر در لهجه ( گویش ) بومی و محلی گو گن نامیده چمی شود. این اسم ترکیبی از دو کلمه گو + گن می باشد، کلمه گو در زبان ترکی آذربایجانی به معنی رنگ سبز و کلمه گن نیز در زبان ترکی آذربایجانی به معنی وسیع، گشاد، فراخ، گسترده، بسیط می باشد؛ که معنی تحت لفظی نام محلی شهر گو گن ( گوگان، گاوگان ) را می توان سرزمین وسیع و سرسبز نامید. همچنین بنابر روایت آقای احمد جانثاری از اساتید بنام تاریخ و جغرافیای منطقه، اسم این شهر قبلاً گیوکان یا محل تجمع پهلوانان بوده که درمحل شاه میدانی، یا ایل میدانی! فعلی گرد هم آمده و باهم مسابقه میدادند. اگر کسی به این شهر سفرکرده باشد شاهد باغ های سرسبز و بسیار پرنشاط از در ختان گردو، بادام، گیلاس و … خواهد بود. رودخانه گنبر چایی از مرکز این شهر می گذرد.





این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلفدر زمان حکومت پهلوی نام شهر به «گاوگان» تغییر یافت، که چندین سال بعد از انقلاب اسلامی به نام قدیمی خود یعنی «گوگان» تغییر نام داده شد. شهر گوگان در ۴ کیلومتری غرب آذرشهر، ۴۵ کیلومتری جنوب غرب تبریز و ۶۹۴ کیلومتری شمال غرب تهران واقع شده است. این شهر در ساحل شرقی دریاچهٔ ارومیه واقع شده است و ارتفاع آن از سطح دریا ۱۳۴۰ متر می باشد. این شهر در مسیر جاده ابریشم واقع شده و در قدیم کارونسراهای زیادی در آن وجود داشته است.
از محصولات تولیدی گوگان می توان به گردو اشاره کرد که به نقاط مختلف کشور صادر می شود. پیش شماره تلفنی این شهر ۰۴۱۳ می باشد. شهر گوگان در سال ۱۳۳۶ خورشیدی با ارتقای درجه از روستا به شهر، صاحب شهرداری دولتی شده است و هم اکنون یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی محسوب می گردد. همچنین شیرینی سنتی گوگان به نام باقلوا نیز شهرت بسیار زیادی دارد و از آن به عنوان سوغات گوگان یاد می شود. این شیرینی به شکل لوزی و از بادام یا گردو تهیه می شود که طرفداران بسیار زیادی در سطح استان و کشور دارد. اهالی شهرستان معمولاً این شیرینی را در ایام عید نوروز و در سفره های هفت سین قرار می دهند. مسجد جامع گوگان از آثار مربوط به دوره قاجار است. این اثر در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ با شمارهٔ ثبت ۲۵۱۸۴ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این شهر دارای چشمه آب گرم که در کوه قزل داغ گوگان واقع است می باشد که خاصیت درمانی دارد.
اسم این شهر در لهجه ( گویش ) بومی و محلی گو گن نامیده چمی شود. این اسم ترکیبی از دو کلمه گو + گن می باشد، کلمه گو در زبان ترکی آذربایجانی به معنی رنگ سبز و کلمه گن نیز در زبان ترکی آذربایجانی به معنی وسیع، گشاد، فراخ، گسترده، بسیط می باشد؛ که معنی تحت لفظی نام محلی شهر گو گن ( گوگان، گاوگان ) را می توان سرزمین وسیع و سرسبز نامید. همچنین بنابر روایت آقای احمد جانثاری از اساتید بنام تاریخ و جغرافیای منطقه، اسم این شهر قبلاً گیوکان یا محل تجمع پهلوانان بوده که درمحل شاه میدانی، یا ایل میدانی! فعلی گرد هم آمده و باهم مسابقه میدادند. اگر کسی به این شهر سفرکرده باشد شاهد باغ های سرسبز و بسیار پرنشاط از در ختان گردو، بادام، گیلاس و … خواهد بود. رودخانه گنبر چایی از مرکز این شهر می گذرد.






wiki: گوگان
دانشنامه آزاد فارسی
پیشنهاد کاربران
اگر این نکته را بپذیریم که واژه مَزگیت پیش از تاخت و تاز اعراب در ایران به کار گرفته می شده و همان مسجد می باشد و اگر بپذیریم که در نام پرنده گووَرچین که همان کبوتر است، ورچین از کردبون وَرچیدَن ( وَرچین
... [مشاهده متن کامل]
... [مشاهده متن کامل]
- ) و یک واژه پارسی پهلوی است ( که بی گومان هستند ) ، می توان گفت که گو دارای چیم کبود و همینگونه معنی سبزه به رنگ سبز آبی را می دهد، می توان گفت که گُو افزون بر این دو معنا، می تواند همان کوتاه شده واژه گاو نیز باشد و گوگان می تواند به چیم تکثیر کننده گاو هم باشد.
گَن چای خیالی شما مرهم اکنون به گنجه دگرگونی یافته است؟!!! گنجه از زمان حمله اعراب به ایران و حتی پیشتر از آن با همین نام بوده است . نامهای شهرها و روستاهای آذربایجان بیشتر به زبان پارسی پهلوی هستند و گوگان نیز از این میان بیرون نیست:
... [مشاهده متن کامل]
تاوریز، تابریز، تبریز: چون پیرامون شهر با کوهستان در بر گرفته شده است و رفت و آمد به آن بویژه در گذشته بسیار دشوار و توانفرسا بوده است. راه شیبلی را تازه با خودرو به دشواری می رفتند، چه برسد در گذشته های بسیار دور!
ارداویل، ارتاویل، ارتویل، اردویل، اردبیل: ارد و اردا در زبان پارسی پهلوی به چیم راستی و حقیقت هستند، و ویل همان شهر است، شهر راستی و حقیقت.
هرومیا، ارومیا، ارومیه: هروم یا اروم به چیم روم شرقی است و ارومیه بر سر راه ایران به روم شرقی جای داشته است و از این رو به این نام خوانده شده است.
مییانا یا مییاناگ یا مییانَگ یا میانَگ یا میانه: ناگفته روشن است که نامی پارسی پهلوی است به چیم نیمه کننده یا نیمه راه.
خوی: خوی یعتی گرم و نمناک و نامی پارسی پهلوی است که به آبهوای شرجی این شهر نشانه رفته است.
دهخوارقان: دهخوارقان نام امروزی پس از جایگزین شدن الفبای کنونی به جای الفبای پارسی پهلوی به دنباا چیرگی اعراب و مغولان تورک تبار چنگیزی و تیموری است که سده ها بر ایران بویژه در آذربایجان خوش آبهوا ماندند. دهخوارگان به چیم ده آب آشامیدنی است. دَه همان ۱۰ و خوارَگ به چیم آشامیدنی است که به شمار رودهای این شهر در گذشته نشانه رفته است.
توفارَگان: توف همان لایه است و آرَگ یعنی آورنده از بن آوردن ( آر - ) که به آبهای این شهر می پردازد که لابه های رسوبی بر جای می گذارند.
چاراویماق: چار همان چهار است و اویماگ همان آبی است که از خاک و زمین بیرون می زند.
هریس: هر همان دارایی است و پسوند - یس به معنای انبوهی است، انبوهی دارایی و ثروت. مردم این شهر افزون بر کشاورزی و دامپروری در صنعت فرش نیز کامیابی داشتند که هم اکنون هم صنعت ارزشمندی است. این نام پارتی پهلوی است.
بِنیس: یک نام پارتی پهلوی است که در آن بِن همان بون یا بُن است که به پسوند - یس پیوسته: انبوهی از بُنها که به کوهپایه های پیرامون این روستا نشانه رفته است.
هوراند: هور همان خور و خورشید است و اند همان کوتاه شده اندر. جایی کهبر دامنه ایاز کوه و رو به خورشید است.
مَرَند: مَر به معنی آدم جانی و اَند همان اندر و نهفته است، جابی که آدمی جانی در آن زیر خاک مانده است.
ماراغا یا مراغه یا ماراگاگ یا ماراگگ: ماراگیدن ( ماراگ - ) و مراگیدن ( مراگ - ) به معنای به راه نگریستن و زیر نظر داشتن هستند و به جایگاه این شهر نشانه می روند که دژهای پیرامون آن برای پاییدن رفت و آمد در راهها به کار گرفته می شدند.
موقان: نگارش نادرست واژه پارسی پهلوی مُغان یا مُوغان است که همان آموزگاران آیین زرتشتی می باشند.
بوزینان یا بُوزینان: این واژه پارسی پهلوی به معنای نجات دهنده است و از بن بُوزینیدن ( بُوزین - ) به دست آمده است. این نام و کردبون ( مصدر ) بر پایه بُز یا بُوز می باشند که نماد نجات دادن است و با واژه بوزینَگ ( بوزینه ) نیز همریشه هستند چه بوزینه هم برای نجات مردمی در جایی که آب کمیاب است، سودمند می باشد و می تواند با چالاکی آب را بیابد. نامهایی از این دست درایران یافته می شوند، مانند : اوشتورینان یا اُشترینان در نزدیکی بروجرد، و ماهینان.
نمین و یا نَمیر: نمین یعنی نم کردنی و نمیر یعنی نم کننده، که هر دو واره پارسی پهلوی به نم و رطوبت بالا در این شهر نشانه رفته اند.
سراب: سراب یعنی سرِ آب.
سرو: یهنی سَر او و او همان آب در گویش مادی زبان پهلوی است و روی هم رفته به معنی سرِ آب می باشد. نام شهر سراوان در استان سیستان و بلوچستان نیز بیشال ( جمع ) همین نام است.
خی او یا خیاو: خ یا خی به معنی خوب، خوش؛ و او همان آب است: خوش آب، دارای آب گوارا. خ را که برابر هو می باشد در نام پادشاهان ساسانی هم می بینیم که خود را هوسرَو یا خسرَو می نامیدند که به معنی نیکنام و خوش آوازه است ( با پُرآوازه یا مشهور یکسان نیست ) . در گویش آذری به خیابان خیاوان گفته می شود که بیشال ( جمع ) خی او یا خیاو است.
ممغان: مَه: بزرگ و مَغ: سوراخ و کاریز و قنات و ان نشان بیشال بودن است که برای نامیدن جاها هم کاربری دارد: جای کاریزها و سوراخ های بزرگ. این نام پیوندی با پستان ( ممه ) و قان ( خون ) ندارد که برخی خیال پردازی می کنند و از بریدن پستان زنان می نویسند که افزون بر بیسوادی و ناآگاهی و تنبلی، روان پریشی باورمندان به این ریشه های نام ها را نیز نشان می دهد.
آذربایجان: آذر را می شناسیم که همان آتش است و آنچنان ارزیگومَند ( مهم ) که نام یکی از دوازده ماه ایرانی نیز بوده و هست. آذر پس از یورش بیگانگان و چیرگی آنان بر ایران با این حروف الفبا بدین گونه نوشته می شود وگرنه با الفبای پهلوی به صورت آدور یا آتور و یا آتَر و آدَر نوشته می شود و بایج معرب پایَگ یا پادَگ و یا پاتگ می باشد که به معنی پایه و جایگاه است آدورپایگان به معنی آتشگاهان است، پایه های آتش که نشان از فراوانی آتشکده ها و آتشگاهان زرتشتیان دارد. نام آدور به تنهایی نام شهری در جمهوری آذربایجان نیز هست.
افزون بر اینها، ریخت شناسی مردم آذربایجان، نامهای اندام های بدن، فرهنگ و تاریخ و نشانگان باستانی و تاریخی، آرمان های بزرگمردان و بزرگ زنان آذربایجان، نام رودها و کوهستان ها، و نام خوراکیهای بومی نیز نشانگر پارسی پهلوی بودن زبان مردم این سرزمین هستند که با گویش آذری از گویش های مادی این زبان هَمبید ( مشترک ) آریاییان سخن می گفتند.
برای نمونه اَل یا همان دست نماد گرفتن و به دست آوردن است و در نام شهر اَلیگودَرز در جنوب غربی ایران نیز دیده می شود که به معنی دستِ گودرز است و در اَلَگ یا اَلَک که همان سرند و غربال برای گرفتن یا به دست آوردن چیز یا چیزها است و در واژه اَلیت با معنی دست یافته و برگزیده هم هست که به زبان انگلیسی راه یافته است و نام بخشی از جنگلهای هیرکانی هم هست که شوربختانه به تازگی سوخت. بارماگ یا پارماگ با بَرمَک و پَرمَک و پارمیدا همریشه است و به معنی چندکاره است از بون پارمیدن و بارمیدن و پرمیدن و برمیدن ( پارم - ، بارم - ، برم - و پَرم - ) : چند کار را انجام دادن و مدیریت کردن، و و و .
... [مشاهده متن کامل]
تاوریز، تابریز، تبریز: چون پیرامون شهر با کوهستان در بر گرفته شده است و رفت و آمد به آن بویژه در گذشته بسیار دشوار و توانفرسا بوده است. راه شیبلی را تازه با خودرو به دشواری می رفتند، چه برسد در گذشته های بسیار دور!
ارداویل، ارتاویل، ارتویل، اردویل، اردبیل: ارد و اردا در زبان پارسی پهلوی به چیم راستی و حقیقت هستند، و ویل همان شهر است، شهر راستی و حقیقت.
هرومیا، ارومیا، ارومیه: هروم یا اروم به چیم روم شرقی است و ارومیه بر سر راه ایران به روم شرقی جای داشته است و از این رو به این نام خوانده شده است.
مییانا یا مییاناگ یا مییانَگ یا میانَگ یا میانه: ناگفته روشن است که نامی پارسی پهلوی است به چیم نیمه کننده یا نیمه راه.
خوی: خوی یعتی گرم و نمناک و نامی پارسی پهلوی است که به آبهوای شرجی این شهر نشانه رفته است.
دهخوارقان: دهخوارقان نام امروزی پس از جایگزین شدن الفبای کنونی به جای الفبای پارسی پهلوی به دنباا چیرگی اعراب و مغولان تورک تبار چنگیزی و تیموری است که سده ها بر ایران بویژه در آذربایجان خوش آبهوا ماندند. دهخوارگان به چیم ده آب آشامیدنی است. دَه همان ۱۰ و خوارَگ به چیم آشامیدنی است که به شمار رودهای این شهر در گذشته نشانه رفته است.
توفارَگان: توف همان لایه است و آرَگ یعنی آورنده از بن آوردن ( آر - ) که به آبهای این شهر می پردازد که لابه های رسوبی بر جای می گذارند.
چاراویماق: چار همان چهار است و اویماگ همان آبی است که از خاک و زمین بیرون می زند.
هریس: هر همان دارایی است و پسوند - یس به معنای انبوهی است، انبوهی دارایی و ثروت. مردم این شهر افزون بر کشاورزی و دامپروری در صنعت فرش نیز کامیابی داشتند که هم اکنون هم صنعت ارزشمندی است. این نام پارتی پهلوی است.
بِنیس: یک نام پارتی پهلوی است که در آن بِن همان بون یا بُن است که به پسوند - یس پیوسته: انبوهی از بُنها که به کوهپایه های پیرامون این روستا نشانه رفته است.
هوراند: هور همان خور و خورشید است و اند همان کوتاه شده اندر. جایی کهبر دامنه ایاز کوه و رو به خورشید است.
مَرَند: مَر به معنی آدم جانی و اَند همان اندر و نهفته است، جابی که آدمی جانی در آن زیر خاک مانده است.
ماراغا یا مراغه یا ماراگاگ یا ماراگگ: ماراگیدن ( ماراگ - ) و مراگیدن ( مراگ - ) به معنای به راه نگریستن و زیر نظر داشتن هستند و به جایگاه این شهر نشانه می روند که دژهای پیرامون آن برای پاییدن رفت و آمد در راهها به کار گرفته می شدند.
موقان: نگارش نادرست واژه پارسی پهلوی مُغان یا مُوغان است که همان آموزگاران آیین زرتشتی می باشند.
بوزینان یا بُوزینان: این واژه پارسی پهلوی به معنای نجات دهنده است و از بن بُوزینیدن ( بُوزین - ) به دست آمده است. این نام و کردبون ( مصدر ) بر پایه بُز یا بُوز می باشند که نماد نجات دادن است و با واژه بوزینَگ ( بوزینه ) نیز همریشه هستند چه بوزینه هم برای نجات مردمی در جایی که آب کمیاب است، سودمند می باشد و می تواند با چالاکی آب را بیابد. نامهایی از این دست درایران یافته می شوند، مانند : اوشتورینان یا اُشترینان در نزدیکی بروجرد، و ماهینان.
نمین و یا نَمیر: نمین یعنی نم کردنی و نمیر یعنی نم کننده، که هر دو واره پارسی پهلوی به نم و رطوبت بالا در این شهر نشانه رفته اند.
سراب: سراب یعنی سرِ آب.
سرو: یهنی سَر او و او همان آب در گویش مادی زبان پهلوی است و روی هم رفته به معنی سرِ آب می باشد. نام شهر سراوان در استان سیستان و بلوچستان نیز بیشال ( جمع ) همین نام است.
خی او یا خیاو: خ یا خی به معنی خوب، خوش؛ و او همان آب است: خوش آب، دارای آب گوارا. خ را که برابر هو می باشد در نام پادشاهان ساسانی هم می بینیم که خود را هوسرَو یا خسرَو می نامیدند که به معنی نیکنام و خوش آوازه است ( با پُرآوازه یا مشهور یکسان نیست ) . در گویش آذری به خیابان خیاوان گفته می شود که بیشال ( جمع ) خی او یا خیاو است.
ممغان: مَه: بزرگ و مَغ: سوراخ و کاریز و قنات و ان نشان بیشال بودن است که برای نامیدن جاها هم کاربری دارد: جای کاریزها و سوراخ های بزرگ. این نام پیوندی با پستان ( ممه ) و قان ( خون ) ندارد که برخی خیال پردازی می کنند و از بریدن پستان زنان می نویسند که افزون بر بیسوادی و ناآگاهی و تنبلی، روان پریشی باورمندان به این ریشه های نام ها را نیز نشان می دهد.
آذربایجان: آذر را می شناسیم که همان آتش است و آنچنان ارزیگومَند ( مهم ) که نام یکی از دوازده ماه ایرانی نیز بوده و هست. آذر پس از یورش بیگانگان و چیرگی آنان بر ایران با این حروف الفبا بدین گونه نوشته می شود وگرنه با الفبای پهلوی به صورت آدور یا آتور و یا آتَر و آدَر نوشته می شود و بایج معرب پایَگ یا پادَگ و یا پاتگ می باشد که به معنی پایه و جایگاه است آدورپایگان به معنی آتشگاهان است، پایه های آتش که نشان از فراوانی آتشکده ها و آتشگاهان زرتشتیان دارد. نام آدور به تنهایی نام شهری در جمهوری آذربایجان نیز هست.
افزون بر اینها، ریخت شناسی مردم آذربایجان، نامهای اندام های بدن، فرهنگ و تاریخ و نشانگان باستانی و تاریخی، آرمان های بزرگمردان و بزرگ زنان آذربایجان، نام رودها و کوهستان ها، و نام خوراکیهای بومی نیز نشانگر پارسی پهلوی بودن زبان مردم این سرزمین هستند که با گویش آذری از گویش های مادی این زبان هَمبید ( مشترک ) آریاییان سخن می گفتند.
برای نمونه اَل یا همان دست نماد گرفتن و به دست آوردن است و در نام شهر اَلیگودَرز در جنوب غربی ایران نیز دیده می شود که به معنی دستِ گودرز است و در اَلَگ یا اَلَک که همان سرند و غربال برای گرفتن یا به دست آوردن چیز یا چیزها است و در واژه اَلیت با معنی دست یافته و برگزیده هم هست که به زبان انگلیسی راه یافته است و نام بخشی از جنگلهای هیرکانی هم هست که شوربختانه به تازگی سوخت. بارماگ یا پارماگ با بَرمَک و پَرمَک و پارمیدا همریشه است و به معنی چندکاره است از بون پارمیدن و بارمیدن و پرمیدن و برمیدن ( پارم - ، بارم - ، برم - و پَرم - ) : چند کار را انجام دادن و مدیریت کردن، و و و .
گوگان یا گاوگان دگرگون شده ی "گوگن "که از "گو"و "گن " ترکیب یافته است . مانند: " گن چای "یعنی رودخانه عریض که هم اکنون به"گنجه "دگرگون شده است واژه ی "گو "به معنای علف ، سبزی، آسمان ، آبی رنگ است . واژه
... [مشاهده متن کامل]
... [مشاهده متن کامل]
ی " گن " به معنای گشاد ، پهن و عریض است . گوگن به معنای سبزه زار ، علف زار است ولی در "گو گنبد "گوبه معنای رنگ آسمانی ، رنگ آبی است گوگنبد به معنای گنبد آبی رنگ است . گوگان یکی از شهرهای آذربایجان شرقی است وبه مرکز بخش با همین نام گوگان تبدیل شده است واز توابع آذرشهر است .