لغت نامه دهخدا
- امثال :
ای آقای کمرباریک کوچه روشن کن خانه تاریک ، زنان به مزاح به مردی که در خانه ترشرویی کند و در بیرون خانه گشاده روی و خندان باشد گویند. ( امثال و حکم ، ج 1 ص 318 ).
فرهنگ فارسی
واژه نامه بختیاریکا
پیشنهاد کاربران
پیکسی فاکس نیز از جمله زنان علاقه مند به عروسک باربی در دنیا به شمار می رود، که با جراحی های نامتعارف سعی در شبیه سازی خود به این عروسک مشهور داشته است. او با برداشتن دنده های خود سایز کمرش را به ۳۵ سانتی متر رساند. او یکی دیگر از زنان عجیب غریب دنیا است که اکنون به عنوان مدل مشغول به کار می باشد.
میان موی
لاغرمیان. [ غ َ ] ( ص مرکب ) باریک کمر. اَقَب. ( منتهی الارب ) :
به شب در باغ گوئی گل چراغ باغبانستی
ستاک نسترن گوئی بت لاغرمیانستی.
فرخی.
اَهیف ؛ مرد لاغرمیان. جاریة مهفهفة؛ دختر لاغرمیان باریک شکم سبک روح. هُدّاءَة؛ اسب لاغرمیان. ( منتهی الارب ) :
... [مشاهده متن کامل]
اسب لاغرمیان بکار آید
روز میدان نه گاو پرواری.
سعدی.
احتقاق ؛ باریک میان شدن اسب. هفهفة؛ باریک شکم و لاغرمیان و نازک تن گردیدن چندانکه به شاخ درخت ماند. ( منتهی الارب ) .
به شب در باغ گوئی گل چراغ باغبانستی
ستاک نسترن گوئی بت لاغرمیانستی.
فرخی.
اَهیف ؛ مرد لاغرمیان. جاریة مهفهفة؛ دختر لاغرمیان باریک شکم سبک روح. هُدّاءَة؛ اسب لاغرمیان. ( منتهی الارب ) :
... [مشاهده متن کامل]
اسب لاغرمیان بکار آید
روز میدان نه گاو پرواری.
سعدی.
احتقاق ؛ باریک میان شدن اسب. هفهفة؛ باریک شکم و لاغرمیان و نازک تن گردیدن چندانکه به شاخ درخت ماند. ( منتهی الارب ) .
خوش کمر
لغت نامه دهخدا
خوش کمر. [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ م َ ] ( ص مرکب ) کمرباریک . آنکه کمر نکو دارد.
لغت نامه دهخدا
خوش کمر. [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ م َ ] ( ص مرکب ) کمرباریک . آنکه کمر نکو دارد.
موی میان. ( ص مرکب ) کسی که کمری سخت باریک دارد. کمرباریک. میان باریک. ( یادداشت مؤلف ) :
در عشق تو شد موی زبانم به گزاف
کآن موی میان ز غم دلم کرد معاف.
خاقانی.
در عشق تو شد موی زبانم به گزاف
کآن موی میان ز غم دلم کرد معاف.
خاقانی.
نازک میان. [ زُ ] ( ص مرکب ) کمرباریک. باریک میان. که کمری نازک و لاغر و ظریف دارد. معشوق زیبای کمرباریک :
نیست چون نازک میانی در نظر آشفته ام
رشته ٔ شیرازه از موی کمر باشد مرا.
صائب ( از آنندراج ) .
نیست چون نازک میانی در نظر آشفته ام
رشته ٔ شیرازه از موی کمر باشد مرا.
صائب ( از آنندراج ) .
میان لاغر. [ غ َ ] ( ص مرکب ) کمرباریک. کمرلاغر. که کمری باریک و لاغر دارد. ( از یادداشت مؤلف ) :
همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ
سواری میان لاغرو برفراخ.
فردوسی.
همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ
سواری میان لاغرو برفراخ.
فردوسی.
جارو