نقش دستوری: مصدر ( فعل لازم )
تعریف ( فارسی )
خم شدن؛ بدن یا بالاتنه را به سمت پایین یا جلو خم کردن یا خم شدن.
معادل های فارسی
خم شدن
دولا شدن
به جلو خم شدن
English
to bend
to bend over
... [مشاهده متن کامل]
to stoop
تعریف انگلیسی
To bend or stoop, especially by leaning the upper body forward or downward.
مثال ( لری )
کُت آوو، یِه چی وَسته ری زُمین.
ترجمه فارسی
خم شو، یک چیزی رو زمین افتاده.
ترجمه انگلیسی
Bend over; something has fallen.
مثال ( لری )
اُو کُت آویِه و کِلید وَر داشت.
ترجمه فارسی
او خم شد و کلید را برداشت.
ترجمه انگلیسی
He/She bent over and picked up the key.
تعریف ( فارسی )
خم شدن؛ بدن یا بالاتنه را به سمت پایین یا جلو خم کردن یا خم شدن.
معادل های فارسی
خم شدن
دولا شدن
به جلو خم شدن
... [مشاهده متن کامل]
تعریف انگلیسی
مثال ( لری )
کُت آوو، یِه چی وَسته ری زُمین.
ترجمه فارسی
خم شو، یک چیزی رو زمین افتاده.
ترجمه انگلیسی
مثال ( لری )
اُو کُت آویِه و کِلید وَر داشت.
ترجمه فارسی
او خم شد و کلید را برداشت.
ترجمه انگلیسی