تا نیامیزد با زاغ سیه باز سپید
تا نیامیزد با باز خشین کبک دری.
فرخی.
چون صفیری بزند کبک دری در هزمان بزند لقلق بر کنگره بر، ناقوسی.
منوچهری.
گویی بط سپید جامه به صابون زده ست کبک دری ساق پای در قدح خون زده ست.
منوچهری.
چون بهم کردی بسیار بنفشه طبری باز برگرد و به بستان شو چون کبک دری.
منوچهری.
چون قهقهه قنینه که می زو فروکنی کبک دری بخندد شبگیر تا ضحی.
منوچهری.
همی رفت جم پیش آن سعتری جهان بر چمن همچو کبک دری.
اسدی ( گرشاسب نامه ).
چو کبک دری باز مرغست لیکن خطر نیست با باز کبک دری را.
ناصرخسرو.
بجز شکر نعمت نگیرد که شکرعقاب است و نعمت چو کبک دری ست.
ناصرخسرو.
هر زبانی بر تو از دانش دری را برگشادتا بهر در می خرامی کش تر از کبک دری.
سوزنی.
شده ز خون یلان همچو پای کبک دری میان معرکه سیمرغ مرگ را عنقا.
( ترجمه تاریخ یمینی ص 65 ).
نای قمری به ناله سحری خنده برده ز کام کبک دری.
نظامی.
خجل رویی ز رویش مشتری راچنان کز رفتنش کبک دری را.
نظامی.
همه صحرا بساط شوشتری جایگاه تذرو و کبک دری.
نظامی.
منزل تو دستگه سنجری طعمه تو سینه کبک دری.
نظامی.
|| نام نوایی است از موسیقی. ( آنندراج ). یکی از سی لحن باربد. ( یادداشت مؤلف ) : مطربان ساعت بساعت بر نوای زیر و بم بیشتر بخوانید ...