چنو برکشد نعره اندر چراخور
مغنی بسوزد کتاب اغانی.
( از فرهنگ اسدی ).
ما را ولایتی و بیابانی و چراخوری فرمود تا آنجا ساکن باشیم و روی بخدمت آریم. ( تاریخ بیهقی ). اگر رحمت و عاطفت پادشاهانه ایشان را دریابد و چراخوری و ولایتی بایشان ارزانی داشته آید. ( تاریخ بیهقی ).ازین بزیچه بسته دهن چرا ترسی
که هرگزش نه چراخور بد و نه آبشخور .
مسعودسعد.
بصحن مرغزار نعمت توامل را خوابگاه است و چراخور.
مسعودسعد.
شتربه را... انتعاشی حاصل آمد و در طلب چراخوری می پوئید. ( کلیله و دمنه ). وحوش بسیار بسبب چراخور و آب در خصب نعمت بودند. ( کلیله و دمنه ). شتر بازرگان بطلب چراخور در بیشه آمد. ( کلیله و دمنه ). || ( نف مرکب ) حیوان چرنده. ( ناظم الاطباء ). علف خور. حیوانی که در چراگاه میچرد. رجوع به چراخوارشود.