پاسبان

/pAsebAn/

مترادف پاسبان: پاسدار، پلیس، چاوش، حارس، شحنه، شرطه، عسس، گزمه، گماشته، نگهبان، محافظ، محتسب، مستحفظ

معنی انگلیسی:
policeman, sentry, watch, cop, fuzz, peeler, constable, police officer, warder, coppery, flatfoot, bobby, watchman

لغت نامه دهخدا

پاسبان. ( ص مرکب ، اِ مرکب ) ( از پاس و بان حافظ، حارس. ) حارس. ( مهذب الاسماء ). آنکه شب بدرگاه ملوک پاس دارد. ( صحاح الفرس ). نگاهبان. نگهبان. قراول. یَزَک.جاندار. پادَه. جانه دار. پاد. محافظ. محافظت کننده. ( برهان ). حافظ. مراقب. رقیب. نگهدار. راصد. دارنده پاس. که شبها حراست کند. بدرقه. راعی. قراول. عاس ( ج ِ عَسس ) : و بر این کوه پاسبان است و دیده بان است که کافر ترک را نگاه دارد. ( حدود العالم ).
ز دیوان نبینی نشسته یکی
جز از جادوان پاسبان اندکی.
فردوسی.
ز دیوان جنگی ده و دوهزار
بشب پاسبانند بر کوهسار.
فردوسی.
همیشه خرد پاسبان تو باد
همه نیکی اندر گمان تو باد.
فردوسی.
وز آنجا بفرمود تا پاسبان
برآرد ز بالای باره فغان.
فردوسی ( شاهنامه ، ج 3 ص 1424 )
بفرمود تا پاسبانان شهر
هر آنکس کش از مهتری بود بهر.
فردوسی.
مگر پاسبانان کاخ همای
هلا زود برخیز و چندین مپای.
فردوسی.
چو باران بدی ناودانی نبود
بشهر اندرون پاسبانی نبود.
فردوسی.
بباید به هر گوشه ای دیده بان
طلایه بروز و بشب پاسبان.
فردوسی.
چو دین را بود پادشاپاسبان
تواین هر دو را جز برادر مخوان.
فردوسی.
یکی پادشا پاسبان جهان
نگهبان گنج کهان و مهان.
فردوسی.
که دانش به شب پاسبان منست
خرد تاج بیدارجان منست.
فردوسی.
بشب پاسبان را نخواهم بمزد
براهی که باشم نترسم ز دزد.
فردوسی.
چنین گفت پس شاه با پهلوان
که ایدر همی باش روشن روان
شب و روز گرد طلایه بپای
سواران با دانش و رهنمای
همان دیده بان دار و هم پاسبان
نگهدار لشکر بروز و شبان.
فردوسی.
چو تنگ اندرآمد شبانان بدید
بر آن میش و بز پاسبانان بدید.
فردوسی.
از آن مرز نشنید آواز کس
غو پاسبانان و بانگ جرس.
فردوسی.
نه روزش طلایه نه شب پاسبان
سپاه است همچون رمه بی شبان.
فردوسی.
غو پاسبانان و بانگ جرس
همی آمد از دور از پیش و پس.
فردوسی.
فرنگیس با رنج دیده بسر
بخواب اندر آورده بودند سربیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

نگهبان، محافظ، محافظت کننده، مامورشهربانی
( اسم ) ۱- نگاهبان جاندار یزک محافظ مراقب قراول گماشته . ۲- آنکه شب بدرگاه ملوک پاس دارد . ۳- کسی که از طرف شهربانی مامور حفظ نظم و آسایش شهر است . ۴- شب زنده دار. یا پاسبان شب . کسی که در شب پاسبانی میکند عسس . یا پاسبان فلک . ( اسم ) زحل کیوان . یا پاسبان طارم هفتم .( اسم ) زحل کیوان .
حارس نگاهبان

فرهنگ معین

[ په . ] (اِمر. ) ۱ - نگاهبان ، محافظ . ۲ - کسی که از طرف شهربانی مأمور حفظ نظم و آسایش شهر است . ۳ - شب زنده دار.

فرهنگ عمید

۱. (نظامی ) مٲمور نیروی انتظامی و شهربانی (سابق ) که وظیفه اش حفظ نظم و آرامش شهر است.
۲. نگهبان، محافظ، محافظت کننده.
* پاسبان فلک:
۱. [مجاز] ستارۀ زحل، کیوان.
۲. [مجاز] خادم پیر.

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:نیروی انتظامی

جدول کلمات

آژان , گزمه

مترادف ها

peon (اسم)
پیک، پاسبان، غلام، پادو، قاصد، سرباز پیاوه

guard (اسم)
پناه، نگهدار، حائل، پاسبان، محافظ، مستحفظ، احتیاط، نگهبان، گارد، پاسدار، پاس، نرده روی عرشه کشتی، نرده حفاظتی، نگهداری و دفاع کردن از

bobby (اسم)
پاسبان، پلیس

constable (اسم)
پاسبان، افسر ارتش، پاسبان محلی

policeman (اسم)
پاسبان، مامور پلیس

cop (اسم)
پاسبان، پلیس

police (اسم)
پاسبان، اداره شهربانی

gendarme (اسم)
پاسبان، پلیس، ژاندارم

police patrol (اسم)
پاسبان

فارسی به عربی

شرطة , شرطی

پیشنهاد کاربران

منبع. عکس فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی دکتر محمد حسن دوست
واژه پاسبان از ریشه ی دو واژه ی پاس و بان فارسی هست .
لینک کتاب فرهنگ واژه های اوستا
قرار می می دهم چون واژه درش دوستان می تواند بررسی کنید و ببینید
...
[مشاهده متن کامل]

زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

پاسبانپاسبانپاسبانپاسبانپاسبان
منابع• https://archive.org/details/1_20221023_20221023_1515
نگاه بان
منبع. عکس فرهنگ پاشنگ
واژه ی پاسبان از ریشه ی دو واژه ی پاس و بان که ریشه ی اوستایی دارند هستند.
پاسبانپاسبانپاسبانپاسبانپاسبان
پاسبان. ( اِخ ) شهرکی است [ از خوزستان ] آبادان و خرم و توانگر و بانعمت بسیار و بر لب رود نهاده. ( حدود العالم ) .
آژان
اتاس
کشیک
واژه پاسبان
معادل ابجد 116
تعداد حروف 6
تلفظ pās[e]bān
نقش دستوری اسم
ترکیب ( اسم، صفت ) [پهلوی: pāspān]
مختصات ( اِمر. )
آواشناسی pAsebAn
الگوی تکیه WWS
شمارگان هجا 3
منبع فرهنگ فارسی عمید
لغت نامه دهخدا
واژه پاسبان کاملا واژه پارسی اصل است بهتر واژه برای جایگزین واژه بیگانه فرانسوی ژندارم این واژه یعنی پاسبان صد درصد پارسی است
نوبتی
نگهبان
یتاقی
گشتی
( US slang )
copper
پاسبان:کسی که از سوی شهربانی مأمور حفظ نظم و آسایش شهر است پاسبان نامیده می شود.
عسس
حراس
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)