واچک
لغت نامه دهخدا
واچک. [ چ َ ] ( اِخ ) یکی از رودهای مازندران که از دامنه های شمالی البرز سرچشمه می گیرد. این رود و سایر رودهای مشابه آن موقع خشکی هوابسیار کم عمقند ولی در فصل آب شدن برفها ممکن است ناگاه به وضع خطرناکی درآیند. ( مازندران و استرآباد رابینو، ص 24 ). از واچک راه باریکی هست به گلیجان که محله عمده بلوکی به همان نام است. بعد از واچک فیکارود است که تاریک محله در طرف راست آن واقع است. ( ترجمه سفرنامه مازندران و استراباد رابینو ص 41 ).
گویش مازنی
پیشنهاد کاربران
وَچَک یا واچَک، واژه ای در پارسی میانه به چم جمله است.
واژه ی "واچَک" همریشه با واژه های واج، واژ، واز، آواز و. . است.
بِواج= بگو، حرف بزن
واچک= گفته و سخن کوتاه= جمله
بهتر است از همین واژه به جای واژه ی تازی [جمله] بهره گیری شود.
... [مشاهده متن کامل]
زبانی که از خودش و آن هم از روزگاران کهن دارای واژگان نیازین است دیگر نیازی به واژه سازی ندارد.
به این می گویند ریشه دار بودن زبان، و پارسی زبانی ریشه دار از هزاره های گذشته است.
واچیدن= جمله ساختن
واچش= جمله سازی
واژه ی "واچَک" همریشه با واژه های واج، واژ، واز، آواز و. . است.
بِواج= بگو، حرف بزن
واچک= گفته و سخن کوتاه= جمله
بهتر است از همین واژه به جای واژه ی تازی [جمله] بهره گیری شود.
... [مشاهده متن کامل]
زبانی که از خودش و آن هم از روزگاران کهن دارای واژگان نیازین است دیگر نیازی به واژه سازی ندارد.
به این می گویند ریشه دار بودن زبان، و پارسی زبانی ریشه دار از هزاره های گذشته است.
واچیدن= جمله ساختن
واچش= جمله سازی