هش داشتن

لغت نامه دهخدا

هش داشتن. [ هَُ ت َ ] ( مص مرکب ) متوجه و ملتفت بودن. ( یادداشت مؤلف ). مراقب و مواظب بودن :
همانجا که بینیش بر جای کش
نگر تا بداری بدین کار هش.
فردوسی.
هش دار، مدار خوار کس را
مرغان همه را حقیر مشمر.
ناصرخسرو.
ای کام دلت دام کرده دین را
هش دار که این راه انبیا نیست.
ناصرخسرو.
گفت اشتر که اندر این پیکار
عیب نقاش می کنی هش دار.
سنائی.
می اندرده که در ده نیست هشیار
چه خفتی ، عمر شد، برخیز، هش دار.
عطار.
طوطی خط سبزت می آید و میجوشد
هش دار که آن لحظه اندر شکرت افتد.
عطار.
هش دار تا نیفکندت پیروی نفس
در ورطه ای که سود ندارد شناوری.
سعدی.
ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار.
سعدی ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

(مصدر ) بهوش بودن هشیاربودن : (( هش دار که گروسوس. عقل کنی گوش آدم صفت ازروض. رضوان بدر آیی . ) ) (حافظ )
متوجه و ملتفت بودن مراقب و مواظب بودن

پیشنهاد کاربران

هشدار؛ قومگرایی در ایران کار به جایی نخواهد برد چون قوم گراها مغزی برای به کار گرفتن در سر خود ندارند
بهنام رضایی تو مایه آبروریزی ترک ها و حتی قوم گراها از قوم های دیگه هستی
بهنام رضایی ترک ها دوست ندارن تو نماینده اونها باشی
...
[مشاهده متن کامل]

تو به نام ترک داری همه جا کامنت توهین آمیز می ذاری و هیچ احترامی نسبت به مردم ایران نداری خجالت بکش رفتارت رو درست کن آدم باش
اینها هشداری بود به بهنام رضایی که یک ایران ستیز شناخته شده است