لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
(صفت ) ۱- حیران متحیر سر گشته . یا هاج و واج . ۱- حیران مات مبهوت : (( فلان را دیدم در معرکه هاج و واج ایستاده بود . ) ) یا هاج و واج شدن . ۱ - حیران شدن سر گردان شدن . ۲ - گیج شدن. یا هاج و واج کردن . ۱ - حیران کردن سر گردان کردن . ۲ - گیج کردن .
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. درمانده، هاج و واج.
* هاج وواج = هاج
پیشنهاد کاربران
هاج. ( ص ) هاژ. حیران ؛ و با لفظ واج ( هاج و واج ) گفته میشود: فلان را دیدم در معرکه هاج و واج ایستاده بود. ( از فرهنگ نظام ) . || مات. دنگ. منگ. کودن. رجوع به هاج و واج ، هاژ، هاژو، هاژ و واژ و هاژه شود.
منبع. لغت نامه دهخدا
منبع. لغت نامه دهخدا