نگین نگین

لغت نامه دهخدا

نگین نگین. [ ن ِ ن ِ ] ( ق مرکب ) قطعه قطعه. ( آنندراج ). لخته لخته. قطره قطره چون قطعات کوچک لعل که بر انگشتری نصب کنند. ( یادداشت مؤلف ). || کنایه از قطرات اشک خونین :
زآن خاتم سهیل نشان بین که بر زمین
چشمم نگین نگین چو ثریا برافکند.
خاقانی.
ز خاک ما چو درمهای تازه سکه هنوز
نگین نگین جگر داغدار می یابد.
طالب آملی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

قطعه قطعه ٠ لخته لخته ٠ قطره قطره چون قطعات کوچک لعل که بر انگشتری نصب کنند ٠ یا کنایه از قطرات اشک خونین ٠

پیشنهاد کاربران

نگین ؛ نگاری نهفته در میان از برای نگریستن
زبان و خط فارسی همانند یک چشمه ی زلال و جوشان و دارای جریان آنقدر حکیمانه و عمیق می باشد که حکمت استفاده از حرف ن با صورتگری و نگارگری و نگارش خاصی که حرف ن با یک نقطه که در میان دارد در انتهای ساختمان کلمه ی نگین اشاره به نهفته شدن یک صورت و تصویر زیبا در میان یک چیزی مثل قاب یا رکاب یا هرچیزی مثل این ها دارد.
...
[مشاهده متن کامل]

یعنی ریشه ی مزدوج دو حرفی در مصدر کلمه ی نگین که دو حرف ( ن گ ) می باشد و حرف گ که از طریق قانون قلب ها قابل تبدیل به حرف ق می باشد و باعث مشاهده شدن کلمه ی نقطه به معنای درون پُر بودن و حاوی محتوا می شود اگر به جای حرف ن در انتهای ساختمان کلمه ی نگین حرف ر قرار می گرفت و کلمه ی نگار ابراز وجود می کرد باعث ایجاد مفهوم یک جریان مادی و فیزیکی که دارای استمرار باشد از یک پدیده ی دارای محتوا برای ما می شد.
مصداق و نمونه ی محتوای این مطلب را در خصوص دو مفهوم محتوا و جریان در عالم ماده و معنا در خصوص کلمه ی نگار در مبحثی به نام نگارش می توانیم درک و به عینه مشاهده کنیم.
درک بهتر مطلب تحلیل و تفسیر شده فوق در دلنوشته ی زیر خدمت علاقه مندان به مبحث زبانشناسی تبیین شده است ؛
کلام عَتیق؛ ( به سبک مینابی )
تنهای تن ها
خودم و خودآ
نشسته در کنار پنجره
پَهن جَره ای غبار گرفته
در سر سودای سماوات
فنجان چایی با مُسَمّا،
از جنس گیلاس
همیانش از جنس میناب
مینابی رودآب
مینابی نگار آفرین
با نگار و نگینی
از برای نگریستن
از جنس فیروزه ی فارسی
نورانی و نیروبخش
بر لب طاقچه
بُخارش پخته
پر شور و شیدا
با رقصی متین
با چشمانی کم سو
تاریک و غبار گرفته
از آنسوی پنجره،
از دور دست ها
نسیمِ نظیم نماز،
نسیم صبح صبا
شمیم صمیم سماوات،
وزیدن گرفت
ابر کرامت
باریدن گرفت
گرد و غبار،
زدودن گرفت
چشم روشن شد
روزنه ای پدیدار شد
نور تابید نور رسید
از اندرون کوهی بلند
از اندرون کوهی استوار،
کوهی رشید و ریشه دار،
واراسته در قد قامت اِوِرِست
کوهی درخشان در شکل الماس
الماسی خواستنی الماسی دماوند
الماسی مَجید، پُر مَجْدُ مُژده
الماسی تَر و پر طراوت و تورات
الماسی صَبور و الماسی زَبور
از برای بَذری برزو و بَرزکار ،
بذری شکور و دست در کار
بذری ریز و صبور و مبارز
از برای آریوبرزن ها
در کوی و برزن ها
الماسی برازنده
از جنس بُرزان و وَندان
با پیوندی مبارک
از جنس البرز و اَلْوَند،
هَمیانش در اندرون
بُرزکار و بُرزْوَندان
طالب نفسکشی کوه نورد
از برای دَرنَوَردیدن
از برای زاگرُست شدن
از برای ساج و ساروج شدن
از برای شارژ و سراج شدن
از برای شرجی شدن
از برای ساق کشیدن
از برای شاخ شدن
از برای سترگ شدن
از برای بزرگ شدن
با سِتیغی سِتُرگ
کوهی جَلیلُ الْقَدر
با نام جلال الدّین
خواستنی و دم دمنده
چون دِیْم آوند
از سر تا به پا، از دامنش
جمله ی نوری جمیل،
مثال چشمه ای چاچی،
چاوید و جوشان و جاجگرم
از برای چاوشگری تشنه
نور نابی نوا دهنده
از منبع و از انبان نبیع تابید،
ضرب آهنگ نبض و نوا
مُصَوَّت شد
جان، مجنون شد
تن تنابید
تن، از پایین به بالا
از بالا به پایین
از دامن به قُلّه،
از قُلّه به دامن
سنگ به سنگ،
صخره به صخره
سخت رَهی پر از سنگ های سخت
سنگ و صخره هایی پر از سخاوت
با داستان ها و راستان ها و
حرف هایی فرح بخش و پر از حلاوت
چون حکیمی پر از حِکمت و حکایت
کوه را فرهادوار دَر می نَوَردید
از دامنش چشمه ای شیرین جاری شد
چشمه ای زلال و نورانی
نور نوش شد
چشم مشروب شد
چشم نوشین و نَشمین شد
چشم روژین و روژان شد
چشم تیزبین و ریزبین شد
نور هور شد، هوری شور و شیرین
مثال ثمره ای از نان و نونی سمیر
از ترکیب شیر و آرد و پنیر
نورانی، نیرو بخش و اَردشیر
هور در خور شد،
خورشید پدیدار شد
خورشید خروشید
شادی درختشید
تَنْ، تَنْ نور شد
تن طنین شد
تن وطن شد
وطن دانه شد
دانه دانا شد
دانا توانا شد
طیف نور،
جمله جمله می تابید
چشمانِ تشنه و عطشان
جرعه جرعه می نوشید
چشم به جمال نور جمیل شد
جمله ای پر نور،
از فاصله ای بسیار دور
جمله ای جمیل، کلامی کلیم
کلامی قدیمی، کلامی آنتیک
از ستیغی سترگ از عصر عتیق
چون دَوا و اَدویه ای بهر مداوا
از داوودی مقاوم و مداوم و با دوام
قاووتی پُرقووتُ قُوَّت،
پُرقِدمتُ باقیمت، با قوام
قِیطاس و قِیطون،
مقید بهر مُلاقات
از دریای لُغات،
به غایت با لیاقت،
لِقاحی بَهر تَلقیح،
حلقه حلقه بهر تلقیح و لغایت
قدیری قِیدِ تقدیر،
نقد و مقدونی بهر دِقَّت
دقیقه دقیقه بهر قدرت
قائدی با تَقَیُّد،
در رَه اقدام، قیطران
بهر تقدیم با تَقَدُّم
عَتیقه و آنتیک،
از عَهدی عَتیق
مُوْسیقی بَهر سِیقل
از سوق و سوغاتی سَویق
مثال دُ رِ می فا سُ لا سی
از سازی دقیق
از کلام اِنَّ شانِئَکَ
پُر شأن و نعشه بهر طوطیا
چون نهالی را نشاندن
با هَرَس از خاک بالا با نشاء
بهر چشمانی تشنه
از نوری لطیف، شَأْنتیا
چون آبی روان و آبی زلال در جویباری،
نوری روان چون جریان راغی از نورون
بهر رنگ و رونق، در اَرماق ما از عهدی عتیق
مثال باغ و بوستان یا داستان گنجی
در صندوقچه ای زرین از عصر باستان
از برای دَبِستَن در هر دبستان
و آن نور لطیف این جمله بود؛
( ( ( و خداوند متعال،
اولین چیزی که خلق کرد
کلام بود ) ) )
کلامی کُن فیکون
کلامی پَر کسر و کاسْتمان
کلامی کثیر و کوثر، کلامی کاستان
کلامی کاهنده و زاینده
تا رسید این مطلب،
مکثی در مغز آمد پدید
چون کوثری، بهر تکثیر
مطلبی آمد برون از اندرون
و اولین کلام، هووو بود
هووو کاه شد کاه کوه شد
هووو سرازیر شد
قُوَّتی ایجاد شد
اَشکِ عشقِ خدا جاری شد
چون ابری لطیف از ستیغ کوه
از لوح آسمان، لوحی هَمورابین
چون رِفرِنْسی فِرنسین و فانوسین
از متارکه و ترکیب قطرات
بهر رقیه با تَرَقّی و ارتقاء
خوش بار و باران، باریدن گرفت
کوه سَرش سپیدان شد
هوا خِویس شد
زمین خیس شد
چَزّابه ای، برپا شد
چَزّابه، اروند شد
اروند جاری شد
خیزستان پدیدار شد
سیستم و زیستانی
در سیستان آغاز شد
اروندی جاری
در اَندرون ماهوری
ماهوری از جنس آدم
ماهور پُر هوررر شد
هور عبدالله و هورالعظیم هویدا شد
ملک هستی مالامال از کلام و بارآک شد
تولدی در دل دلتا آغاز شد
نوری در آدم دمیده شد
آدم آغوشش آغشته به آغاز شد
آدم از لطف صاحب کلام،
کامل و بارور
و چون قاصدکی
قاصد معنا شد
یاهویی از اندرون آدم هووو گفت
هووو نوشته شد
سکوتی ایجاد شد
سکوتی از سقوط صدا
سکوت فریاد خاموش شد
جان به آواز واژه ها، گوش سپرد
نوشته مزه مزه نوش شد
آدم نوشین شد
زَم زَمِ زمینِ آدم،
در این زمستان
مثال شارژ چرخ چاچی
از آبراه بِراهما، ابراهیم شد
آدم از آن یاهوی اعلا، تَناهو شد
هُویَّتی ایجاد شد
تناهو، نیکان یاهو شد
تن، آوانتاژ گرفت و آوانسیان شد
آدم از آب حیاتِ بودا، دم گرفت
و هَوْرا پدیدار شد
آدم یار هَوْرا شد
آدم بابا شد بابا هورا شد
آدم دمادم، ماد و مادام و مداوم شد
بابا مدام هِمَّت کرد و مقاوم شد
بابا همیم شد بابا فهیم شد
بابا در حمام هستی مهم و حامی شد
بابای قانع از قونیه تا قائنات،
از گناباد تا گناوه تا آنسوی جنووا
قنیع و قانع و مُقَنّی شد
مُقَنّی نَقمی زد و دست به قنوت شد
قَنات غنی شد و هَمیان، پُر از هورر شد.
چشمه ی هور درختشید و خورشید شد
خورشید خروشید، شادی درختشید
از قناتی غنی از قنوتی پُر مَصاف
نقطه به نکته، به صیفه ای با ثواب
باغ سیبی، حَلال و شاه پسند
در شکل انجیر و انگور، یا انار
زیتون، لیمو یا که گلابی
شاه توت، اَنبه یا که گیلاس
لیل و سِپِستون یا که پسته ای خندان،
طلوع کرد و مَطْلَعُ طَلعتِ آدم
در این مطالعه، از این طلیعه، طالع شد
و قدحی از حدقه ی نور و سرک انگبین
چون حَدیقه ای از تین و زیتون شد
باغ به بَقا افتاد و پالیزتین شد
باغ پالیزتین شده، بنین آدم شد
فرزند آدم در این پالیزار
در این جالیزار و در این شالیزار
چون دانه ای از دانه های
انجیر و زیتون
پارس استانی
در فلسطین شد
باغبان، از وان و از بان و از یان
از بیرون و از اندرون در این میان
بیل به دست، دست در کار بود
پا به پایش پیچ و تاب می داد
نور را مثال آبی روان
در اندرون این جوب،
جوبی در میان سلسله جبالی
از جابر پر جبروت
این نجیبِ با نجابت با اجابت
نور را مثال امری واجب،
مثال آبی زلال
چون مُجابی با جواب
جوب به جوب می کولید
رَفعِ گیر می کرد و برق می تابید
دانه ای بی تاب،
دانه ای تشنه،
دانه ای زنده
دانه ای خشک و خاک بَرسر گرفته
تَشْ نهاد و تَشْ گرفته
آب رسید به پایش
زیراکه طُرّه ی دوست تَراوش کرد
و تورابش پُر وِتْر و پُر طراوت شد
تورابش در اَندرون باغ
مثال توبره ای از تورات،
در این تربت، تباری از تورباغ شد
تُرپاق، به بقا افتادُ ایران شد
و خاکِ پودرینه لاتین شد
دانه ی اَرمَن به مُرادش رسید و رادین شد
دَر دانه یِ دُردانه، روزنه ای پدیدار شد
دانه ی پاک و ارمن،
مثال بذری ریز و مبارز
روزنی، بهر تورِ نور از دل برگُشود
ریشه ای نوشین از روزن دل برنوشود
دانه، ساقه ای از ساغر ساقی قدگشود
دانه توران شد دانه مزتوران شد
دانه روزان شد دانه فروزان شد
دانه روژان شد دانه روژین شد
دانه روشن شد، دانه دانا شد،
دانا مثال استارتی در اندرون مهتابی
یا آفتاماتی در اندرون دینام شد
دانه دینام شد، تمدنی آغاز شد
مِلَّتی ایجاد شد تلاطمی آغاز شد
دانه دیندار شد ریشه داد و شکوفا شد
ریشه اش دست درازی می کرد و چنگ می انداخت
مو به مو، آوند به آوند، رگ به رگ
می مَکید آب غنی از غذاهای مُغَذّی
در مَلاتی پرتَلاطم لَتْ می داد
ریشه اش را لاتین وار در پاتیل مَلّاته
دانه دانا شد، خِشت می کرد آن غذاهای لاتینه
آتشش پُخته می کرد خِشت ها را
دانه ی اَخّاذ، خاضع به خضوع،
اَخذ می کرد برهه برهه از آبراه براهما
دانه، راکع به رکوع از معرکه و آراک عریکه،
از خَشیَّت و خوشنودی خشایار
خوشایار و خشتمال شد
دانه از خاک برآمد و سر در سماوات شد
دانه از سِقایت و از ساغر ساقی ساقدار شد
دانه در این آشیانه به عیش رسید
و چون عاشقی در پی معشوق، عاش پَز شد
دانه از پاتیل پر تلاطمِ مَلّاته
لابلای خشت ها مانند یک مُلّای خشتمال
پُر می کرد لاتینی از مَلات را
مُلّا، مالامال از مَلات شد
خِشت به خِشت، روی هم می چید
قد می کشید و شاخ و برگی ساز می کرد
شاخ و برگ ها شکوفه دادند
دانه دانا شد شکوفه داد و شکوفا شدند
از شکاف شکوفه ها میوه ها طلوع کردند.
دانه ی دُردانه، الماس شد
میوه ها از کلام شعله ها،
شعله هایی گرمابخش،
مثال هارونی بهر موسی
حمد کنان چون احمد محمود
آتشی انداختند بر جان وجود
جان وجود شعله ور شد
از میان شعله ها، شعله های گرمابخش
همای رحمت نمایان شد و یاهو گفت
از جان وجود، از کلام الله، از هوهوی یاهو
علی، عالی اعلا پدیدار شد
دانه از آن یاهوی اعلا،
علی را آقای جان دید و
علی را از هرطرف آقاجان دید
و از یاهوی علی، جان وجود پُر از هورمون دید
هارمونیکِ جان وجود، به وَجد دید و مجنون دید
در این میان، ستاره ای درخشید و لیلا دید
وَل وَله ای به پا دید، مجنون واله و شیدا دید
لیلا، عاشقِ عشقِ والا دید، ولایتی ایجاد دید،
ولایاتِ معشوقِ عشق مولا، صاحب والی دید
مَوالی نمک پرورده و عاشق عشق مولا دید
از میان شعله ها، شعله های واله و شیدا
هُمای سعادت پدیدار گشت و همایون دید
و یان و هَمیان هستی از کتابِ اکباتان هستی
کاتبانی چون حکیمانی از هگمتانه
پُر از هومن و پُر از کاترین دید
کاترین ها و همایون ها، هیاهویی به پا کردند
لیلای مجنون از سرنوشت کاترین ها و همایون هایش آگاه بود
لیلایِ مجنون، همایون ها و کاترین ها آغشته به آغوش
لالایی خواند و دیده ی بودا از هر طرف بیدآر شد
بودایِ داددست، بی قرار و دادرس و دیدآر شد
بودا آتشی انداخت بر جان لیلا
لیلا آتشی انداخت بر جان بودا
آتش عشق کار خودش را کرد
و هو هووی یاهو، یوهّوو شد
لیلای عاشق، خواستگار بودا شد
بودای عاشق، خوشحال و خندان
با دلی راضی، آری گفت و به عشقش رسید
بودا اَرمان اَرمان گویان لیلا را در آغوش گرفت
لیلا در آغوش بودا آرمیده و آرام گرفت
لیلا به آرمانش رسید و مجنونِ لیلی تنها شد
لیلای دلشکسته، دلش غمگین مولا شد،
بودا از غم لیلی دست به کار شد
مجنون در ایوه و ایوان بودا سر به سجده
در قلب خدا، به مَاْمن و مَأوا رسید و رستگار شد
هُمایون ها، هیهات کنان در هَمیان هستی ماندند
کاترینِ زیبا با دلی ساجد و بیمار سر به صحرا زد
صحرایی زهرا، زهرایی نورانی
لیلا در آغوش بودا با دلی بی قرار
کاترینش را عاشقانه تماشا می کرد
مجنون با دلی راضی
کاترینش را عاشقانه دعا می کرد
کاترین شهر به شهر روستا به روستا
دلش سوخت و یونیزه شد
کتری الکتریکِ کاترین
پُر از الکترون های جوشان شد
کتری کاترین پُر از هیدروژن و
پُر از انرژی پنهان شد
کِتری کاترین جوشید و خروشید و درختشید
شادی خروشید، نور خورشید، به شهر و روستا تابید
شهر به شهر روستا به روستا روشن شد
در شهر و روستا، رستم و سودابه نمایان شد
رستم ها رُسْتند و سودابه ها سودآب شدند
و اینگونه بود که صحرای هستی، سینه به سینه
از مرام فتون، مَفتون انفجار الکترون،
روت و پوت و نورانی و سُهراب شد
فَتّانه، مفتونِ فُتُوَّتِ عشق سهراب شد
سهرابِ پاک فطرت و خوش سیرت
سینه اش سوخت و نورانی شد
سینه اش فراخ و پر فروغ و فرخنده شد
نور صورت، نور روح خدا نمایان شد
از نور سینه سهراب، رودابه و نامرود پدیدار شد
رودابه و نامرود عاشق هَمیان مولا شد
چاوُشِ چِشمِ حیات از چشمان فَتّانه و سهراب
جوشید و خروشید و درختشید و پر از فر یاد شد
چاوُش چشم حیات، جاوید و چاویدان شد
چشمهٔ ی شیرینِ دی، در مادرْ قناتِ دایه،
پر از هادی و پر از فر هاد و دایان شد
از مرامِ مادرْ قناتِ دایه، فردا به فردا
از باسکول هستی بهمن پدیدار شد
کِیلِ بهمن آک شد و هوا کولاک شد
از کولاک دایه، پِندار بهمن اسپند شد
بهمن مانند دماوند، روسفید و اَسوَد شد
خورشید بر جانِ پاک و سپید اسپند تابید
از مرام مادر قنات دایه، بهمن فَرّ ایمان ما شد
از همت فریمان دماوند دمنده و
دیم آووند و فر آر و هورشار شد
از برکت دیم آووند از همت فر ایمان
دماوند شهر طاهران و شهر رستم ها شد
بهمن جاری شد و اسفند فروردین شد
فروردین فردین شد و عالم پردیس شد
پردیسِ سهراب شده پُر از لاله و پُر از شقایق شد
فردین در این ره از مرام مادرش کاترین
از برکتِ بارک الله، در اقصی نقاط،
کترینگی مقدس به راه انداخت
از کترینگ فردین، فروردینِ چشمِ قنات،
همچون فَوّاره ای فَوَران کرد و
از مرام بهمن، جان جانان اسفند شد
از قناتِ آن عالی اعلا اسپند پدیدار شد
گیتی، سِپَندار شد، گیتی زِپندار سَپَندار،
نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار شد
عالم پر از نیکان شد و از این پندار،
پیوندها، پوینده و پایَندار شد
زین پایندگی افزایندگی پدیدار شد
زن زندگی سازندگی آغاز شد
اسپند در قُپّه ی مَشکین ماند
و مشکلی ایجاد شد
و خداوند از جان وجودش
آتشی مقدس انداخت بر پندار سپندار
عطرِ مَشْکِ وجود اسفندیار مُعَطَّر شد
سپندار مهستی شد
و خدا، مست عطر ماهِ هستی شد
اینجا بود که بودای دیبا،
با دستی بر شانه ی لیلا
با دستی دیگر بر گونه،
منتظر شد و
با لبخندی بر لب
زیر سایه ی درختِ مَهَستی
درختی با میوه های علی شاه گویان
میوه هایی منتظر و آمین گویان
میوه های بی قرار میوه های در انتظار
از برای دستی مبارک
دستی از جنسی لطیف
دستی از جنس دست خدا
از برای چیدن از برای نوشیدن
لیلای عاشقش را بوسید و
مشغول تماشای جوشش کتری کاترین ها
کتری لبالب از باده ی عشق، بر روی آتش
در زیر سایه ی درخت مهستی
گیلاس چای، از دست لیلا گرفت
گیلاسی به رنگ خون دل
به خود و لیلای عاشقش، اَحسَنت گفت
و چای نوشید
و هوممم گفت
و خود آوند شد
خداوند شعله ای از شعله های یاهو
آتشی مقدس انداخت بر جان جانان
جان دانه مثال جان بابا آدم
از یاهوی آن عالی اعلا مجنون شد
دانه از یاهوی علی، با دلی راضی
حقاًهو و یا من هوو گفت
بودا سبوی مَشکینش را لبالب از باده ی ناب کرد
چشمانِ سهراب شده از باده ی ناب، نگهبان شد
سبو مست باده ی یا من هوو، مشروب شد
دانه در این غنی آباد مشعوف شد
دانه ی شاد و مشعوف، لب از لبش شِکُفتُ
چون بلبلی لبیب از اولولالباب، لبالب
مُقَنّی شد و آباد شد و یوهّوو گفت