نکو خوی

لغت نامه دهخدا

نکوخوی. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نکوخو. رجوع به نکوخو شود :
شادمان باد و به هر کام که دارد برساد
آن نکوخوی نکومنظر نیکومخبر.
فرخی.
نکودلی و نکومذهب و نکوسیرت
نکوخوئی و نکومخبر و نکومنظر.
فرخی.
نکوخویان سفیهان را زبونند
که اینان راهوار آنان حرونند.
امیرخسرو.

فرهنگ فارسی

نکو خو .

پیشنهاد کاربران

خوش خلق
خوش اخلاق
نیکوسرشت
نیک سرشت
گفت از سر گریه کای نکو خوی
بیگانه نمای آشنا روی
✏ امیرخسرو دهلوی