نفس فرورفتن. [ ن َ ف َ ف ُ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) نفس بریدن. نفس گسستن. || دم درکشیدن. خاموش شدن. خاموشی گزیدن : نه عجب گر فرورود نفسش عندلیبی غراب هم قفسش.
سعدی.
|| نفس غرق شدن. رجوع به نفس غرق شدن شود.
فرهنگ فارسی
نفس بریدن ٠ نفس گسستن ٠ یا دم در کشیدن ٠ خاموش شدن ٠ خاموشی گزیدن ٠ یا نفس غرق شدن ٠
پیشنهاد کاربران
نفس فرورفتن ؛ شهیق. ( یادداشت مؤلف : ) هر نفسی که فرومی رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات. ( گلستان ) . - || کنایه از خاموش شدن : نه عجب گر فرورود نفسش عندلیبی غراب هم قفسش. سعدی ( گلستان ) .