ناموقن ؛ ناباور. آنکه ایمان و یقین به چیزی نداشته باشد :
خود نگفتم چون در این ناموقنم
زآن گره زن این گره را حل کنم.
مولوی.
گرچه درایمان و دین ناموقنم
لیک در ایمان او بس مؤمنم.
مولوی.
خود نگفتم چون در این ناموقنم
زآن گره زن این گره را حل کنم.
مولوی.
گرچه درایمان و دین ناموقنم
لیک در ایمان او بس مؤمنم.
مولوی.