نارنگ

/nArang/

لغت نامه دهخدا

نارنگ. [رَ ] ( اِ ) نارنج و آن میوه ای باشد معروف . ( از برهان قاطع ). در مازندران و پارس خاصه قرای فارس بسیار به عمل آید و آن را خورند واز آب آن شربت پزند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) . رجوع به نارنج شود :
همیشه تا ز درخت سمن نروید گل
برون نیاید از شاخ نارون ، نارنگ.
فرخی.
همیشه تا که شود شاخ گل چو چوگان پست
چو گوی زرین گردد ببار بر نارنگ.
فرخی.
داده بود اندر خزان نارنگ را شب بوی بوی
شنبلید اندر بهاران بستد از نارنگ رنگ.
قطران ( دیوان ص 439 ).
زآن رخم زرد و پر از گرد چو آبی است که او
ده دل و کژدل ماننده نارنگ افتاد.
سیدحسن غزنوی.
دور از آن مجلس ازحرارت دل
همچنانم که نار یا نارنگ.
سنائی.
چون آبی و چون سیب ازین صدتنه حوری
چون نار و چو نارنگ ازین ده دله یاری.
سنائی.
روی زردان همه اعدای تو مانند ترنج
روی سرخان همه احباب تو همچون نارنگ.
سنائی.
رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ
چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من.
خاقانی.
همیشه تا بتجارت ز مرو شهجان کس
بسوی آمل و ساری نیاورد نارنگ.
ظهیر فاریابی ( از انجمن آرا ).

فرهنگ فارسی

نارنج
( اسم ) نارنج

فرهنگ عمید

= نارنج

گویش مازنی

/naareng/ اولین آبیاری زمین زراعی

پیشنهاد کاربران

منبع. عکس فرهنگ ریشه واژگان فارسی دکتر علی نورایی
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
...
[مشاهده متن کامل]

• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

نارنگنارنگنارنگنارنگ
نگاه کنید به واژه رنگ
نارنگ رو به اشتباه گاها نا رنگ نوشته اند اما نار رنگ می باشد همونطور که در
میشه تا که شود شاخ گل چو چوگان پست
چو گوی زرین گردد ببار بر نارنگ.
و
چون آبی و چون سیب ازین صدتنه حوری
...
[مشاهده متن کامل]

چون نار و چو نارنگ ازین ده دله یاری.
آمده
دقت کنید نار = اتش عربی که از ما گرفته شده و به مانای سرخی بوده و در شعر هم اگر نار رو سرخی بدانیم پس زرین هم زردی می شود میبینید ترکیب رنگ ها رو شاعر شعر بسته نه رنگ رو با نوعی میوه
نارنگ = نار رنگ = رنگ اتشی => سرخ گونه ( هر چیز سرخ )
غذاب نار = غذاب سرخ = اتش جهنم
انار = گونه ای میوه بسیار سرخ
و. . . .

بپرس