نابهنجار
/nAbehanjAr/
مترادف نابهنجار: بی روش، بی قاعده، بی نظم، نامتناسب، ناهماهنگ
متضاد نابهنجار: بهنجار
معنی انگلیسی:
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
فرهنگستان زبان و ادب
پیشنهاد کاربران
ناشایست، ناشایسته، نامناسب
مثال:
با معنای" ناموزون" در : رفتار نابهنجار او در جمع باعث شد همه با تعجب به او نگاه کنند. آن صدای نابهنجار در نیمه شب همه ی ساکنان ساختمان را نگران کرد.
با معنای " بی قاعده"، " نامتناسب" در: در طی سال جاری بارش برف به شدت نابهنجار بوده و خشکسالی برفی حاکم است.
با معنای" ناموزون" در : رفتار نابهنجار او در جمع باعث شد همه با تعجب به او نگاه کنند. آن صدای نابهنجار در نیمه شب همه ی ساکنان ساختمان را نگران کرد.
با معنای " بی قاعده"، " نامتناسب" در: در طی سال جاری بارش برف به شدت نابهنجار بوده و خشکسالی برفی حاکم است.
انرمال