میرزاوند
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
دهستان در خاور بخش واقع است و ۷ آبادی دارد که سکنه آنها ۱۵٠٠ تن میباشد. حاج میرزا حبیب الله رشتی از فقها و علمای نامی زمان خود و در فقه و اصول
پیشنهاد کاربران
برخی از چهره های طایفه بزرگ میرزاوند
- - سرهنگ دکتر علی میرزاوند ( نوه صیدجعفر بن تقی خان بن کیخاعیدی ) ( از تیره افشار )
معاون عملیات ترافیک قرارگاه پلیس راه استان خوزستان
سرهنگ علی میرزاوند به حق شایسته است به عنوان رئیس پلیس راهور استان خوزستان انتصاب شود.
... [مشاهده متن کامل]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- - دکتر غلامحسین میرزاوند ( نوه صیدجعفر بن تقی خان بن کیخاعیدی ) ( از تیره افشار )
رئیس اداره مهندسی بهره برداری ستاد شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب
- دکترای تخصصی مهندسی نفت دانشگاه صنعت نفت
- فارغ التحصیل فوق لیسانس مهندسی نفت از دانشگاه آزاد اسلامی
- فارغ التحصیل لیسانس مهندسی نفت بهره برداری از منابع نفت و گاز از دانشگاه صنعت نفت
مهندس غلامحسین میرزاوند با توجه به سوابق و تجربه و شایستگی باید به عنوان مدیرعامل شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب انتصاب می شد.
- - سرهنگ دکتر علی میرزاوند ( نوه صیدجعفر بن تقی خان بن کیخاعیدی ) ( از تیره افشار )
معاون عملیات ترافیک قرارگاه پلیس راه استان خوزستان
سرهنگ علی میرزاوند به حق شایسته است به عنوان رئیس پلیس راهور استان خوزستان انتصاب شود.
... [مشاهده متن کامل]
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- - دکتر غلامحسین میرزاوند ( نوه صیدجعفر بن تقی خان بن کیخاعیدی ) ( از تیره افشار )
رئیس اداره مهندسی بهره برداری ستاد شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب
- دکترای تخصصی مهندسی نفت دانشگاه صنعت نفت
- فارغ التحصیل فوق لیسانس مهندسی نفت از دانشگاه آزاد اسلامی
- فارغ التحصیل لیسانس مهندسی نفت بهره برداری از منابع نفت و گاز از دانشگاه صنعت نفت
مهندس غلامحسین میرزاوند با توجه به سوابق و تجربه و شایستگی باید به عنوان مدیرعامل شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب انتصاب می شد.
تصویر دهستان میرزاوند و روستای چُل بخش الوارگرمسیر استان خوزستان کتاب فرهنگ جفرافیایی ایران نوشته سرتیپ حسینعلی رزم آرا در سال 1330ه. ش
این روستا از نام یک عرب که اهل اهواز بود و در صده های قبل به این مکان آمده بود و ساکن شد شکل گرفته به اسم شیخ چُل عرب شیخ چُل در همین روستا دفن است در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی و محمدرضاشاه پهلوی این روستا متعلق به تیره افشار و حاجی تقی میرمحمدولی از سران طایفه میرعالی بود در دوران رضاشاه پهلوی دولت رضاشاه پهلوی این روستا را به تیره افشار و حاجی تقی میرمحمدولی واگذار کرد و صیفور کدخدای آنجا شد عده ای از شیرمهدها آن موقع قصد داشتند روی روستای چُل دست اندازی کنند که صیفور و حاجی تقی میرمحمدولی هم عهد شدند که بغیر از آنها کس دیگری روی این روستا دست اندازی نکند و اجازه به شیرمهدها ندادن در روستای چُل وارد شوند.
... [مشاهده متن کامل]
طوایف میرعالی و میردورقی در دهستان منگره بخش الوار ساکن بودن اما حاجی تقی میرمحمدولی از همون اواخر دوران قاجاریه در روستای چُل ساکن بود.
روستای چُل به دو قسمت زیرقلا و پشت قلا تقسیم شد زیر قلا متعلق به صیفور و صیدجعفر بود و پشت قلا هم متعلق به حاجی تقی میرمحمدولی و صیفور در آنجا خانه با آجر و خشت درست کرد و فقط زمین های کشاورزی نوادگان صیفور و صیدجعفر و حاجی تقی میرمحمدولی در این روستا است.
در اوایل دوران رضاشاه پهلوی در حدود سال 1310ه. ش دولت رضاشاه پهلوی میخواست شعبه فرخی میرزاوند را به آهودشت از بخش های شهرستان اهواز منتقل و تبعید کند و زمین های آنجا را به آنها واگذار کند اما بزرگان شعبه فرخی مثل صیفور - کریم خان و. . . . . مخالفت کردن و ابراز کردن که آنجا آب و هوای گرم دارد و در آنجا از بی آبی تلف می شویم حتی میخواست قسمتی از لور را به آنها واگذار کند و در مجاورت آموسی قطب و خانواده قطب که آن موقع خراج گذار و ارباب لور و صالح آباد شده بود آنها را اسکان دهد اما صیفور و کریم خان نپذیرفتند گفتند در همین بخش الوار می مانیم.
در اوایل دوران محمدرضاشاه پهلوی صیدجعفر زمین های تیره افشار را به کمک شعیب رئیس پاسگاه بخش الوار برای تیره افشار ثبت کرد زمین بزرغربی در نزدیک روستای چُل و نزدیک روستای مازو که 12 هکتار است و زمین محمدشلی در روستای چُل 3. 5 هکتار است به صیدجعفر و فرزندش عبدالحسین و برادرش شُکری رسید و عبدالحسین بسیار برای آنها کار و پیگیری انجام داد و زمین بزرشرقی که در مجاورت زمین بزرغربی است و 11 هکتار است و زمین آب زیری که در روستای چُل است 7 هکتار است برای فرزندان صیفور ثبت شد بقیه تیره افشار زمین هایشان در روستای دره گاییلان و پیش تیره سردار میرزاوند است از دورانی که صیدجعفر با همکاری شعیب این زمین ها رو ثبت شاهنشاهی کرد فرزندان آنها در همین زمین ها کشت و کار کردند.
زمین محمدشلی و زمین آب زیری در روستای چُل زمین های آبی می باشند که رودخانه پرآب در مجاورت آنها است این دو زمین خاک آنها خاک سیاه است خصوصا زمین محمدشلی و بغیر از گندم حتی برنج - ماش - عدس و خیار و. . . . می شود در آنها زراعت کرد.
نواحی بخش الوار گرمسیر نواحی فرخی میرزاوند ریت کوه - چُل تا شاهزاده احمد و. . . . در نقشه مناطق نفت خیز است و امروز چاههای نفت بسیاری در این نواحی یافت شده و شمایل و شماتیک زمین بزرغربی که متعلق به عبدالحسین فرزند صیدجعفر است هم به شمایل زمین هایی که چاه نفت در زیر آن وجود دارد می خورد زمین بزرغربی یکی از بهترین زمین های بخش الوار گرمسیر از لحاظ تخت بودن زمین و خاک آن برای کشاورزی است خاک این زمین متمایل به خاک سیاه است 70 درصد از زمین بزرغربی تخت و صاف و هموار است و فقط 30 درصد آن پستی بلندی های جزیی دارد که با دستگاه لودر بزرگ رفع می گردد خلاف زمین های بخش الوار که اکثرا پستی بلندی های بد دارن و اگر چاه نفت زیر زمین بزر غربی باشد ارزش زمین بسیار زیاد در حد 500 میلیارد تومن خواهد بود.
زمین محمدشلی و زمین آب زیری در روستای چُل از زمین های آبی می باشند که در مجاورت آنها رودخانه جاری جریان دارد که آب آن در بهارو فصل زمستان بسیار فراوان است و می شود از طریق لوله گذاری در زمین زمین را آبی کرد و کشت گندم را آبیاری نمود و این نیاز به مساعدت دولت دارد زمین محمدشلی و زمین آب زیری دو زمین هستند که حتی می شود در آنها برنج هم کشت کرد حدود 1 هکتار از 3. 5 هکتار از زمین محمدشلی را سنگ های سنگین اشغال کردن که برای جمع آوری آنها نیاز به دستگاه لودر است و باید لودر آن را جمع کند که آن یک هکتار زراعت شود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
طبق سندیت تاریخی میرزا که نام طایفه میرزاوند از اسم اون نشات گرفته فرزندانی پسر به نام های رضا - کلورضا و. . . . . داشت که نوادگان آنها به شاخه های رضا - کلورضا و. . . . . تقسیم شدند برخی میگن میرزا دو پسر دیگر داشته به اسم های شیرمهد و شیرزاد اکثر شیرمهدها و شیرزادها نام فامیلیشان شیرمهد و شیرزاد است اما میگن از طایفه میرزاوند می باشند هیچ سندیت تاریخی در مورد این موضوع وجود ندارد شیرمهدها و شیرزادها نسبیت آنها میرزاوند باشد فقط روایت زبانی است.
رضا دو همسر به نام های فرخی و گلناز داشته فرزندان رضا امروز به نام همسران او فرخی و گلناز شناخته می شوند.
عده ای بسیار که خودشان آنجا یک طایفه به فامیلی میرزاوند در استان فارس دارند و نسبیت آنها از تُرک های قشقایی است و در بین آنها زندگی می کنند و همین میرزاوندهای بخش الوار استان خوزستان نیز از تبار آنهایند و در واقع تبار میرزاوند تُرک است و تبار آنها تُرک قشقایی بوده و نسبیت آنها تُرک است و تُرک های قشقایی استان فارس میگن میرزاوندهای بخش الوار اندیمشک نیز قشقایی می باشند.
عده ای در بین طایفه میرزاوند زندگی می کنند که نسبیتشان به میرزا نمی رسد اما فامیلی میرزاوند دارند مثل عده ای از تیره های طافی - ساکی - کولچپی و. . . . .
دکتر جهانبخش میرزاوند رئیس امور عشایر ایران از همین تُرک های قشقایی استان فارس است.
ایل قشقایی یک ایل غیور از طوایف تُرک تبار ایران و در مجاورت و همسایگی طوایف بختیاری و بویراحمدی بودند.
چگنی ها نسبیت تمام میرزاوندها در استان خوزستان ( بخش الوار اندیمشک ) - ( خرم آباد و شهر چگنی ) لُرستان و استان فارس رو از چگنی ها می دانند و میگن میرزا جد بزرگ همه میرزاوندها بوده و فرزندان مختلفی داشته نسبیتش چگنی است عده ای از میرزاوندهای اندیمشک نیز همین رو قبول دارن فردی به اسم محمدرضا والی زاده معجزی و برادرش محمدحسین والی زاده معجزی نویسنده طوایف می باشند این رو ذکر کردند.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی تیره های قلاوندها دشمن ترین دشمن سران میرزاوند مثل صیفور و پسرعمویش تقی خان و فرزند او صیدجعفر و تیره افشار و شعبه فرخی میرزاوند بودند.
عده ای میگن نسبیت قلاوندها لوطی و مطرب بوده نسبیت آنها به لوطی ها می رسد.
امروز دروغ سرائی و نشر اکاذیب در لُرستان و بین لُرها بسیار زیاد شده افرادی با نفوذ در وزارت فرهنگ و ارشاد نظام شیعه ایران در نشر دروغ و اکاذیب بسیار تلاش کردند در دوران پهلوی فردی جرات نداشت اینطور دروغ سرائی کند و دولت پهلوی به آنها مجوز نمی داد.
فردی به اسم مرادحسین پاپی نمیدونم بالاگریوه و داوود ساکی قلاوند دو دروغ پرداز خبره و حرفه ای می باشند در این زمینه بسیار دروغ پردازی کردند همین مرادحسین پاپی که پاپی ها و قلاوندها او را نویسنده خودشان میدانن و یه دکتر هم پشت اسمش چسبوندن مشخص نیست کدوم دانشگاه مسخره به این فرد مدرک دکترا قُلابی مردم شناسی داده؟؟؟؟؟کتابی نوشته به اسم تبار نمیدونم هخامنش دیار بالاگریوه!!!!!بیشتر از 70 درصد نوشته های این کتابش با پرس و جو از افراد دانا به تاریخ آن نواحی داشتم دروغ و کذب و نشر دروغ است! در اون قلاوندها و پاپی های رعیت و زیرسلطه خانجان رضایی پاپی رو بدروغ بزرگنمایی و شاخ کرده و اما این دجال پاپی می خواسته تیره افشار و تقی فرزندکیخا عیدی و صیدجعفر و صیفور تمام این قلاوندها رو به عددی حساب نمی کردند رو می خواسته ناچیز جلوه دهد اسم عده ای رو به عنوان کدخدا و آدم مهم تیره ها در این کتاب مسخره چرند دروغش نوشته هیچ کس هیچ روایتی در مورد آنها واسم نقل نکرده من تمام نوشته هایم رو از افراد راستگفتار و بسیار دانا دریافت کردم و به صحت نوشته هایم یقین کامل دارم شماها که دروغ چرند در کتاب هایتان می نویسید این نوشته های دروغ رو چه کسی واستون نقل کرده اسم آنها رو بنویسید ببینیم آدم های دروغ پردازین یا راستگفتار شماها نمی توانید با نشر اکاذیب و دروغ در سایه وزارت ارشاد نظام آخوندهای شیعه خودتان رو بزرگنمایی کنید برخی میگن عده ای از این طوایف ناشناخته در لُرستان خرم آباد و لُرهای لُرستانی مهاجر به اندیمشک مثل قلاوند و. . . . . به همین مرادحسین پاپی پول دادن قلاوندها دروغ و چرند در مورد قلاوندها به خورد او دادن و او هم در کتاب مسخرش آنها رو نوشته همین پرسانت کتابش رو انجام دادن اسمشان رو در کتاب چرندش بنویسه اسم پدربزرگ ها و فرزندان معتاد گرتیشان و به خوبی از آنها یاد این کتاب ها و نوشته ها ارزش حقوقی ندارن دروغ هرگز پنهان نیست!!!!!همین مرادحسین پاپی از برخی از میرزاوندهامثل کلورضاها و سران آنها و. . . . به خوبی یاد کرده
این مرادحسین پاپی قلاوند به چه حقی اسم تیره افشار تُرک و پدربزرگم صیدجعفر و تقی پدربزرگ پدرم و صیفور عموی پدرم رو در کتاب دروغ چرندش آورده و می خواسته ماها رو تحقیر کنه برو راجع به اون قلاوندهای شپشو نجاست ناموس و پاپی ها بنویس
تمام اینها رو در کتاب مسخره چرندش اسم برده در مقابل کیخاعیدی - تقی پدربزرگ پدرم و صیدجعفر پدربزرگم و صیفور عموی پدرم از لحاظ نترس بودن و جنگ و تفنگ و غارتگری و سرآمد بودن به حساب نمی آمدند.
بسیاری از همین قلاوندها و پاپی ها از طریق نفوذ در سپاه پاسداران و حمایت نظام شیعه آخوندهای ایران و باند کثیف صیدعیسی دارایی پاپی و جهانبخش قلاوند و حمایت سردار غلامعلی رشید دزفولی فرمانده قرارگاه خاتم سپاه پاسداران چون جهانبخش قلاوند و صیدعیسی دارایی پاپی از دوستان و متحدان نزدیک سردار غلامعلی رشید دزفولی بودند توسط ارتش قدرتمند اسرائیل در خانه خودش هلاک شد و دیگر نماینده دزد مجلس و سپاه مال و اموال بادآورده و اختلاس به جیب زدند.
فردی به اسم سیدعباس امام رودبند دزفولی از دزفولی هاست کتابی نوشته در مورد اندیمشک عده ای از لُرهای لُرستان مثل قلاوندها و. . . . و نیز عده ای از دزفولی ها در نشر آن با او همکاری کردند قلاوندها و دزفولی ها متحد همدیگرن همین سیدعباس امام رودبنددر این کتاب نوشته صالح آباد از اسم فردی به نام صالح مُکری حاکم شوشتر بوده تاسیس شده او این دهکده رو درست کرده عرب های استان خوزستان میگن صالح آباد از اسم فردی به اسم حاج صالح زهیری از عرب های سرشناس دوران اوایل قاجاریه بود شکل گرفت این صالح آباد در دوران قاجاریه در سیطره طایفه زهیری عرب بوده و آنها در این نواحی تاخت و تاز داشتندو او این دهکده درست کرده روایت عرب ها صحیح و درست است چون با توجه به شواهد و روایات واسم شده عرب ها در این نواحی تاخت و تاز و سیطره داشتند در این کتاب از عده ای از لُرها مثل قلاوندها سرکرده آنها عباس خان قلاوند و خواهرش قدم خیر قلاوند و. . . . . تعریف و تجمید کرده
صالح مُکری از کردهای سمت کردستان و مهاباد بوده چون طایفه مُکری طایفه ای از کردهای کردستان و مهاباد است.
نشر اکاذیب بعد دوران پهلوی در وزارت فرهنگ و ارشاد نظام شیعه ایران بشدت گسترش داشته و فقط مربوط به این کتاب دزفولی ها و قلاوندها و. . . نیست دهها کتاب دیگر در نواحی لُرستان و. . . . نگارش شده که از وزارت ارشاد نظام شیعه ایران مجوز نشر گرفتن نوشته های آنها صدها درجه با روایات درست و صحیح نقل شده متفاوت است و نشر دروغ اکاذیب می باشد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان سیدعبدالحسین قطب ( مالک صالح آباد - قلعه لور تا حدود پل بالارود و حدود پل قدیم دزفول )
در اواخر دوران قاجاریه شخصی به نام سیدعبدالحسین قطب در محله صحرابدر دزفول ساکن بودند از افراد مطرح در صحرابدر بود توانست بنجاق و سند زمین های از بالا رود تا لب رود از طرف شاه قاجاریه برای خودش ثبت کند او در دیداری با شاه قاجاریه داشت درخواست کرده بود که بنجاق و سند زمین های از بالارود تا لب رود رو برای نگهداری چارپایان و گله و رمه اش به او بدهد و شاه قاجاریه نیز موافقت کرد و در سند و بنجاق امضا شده آنها را به او واگذار می نماید، آن زمین ها شامل قلعه لور - صالح آباد ( مرکز اندیمشک حال حاضر ) - پشمی نزار تا پل بالارود و تا حدود پل قدیم دزفول و حتی نقاطی بیشتر از آن را نیز شامل می شد.
در آن دوران از بخش الوارگرمسیر تا پل قدیم دزفول بیشتر به شکل بیابان و صحرا بود و اینطور مثل امروز پر از سکنه نبود روایت است که بارها عرب ها، صالح آباد اندیمشک آن موقع که عده ای از تیره های سگوند بطور چادرنشین و گله دار در ۀآنجا ساکن بودند را مورد غارت و تاراج قرار می دادند اینو خود افرادی که آن موقع در لور ساکن بودند روایت کردن که عرب های شوش و شاوور بارها صالح آباد و لور سگوندهای چادرنشین در آنجا را مورد غارت و تاراج قرار می دادند.
تا دوران قاجاریه قبل اینکه عبدالحسین قطب این زمین ها را تصاحب کند صالح آباد امروز و لور همش در زیر سیطره مردم عرب شاوور و شوش و تیره افشار طایفه میرزاوند بود و صیفور و قشون او در راس آن صیدجعفر فرزند تقی خان فرزند کیخاعیدی از تیره افشار بارها در آن نقاط دست به غارت و تاراج می زدند.
صالح آباد یه دهکده بود و اطراف آن بیابان از اسم فردی به اسم حاج صالح زهیری از عرب های سرشناس آن موقع استان خوزستان در دوران قاجاریه بود و همین صالح آباد توسط او ایجاد شد و نام او به آن لقب گرفت این صالح آباد در اوایل دوران قاجاریه در سیطره عرب ها و طایفه زهیری عرب بود.
در اواخر دوران قاجاریه خانواده سیدعبدالحسین قطب در قلعه لور ساکن شدند چون زمین های بایر و خوبی برای کشاورزی داشت و بنایی درست کردند به اسم هشت در که هشت در مختلف داشت و چندین طبقه داشت که بعد انقلاب امام خمینی این بنای تاریخی که از دوران قاجاریه در قلعه لور به جا بود توسط شهرداری اندیمشک و نیروهایش قلاوندها و. . . . . دشمنان خانواده قطب بودن تخریب و خراب شد تا سال 87 آثار هشت در وجود داشت خرابه های آن و طی این سال ها آن را تخریب کردند و به جای آن خانه درست کردند طبق روایت آنجا محل نگهداری اسب ها و قاطرهای آموسی قطب بود و بسیاری از اموال او در آنجا نگهداری می شد محل زندگی آنها در کنار جایگاه امروزی سی ان جی گاز قلعه لور اندیمشک بود و پارک کشاورز قلعه لور باغ آنها بود که در دهه گذشته توسط شهرداری به پارک و جایگاه گاز در آنجا ایجاد شد و بیمارستان اورژانس نیز در کنار آنها ایجاد شده و آن نقاط به قلعه قطب نام گرفت و به مرور با ساکن شدن افرادی که در آنجا ساکن می شدند و اکثرا لُر بودن ارباب آنها شدند و رعیت اربابی را درست کردند.
روایت است در آن نقاط صالح آباد و لور آن موقع بسیاری بخاطر گرمای هوا و بیابان بودن آنجا و وزش بادهای گرمسیر و نبود آب تلف می شدند و می مردند چون آنجا آن موقع مثل بخش الوارگرمسیر آب و هوایش خنک و مرطوب و سبزه زار و پر از آب نبود.
داستان سیدموسی قطب معروف به آموسی و داستان شهادت او ( مالک قلعه لور تا حدود پل بالارود و حدود پل قدیم دزفول )
بعد فوت سیدعبدالحسین قطب پسرش سیدموسی قطب جانشین او شد که همه او را آموسی می نامیدند طبق روایت ها آموسی آدم قدرتمند بانفوذ و خشن بود و به ارباب کامل لور و صالح آباد که آن موقع به شکل بیابان بود تبدیل شده بود و حتی در دزفول از قدرت و نفوذ بسیاری برخوردار بود محدود لُرهایی که در آنجا ساکن بودند را به زیر سلطه و سیطره خود در آورده بود.
طبق روایات آموسی آدم خشن و سختگیر و فحاش بود و زیر دستان و رعیت هایش که لُر لرستانی اکثرا سگوند بودن را اذیت می کرد و حتی در دزفول نفوذ داشت و در دزفول رعیت های زیادی داشت.
آموسی قطب بخاطر آب کزرمی بین او و طایفه قلاوند نزاع شدید و دشمنی وجود داشت می گفت کزرمی ملک اجدادیم است و جز لور محسوب می شود خانواده قطب مالک لور بودند و می خواست طایفه قلاوند را از آنجا بیرون کرده و خواستار این بود قلاوندها باید کزرمی را ترک کرده چون آنجا زمین و حدود اجدادی او است در نقطه حادثه کزرمی مامور شهربانی دزفول رییس دادسرای پهلوی در دزفول و رییس ثبت اسناد و املاک پهلوی دزفول آموسی قطب رو همراهی کردند.
در محل حادثه برای حل و فصل این نزاع بین محمدعلی بزرگی قلاوند رئیس و سرکرده قلاوندها و او نزاع می شود آموسی قطب شروع به فحش دادن به قلاوندها و قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف طایفه قلاوند کرده لُرها و لَک های لرستان او را سرآمد زن های لُرستان می دانند.
تا امروز هم هیچ فردی از این افرادی در مورد تاریخ واسم روایت کردن روایت خاصی در مورد این قدم خیر قلاوند واسم نقل نکردن عده ای از این قلاوندها بدروغ میگن تفنگچی بوده سوار اسب شده همراه برادرش عباس خان قلاوند وارد جنگ ها شده و. . . . هیچ فردی اینها رو تایید نکرده خلاف دیگران در مورد آنها روایات زیادی واسم نقل شده طایفه میرزاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی بزرگترین جنگ ها و نبردها رو با همین عباس خان قلاوند برادر همین قدم خیر قلاوند دیگر قلاوندهای آنها داشتن و در هیچ روایت واسم نقل نشده قدم خیر قلاوند در آن جنگ ها سوار اسب شده و با آنها جنگیده!!!!!!!اینها تمام اراجیف لُرها و لَک های لُرستانی ( خرم آبادو. . . . ) برای اسطوره سازی یک سری زن فاسد قلاوند و. . . . بودن در آن دوران به هرزگی شهره بودن و واسه آنها دروغ سرائی ساختند همین قدم خیر بزرگی قلاوند با یک نفر از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند بود ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت و قدرت بدست آورد یکی دو نفر واسم روایت کردن با برادر خانجان رضایی پاپی خان طایفه پاپی ها روابط نامشروع داشته
بعد فحش های آموسی قطب در یک آن محمدعلی بزرگی قلاوند برادر عباس خان قلاوند تفنگ یکی از ماموران همراه آموسی قطب را از او گرفته و به سمتش تیراندازی کرد و آموسی قطب به شهادت رسید روایت است طایفه قلاوند جسد شهید آموسی قطب را در صحرا رها کرده بودند و نمیخواستن جسد آموسی قطب را تحویل دهند روایت است قلاوندها خواستار این بودند جسد آموسی قطب آنجا در صحرا باشدتا حیوانات جسد او را بخورند!!!!!سیدهای دزفول که با قطب از یک تبار بودن مثل شاهرکن الدین و. . . . هم جرات نکرده و کاری با این موضوع نداشتن روایت است مردمی ترسو بودن اگر فردی مثل آموسی قطب از طایفه میرزاوند و خصوصا شعبه فرخی میرزاوند بود میرزاوندها و فرخی ها واسه انتقام او پنج تا از قلاوندها رو هلاک می کردند حتی روایت معتبر است در موقع آموسی قطب تیر خورد زخمی روی زمین افتاده بود و چندین ساعت زنده بود و بشدت احساس تشنگی می کرد از قلاوندها درخواست آب کرد و به آنها گفت به من آب بدهید قلاوندها به او آب ندادند روایت است میگن به آموسی قطب در لحظات آخرت زندگیش بود زخمی روی زمین افتاده بود و بشدت درد او را سیطره کرده بود قلاوندها به تمسخر گفتند:سید!!!!!اینجا آب کزرمی است می خواستی آن را تصاحب کنی پس اگر می توانی هر چقدر از آن آب بخور!!!!!! آموسی احتیاط نکرد و طایفه ای هم نداشت طرف او باشند و انتقام او را بگیرند برای همین قتال شد بجز چندین مامور و سرباز دولت پهلوی که همراه او بودند مرد تفنگ بدست نداشت اما قلاوندها ده ها نفر بودن که برای قتل آموسی قطب آماده بودن
بعد این دولت پهلوی همین محمدعلی بزرگی قلاوند و چند نفر دیگر از قلاوندها رو به زندان انداخت حکم اعدام محمدعلی بزرگی قلاوند توسط دولت پهلوی صادر شد و طبق روایت بعدها حکم اعدام او با مساعدهای پی در پی فردی به اسم ابدال پورهنگ از آنها او کدخدای بختیاری ها در سردشت دزفول بود و در ساواک محمدرضاشاه پهلوی نفوذ داشت به زندانی تبدیل شد و طبق روایت اگر همین ابدال پورهنگ نبود دولت پهلوی همین بزرگی قلاوند رو به دار می آویخت.
هاشم هیکی یکی از افرادی بود که در آن صحنه حاضر بود و به عنوان نیروی چریک بزرگی کار می کرد میگن همین بزرگی تعدادی از افراد خودش را با تیر زخمی کرد که بگن این یک جنگ دوسر بوده و اونو به خاطر قتل آموسی قطب مقصر نکنند هاشم هیکی یکی از افرادی بود که توسط بزرگی قلاوند تیر خورد و حتی میگن محمدعلی بزرگی قلاوند یک نفر از بستگان خودش رو هم میخواست قتال کنه مادر هاشم هیکی دخترعموی صیدجعفر فرزند تقی خان فرزند کیخاعیدی است.
پدربزرگ هاشم هیکی به اسم آزاد در اواخر دوران قاجاریه بخاطر جنگ و نزاع طایفه میرزاوند و طایفه قلاوند توسط تقی خان فرزند کیخاعیدی از تیره افشار به اشتباه با تیر تفنگ قتال شده تقی خان می خواسته بود یکی از سران قلاوندها به اسم قنبربک تتر قلاوند رو به قتل برساند به اشتباه آزاد قتال شد.
اگر از لحاظ قانونی بخواهیم در نظر بگیرم حق با آموسی قطب بوده چون او برگه و سند مهر شده این زمین ها رو از طرف شاه قاجاریه دریافت کرده و دولت رضاشاه پهلوی نیز آن را برای او تایید کرده بود طبق قانون دولت پهلوی، قلاوندها هیچ حقی در آن نقاط نداشتند قلاوندها و . . . . . . هیچ حقی در زمین های لور و صالح آباد ندارن چون اون نقاط تمام ثبت شده از طرف شاه قاجار و پهلوی برای خانواده عبدالحسین، آموسی و آعنایت قطب بوده اگر از این لحاظ باشد که برخی ها آنجا اتراق کرده یا غارت گرفتن تیره افشار صیفور از سران میرزاوند و قشونش در راس آنها و صیدجعفرفرزند تقی خان بود و قشه آنها و میرشامحمدمیرعالی و برادرش حاتم میرعالی تا پل قدیم دزفول غارت می گرفتن. . . . . .
روایت است در یک مورد صیفور از سران میرزاوند میهمان آموسی قطب در قلعه قطب شده بود و بسیار از او پذیرائی کرده بود آن موقع قلاوندها و صیفور خان میرزاوندها با همدیگر دشمنی داشتند و آموسی قطب نیز با قلاوندها دشمن بود روایت است آموسی قطب با سران طایفه میرعالی میرشاه محمدمیرعالی - صیفور خان طایفه میرزاوند و حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری روابط خوبی داشت و آنها طرفدار آموسی قطب بودند.
صیفور و تقی خان پسرعمویش و فرزند تقی خان به اسم صیدجعفر با عباس خان قلاوند و تیره های قلاوند درگیری ها و نزاع های بسیاری داشتند.
داستان سیدعنایت الله قطب معروف به آعنایت قطب پسر آموسی قطب نماینده محمدرضاشاه پهلوی و رئیس لور و صالح آباد و دزفول
بعد مرگ آموسی قطب فرزندش عنایت الله قطب امورات او را بدست گرفت که به آعنایت معروف بود آموسی دو سه فرزند داشت که همین آعنایت قطب از همه آنها پرنفوذتر و قدرتمندتر بود و با دربار محمدرضاشاه پهلوی ارتباط نزدیک داشت مسجدجامع قلعه لور ( مسجد جامع قطب ) توسط آعنایت قطب ساخته شد.
روایت است آعنایت قطب بسیار از قلاوندها نفرت داشت روایت است اجازه نمی داد قلاوندها در محیط لور و قلعه لور ساکن شوند روایت است قلاوندها از ترس آعنایت قطب در محیط قلعه لور نزدیک نمی شدند.
خانواده اجدادی فریدون حسنوند نماینده شهرستان اندیمشک در مجلس نام پدرش تقی بود و چندین خانواده بستگانش آن موقع در محل قلعه یک در زندگی می کرد برای این قلعه قطب قلعه یک در نامیده می شد چون اون موقع دور تا دور قلعه دیوار و باغ بود و فقط یک در ورودی داشت و مثل یک دژ بود.
قلعه لور در 5 کیلومتری صالح آباد قرار دارد تا اوایل دوران رضاشاه پهلوی صالح آبادی وجود نداشت و اکثرا افراد آن نقاط در قلعه لور می زیستند تا سال 1315ه. ش محدود افرادی که در ناحیه صالح آباد کنونی می زیستند بصورت چادرنشین و دامدار گله و رمه بودن از مسیر گله داری امرار معاش می کردند و بعد با ساخت راه آهن سراسری توسط رضاشاه پهلوی به مرور صالح آباد شکل گرفت و محل اسکان شد.
بعد پیروزی انقلاب نظام آخوندهای شیعه در ایران به رهبری امام خمینی، آعنایت قطب از ایران رفت و به امریکا پناهنده شد چون ساواک و نماینده محمدرضاشاه پهلوی در اندیمشک و دزفول و شمال استان خوزستان محسوب می شد و اگر در ایران بود دولت امام خمینی او را اعدام می کرد و تمام زمین های کشاورزی و غیرکشاورزی او در لور و اندیمشک توسط نظام شیعه ایران امام خمینی و سپاه پاسداران با سندسازی های ساختگی به رعیت هایش که اکثرا از تیره های سگوند بودند داده شد.
بعد سقوط رژیم پهلوی و روی کار آمدن نظام شیعه ایران روایت است قلاوندها و دزفولی ها متحد همدیگر بودن و با پیروزی نظام شیعه ولایت فقیه در بسیج و سپاه رخنه کرده عده ای از آنها نیز عضو مجاهدین خلق مریم رجوی و مسعود رجوی شدند چون بدشان از خانواده قطب می آمد آعنایت قطب رو به زندان دزفول انداختن و تا چندین ماه آعنایت قطب در زندان دزفول بود بعد با فشار او را آزاد کرده و خواستار تبعید او به خارج ایران بودند روایت است عده ای از قلاوندها و دزفولی های دشمن خانواده قطب امثال سردار غلامعلی رشید دزفولی - مخبر - آوایی و توکل قلاوند و دیگر قلاوندها و دزفولی ها متحد همدیگر در سپاه پاسداران رخنه کرده بودند با اسلحه آعنایت قطب رو تا خانه اش در قلعه لور مشایعت کرده وسایل مورد نیاز خودش رو جمع کرده که سریعا ایران رو ترک کند.
روایت صحیح است که آعنایت قطب با دربار محمدرضاشاه پهلوی هم ارتباط نزدیک داشت و گاهی مواقع خانواده محمدرضاشاه پهلوی از جمله اشرف پهلوی و فرح پهلوی برای دیدار و تفریح به آن نقاط می آمدند آعنایت قطب تفرجگاه های زیبایی برای خانواده محمدرضاشاه پهلوی در پلاژ سد دز درست کرده بود روایت است در یکی از این بازدیدهای خانواده پهلوی، آعنایت قطب سند زمین های پایگاه هوایی وحدتی در دزفول و زمین هایی که امروز دانشگاه صنعتی جندی شاپور در آنها است را به عنوان هدیه به فرح پهلوی داد.
آعنایت قطب چند سال قبل در انگلستان فوت کرد و مجلس ترحیم 2 ساعته هم در مسجدجامع قلعه لور که آن مسجد توسط خودش در دوران محمدرضاشاه پهلوی ساخته شد عده ای در دوران قبل انقلاب اینجا در لور و صالح آباد بودند مخالف برگذاری مراسم برای آعنایت قطب بودند چون گفتند ماها رو اذیت کرده و آزارمون داده و بعد دو ساعت با دخالت قلاوندهای دشمن آعنایت و آموسی قطب بدشان از خانواده قطب می آمد و مسئولان و نماینده شهر اندیمشک در مجلس نظام آخوندهای شیعه ایران مراسم تعطیل شد.
آعنایت قطب برادری دارد به اسم آرضا قطب که در تهران ساکنن و امورات آنها بدست او است همسرش به اسم فریال مستوفی مدیرعامل و سهام دار چندین شرکت خصوصی در تهران و خارج ایران است.



این روستا از نام یک عرب که اهل اهواز بود و در صده های قبل به این مکان آمده بود و ساکن شد شکل گرفته به اسم شیخ چُل عرب شیخ چُل در همین روستا دفن است در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی و محمدرضاشاه پهلوی این روستا متعلق به تیره افشار و حاجی تقی میرمحمدولی از سران طایفه میرعالی بود در دوران رضاشاه پهلوی دولت رضاشاه پهلوی این روستا را به تیره افشار و حاجی تقی میرمحمدولی واگذار کرد و صیفور کدخدای آنجا شد عده ای از شیرمهدها آن موقع قصد داشتند روی روستای چُل دست اندازی کنند که صیفور و حاجی تقی میرمحمدولی هم عهد شدند که بغیر از آنها کس دیگری روی این روستا دست اندازی نکند و اجازه به شیرمهدها ندادن در روستای چُل وارد شوند.
... [مشاهده متن کامل]
طوایف میرعالی و میردورقی در دهستان منگره بخش الوار ساکن بودن اما حاجی تقی میرمحمدولی از همون اواخر دوران قاجاریه در روستای چُل ساکن بود.
روستای چُل به دو قسمت زیرقلا و پشت قلا تقسیم شد زیر قلا متعلق به صیفور و صیدجعفر بود و پشت قلا هم متعلق به حاجی تقی میرمحمدولی و صیفور در آنجا خانه با آجر و خشت درست کرد و فقط زمین های کشاورزی نوادگان صیفور و صیدجعفر و حاجی تقی میرمحمدولی در این روستا است.
در اوایل دوران رضاشاه پهلوی در حدود سال 1310ه. ش دولت رضاشاه پهلوی میخواست شعبه فرخی میرزاوند را به آهودشت از بخش های شهرستان اهواز منتقل و تبعید کند و زمین های آنجا را به آنها واگذار کند اما بزرگان شعبه فرخی مثل صیفور - کریم خان و. . . . . مخالفت کردن و ابراز کردن که آنجا آب و هوای گرم دارد و در آنجا از بی آبی تلف می شویم حتی میخواست قسمتی از لور را به آنها واگذار کند و در مجاورت آموسی قطب و خانواده قطب که آن موقع خراج گذار و ارباب لور و صالح آباد شده بود آنها را اسکان دهد اما صیفور و کریم خان نپذیرفتند گفتند در همین بخش الوار می مانیم.
در اوایل دوران محمدرضاشاه پهلوی صیدجعفر زمین های تیره افشار را به کمک شعیب رئیس پاسگاه بخش الوار برای تیره افشار ثبت کرد زمین بزرغربی در نزدیک روستای چُل و نزدیک روستای مازو که 12 هکتار است و زمین محمدشلی در روستای چُل 3. 5 هکتار است به صیدجعفر و فرزندش عبدالحسین و برادرش شُکری رسید و عبدالحسین بسیار برای آنها کار و پیگیری انجام داد و زمین بزرشرقی که در مجاورت زمین بزرغربی است و 11 هکتار است و زمین آب زیری که در روستای چُل است 7 هکتار است برای فرزندان صیفور ثبت شد بقیه تیره افشار زمین هایشان در روستای دره گاییلان و پیش تیره سردار میرزاوند است از دورانی که صیدجعفر با همکاری شعیب این زمین ها رو ثبت شاهنشاهی کرد فرزندان آنها در همین زمین ها کشت و کار کردند.
زمین محمدشلی و زمین آب زیری در روستای چُل زمین های آبی می باشند که رودخانه پرآب در مجاورت آنها است این دو زمین خاک آنها خاک سیاه است خصوصا زمین محمدشلی و بغیر از گندم حتی برنج - ماش - عدس و خیار و. . . . می شود در آنها زراعت کرد.
نواحی بخش الوار گرمسیر نواحی فرخی میرزاوند ریت کوه - چُل تا شاهزاده احمد و. . . . در نقشه مناطق نفت خیز است و امروز چاههای نفت بسیاری در این نواحی یافت شده و شمایل و شماتیک زمین بزرغربی که متعلق به عبدالحسین فرزند صیدجعفر است هم به شمایل زمین هایی که چاه نفت در زیر آن وجود دارد می خورد زمین بزرغربی یکی از بهترین زمین های بخش الوار گرمسیر از لحاظ تخت بودن زمین و خاک آن برای کشاورزی است خاک این زمین متمایل به خاک سیاه است 70 درصد از زمین بزرغربی تخت و صاف و هموار است و فقط 30 درصد آن پستی بلندی های جزیی دارد که با دستگاه لودر بزرگ رفع می گردد خلاف زمین های بخش الوار که اکثرا پستی بلندی های بد دارن و اگر چاه نفت زیر زمین بزر غربی باشد ارزش زمین بسیار زیاد در حد 500 میلیارد تومن خواهد بود.
زمین محمدشلی و زمین آب زیری در روستای چُل از زمین های آبی می باشند که در مجاورت آنها رودخانه جاری جریان دارد که آب آن در بهارو فصل زمستان بسیار فراوان است و می شود از طریق لوله گذاری در زمین زمین را آبی کرد و کشت گندم را آبیاری نمود و این نیاز به مساعدت دولت دارد زمین محمدشلی و زمین آب زیری دو زمین هستند که حتی می شود در آنها برنج هم کشت کرد حدود 1 هکتار از 3. 5 هکتار از زمین محمدشلی را سنگ های سنگین اشغال کردن که برای جمع آوری آنها نیاز به دستگاه لودر است و باید لودر آن را جمع کند که آن یک هکتار زراعت شود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
طبق سندیت تاریخی میرزا که نام طایفه میرزاوند از اسم اون نشات گرفته فرزندانی پسر به نام های رضا - کلورضا و. . . . . داشت که نوادگان آنها به شاخه های رضا - کلورضا و. . . . . تقسیم شدند برخی میگن میرزا دو پسر دیگر داشته به اسم های شیرمهد و شیرزاد اکثر شیرمهدها و شیرزادها نام فامیلیشان شیرمهد و شیرزاد است اما میگن از طایفه میرزاوند می باشند هیچ سندیت تاریخی در مورد این موضوع وجود ندارد شیرمهدها و شیرزادها نسبیت آنها میرزاوند باشد فقط روایت زبانی است.
رضا دو همسر به نام های فرخی و گلناز داشته فرزندان رضا امروز به نام همسران او فرخی و گلناز شناخته می شوند.
عده ای بسیار که خودشان آنجا یک طایفه به فامیلی میرزاوند در استان فارس دارند و نسبیت آنها از تُرک های قشقایی است و در بین آنها زندگی می کنند و همین میرزاوندهای بخش الوار استان خوزستان نیز از تبار آنهایند و در واقع تبار میرزاوند تُرک است و تبار آنها تُرک قشقایی بوده و نسبیت آنها تُرک است و تُرک های قشقایی استان فارس میگن میرزاوندهای بخش الوار اندیمشک نیز قشقایی می باشند.
عده ای در بین طایفه میرزاوند زندگی می کنند که نسبیتشان به میرزا نمی رسد اما فامیلی میرزاوند دارند مثل عده ای از تیره های طافی - ساکی - کولچپی و. . . . .
دکتر جهانبخش میرزاوند رئیس امور عشایر ایران از همین تُرک های قشقایی استان فارس است.
ایل قشقایی یک ایل غیور از طوایف تُرک تبار ایران و در مجاورت و همسایگی طوایف بختیاری و بویراحمدی بودند.
چگنی ها نسبیت تمام میرزاوندها در استان خوزستان ( بخش الوار اندیمشک ) - ( خرم آباد و شهر چگنی ) لُرستان و استان فارس رو از چگنی ها می دانند و میگن میرزا جد بزرگ همه میرزاوندها بوده و فرزندان مختلفی داشته نسبیتش چگنی است عده ای از میرزاوندهای اندیمشک نیز همین رو قبول دارن فردی به اسم محمدرضا والی زاده معجزی و برادرش محمدحسین والی زاده معجزی نویسنده طوایف می باشند این رو ذکر کردند.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی تیره های قلاوندها دشمن ترین دشمن سران میرزاوند مثل صیفور و پسرعمویش تقی خان و فرزند او صیدجعفر و تیره افشار و شعبه فرخی میرزاوند بودند.
عده ای میگن نسبیت قلاوندها لوطی و مطرب بوده نسبیت آنها به لوطی ها می رسد.
امروز دروغ سرائی و نشر اکاذیب در لُرستان و بین لُرها بسیار زیاد شده افرادی با نفوذ در وزارت فرهنگ و ارشاد نظام شیعه ایران در نشر دروغ و اکاذیب بسیار تلاش کردند در دوران پهلوی فردی جرات نداشت اینطور دروغ سرائی کند و دولت پهلوی به آنها مجوز نمی داد.
فردی به اسم مرادحسین پاپی نمیدونم بالاگریوه و داوود ساکی قلاوند دو دروغ پرداز خبره و حرفه ای می باشند در این زمینه بسیار دروغ پردازی کردند همین مرادحسین پاپی که پاپی ها و قلاوندها او را نویسنده خودشان میدانن و یه دکتر هم پشت اسمش چسبوندن مشخص نیست کدوم دانشگاه مسخره به این فرد مدرک دکترا قُلابی مردم شناسی داده؟؟؟؟؟کتابی نوشته به اسم تبار نمیدونم هخامنش دیار بالاگریوه!!!!!بیشتر از 70 درصد نوشته های این کتابش با پرس و جو از افراد دانا به تاریخ آن نواحی داشتم دروغ و کذب و نشر دروغ است! در اون قلاوندها و پاپی های رعیت و زیرسلطه خانجان رضایی پاپی رو بدروغ بزرگنمایی و شاخ کرده و اما این دجال پاپی می خواسته تیره افشار و تقی فرزندکیخا عیدی و صیدجعفر و صیفور تمام این قلاوندها رو به عددی حساب نمی کردند رو می خواسته ناچیز جلوه دهد اسم عده ای رو به عنوان کدخدا و آدم مهم تیره ها در این کتاب مسخره چرند دروغش نوشته هیچ کس هیچ روایتی در مورد آنها واسم نقل نکرده من تمام نوشته هایم رو از افراد راستگفتار و بسیار دانا دریافت کردم و به صحت نوشته هایم یقین کامل دارم شماها که دروغ چرند در کتاب هایتان می نویسید این نوشته های دروغ رو چه کسی واستون نقل کرده اسم آنها رو بنویسید ببینیم آدم های دروغ پردازین یا راستگفتار شماها نمی توانید با نشر اکاذیب و دروغ در سایه وزارت ارشاد نظام آخوندهای شیعه خودتان رو بزرگنمایی کنید برخی میگن عده ای از این طوایف ناشناخته در لُرستان خرم آباد و لُرهای لُرستانی مهاجر به اندیمشک مثل قلاوند و. . . . . به همین مرادحسین پاپی پول دادن قلاوندها دروغ و چرند در مورد قلاوندها به خورد او دادن و او هم در کتاب مسخرش آنها رو نوشته همین پرسانت کتابش رو انجام دادن اسمشان رو در کتاب چرندش بنویسه اسم پدربزرگ ها و فرزندان معتاد گرتیشان و به خوبی از آنها یاد این کتاب ها و نوشته ها ارزش حقوقی ندارن دروغ هرگز پنهان نیست!!!!!همین مرادحسین پاپی از برخی از میرزاوندهامثل کلورضاها و سران آنها و. . . . به خوبی یاد کرده
این مرادحسین پاپی قلاوند به چه حقی اسم تیره افشار تُرک و پدربزرگم صیدجعفر و تقی پدربزرگ پدرم و صیفور عموی پدرم رو در کتاب دروغ چرندش آورده و می خواسته ماها رو تحقیر کنه برو راجع به اون قلاوندهای شپشو نجاست ناموس و پاپی ها بنویس
تمام اینها رو در کتاب مسخره چرندش اسم برده در مقابل کیخاعیدی - تقی پدربزرگ پدرم و صیدجعفر پدربزرگم و صیفور عموی پدرم از لحاظ نترس بودن و جنگ و تفنگ و غارتگری و سرآمد بودن به حساب نمی آمدند.
بسیاری از همین قلاوندها و پاپی ها از طریق نفوذ در سپاه پاسداران و حمایت نظام شیعه آخوندهای ایران و باند کثیف صیدعیسی دارایی پاپی و جهانبخش قلاوند و حمایت سردار غلامعلی رشید دزفولی فرمانده قرارگاه خاتم سپاه پاسداران چون جهانبخش قلاوند و صیدعیسی دارایی پاپی از دوستان و متحدان نزدیک سردار غلامعلی رشید دزفولی بودند توسط ارتش قدرتمند اسرائیل در خانه خودش هلاک شد و دیگر نماینده دزد مجلس و سپاه مال و اموال بادآورده و اختلاس به جیب زدند.
فردی به اسم سیدعباس امام رودبند دزفولی از دزفولی هاست کتابی نوشته در مورد اندیمشک عده ای از لُرهای لُرستان مثل قلاوندها و. . . . و نیز عده ای از دزفولی ها در نشر آن با او همکاری کردند قلاوندها و دزفولی ها متحد همدیگرن همین سیدعباس امام رودبنددر این کتاب نوشته صالح آباد از اسم فردی به نام صالح مُکری حاکم شوشتر بوده تاسیس شده او این دهکده رو درست کرده عرب های استان خوزستان میگن صالح آباد از اسم فردی به اسم حاج صالح زهیری از عرب های سرشناس دوران اوایل قاجاریه بود شکل گرفت این صالح آباد در دوران قاجاریه در سیطره طایفه زهیری عرب بوده و آنها در این نواحی تاخت و تاز داشتندو او این دهکده درست کرده روایت عرب ها صحیح و درست است چون با توجه به شواهد و روایات واسم شده عرب ها در این نواحی تاخت و تاز و سیطره داشتند در این کتاب از عده ای از لُرها مثل قلاوندها سرکرده آنها عباس خان قلاوند و خواهرش قدم خیر قلاوند و. . . . . تعریف و تجمید کرده
صالح مُکری از کردهای سمت کردستان و مهاباد بوده چون طایفه مُکری طایفه ای از کردهای کردستان و مهاباد است.
نشر اکاذیب بعد دوران پهلوی در وزارت فرهنگ و ارشاد نظام شیعه ایران بشدت گسترش داشته و فقط مربوط به این کتاب دزفولی ها و قلاوندها و. . . نیست دهها کتاب دیگر در نواحی لُرستان و. . . . نگارش شده که از وزارت ارشاد نظام شیعه ایران مجوز نشر گرفتن نوشته های آنها صدها درجه با روایات درست و صحیح نقل شده متفاوت است و نشر دروغ اکاذیب می باشد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان سیدعبدالحسین قطب ( مالک صالح آباد - قلعه لور تا حدود پل بالارود و حدود پل قدیم دزفول )
در اواخر دوران قاجاریه شخصی به نام سیدعبدالحسین قطب در محله صحرابدر دزفول ساکن بودند از افراد مطرح در صحرابدر بود توانست بنجاق و سند زمین های از بالا رود تا لب رود از طرف شاه قاجاریه برای خودش ثبت کند او در دیداری با شاه قاجاریه داشت درخواست کرده بود که بنجاق و سند زمین های از بالارود تا لب رود رو برای نگهداری چارپایان و گله و رمه اش به او بدهد و شاه قاجاریه نیز موافقت کرد و در سند و بنجاق امضا شده آنها را به او واگذار می نماید، آن زمین ها شامل قلعه لور - صالح آباد ( مرکز اندیمشک حال حاضر ) - پشمی نزار تا پل بالارود و تا حدود پل قدیم دزفول و حتی نقاطی بیشتر از آن را نیز شامل می شد.
در آن دوران از بخش الوارگرمسیر تا پل قدیم دزفول بیشتر به شکل بیابان و صحرا بود و اینطور مثل امروز پر از سکنه نبود روایت است که بارها عرب ها، صالح آباد اندیمشک آن موقع که عده ای از تیره های سگوند بطور چادرنشین و گله دار در ۀآنجا ساکن بودند را مورد غارت و تاراج قرار می دادند اینو خود افرادی که آن موقع در لور ساکن بودند روایت کردن که عرب های شوش و شاوور بارها صالح آباد و لور سگوندهای چادرنشین در آنجا را مورد غارت و تاراج قرار می دادند.
تا دوران قاجاریه قبل اینکه عبدالحسین قطب این زمین ها را تصاحب کند صالح آباد امروز و لور همش در زیر سیطره مردم عرب شاوور و شوش و تیره افشار طایفه میرزاوند بود و صیفور و قشون او در راس آن صیدجعفر فرزند تقی خان فرزند کیخاعیدی از تیره افشار بارها در آن نقاط دست به غارت و تاراج می زدند.
صالح آباد یه دهکده بود و اطراف آن بیابان از اسم فردی به اسم حاج صالح زهیری از عرب های سرشناس آن موقع استان خوزستان در دوران قاجاریه بود و همین صالح آباد توسط او ایجاد شد و نام او به آن لقب گرفت این صالح آباد در اوایل دوران قاجاریه در سیطره عرب ها و طایفه زهیری عرب بود.
در اواخر دوران قاجاریه خانواده سیدعبدالحسین قطب در قلعه لور ساکن شدند چون زمین های بایر و خوبی برای کشاورزی داشت و بنایی درست کردند به اسم هشت در که هشت در مختلف داشت و چندین طبقه داشت که بعد انقلاب امام خمینی این بنای تاریخی که از دوران قاجاریه در قلعه لور به جا بود توسط شهرداری اندیمشک و نیروهایش قلاوندها و. . . . . دشمنان خانواده قطب بودن تخریب و خراب شد تا سال 87 آثار هشت در وجود داشت خرابه های آن و طی این سال ها آن را تخریب کردند و به جای آن خانه درست کردند طبق روایت آنجا محل نگهداری اسب ها و قاطرهای آموسی قطب بود و بسیاری از اموال او در آنجا نگهداری می شد محل زندگی آنها در کنار جایگاه امروزی سی ان جی گاز قلعه لور اندیمشک بود و پارک کشاورز قلعه لور باغ آنها بود که در دهه گذشته توسط شهرداری به پارک و جایگاه گاز در آنجا ایجاد شد و بیمارستان اورژانس نیز در کنار آنها ایجاد شده و آن نقاط به قلعه قطب نام گرفت و به مرور با ساکن شدن افرادی که در آنجا ساکن می شدند و اکثرا لُر بودن ارباب آنها شدند و رعیت اربابی را درست کردند.
روایت است در آن نقاط صالح آباد و لور آن موقع بسیاری بخاطر گرمای هوا و بیابان بودن آنجا و وزش بادهای گرمسیر و نبود آب تلف می شدند و می مردند چون آنجا آن موقع مثل بخش الوارگرمسیر آب و هوایش خنک و مرطوب و سبزه زار و پر از آب نبود.
داستان سیدموسی قطب معروف به آموسی و داستان شهادت او ( مالک قلعه لور تا حدود پل بالارود و حدود پل قدیم دزفول )
بعد فوت سیدعبدالحسین قطب پسرش سیدموسی قطب جانشین او شد که همه او را آموسی می نامیدند طبق روایت ها آموسی آدم قدرتمند بانفوذ و خشن بود و به ارباب کامل لور و صالح آباد که آن موقع به شکل بیابان بود تبدیل شده بود و حتی در دزفول از قدرت و نفوذ بسیاری برخوردار بود محدود لُرهایی که در آنجا ساکن بودند را به زیر سلطه و سیطره خود در آورده بود.
طبق روایات آموسی آدم خشن و سختگیر و فحاش بود و زیر دستان و رعیت هایش که لُر لرستانی اکثرا سگوند بودن را اذیت می کرد و حتی در دزفول نفوذ داشت و در دزفول رعیت های زیادی داشت.
آموسی قطب بخاطر آب کزرمی بین او و طایفه قلاوند نزاع شدید و دشمنی وجود داشت می گفت کزرمی ملک اجدادیم است و جز لور محسوب می شود خانواده قطب مالک لور بودند و می خواست طایفه قلاوند را از آنجا بیرون کرده و خواستار این بود قلاوندها باید کزرمی را ترک کرده چون آنجا زمین و حدود اجدادی او است در نقطه حادثه کزرمی مامور شهربانی دزفول رییس دادسرای پهلوی در دزفول و رییس ثبت اسناد و املاک پهلوی دزفول آموسی قطب رو همراهی کردند.
در محل حادثه برای حل و فصل این نزاع بین محمدعلی بزرگی قلاوند رئیس و سرکرده قلاوندها و او نزاع می شود آموسی قطب شروع به فحش دادن به قلاوندها و قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف طایفه قلاوند کرده لُرها و لَک های لرستان او را سرآمد زن های لُرستان می دانند.
تا امروز هم هیچ فردی از این افرادی در مورد تاریخ واسم روایت کردن روایت خاصی در مورد این قدم خیر قلاوند واسم نقل نکردن عده ای از این قلاوندها بدروغ میگن تفنگچی بوده سوار اسب شده همراه برادرش عباس خان قلاوند وارد جنگ ها شده و. . . . هیچ فردی اینها رو تایید نکرده خلاف دیگران در مورد آنها روایات زیادی واسم نقل شده طایفه میرزاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی بزرگترین جنگ ها و نبردها رو با همین عباس خان قلاوند برادر همین قدم خیر قلاوند دیگر قلاوندهای آنها داشتن و در هیچ روایت واسم نقل نشده قدم خیر قلاوند در آن جنگ ها سوار اسب شده و با آنها جنگیده!!!!!!!اینها تمام اراجیف لُرها و لَک های لُرستانی ( خرم آبادو. . . . ) برای اسطوره سازی یک سری زن فاسد قلاوند و. . . . بودن در آن دوران به هرزگی شهره بودن و واسه آنها دروغ سرائی ساختند همین قدم خیر بزرگی قلاوند با یک نفر از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند بود ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت و قدرت بدست آورد یکی دو نفر واسم روایت کردن با برادر خانجان رضایی پاپی خان طایفه پاپی ها روابط نامشروع داشته
بعد فحش های آموسی قطب در یک آن محمدعلی بزرگی قلاوند برادر عباس خان قلاوند تفنگ یکی از ماموران همراه آموسی قطب را از او گرفته و به سمتش تیراندازی کرد و آموسی قطب به شهادت رسید روایت است طایفه قلاوند جسد شهید آموسی قطب را در صحرا رها کرده بودند و نمیخواستن جسد آموسی قطب را تحویل دهند روایت است قلاوندها خواستار این بودند جسد آموسی قطب آنجا در صحرا باشدتا حیوانات جسد او را بخورند!!!!!سیدهای دزفول که با قطب از یک تبار بودن مثل شاهرکن الدین و. . . . هم جرات نکرده و کاری با این موضوع نداشتن روایت است مردمی ترسو بودن اگر فردی مثل آموسی قطب از طایفه میرزاوند و خصوصا شعبه فرخی میرزاوند بود میرزاوندها و فرخی ها واسه انتقام او پنج تا از قلاوندها رو هلاک می کردند حتی روایت معتبر است در موقع آموسی قطب تیر خورد زخمی روی زمین افتاده بود و چندین ساعت زنده بود و بشدت احساس تشنگی می کرد از قلاوندها درخواست آب کرد و به آنها گفت به من آب بدهید قلاوندها به او آب ندادند روایت است میگن به آموسی قطب در لحظات آخرت زندگیش بود زخمی روی زمین افتاده بود و بشدت درد او را سیطره کرده بود قلاوندها به تمسخر گفتند:سید!!!!!اینجا آب کزرمی است می خواستی آن را تصاحب کنی پس اگر می توانی هر چقدر از آن آب بخور!!!!!! آموسی احتیاط نکرد و طایفه ای هم نداشت طرف او باشند و انتقام او را بگیرند برای همین قتال شد بجز چندین مامور و سرباز دولت پهلوی که همراه او بودند مرد تفنگ بدست نداشت اما قلاوندها ده ها نفر بودن که برای قتل آموسی قطب آماده بودن
بعد این دولت پهلوی همین محمدعلی بزرگی قلاوند و چند نفر دیگر از قلاوندها رو به زندان انداخت حکم اعدام محمدعلی بزرگی قلاوند توسط دولت پهلوی صادر شد و طبق روایت بعدها حکم اعدام او با مساعدهای پی در پی فردی به اسم ابدال پورهنگ از آنها او کدخدای بختیاری ها در سردشت دزفول بود و در ساواک محمدرضاشاه پهلوی نفوذ داشت به زندانی تبدیل شد و طبق روایت اگر همین ابدال پورهنگ نبود دولت پهلوی همین بزرگی قلاوند رو به دار می آویخت.
هاشم هیکی یکی از افرادی بود که در آن صحنه حاضر بود و به عنوان نیروی چریک بزرگی کار می کرد میگن همین بزرگی تعدادی از افراد خودش را با تیر زخمی کرد که بگن این یک جنگ دوسر بوده و اونو به خاطر قتل آموسی قطب مقصر نکنند هاشم هیکی یکی از افرادی بود که توسط بزرگی قلاوند تیر خورد و حتی میگن محمدعلی بزرگی قلاوند یک نفر از بستگان خودش رو هم میخواست قتال کنه مادر هاشم هیکی دخترعموی صیدجعفر فرزند تقی خان فرزند کیخاعیدی است.
پدربزرگ هاشم هیکی به اسم آزاد در اواخر دوران قاجاریه بخاطر جنگ و نزاع طایفه میرزاوند و طایفه قلاوند توسط تقی خان فرزند کیخاعیدی از تیره افشار به اشتباه با تیر تفنگ قتال شده تقی خان می خواسته بود یکی از سران قلاوندها به اسم قنبربک تتر قلاوند رو به قتل برساند به اشتباه آزاد قتال شد.
اگر از لحاظ قانونی بخواهیم در نظر بگیرم حق با آموسی قطب بوده چون او برگه و سند مهر شده این زمین ها رو از طرف شاه قاجاریه دریافت کرده و دولت رضاشاه پهلوی نیز آن را برای او تایید کرده بود طبق قانون دولت پهلوی، قلاوندها هیچ حقی در آن نقاط نداشتند قلاوندها و . . . . . . هیچ حقی در زمین های لور و صالح آباد ندارن چون اون نقاط تمام ثبت شده از طرف شاه قاجار و پهلوی برای خانواده عبدالحسین، آموسی و آعنایت قطب بوده اگر از این لحاظ باشد که برخی ها آنجا اتراق کرده یا غارت گرفتن تیره افشار صیفور از سران میرزاوند و قشونش در راس آنها و صیدجعفرفرزند تقی خان بود و قشه آنها و میرشامحمدمیرعالی و برادرش حاتم میرعالی تا پل قدیم دزفول غارت می گرفتن. . . . . .
روایت است در یک مورد صیفور از سران میرزاوند میهمان آموسی قطب در قلعه قطب شده بود و بسیار از او پذیرائی کرده بود آن موقع قلاوندها و صیفور خان میرزاوندها با همدیگر دشمنی داشتند و آموسی قطب نیز با قلاوندها دشمن بود روایت است آموسی قطب با سران طایفه میرعالی میرشاه محمدمیرعالی - صیفور خان طایفه میرزاوند و حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری روابط خوبی داشت و آنها طرفدار آموسی قطب بودند.
صیفور و تقی خان پسرعمویش و فرزند تقی خان به اسم صیدجعفر با عباس خان قلاوند و تیره های قلاوند درگیری ها و نزاع های بسیاری داشتند.
داستان سیدعنایت الله قطب معروف به آعنایت قطب پسر آموسی قطب نماینده محمدرضاشاه پهلوی و رئیس لور و صالح آباد و دزفول
بعد مرگ آموسی قطب فرزندش عنایت الله قطب امورات او را بدست گرفت که به آعنایت معروف بود آموسی دو سه فرزند داشت که همین آعنایت قطب از همه آنها پرنفوذتر و قدرتمندتر بود و با دربار محمدرضاشاه پهلوی ارتباط نزدیک داشت مسجدجامع قلعه لور ( مسجد جامع قطب ) توسط آعنایت قطب ساخته شد.
روایت است آعنایت قطب بسیار از قلاوندها نفرت داشت روایت است اجازه نمی داد قلاوندها در محیط لور و قلعه لور ساکن شوند روایت است قلاوندها از ترس آعنایت قطب در محیط قلعه لور نزدیک نمی شدند.
خانواده اجدادی فریدون حسنوند نماینده شهرستان اندیمشک در مجلس نام پدرش تقی بود و چندین خانواده بستگانش آن موقع در محل قلعه یک در زندگی می کرد برای این قلعه قطب قلعه یک در نامیده می شد چون اون موقع دور تا دور قلعه دیوار و باغ بود و فقط یک در ورودی داشت و مثل یک دژ بود.
قلعه لور در 5 کیلومتری صالح آباد قرار دارد تا اوایل دوران رضاشاه پهلوی صالح آبادی وجود نداشت و اکثرا افراد آن نقاط در قلعه لور می زیستند تا سال 1315ه. ش محدود افرادی که در ناحیه صالح آباد کنونی می زیستند بصورت چادرنشین و دامدار گله و رمه بودن از مسیر گله داری امرار معاش می کردند و بعد با ساخت راه آهن سراسری توسط رضاشاه پهلوی به مرور صالح آباد شکل گرفت و محل اسکان شد.
بعد پیروزی انقلاب نظام آخوندهای شیعه در ایران به رهبری امام خمینی، آعنایت قطب از ایران رفت و به امریکا پناهنده شد چون ساواک و نماینده محمدرضاشاه پهلوی در اندیمشک و دزفول و شمال استان خوزستان محسوب می شد و اگر در ایران بود دولت امام خمینی او را اعدام می کرد و تمام زمین های کشاورزی و غیرکشاورزی او در لور و اندیمشک توسط نظام شیعه ایران امام خمینی و سپاه پاسداران با سندسازی های ساختگی به رعیت هایش که اکثرا از تیره های سگوند بودند داده شد.
بعد سقوط رژیم پهلوی و روی کار آمدن نظام شیعه ایران روایت است قلاوندها و دزفولی ها متحد همدیگر بودن و با پیروزی نظام شیعه ولایت فقیه در بسیج و سپاه رخنه کرده عده ای از آنها نیز عضو مجاهدین خلق مریم رجوی و مسعود رجوی شدند چون بدشان از خانواده قطب می آمد آعنایت قطب رو به زندان دزفول انداختن و تا چندین ماه آعنایت قطب در زندان دزفول بود بعد با فشار او را آزاد کرده و خواستار تبعید او به خارج ایران بودند روایت است عده ای از قلاوندها و دزفولی های دشمن خانواده قطب امثال سردار غلامعلی رشید دزفولی - مخبر - آوایی و توکل قلاوند و دیگر قلاوندها و دزفولی ها متحد همدیگر در سپاه پاسداران رخنه کرده بودند با اسلحه آعنایت قطب رو تا خانه اش در قلعه لور مشایعت کرده وسایل مورد نیاز خودش رو جمع کرده که سریعا ایران رو ترک کند.
روایت صحیح است که آعنایت قطب با دربار محمدرضاشاه پهلوی هم ارتباط نزدیک داشت و گاهی مواقع خانواده محمدرضاشاه پهلوی از جمله اشرف پهلوی و فرح پهلوی برای دیدار و تفریح به آن نقاط می آمدند آعنایت قطب تفرجگاه های زیبایی برای خانواده محمدرضاشاه پهلوی در پلاژ سد دز درست کرده بود روایت است در یکی از این بازدیدهای خانواده پهلوی، آعنایت قطب سند زمین های پایگاه هوایی وحدتی در دزفول و زمین هایی که امروز دانشگاه صنعتی جندی شاپور در آنها است را به عنوان هدیه به فرح پهلوی داد.
آعنایت قطب چند سال قبل در انگلستان فوت کرد و مجلس ترحیم 2 ساعته هم در مسجدجامع قلعه لور که آن مسجد توسط خودش در دوران محمدرضاشاه پهلوی ساخته شد عده ای در دوران قبل انقلاب اینجا در لور و صالح آباد بودند مخالف برگذاری مراسم برای آعنایت قطب بودند چون گفتند ماها رو اذیت کرده و آزارمون داده و بعد دو ساعت با دخالت قلاوندهای دشمن آعنایت و آموسی قطب بدشان از خانواده قطب می آمد و مسئولان و نماینده شهر اندیمشک در مجلس نظام آخوندهای شیعه ایران مراسم تعطیل شد.
آعنایت قطب برادری دارد به اسم آرضا قطب که در تهران ساکنن و امورات آنها بدست او است همسرش به اسم فریال مستوفی مدیرعامل و سهام دار چندین شرکت خصوصی در تهران و خارج ایران است.



صیفور از سران طایفه میرزاوند و بخش الوار در دوران رضاشاه پهلوی
بعد مرگ تقی خان فرزند کیخاعیدی به مرور ریاست فرزندان افشار در واقع بزرگ آنها صیفور شد و تا موقع که تقی خان در قید حیات بود سرکرده تیره افشار و شعبه فرخی میرزاوند در جنگ ها و نزاع ها تقی خان بود و امورات آنها در جنگ ها و نزاع ها و ریاست بدست او بود برزو پدر صیفور دو زن داشت از زن اولش به اسم شیرین از حوز شیرآلی از تیره سردار بود سه پسر به نام های بهتوش، یوسف ( ایسف ) و سیف الدین داشت برزو از زن دیگرش به اسم نساری شیرمهد فرزندانی به نام های صیفور، احمد، والی و بیچار داشت مادر برزو به اسم طلا میردورقی از طایفه میردورقی منگره بود برزو زن دومش نساری شیرمهد رو بخاطر خون بهای فرضی برادرش گرفت چون فرضی برادر برزو در درگیری با شیرمهدها کشته شد و نساری رو به عنوان خون بها به برزو برادرش دادند برزو، لرزان و فرضی اینها فرزندان خانعالی از زنش به اسم طلا میردورقی بودند خانعالی و کیخاعیدی برادر و فرزندان افشار بودند برخی میگن خانعالی فرزندخوانده افشار بوده و خانعالی از طایفه میرعالی بوده و افشار او رو بزرگ کرده.
... [مشاهده متن کامل]
صیفور در دورانش دوران رضاشاه پهلوی از قدرتمندترین کدخدایان و سران بخش الوار بود، روایت شده صیفور آنقدر مغرور و متکبر بود که حسینقلی پاپی پدر خانجان رضایی پاپی رئیس طوایف پاپی لرستان که آدم مهم و سرشناس در لرستان بود خودش را از او بالاتر می دانست و او را در مقابل خودش حساب نمی کرد در بین برادران صیفور، ایسف ( یوسف ) و والی از همشون بزرگتر بودند.
بهتوش برادر صیفور در درگیری با عده ای از لُرهادر خرم آباد لُرستان کشته شد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیفور و درگیری و نزاع او و عباس خان بزرگی قلاوند
در آن دوران عباس خان بزرگی قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفته بود عباس خان قلاوند ادعای خانی می کرد قلاوندها در سلطه و سیطره او بودن و به او در جنگ و نزاع و درگیری با طایفه میرزاوند مساعدت می کردند.
قلا پسر دایی تقی خان گله و رمه بسیاری داشت و جایی داشت که عسل نگهداری می کرد گله و رمه عده ای از تیره سردار نیز پیش گله های قلا بود روایت است قلا آدم دست تنگ یا به اصطلاح فردی بود که پول خرج نمی کرد و حتی میگن آنطور بود که حاضر نبود دو تا از گوسفندان خودش را بفروشد و تفنگی بخرد برای محافظت از خودش.
فردی به اسم علیداد فتاح رشنو بود چوپان عباس خان قلاوند در روستای سرخکان بخش الوار بود روزی عباس خان قلاوند چوپان خودش علیداد فتاح را به پیش قلا می فرستد و به او میگه به قلا بگو کاسه ای عسل واسم بفرسته علیداد به پیش قلا رفته و سفارش عباس خان رو به او می رساند قلا که ادعایش می شد در پاسخ میگه عباس خان میخواد که من بهش مالیات بدم؟؟؟!!!!! قلا به علیداد میگه گله من بیشتر است یا گله و رمه عباس خان قلاوند علیداد به او میگه گله و رمه تو زیاد است و اما گله های عباس خان تعدادین که آنها هم مال عده ای دیگر هستند و قلا به علیداد میگه پس بیا چوپانی گله های منو به عهده بگیر و علیداد فتاح چوپانی گله های قلا را قبول می کند بعد یک مدت عباس خان بزرگی قلاوند سراغ فتاح را می گیرد به او میگن علیداد فتاح رفته چوپان قلا پسر علینجات در سرقلا شده و عباس خان هم قشه ای رو می فرستد تا گله او را به تاراج ببرند روایت است خود عباس خان با قشون بود و دو سه دسته درست کرد و خودش در بالای بلندی اطراف روستای چول ایستاده بود آن موقع نیز قلا خودش تنها بود و حوز شیرآلی که نزدیکان او بودند آنجا نبودند و خصوصا تقی فرزند عیدی پسرعمه قلا که تمام آنها به تقی وابسته بودند و از لحاظ نترس بودن و جنگ و تفنگ سرآمد تمام شعبه فرخی بود هم فوت کرده بود.
بعد به تاراج رفتن گله های قلا توسط قشون عباس خان بزرگی قلاوند، صیفور به همراه قلا به دیوِه خونه ( خانه ) عباس خان بزرگی قلاوند در سرخکان بخش الوار رفته تا گله و رمه را از او پس بگیرند.
روایت است سردار عباسعلی بگری قلاوند از تفنگچی های عباس خان بزرگی قلاوند بود در واقع از تفنگچی های نزدیک او بود آنجا در دیوِه خونه عباس خان قلاوند بود دختر بچه ای داشت عباس خان قلاوند دختر سردار عباسعلی بگری قلاوند در حدود 6 سالش بود را تحریک کرده که زیر کلاه صیفور که روی سرش بود بزند روایت است صیفور یک کلاه خوانین بود به سر داشت دختر سردار عباسعلی جلو آمده و چندین بار زیر کلاه صیفور می زند.
سردار عباسعلی بگری قلاوند در جنگ سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان قلاوند توسط میرزاشیرمهد ( دولت ) با تیر تفنگ هلاک شد.
روایت است آن موقع دندان آسیاب عباس خان بزرگی قلاوند درد می کرد به یکی از افراد خانه اش که قلاوند بود گفته بود یکی از گوسفندان را سر ببرید و بیضه آن را بیاورید تا روی دندانم بذارم.
روایت است عباس خان بزرگی قلاوند از دادن گله و رمه به صیفور امتناع کرد و به کنایه و تمسخر این بیت را سرائید:
گنجعلی خو دِ خومونه. . . . . . . . . . . . . . سهیل بک گیمونه. . . . . . . . . . . . کیخاقلا هَمونش ها جا هَمون علیداد
گنجعلی از تیره شیرزاد و سهیل بک نیز از تیره کلورضا بود همیشه از ترس برای عباس خان بزرگی قلاوند روغن می فرستادند کیخاقلا منظورش صیفور بود.
صیفور میگه:کیخاقلا دست خالی نمی رود!
سپس صیفور به کمک صیدجعفر فرزند تقی خان که در آن موقع یک نوجوان در حد 20 تا 23 سال بود به محل زندگی عباس خان در سرخکان بخش الوار حمله کرده و گله و رمه ای از گله ها و رمه های او را در عوض به تاراج می گیرند روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان دست و پاهای پاپی مراد از چوپانان عباس خان که نسبیتش الشتری لرستان بود و بین تیره بزرگی قلاوند و در سرخکان زندگی می کرد رو می بندد و او را بسیار کتک زده بود، افراد عباس خان بزرگی قلاوند به طرف آنها حمله ور شده اما نتوانستند گله و رمه را از آنها بگیرند بعد مدتی عباس خان بزرگی قلاوند یک نفر را به نزد صیفور می فرستد و به او میگه گوسفندان ماده را واسمون بفرست چون بچه شیرده دارن و می خواهند شیر آنها را بخورند و اما صیفور در پاسخ میگه حالا کی راست گفت؟؟؟ کیخاقلا دست خالی رفت؟؟؟؟ و صیفور در پاسخ عباس خان میگه تو بچه های آنها را واسمون بفرست تا از شیر گوسفندان ماده بخورند.
روایت است صیفور از گله های به غنیمت گرفته شده از سرخکان به قلا چیزی نداد و آنها رو فقط بین خودش و صیدجعفر فرزند تقی خان تقسیم کرد.
این داستان نشان می دهد که عباس خان قلاوند و قلاوندها از صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان بشدت ترسیدن چون اگر نمی ترسیدن برای پس گرفتن گله ها با صیفور و صیدچعفر جنگ و نبرد می کردن چون توانایی جنگیدن با صیفور و صیدجعفر را نداشتن.
روایت است قلا از قلاوندها نفرت شدید داشت و همیشه به آنها فحش و ناسزا می گفت از تقی خان و صیدجعفر فرزندش بشدت یاد می کرد و می گفت اگر تقی خان زنده بود قلاوندها هرگز از ترس تقی خان گله های منو غارت نمی کردند.
این قلا با آن طایفه قلاوند متفاوت است قلا اسم او بوده آن موقع بسیاری دیگر در طوایف دیگر مثل پاپی - بیرانوند و. . . . بودن که نامشان قلا بوده اما ربطی به قلاوندها نداشتن.
بعدها عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و فرخی های میرزاوند هلاک شد.
روایت است در یک مورد برادرزاده همین عباس خان قلاوند به اسم صفرخان قلاوند آمده بود که از سمت فرخی های میرزاوند دزدی و گله های آنها رو بدزدد در این وانسفا مردهای جنگی شعبه فرخی تیره های افشار - پادار و سردار او را اسیر کرده و میگن او را با طناب بسته از پشت در کون او انگشت فرو می کردند و او از عصبانیت فحش و ناسزا به فرخی ها و میرزاوندها می گفت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان صیفور و قشونش و غارت صالح آباد تپه چرمه اندیمشک توسط عده ای از تفنگچی ها و غارتگران بخش الوار به رهبری و سرکردگی صیفور در اوایل دوران رضاشاه پهلوی ( این داستان را افراد بسیاری از ریش سفیدان میرزاوند روایت کردند و صحیح ترین روایت می نویسم )
در اوایل دوران رضاشاه پهلوی در حدود سال 1307ه. ش نزدیک به 3000 راس گله و رمه به وسیله قشه صیفور در صالح آباد و تپه چرمه به غنیمت گرفته شد رهبری قشون بدست صیفور بود، در این تاراج که در محل صالح آباد ( میدان امام حال حاضر کنونی اندیمشک ) و محل پایگاه چهارم شکاری و سوم شعبان که آن موقع به تپه چرمه معروف بودند انجام شد صیفور با قشونش به آنجا هجوم برده و گله ها و رمه افرادی که در آنجا بودن را به غارت گرفتند آن موقع دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی لور و صالح آباد در سیطره باج و غارت تیره افشار بخش الوار قشون صیفور و تیره افشار و عرب های شوش و صیفور از سران بخش الوار گرمسیر استان خوزستان و قشه او در راس آن قشه صیدجعفر فرزند تقی خان بود در آنجا دست به خراج و تاراج می زدن در دوران رضاشاه پهلوی به غیر از قشه صیفور، عرب های شوش، صالح آباد - لور و تپه چرمه را بارها مورد تاراج و غارت قرار می دادند محدود لُرهای لرستانی آنجا اطراف صالح آباد تعدادشان اندک بود از تیره های سگوند بودن بارها مورد غارت و تعرض قشه عرب های خوزستان و قشه صیفور واقع می شدند روایت است لُرهای لُرستانی سگون برای قشلاق گله های خود آنجا می آمدند از ترس قشون صیفور فرار کرده بودند چون می ترسیدند آنها را قتل عام کنن روایت است زنی لُر از قُلی های سگون به اسم بیجه زن بسیار سرشناس در بین سگوندها بود و به یک نوع کدخدای آنها بود چون آن موقع میگن آنها زن هایشان کدخدای آنها بودن جلوی قشه صیفور ایستاده بود تا قشه رحم کند از آنها غارت نگیرد روایت دقیق و معتبر است آن زن توسط صیدجعفر فرزند تقی خان با تیر تفنگ کشته شد.
لُرهای لُرستانی تعداد اندکی بودن برای قشلاق گله های خود از خرم آباد لرستان در صالح آباد و تپه چرمه بطور چادرنشین اتراق می کردند اکثرا از تیره های سگون مثل قلی و رحیم خانی بودن اوایل دوران دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی یک نفر به اسم اَلِه تفنگچی که بیرانوند و اهل خرم آباد لُرستان بود را آورده تا محافظ آنها باشد تا غارتگران تیره افشار صیفور و عرب های شوش گله ها و رمه های آنها را غارت نکنند طبق روایت میگن این اَلِه تفنگچی بیرانوند، تفنگچی ماهری بود و میگن در بین بیرانوندهای خرم آباد لرستان و طوایف آنجا تفنگچی مثلش وجود نداشت و میگن تیر تفنگش به خاک نمی نشست!!!!!به دستورات اله بیرانوند تمکین می کردن و دو سه اتاق با سنگ و گل در نزدیک صالح آباد برای او درست کردند که محل اتراق او و تفنگچی های همراهش بود به قلعه ( قلا ) اَلِه تفنگچی معروف بود.
افرادی که در قشون صیفور بودن عبارتند از:
صیدجعفر فرزند تقی خان - خداداد شیرمهد فرزند سیدال - ذوالفقار شیرمهد کدخدای شیرمهدها - میرسهراب میرعالی - خدارحم فرزند فتح آلی - والی و عده ای دیگر بودند در بین آن قشون پایین ترین سن صیدجعفر فرزند تقی خان بود در حدود 25 سال سنش بود.
( میرسهراب از غارتگران و یاغیان به نام بود که بعدها بدست ماموران دولت رضاشاه پهلوی در خرم آباد لرستان به دار آویخته شد روایت است تمام طایفه میرعالی مردی به سختی و یاغیگری همین میرسهراب نداشتن و بعدها ماموران دولت رضاشاه پهلوی به ضرورت و ناچاری اونو به خرم آباد برده و به دار آویختن حتی میگن که پسر میرسهراب را هم با پدرش به دار آویخت چون مطیع دولت رضاشاه پهلوی نمی شد و پیوسته یاغیگری می کرد میرسهراب عموزاده میرشاه محمد و حاتم میر رئیس طایفه میرعالی منگره بود روایت است بعد از دستگیری میرسهراب توسط دولت رضاشاه پهلوی بسیاری برای او وساطت کردند تا دولت رضاشاه پهلوی او را آزاد کند و ماموران دولت رضاشاه پهلوی گفتند فقط اگر میرشاه محمد تعهد داد او آزاد می شود و اما میرشاه محمد اینکار را نکرد گفت توبه گرگ مرگ است!!!!!با اینکه میرسهراب عموزاده اش بود! )
بعد از گرفتن غارت ها افراد چادرنشین گله دار تپه چرمه سگوند بودن دست به گریبان اَلِه بیرانوند و آدم هایش شدند اَلِه تفنگچی بیرانوند که می فهمد گله ها و رمه های آنها را غارت کردند زنی مهم از آنها نیز قتال شده برای درگیری با آنها و گرفتن غارت ها از صیفور و قشونش حرکت کرده قشه صیفور و اَلِه تفنگچی بیرانوند و چند نفر از افرادش که با او بودند در بالای قلعه لور امروزی با یکدیگر درگیر شدند روایت است قشه صیفور و غارت ها در نزدیکی تنگوان اتراق کرده بودند اَلِه تفنگچی بیرانوند در آنجا با آنها درگیر شده قشه صیفور سنگر می گیرند و تیراندازی کرده اَلِه بیرانوند و افرادش بدون اینکه بتوانند غارت ها را از صیفور و صیدجعفر و قشه آنها پس بگیرند برگشتند و صیفور و قشه اش بدون پس دادن غارت ها رفتند روایت صحیح و معتبر است اَلِه تفنگچی بیرانوند تیری به دست ذوالفقار شیرمهد زد و دستش زخمی شد و تفنگ از دستش افتاد و نقش به زمین شد در این حین صیدجعفر فرزند تقی خان تفنگ او را ورداشته و به کمر می اندازد و دره ای کوچک در کنارشان بود ذوالفقار شیرمهد را در درون دره پرت می کند که ذوالفقار تیر نخورد و خودش هم سنگر می گیرد روایت دیگری است اَلِه تفنگچی بیرانوند با تیر تفنگش کتف خداداد شیرمهد فرزند سیدال را بشدت زخمی کرد و اما بعد چند ماه زخم کتف او خوب شد حتی روایت است تیری از تفنگ اَلِه بیرانوند نصف و شَق سبیل والی برادر صیفور پدر علیرضا را قطع کرد که جای قطع شده نصف سبیل والی واسه همیشه روی چهره والی مشخص بود روایت است اَلِه بیرانوند با تیر تفنگ دست خدارحم فرزند فتح آلی از حوز شیرآلی را نیز زخمی کرد.
روایت است صیفور و صیدجعفر به سمت اَلِه بیرانوند و همراهانش تیراندازی شدید کرده اَلِه تفنگچی شدت تیراندازی صیفور و صیدجعفر را دید ترسید گفت برگردیم چون امکانش است صیفور و صیدجعفر ماها را هلاک کنند و صیفور و صیدجعفر بدون پس دادن غارت ها و حتی یک خراش روی دستشان رفتند و غارت ها و گله ها و رمه های غارت شده را نیز با خود بردند و افراد زخمی شده مثل ذوالفقار شیرمهد و خداداد شیرمهد که بشدت توسط اَلِه تفنگچی زخمی شده بودند رو نیز با خود روانه کردند ضرب شصت اَلِه تفنگچی بیرانوند فقط در مهارت تیراندازی او بود اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر می شد هلاک می شد واسه همین خودش هم می دانست و دیگر برای گرفتن غارت ها از صیفور و صیدجعفر اصرار نکرد چون می دانست اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر شود هلاک می شود در این درگیری صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان و میرسهراب میرعالی هیچ آسیب و صدمه ای ندیدن و پیروزمندانه در این نبرد پیروز شدن و غارت ها رو نیز با خود بردند.
روایت است بعد این ماجرا اَلِه تفنگچی بیرانوند و همراهانش به خونه یک نفر در بالارود رفته و ماجرا رو تعریف می کند میگه با صیفور و قشونش درگیر شدم بدروغ میگه فکر کنم صیفور و یکی دو نفر دیگر از قشونش رو کشتم یک نفر آنجا بود و با صیفور و تیره افشار و تقی خان پدر صیدجعفر آشنایی داشت ناراحت شده و با خودش میگه فکر کنم یتیم تقی خان رو کشته و فکر کرده بود صیدجعفر کشته شده و اما بعد فهمید صیفور و صیدجعفر هیچ کدامشان آسیبی ندیدند آن موقع صیدجعفر سن و سال چندانی نداشت و طبق روایت صیدجعفر در همون سنین پایین بسیار جنگی و اهل غارت گرفتن و آدم نترسی بود و صیفور همیشه در جنگ ها و غارت گرفتن ها او را با خود همراهی می کرد.
تمام جهات این داستان نشان می دهد سگوندها که توسط قشون صیفور و صیدجعفر غارت شدن و زن مهم آنها هلاک شد آنها و تسیار آنها اَلِه تفنگچی بیرانوند بشدت از صیفور و صیدجعفر ترس و هراس و واهمه داشتند چون اگر نمی ترسیدند برای انتقام خون آن زن و غارت گله هایشان تا آخرین لحظه مرگ با آنها می جنگیدند! روایت است تا صیفور و صیدجعفر زنده بودند حتی جرات نداشتن پیش آنها برن و بگن چرا غارتمون کردید!!!!!
دولت رضاشاه پهلوی این موضوع و غارت و باجگیری در صالح آباد و تپه چرمه را می دانست اما چون صیفور با دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی با او کاری نداشت و او را واسه این ماجرا و غارت سرزنش نکرد و صیدجعفر پدربزرگم رو مورد بازخواست و شماطت قرار نداد.
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر نقاط ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد رو به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و تفنگچی گری نبود رو پخمه و ربوت می دانستند.
حتی افرادی که آن موقع دوران آموسی قطب و عبدالحسین قطب در لور و صالح آباد ساکن بودند این داستان را روایت کردند.
آن موقع تنها عده ای از تیره های سگوند بطور چادرنشین و گله دار در صالح آباد امروزی اتراق می کرده و صالح آباد یک صحرا و تقریبا بیابان بود تا امروز روایت نشده هیچ یک از این طوایف امروزی مثل قلاوندها - پاپی ها و حتی دیگر میرزاوندها و. . . . توانسته باشند با وجود اَلِه تفنگچی بیرانوند از صالح آباد و تپه چرمه غارت گرفته باشند فقط صیفور و قشه او بود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب شهادت صیفور در دزفول
صیفور در حدود سال 1320ه. ش اواخر دوران رضاشاه پهلوی در دزفول شهید شد و به شهادت رسید داستان مرگ او بدین صورت بود که صیفور برای دیدار عبدال میرزاوند از تیره کلورضا که آن موقع بخاطر یاغیگری توسط دولت رضاشاه پهلوی دستگیر و در زندان دزفول بود و نیز برای امورات به دزفول رفت و طبق روایت رستم خان هیکی عموی همسرش را نیز برای همراهی با خود می برد روایت است آن موقع صیفور برای امورات به دزفول زیاد رفت و آمد می کرد و دزفولی ها هم او را می شناختند صیفور قاطرها را به رستم خان هیکی در بازار قدیم می سپارد و به او سفارش می کند مواظب قاطرها باشد تا برگردد بعد برگشت به بازار قدیم آمده از دکان قدیمی دزفول اجناسی گرفته و رستم خان هیکی اجناس را روی قاطرها قرار داده و عزم برگشت می کنند، قاطری که بارها روی آن است و افسارش در دست رستم خان هیکی است فضولات و نجاست خودش را در بازار می ریزد در این حین رفتگر دزفولی شهرداری دزفول با چوب به پشت قاطر صیفور می زند و قاطر رم می کند و رستم خان که افسار قاطر در دستش است به زمین می خورد و سم قاطر روی پای رستم خان می افتد صیفور که این وضعیت پیش آمده را می بیند و آدم مغرور و متکبر بوده سیلی بیخ صورت رفتگر دزفولی شهرداری دزفول می زند و چوب جارو را از او گرفته و او را ضرب و شتم می کند و بعضی از دزفولی ها به صیفور معترض شده که چرا او را کتک می زند در این حین رفتگر که بعد ضرب و شتم و سیلی صیفور رها شده بود و بشدت هم عصبانی و ناراحت بود چوب جارو را ورداشته و در یک آن که صیفور حواسش نیست به روی بینی صیفور می زند صیفور به خاطر آن ضربه دو سه روز زنده بود و در درمانگاه دزفول بستری شد و به خاطر خون ریزی بینی بعد دو سه روز شهید شد و در دزفول در قبرستان کنار پل قدیم دزفول که آن موقع به شکل زیرزمین بود دفن شد احمد برادر صیفور باخبر شده و با یکی دو نفر دیگر به دزفول آمده بود احمد برادر صیفور خواسته بود که فرد مزبور رو به قتل برسانند صیفور او را از این کار نهی کرده و از او خواست تا رهایش کند طبق برآوردهایم صیفور در موقع مرگش در حدود 50 سال سن داشت.
روایت است صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان در یک مورد گله و رمه یک دزفولی که آن موقع کنار پُل قدیم دزفول بود رو نیز غارت کردند.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان همیشه می گفت اگر صیفور زنده بود و صیفور رو داشتم حتی می توانستم با ابرها هم بجنگم!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب زن های صیفور
همسر اول صیفور خواهر ایلخانی میر از بزرگان طایفه میر بودند از او فقط یک دختر داشت همسر کوچک بک هیکی کدخدا هیکی ها بود ولی الله هیکی و مرحوم رحمان هیکی فرزندان اویند و بعد مرگ این همسرش که در جوانی و بخاطر مرگ ناگهانی سکته درگذشت دو زن دیگر گرفت صیفور با سپهدار و ایلخانی میر روابط دوستی نزدیک داشت و صیفور چند سال بعد مرگ او دوباره ازدواج کرد.
یکی دیگر از زن های صیفور بعد مرگ همسر اولش گرفت از ماراب های بیرانوند به اسم آغاسلطان بود صیفور از او هاسی، مهراب و آقلی رو داشت بعد مرگ صیفور همین زن بیرانوند او آن موقع جوان بود با احمد برادر صیفور ازدواج کرد از او دختری داشت همسر مرادخان کلورضا بود و بعد مرگ احمد با برادر دیگر صیفور به اسم بیچار ازدواج کرد اما از بیچار فرزندی نداشت روایت است والی پدر علیرضا بعد مرگ صیفور با همین زن بیرانوند او خوب نبود چون بخاطر تیری که اَلِه تفنگچی بیرانوند به سمت او انداخته بود و نصف و شق سبیلش را کنده بود و جای تیر تفنگ اله بیرانوند روی چهره او مشخص بود بدش از بیرانوندها می آمد می گفت باید بره پیش برادرانش در خرم آباد و می خواست او را بیرون کند اما او زیر بار حرف والی نرفت گفت من فرزندانم رو نمیذارم و برم این زن بیرانوند صیفور، دخترعموی فردی به اسم علیمراد بیرانوند سرکرده ماراب های بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی بود.
یکی دیگر از زن های صیفور دختر حسن خان هیکی برادر فردی به اسم تُرعلی هیکی بود مادرش به اسم والیه خواهر عباس خان بزرگی قلاوند و قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف قلاوندها بود همین والیه در اول همسر تُرعلی هیکی بود بغیر از او دو زن دیگر هم داشت بعد مرگ تُرعلی هیکی، حسن خان برادرش همسر او را به عقد خود درآورد همسر صیفور از او بدنیا آورد این زن صیفور در اول همسر رستم بک از تیره کلورضا بود از او مختارخان رو بدنیا آورد بعد مرگ رستم بک، صیفور همین مادر مختارخان خواهرزاده عباس خان قلاوند و قدم خیر قلاوند جوان بود را به عقد خودش درآورد و با او ازدواج کرد و سهراب از او متولد شد با این وجود صیفور و عباس خان قلاوند دشمنی بسیاری با هم داشتند روایت هایی است قدم خیر قلاوند زن معروف قلاوندها قلاوندها او را سرآمد زن های خرم آباد و لُرستان می دانند حدود 6 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته طبق اثبات 4 مورد ازدواج و طلاق او واسم اثبات شده روایت است همین قدم خیر بزرگی قلاوند عاشق تقی خان فرزند کیخاعیدی بود در اول دوست داشت به ازدواج تقی خان فرزند کیخاعیدی پدر صیدجعفر دربیاد و شیره فرزند میرحسین دوست نزدیک تقی پدر صیدجعفر بود و در تمام غارت ها و جنگ و تفنگ های تقی در قشون تقی بود می خواست از طرف تقی به خواستگاری قدم خیر بزرگی قلاوندبره اما تقی خان اجازه نداد چون آن موقع بین او و قلاوندها پسرعموهای همین قدم خیر قلاوند تترها دشمنی شدید وجود داشت بعد این همین قدم خیر قلاوندبا یک نفر به اسم عباس از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند به اسم صفقلی قلاوند برادر فاضل قلاوند بزرگ تیره باش آغا قلاوند ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد میگن بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای رحیم خانی طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت.
تا امروز افرادی در مورد تاریخ واسم روایت کردن روایت خاصی در مورد این قدم خیر قلاوند واسم نقل نکردن اینکه میگن تفنگچی بوده سوار اسب شده همراه برادرش عباس خان قلاوند وارد جنگ ها شده و. . . . هیچ فردی اینها رو واسم روایت نکرده خلاف دیگر افراد در مورد آنها روایات زیادی واسم نقل شده.
روایت است در یک مورد دختر صیفور که از همسر اولش خواهر ایلخانی میر بود همسر کوچک بک هیکی بخاطر یک موضوع با کوچک بک مشاجره و دعوا کرده بود و به دلخوری و قهر به خونه زنده یاد پلنگ تیره افشار صیدجعفر فرزند تقی خان آمده بود و صیدجعفر میگه باید برم کوچک بک رو بزنم چرا باهات دعوا کرده و صیدجعفر به پیش خونه کوچک بک هیکی رفته اما موقع که رفته بود کوچک بک آنجا نبود روایت است در موقع که صیفور زنده بود کوچک بک هیکی به خواستگاری دخترش آمده بود و صیفور به او جواب رد داد و میگن صیفور کوچک بک را در حد و اندازه دخترش نمی دید.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان کشته شدن فرهاد از شعبه گلناز و سوخته زاری پسرعمویش بدست صیدجعفر فرزند تقی خان
عده ای به اسم کولچپی ها آن موقع در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی در پیش شعبه فرخی میرزاوند زندگی می کردن عبدو و چوغایی کولچپی در حدود صیفور و در پناه تیره افشار و شعبه فرخی زندگی می کردن فرهاد از تیره احمدایل شعبه گلناز گاو چوغایی کولچپی رو غارت کرد و بخاطر این موضوع صیفور به شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی که آن موقع پیش تیره افشار زندگی می کرد میگه تو فرهاد رو به قتل برسان و من خودم قتل او را به گردن می گیرم شاه کرم طافی فرهاد رو به قتل رسانید و پسرعموهای فرهاد و تیره احمدایل گلناز برای انتقام به روستای چُل برای غارت گله های صیدجعفر فرزند تقی خان حمله کردند صیدجعفر تفنگش رو ورداشته و به سمت آنها می رود و آنها رو تهدید می کند برگردن اما آنها دست وردار نبودن و صیدجعفر فرزند تقی خان به سمت آنها تیراندازی کرد و سوخته زاری احمدایل پسرعموی فرهاد با تیر تفنگ صیدجعفر کشته شد برادرش هم که با او بود رو با تیر تفنگ زخمی کرد بعدها خون صلح شد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوارگرمسیر در دولت رضاشاه پهلوی دوست صیدجعفر بود در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر فرزند تقی خان رو گرفت.
طبق برخی روایت ها نسبیت کولچپی ها بیرانوند است از قدیم از بین بیرانوندها به پیش شعبه فرخی میرزاوند آمده و آنجا ساکن بودن و امروز فامیلی میرزاوند دارن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جنگ و درگیری سران طایفه میرزاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی و عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها قشون او شکست قلاوندها از سران دست به تفنگ طایفه میرزاوند
عباس خان، خان قلاوندها بود عباس خان بزرگی قلاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی به طایفه قلاوند سیطره یافت و تمام قلاوندها را به سلطه و سیطره خودش درآورده و قلاوندها در نبرد با طایفه میرزاوند و سران میرزاوند دشمنی و اختلافات عمیقی بین آنها و قلاوندها بود عباس خان قلاوند به کمک قلاوندها میخواست سران طایفه میرزاوند و میرزاوندها را از مسیر خودش ورداشته و با میرزاوندها جنگ و نبردهای خونین به پا کردند.
عباس خان بزرگی قلاوند با روی کار آمدن دولت رضاشاه پهلوی خودش رو به ماموران و ژاندارم های دولت رضاشاه پهلوی نزدیک کرد و کاسه لیس دولت رضاشاه پهلوی شد و مورد حمایت آنها واقع شد و طبق روایت اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی با خودش داشت و به کمک آنها افرادی که از دولت یاغی بودن در پی جنگ و مبارزه و دستگیری آنها بود و حتی تا جایی قدرت گرفت طایفه قلاوند رو به سلطه و سیطره خودش درآورد و آن موقع سران میرزاوند شعبه فرخی میرزاوند یاغی بودن و عباس خان بزرگی قلاوند در پی مبارزه و تسلیم آنها بود اکثر بیشتر تیره های قلاوند مثل شهاوندها و. . . . . . تحت امر و سلطه و سیطره عباس خان بزرگی قلاوند شدند.
داستان درگیری سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها
عباس خان با سران میرزاوند خصوصا شعبه فرخی میرزاوند صیفور - کریم خان و شیره اختلاف و دشمنی شدید داشت بعد مدتی شیره فرزند میرحسین و کریم خان از تیره پادار که آن موقع از افراد نامی تیره پادار بودن در مقابل عباس خان بزرگی قلاوند و قلاوندها تسلیم و با آنها هم عهد شده آنها و دیگر تیره پادار مثل برادرش سارون به پیش قلاوندها نقل مکان کردند و عباس خان بزرگی قلاوند آنها رو به خود نزدیک کرد در آنجا و در حدود قلاوندها ساکن شدند و آنها نیز در زمره افراد تحت سیطره عباس خان بزرگی قلاوند درآمدند عده ای از تیره های شیرمهد - شیرزاد و حتی برخی از کلورضاها مثل تیره های قلاوندها شهاوندها و. . . . تحت امر عباس خان بزرگی قلاوند شده با او همدست شدند و حتی از ترس به او مالیات و باج می دادند.
اما صیفور و تیره افشار مثل صیدجعفر و شاه مهدی کدخدای کلورضاها و. . . . که آدم های جنگی و نترس و غارتگری بودن با آنها نبرد و جنگ های خونین کردن در آن دوران تقی خان پدر صیدجعفر که آدم بسیار سخت و نترس و جنگی بود فوت کرده بود و در قید حیات نبود در داستان او شرح داده شد اگر تقی خان زنده بود در آن نزاع ها نقش بسیاری زیادی ایفا می کرد.
طبق روایت در یک مورد شیره فرزند میرحسین و کریم خان، عباس خان بزرگی قلاوند و اُردی نظامی او را دعوت کرده گوسفندی به عنوان غذای طبخ برای او آماده می کند عباس خان قلاوند به میهمانی شیره و کریم خان آمده روایت است عباس خان بزرگی قلاوند موقع خوردن غذا با شیره از یک ظرف غذا خورد فکر می کرد شیره و کریم خان در ظرف غذایش سم ریخته باشند به همین جهت از ظرفی غذا خورد که شیره از آن غذا می خورد.
شیره یک اسب عربی داشت در یکی از روزها عباس خان قلاوند برادرزاده اش رو به خانه شیره فرستاده و به او میگه که به شیره بگه اسبش رو بدهد می خواهدبا آن برای کاری به جایی برود در این وانفسا بین آنها نزاع می شود قشه و تفنگچی های میرزاوند که در راس آنها سران میرزاوند مثل میرزا شیرمهد ( فرزند دولت ) به میرزا دولت معروف است - شاه مهدی و جهانشاه بودند حرکت کرده به سمت حدود قلاوندها آمده خانوار شیره و برادرش نیز با آنها همراه شده و در مسیر تنگوان که حرکت می کنند شروع به غارت طایفه قلاوند می کنند گله ها و رمه های آنها رو غارت می کنند به عباس خان قلاوند خبر می دهند که قشه میرزاوند غارتمون کردند روایت است قبل این موضوع عباس خان عده ای از تیره کَر بیرانوند که با آنها هم عهد بود را آورده تا تفنگچی و محافظ آنها باشند کرهای بیرانوند میگن اگر فرخی های میرزاوند ریختن و غارتمون کردن چکار کنیم قلاوندها برای تمسخر و پایین نشان دادن طایفه میرزاوند میگن اینها یه سری کپرک زرده هستند و کاری نمی توانند انجام دهند!!!!! کَرهای بیرانوند با قشون طایفه قلاوند نیز همراه آنها عازم شده قشون طایفه قلاوند که در حدود 30 تا 40 نفر بودند و حدود 6 نفر از کرهای بیرانوند نیز همراه آنها بودن در بین مسیر با قشه میرزاوند برخورد می کنند شب هنگام است دو طرف سنگر می گیرند و تیراندازی شدیدی رخ می دهد تعدادی از طرفین قتال می شود از جمله شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند و نصرالله برادر جهانشاه توسط قلاوندها به قتال شد در این درگیری طبق برخی روایت ها حدود 6 نفر از قلاوندها توسط قشه طایفه میرزاوند هلاک به جهنم فرستاده شدن و دو نفر از کرهای بیرانوند نیز در این درگیری توسط مردهای تفنگ بدست میرزاوند هلاک شدند بعدها کرهای بیرانوند شجاعت و تفنگچی گری تفنگچی های طایفه میرزاوند رو دیدند به قلاوندها میگن اینها کپرک زرده اند؟!!!! اینها مثل شیران جنگی می جنگند!!!!! یکی از افراد در قشون عباس خان بزرگی قلاوند شخصی به اسم سردار عباسعلی قلاوند از بگری ها بود و در بین طایفه قلاوند زندگی می کرد طبق روایات با تیر تفنگ میرزا دولت هلاک شد برخی روایت کردن شیره فرزند میرحسین توسط میرزا دولت قتال شد چون این حادثه در هنگام شب رخ داده بود و میگن میرزا دولت به عمد شیره رو با تیر زد چون شیره رو رقیب خودش می دید! و برخی میگن توسط قلاوندها قتال شد.
میرزا شیرمهد آدم جنگی بود و تنها فرد جنگی و مهم شیرمهدها در آن دوران طبق روایت همین میرزا دولت بوده دولت نام مادرش بوده و او را به اسم مادرش خطاب می کردند و به اسم میرزا دولت می نامیدند.
جسد شیره فرزند میرحسین تا چندین روز در صحرا بود برادر شیره نیز در این جنگ توسط قلاوندها قتال شد در واقع شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور
روایت صحیح و درست هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و همکاری ماراب های بیرانوند
یکی از همسران صیفور به اسم آغاسلطان از طایفه ماراب بیرانوند و دختر فردی به اسم جافرخان ماراب بیرانوند عموی علیمراد ماراب بیرانوند بود و طبق روایت این علیمراد آدم سرسخت و مهم در بیرانوندها بود و در واقع سرکرده ماراب بیرانوند بوده و در دوران اوایل رضاشاه پهلوی یاغی بودند او فرزند فردی به اسم پاپی مراد ماراب بیرانوند بود.
همین طایفه ماراب بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی یاغی بودند به خاطر اختلافی که بین آنها و عده ای از بیرانوندهای خودشان در خرم آباد بود به دلخوری و قهر آنجا را ترک و به ناحیه دهستان میرزاوند و ییلاق ها در بخش الوارگرمسیر و صحرای چهک نقل مکان کردند و تا مدتی آنجا ساکن بودند روایت است آن موقع نیز طایفه میرزاوند شعبه فرخی یاغی بودن و در ییلاق ها بسر می بردند عده ای از طایفه میرزاوند فرخی ماراب های بیرانوند را دیده و به صیفور و کریم خان خبر می دهند صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان که آن موقع نوجوانی بین 20 تا 22 سال بود و یک نفر دیگر را به نزد آنها فرستاده و به آنها میگه ببینند برای چه کاری آمدند چون آن موقع دوران غارتگری بود و گفتن شاید قشونی از غارتگران باشند! صیدجعفر به پیش طایفه ماراب و علیمراد ماراب بیرانوند که سرکرده آنها بود رفته و به آنها میگن که واسه چی آمدند و آنها در پاسخ میگن که ماها غارتگر و راهزن نیستیم از دولت رضاشاه پهلوی یاغین و با عزت و احترام با صیدجعفر پدربزرگم برخورد کرده و حتی واسه او غذا درست کردند و آنها ابراز کرده بودند که میخواهند صیفور و کریم خان را ببینند، آنها صیفور و کریم خان را به چادرها و دوارهای خود دعوت کرده و با هم رابطه برقرار کرده کریم خان آغاسلطان دختر عموی علیمراد ماراب بیرانوند و عده ای از دخترهای آنها را می بینند کریم خان به صیفور میگه تو که زن نداری یکی از دخترهای آنها را بگیر و با او ازدواج کن تا با آنها رابطه خویشاوندی داشته باشیم و بعد این ماجرا صیفور با آغاسلطان دخترعموی علیمراد ماراب ازدواج کرد.
آن دوران شعبه فرخی در طایفه میرزاوند آدم های جنگی و بسیار مهم داشت و به یک نوع سر و سرکرده میرزاوندها بودند و تمام طوایف دیگر مثل تیره های قلاوند مثل بزرگی - تتر و. . . . . از تیره های شعبه فرخی میرزاوند بشدت حساب می بردند مثل تیره افشار - پادار و سردار
صحرای چهک در اول همش متعلق به شعبه فرخی میرزاوند تیره های افشار - پادار و سردار بود و فقط فرخی ها در آنجا بودند در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی صحرای چهک همش در سیطره شعبه فرخی میرزاوند بود و کیخاعیدی کدخدا و سرکرده فرخی ها و طایفه میرزاوند بود در دوران قاجاریه به همراه تیره های شعبه فرخی افشار - پادار و سردار در آنجا ساکن و دوارهایشان در آنجا به پا بود بعدها در اوایل دوران محمدرضاشاه پهلوی عده ای از شعبه گلناز نیز وارد صحرای چهک شدند.
بعدها بخاطر اختلافی که بین عباس خان قلاوند و سران شعبه فرخی میرزاوند صیفور، کریم خان و شیره بود عباس خان و طایفه قلاوند با طایفه ماراب بیرانوند اختلاف می کنند علیمراد بیرانوند و بستگانش و صیفور در ناحیه قلاوندها و عباس خان قلاوند دست به غارت می زنند گاوهایی از آنها رو به غارت و تاراج می گیرند از کدخدا مُلاعوض شِهی سرکرده طایفه شِهی زراسوند بختیاری در سردشت دزفول بود که با طایفه میرزاوند شعبه فرخی روابط دوستانه و خویشاوندی داشت از او می خواهند که آن گاوهای به غنیمت گرفته شده از عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها رو پیش خودش نگه دارد او از این کار خودداری کرده و ابراز کرده بود نمی خواهد دشمنی عباس خان قلاوند رو برای خودش درست کند روایت است علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ یکی از گاوهای عباس خان را زخمی کرد و بعد آن گاو را سربریده و قصابی کردند در همین قضایا یک تفنگ خزعلی که متعلق به احمد برادر صیفور بود توسط یکی از بختیاری های سردشت دزفول دزدیده شد و بختیاری تفنگ احمد را ورداشت و برد.
فرخی های میرزاوند و ماراب بیرانوند که یاغی بودند فرخی های میرزاوندها تسلیم دولت رضاشاه پهلوی می شوند و طایفه ماراب بیرانوند به خاطر اینکه سران میرزاوند تسلیم شدند و با یکدیگر عهد کرده بودند که تسلیم دولت رضاشاه نشوند به دلخوری و ناراحتی از صحرای چهک به ناحیه کِوِرکوه رفتند در آنجا عباس خان قلاوند با قشونی از طایفه قلاوند و اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی برای دستگیری آنها رفته که در آنجا درگیری بین آنها شکل گرفت و عباس خان قلاوند در آن درگیری به قتل رسید برخی ها میگن توسط علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ از بلندی به سمت او زد قتال شد قلاوندها میگن توسط تیر تفنگ سرباز دولت رضاشاه پهلوی که همراه عباس خان قلاوند و قشون آنها بود هلاک شد.
بعد هلاک شدن عباس خان قلاوند قشون عباس خان و ماموران دولت آن ناحیه را به رگبار گلوله می گیرند برخی ها میگن نزدیک به 17 نفر از طایفه ماراب بیرانوند توسط قلاوندها قشون عباس خان قلاوند و اردی نظامی او قتال شدند که یکی از آنها به اسم بردعلی بود و ماموران دولت پهلوی تمام آنها از مرد و زن را دستگیر می کنند و طبق برخی روایت ها توسط خانوده مرتضی اعظمی بیرانوند خان و سرکرده بیرانوندها در لُرستان بود از بستگان نزدیک آنها بودند با وساطتت آزاد شدند.
روایت است کریم خان و صیفور با سپهبد علی رزم آرا دیدار کرده و به او گفتند که عباس قلاوند با ماها وارد جنگ و نزاع شده و. . . . و سپهبد علی رزم آرا نخست وزیر رضاشاه پهلوی در پاسخ آنها میگه شماها کارتان را انجام دهید عباس قلاوند با من!!! و برای قتل او نقشه ریخت.
بعدها علیمراد ماراب بیرانوند به صیفور پیام داد و گفت من انتقام خون شیره رو گرفتم اما نتوانستم انتقام خون بردعلی بیرانوند رو بگیرم بردعلی پسرعموی علیمراد ماراب بود که در آن درگیری قتال شد.
بعدها دولت رضاشاه پهلوی ناحیه تخت ماراب در لرستان رو به همین علمیراد ماراب و بستگانش داد.
ابیاتی در مورد این نزاع در آن موقع سرائیده شد یک نفر به اسم عباس ساکی طبع شاعری داشت و آن موقع در جوار تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد چون آن موقع عده ای از ساکی ها در سیطره و تحت امر تیره بزرگی قلاوند و عباس خان قلاوند بودند ابیات تمسخرآمیز و توهین آمیز زیر رو از طرف عباس خان بزرگی قلاوند و برادرزادش صفرخان بزرگی قلاوند سرائید تا واسه علیمراد ماراب بیرانوند و صیفور و شعبه فرخی بفرستند برخی از این ابیات به شرح زیر است:
آفِرَن حلاج چَکم دِ پِنت چِهک و چهوک بی وِ مَسکنت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . صد تا نظامی بُونم وِ زِنت کجا بَردعلی کجا چَرمارنت
آفِرَن حلاج قومه گیونم اَ خدا دَ وِم چَکه سیت سونم. . . . . . . . . . . . . . . . . . آفِرَن حلاج وَصله خومه خوت هایی وِ اِیچه حونت دِ دومه
میگه:
آفرن حلاج ( علیمراد بیرانوند ) چَکم ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) در کونت، صحرای چهک فرخی میرزاوند مسکن و خانه تو شده صد تا نظامی دولت رضاشاه پهلوی رو می آورم تا به زنانتان تجاوز کرده و آن موقع ببینم فامیل هایت از تیره های بردعلی و چرمارن دو تیره بیرانوند کجایند؟؟؟
آفرن حلاج قوم و فامیل صیفور و تیره افشار اگر خدا بخواهد یک چَک ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) واست می خرم با آن حلاجی کنی آفرن حلاج خودت اینجایی و خونت در دومه خرم آباد لُرستان است!
برای این به علیمراد ماراب بیرانوند لقب آفرن حلاج داده بود چون آن موقع همین طایفه ماراب بیرانوند پشم های بُز و میش های خودشان رو حلاجی کرده و با آنها نمد و جاجیم درست می کردند.
بعد مرگ تقی خان فرزند کیخاعیدی به مرور ریاست فرزندان افشار در واقع بزرگ آنها صیفور شد و تا موقع که تقی خان در قید حیات بود سرکرده تیره افشار و شعبه فرخی میرزاوند در جنگ ها و نزاع ها تقی خان بود و امورات آنها در جنگ ها و نزاع ها و ریاست بدست او بود برزو پدر صیفور دو زن داشت از زن اولش به اسم شیرین از حوز شیرآلی از تیره سردار بود سه پسر به نام های بهتوش، یوسف ( ایسف ) و سیف الدین داشت برزو از زن دیگرش به اسم نساری شیرمهد فرزندانی به نام های صیفور، احمد، والی و بیچار داشت مادر برزو به اسم طلا میردورقی از طایفه میردورقی منگره بود برزو زن دومش نساری شیرمهد رو بخاطر خون بهای فرضی برادرش گرفت چون فرضی برادر برزو در درگیری با شیرمهدها کشته شد و نساری رو به عنوان خون بها به برزو برادرش دادند برزو، لرزان و فرضی اینها فرزندان خانعالی از زنش به اسم طلا میردورقی بودند خانعالی و کیخاعیدی برادر و فرزندان افشار بودند برخی میگن خانعالی فرزندخوانده افشار بوده و خانعالی از طایفه میرعالی بوده و افشار او رو بزرگ کرده.
... [مشاهده متن کامل]
صیفور در دورانش دوران رضاشاه پهلوی از قدرتمندترین کدخدایان و سران بخش الوار بود، روایت شده صیفور آنقدر مغرور و متکبر بود که حسینقلی پاپی پدر خانجان رضایی پاپی رئیس طوایف پاپی لرستان که آدم مهم و سرشناس در لرستان بود خودش را از او بالاتر می دانست و او را در مقابل خودش حساب نمی کرد در بین برادران صیفور، ایسف ( یوسف ) و والی از همشون بزرگتر بودند.
بهتوش برادر صیفور در درگیری با عده ای از لُرهادر خرم آباد لُرستان کشته شد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیفور و درگیری و نزاع او و عباس خان بزرگی قلاوند
در آن دوران عباس خان بزرگی قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفته بود عباس خان قلاوند ادعای خانی می کرد قلاوندها در سلطه و سیطره او بودن و به او در جنگ و نزاع و درگیری با طایفه میرزاوند مساعدت می کردند.
قلا پسر دایی تقی خان گله و رمه بسیاری داشت و جایی داشت که عسل نگهداری می کرد گله و رمه عده ای از تیره سردار نیز پیش گله های قلا بود روایت است قلا آدم دست تنگ یا به اصطلاح فردی بود که پول خرج نمی کرد و حتی میگن آنطور بود که حاضر نبود دو تا از گوسفندان خودش را بفروشد و تفنگی بخرد برای محافظت از خودش.
فردی به اسم علیداد فتاح رشنو بود چوپان عباس خان قلاوند در روستای سرخکان بخش الوار بود روزی عباس خان قلاوند چوپان خودش علیداد فتاح را به پیش قلا می فرستد و به او میگه به قلا بگو کاسه ای عسل واسم بفرسته علیداد به پیش قلا رفته و سفارش عباس خان رو به او می رساند قلا که ادعایش می شد در پاسخ میگه عباس خان میخواد که من بهش مالیات بدم؟؟؟!!!!! قلا به علیداد میگه گله من بیشتر است یا گله و رمه عباس خان قلاوند علیداد به او میگه گله و رمه تو زیاد است و اما گله های عباس خان تعدادین که آنها هم مال عده ای دیگر هستند و قلا به علیداد میگه پس بیا چوپانی گله های منو به عهده بگیر و علیداد فتاح چوپانی گله های قلا را قبول می کند بعد یک مدت عباس خان بزرگی قلاوند سراغ فتاح را می گیرد به او میگن علیداد فتاح رفته چوپان قلا پسر علینجات در سرقلا شده و عباس خان هم قشه ای رو می فرستد تا گله او را به تاراج ببرند روایت است خود عباس خان با قشون بود و دو سه دسته درست کرد و خودش در بالای بلندی اطراف روستای چول ایستاده بود آن موقع نیز قلا خودش تنها بود و حوز شیرآلی که نزدیکان او بودند آنجا نبودند و خصوصا تقی فرزند عیدی پسرعمه قلا که تمام آنها به تقی وابسته بودند و از لحاظ نترس بودن و جنگ و تفنگ سرآمد تمام شعبه فرخی بود هم فوت کرده بود.
بعد به تاراج رفتن گله های قلا توسط قشون عباس خان بزرگی قلاوند، صیفور به همراه قلا به دیوِه خونه ( خانه ) عباس خان بزرگی قلاوند در سرخکان بخش الوار رفته تا گله و رمه را از او پس بگیرند.
روایت است سردار عباسعلی بگری قلاوند از تفنگچی های عباس خان بزرگی قلاوند بود در واقع از تفنگچی های نزدیک او بود آنجا در دیوِه خونه عباس خان قلاوند بود دختر بچه ای داشت عباس خان قلاوند دختر سردار عباسعلی بگری قلاوند در حدود 6 سالش بود را تحریک کرده که زیر کلاه صیفور که روی سرش بود بزند روایت است صیفور یک کلاه خوانین بود به سر داشت دختر سردار عباسعلی جلو آمده و چندین بار زیر کلاه صیفور می زند.
سردار عباسعلی بگری قلاوند در جنگ سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان قلاوند توسط میرزاشیرمهد ( دولت ) با تیر تفنگ هلاک شد.
روایت است آن موقع دندان آسیاب عباس خان بزرگی قلاوند درد می کرد به یکی از افراد خانه اش که قلاوند بود گفته بود یکی از گوسفندان را سر ببرید و بیضه آن را بیاورید تا روی دندانم بذارم.
روایت است عباس خان بزرگی قلاوند از دادن گله و رمه به صیفور امتناع کرد و به کنایه و تمسخر این بیت را سرائید:
گنجعلی خو دِ خومونه. . . . . . . . . . . . . . سهیل بک گیمونه. . . . . . . . . . . . کیخاقلا هَمونش ها جا هَمون علیداد
گنجعلی از تیره شیرزاد و سهیل بک نیز از تیره کلورضا بود همیشه از ترس برای عباس خان بزرگی قلاوند روغن می فرستادند کیخاقلا منظورش صیفور بود.
صیفور میگه:کیخاقلا دست خالی نمی رود!
سپس صیفور به کمک صیدجعفر فرزند تقی خان که در آن موقع یک نوجوان در حد 20 تا 23 سال بود به محل زندگی عباس خان در سرخکان بخش الوار حمله کرده و گله و رمه ای از گله ها و رمه های او را در عوض به تاراج می گیرند روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان دست و پاهای پاپی مراد از چوپانان عباس خان که نسبیتش الشتری لرستان بود و بین تیره بزرگی قلاوند و در سرخکان زندگی می کرد رو می بندد و او را بسیار کتک زده بود، افراد عباس خان بزرگی قلاوند به طرف آنها حمله ور شده اما نتوانستند گله و رمه را از آنها بگیرند بعد مدتی عباس خان بزرگی قلاوند یک نفر را به نزد صیفور می فرستد و به او میگه گوسفندان ماده را واسمون بفرست چون بچه شیرده دارن و می خواهند شیر آنها را بخورند و اما صیفور در پاسخ میگه حالا کی راست گفت؟؟؟ کیخاقلا دست خالی رفت؟؟؟؟ و صیفور در پاسخ عباس خان میگه تو بچه های آنها را واسمون بفرست تا از شیر گوسفندان ماده بخورند.
روایت است صیفور از گله های به غنیمت گرفته شده از سرخکان به قلا چیزی نداد و آنها رو فقط بین خودش و صیدجعفر فرزند تقی خان تقسیم کرد.
این داستان نشان می دهد که عباس خان قلاوند و قلاوندها از صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان بشدت ترسیدن چون اگر نمی ترسیدن برای پس گرفتن گله ها با صیفور و صیدچعفر جنگ و نبرد می کردن چون توانایی جنگیدن با صیفور و صیدجعفر را نداشتن.
روایت است قلا از قلاوندها نفرت شدید داشت و همیشه به آنها فحش و ناسزا می گفت از تقی خان و صیدجعفر فرزندش بشدت یاد می کرد و می گفت اگر تقی خان زنده بود قلاوندها هرگز از ترس تقی خان گله های منو غارت نمی کردند.
این قلا با آن طایفه قلاوند متفاوت است قلا اسم او بوده آن موقع بسیاری دیگر در طوایف دیگر مثل پاپی - بیرانوند و. . . . بودن که نامشان قلا بوده اما ربطی به قلاوندها نداشتن.
بعدها عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و فرخی های میرزاوند هلاک شد.
روایت است در یک مورد برادرزاده همین عباس خان قلاوند به اسم صفرخان قلاوند آمده بود که از سمت فرخی های میرزاوند دزدی و گله های آنها رو بدزدد در این وانسفا مردهای جنگی شعبه فرخی تیره های افشار - پادار و سردار او را اسیر کرده و میگن او را با طناب بسته از پشت در کون او انگشت فرو می کردند و او از عصبانیت فحش و ناسزا به فرخی ها و میرزاوندها می گفت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان صیفور و قشونش و غارت صالح آباد تپه چرمه اندیمشک توسط عده ای از تفنگچی ها و غارتگران بخش الوار به رهبری و سرکردگی صیفور در اوایل دوران رضاشاه پهلوی ( این داستان را افراد بسیاری از ریش سفیدان میرزاوند روایت کردند و صحیح ترین روایت می نویسم )
در اوایل دوران رضاشاه پهلوی در حدود سال 1307ه. ش نزدیک به 3000 راس گله و رمه به وسیله قشه صیفور در صالح آباد و تپه چرمه به غنیمت گرفته شد رهبری قشون بدست صیفور بود، در این تاراج که در محل صالح آباد ( میدان امام حال حاضر کنونی اندیمشک ) و محل پایگاه چهارم شکاری و سوم شعبان که آن موقع به تپه چرمه معروف بودند انجام شد صیفور با قشونش به آنجا هجوم برده و گله ها و رمه افرادی که در آنجا بودن را به غارت گرفتند آن موقع دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی لور و صالح آباد در سیطره باج و غارت تیره افشار بخش الوار قشون صیفور و تیره افشار و عرب های شوش و صیفور از سران بخش الوار گرمسیر استان خوزستان و قشه او در راس آن قشه صیدجعفر فرزند تقی خان بود در آنجا دست به خراج و تاراج می زدن در دوران رضاشاه پهلوی به غیر از قشه صیفور، عرب های شوش، صالح آباد - لور و تپه چرمه را بارها مورد تاراج و غارت قرار می دادند محدود لُرهای لرستانی آنجا اطراف صالح آباد تعدادشان اندک بود از تیره های سگوند بودن بارها مورد غارت و تعرض قشه عرب های خوزستان و قشه صیفور واقع می شدند روایت است لُرهای لُرستانی سگون برای قشلاق گله های خود آنجا می آمدند از ترس قشون صیفور فرار کرده بودند چون می ترسیدند آنها را قتل عام کنن روایت است زنی لُر از قُلی های سگون به اسم بیجه زن بسیار سرشناس در بین سگوندها بود و به یک نوع کدخدای آنها بود چون آن موقع میگن آنها زن هایشان کدخدای آنها بودن جلوی قشه صیفور ایستاده بود تا قشه رحم کند از آنها غارت نگیرد روایت دقیق و معتبر است آن زن توسط صیدجعفر فرزند تقی خان با تیر تفنگ کشته شد.
لُرهای لُرستانی تعداد اندکی بودن برای قشلاق گله های خود از خرم آباد لرستان در صالح آباد و تپه چرمه بطور چادرنشین اتراق می کردند اکثرا از تیره های سگون مثل قلی و رحیم خانی بودن اوایل دوران دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی یک نفر به اسم اَلِه تفنگچی که بیرانوند و اهل خرم آباد لُرستان بود را آورده تا محافظ آنها باشد تا غارتگران تیره افشار صیفور و عرب های شوش گله ها و رمه های آنها را غارت نکنند طبق روایت میگن این اَلِه تفنگچی بیرانوند، تفنگچی ماهری بود و میگن در بین بیرانوندهای خرم آباد لرستان و طوایف آنجا تفنگچی مثلش وجود نداشت و میگن تیر تفنگش به خاک نمی نشست!!!!!به دستورات اله بیرانوند تمکین می کردن و دو سه اتاق با سنگ و گل در نزدیک صالح آباد برای او درست کردند که محل اتراق او و تفنگچی های همراهش بود به قلعه ( قلا ) اَلِه تفنگچی معروف بود.
افرادی که در قشون صیفور بودن عبارتند از:
صیدجعفر فرزند تقی خان - خداداد شیرمهد فرزند سیدال - ذوالفقار شیرمهد کدخدای شیرمهدها - میرسهراب میرعالی - خدارحم فرزند فتح آلی - والی و عده ای دیگر بودند در بین آن قشون پایین ترین سن صیدجعفر فرزند تقی خان بود در حدود 25 سال سنش بود.
( میرسهراب از غارتگران و یاغیان به نام بود که بعدها بدست ماموران دولت رضاشاه پهلوی در خرم آباد لرستان به دار آویخته شد روایت است تمام طایفه میرعالی مردی به سختی و یاغیگری همین میرسهراب نداشتن و بعدها ماموران دولت رضاشاه پهلوی به ضرورت و ناچاری اونو به خرم آباد برده و به دار آویختن حتی میگن که پسر میرسهراب را هم با پدرش به دار آویخت چون مطیع دولت رضاشاه پهلوی نمی شد و پیوسته یاغیگری می کرد میرسهراب عموزاده میرشاه محمد و حاتم میر رئیس طایفه میرعالی منگره بود روایت است بعد از دستگیری میرسهراب توسط دولت رضاشاه پهلوی بسیاری برای او وساطت کردند تا دولت رضاشاه پهلوی او را آزاد کند و ماموران دولت رضاشاه پهلوی گفتند فقط اگر میرشاه محمد تعهد داد او آزاد می شود و اما میرشاه محمد اینکار را نکرد گفت توبه گرگ مرگ است!!!!!با اینکه میرسهراب عموزاده اش بود! )
بعد از گرفتن غارت ها افراد چادرنشین گله دار تپه چرمه سگوند بودن دست به گریبان اَلِه بیرانوند و آدم هایش شدند اَلِه تفنگچی بیرانوند که می فهمد گله ها و رمه های آنها را غارت کردند زنی مهم از آنها نیز قتال شده برای درگیری با آنها و گرفتن غارت ها از صیفور و قشونش حرکت کرده قشه صیفور و اَلِه تفنگچی بیرانوند و چند نفر از افرادش که با او بودند در بالای قلعه لور امروزی با یکدیگر درگیر شدند روایت است قشه صیفور و غارت ها در نزدیکی تنگوان اتراق کرده بودند اَلِه تفنگچی بیرانوند در آنجا با آنها درگیر شده قشه صیفور سنگر می گیرند و تیراندازی کرده اَلِه بیرانوند و افرادش بدون اینکه بتوانند غارت ها را از صیفور و صیدجعفر و قشه آنها پس بگیرند برگشتند و صیفور و قشه اش بدون پس دادن غارت ها رفتند روایت صحیح و معتبر است اَلِه تفنگچی بیرانوند تیری به دست ذوالفقار شیرمهد زد و دستش زخمی شد و تفنگ از دستش افتاد و نقش به زمین شد در این حین صیدجعفر فرزند تقی خان تفنگ او را ورداشته و به کمر می اندازد و دره ای کوچک در کنارشان بود ذوالفقار شیرمهد را در درون دره پرت می کند که ذوالفقار تیر نخورد و خودش هم سنگر می گیرد روایت دیگری است اَلِه تفنگچی بیرانوند با تیر تفنگش کتف خداداد شیرمهد فرزند سیدال را بشدت زخمی کرد و اما بعد چند ماه زخم کتف او خوب شد حتی روایت است تیری از تفنگ اَلِه بیرانوند نصف و شَق سبیل والی برادر صیفور پدر علیرضا را قطع کرد که جای قطع شده نصف سبیل والی واسه همیشه روی چهره والی مشخص بود روایت است اَلِه بیرانوند با تیر تفنگ دست خدارحم فرزند فتح آلی از حوز شیرآلی را نیز زخمی کرد.
روایت است صیفور و صیدجعفر به سمت اَلِه بیرانوند و همراهانش تیراندازی شدید کرده اَلِه تفنگچی شدت تیراندازی صیفور و صیدجعفر را دید ترسید گفت برگردیم چون امکانش است صیفور و صیدجعفر ماها را هلاک کنند و صیفور و صیدجعفر بدون پس دادن غارت ها و حتی یک خراش روی دستشان رفتند و غارت ها و گله ها و رمه های غارت شده را نیز با خود بردند و افراد زخمی شده مثل ذوالفقار شیرمهد و خداداد شیرمهد که بشدت توسط اَلِه تفنگچی زخمی شده بودند رو نیز با خود روانه کردند ضرب شصت اَلِه تفنگچی بیرانوند فقط در مهارت تیراندازی او بود اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر می شد هلاک می شد واسه همین خودش هم می دانست و دیگر برای گرفتن غارت ها از صیفور و صیدجعفر اصرار نکرد چون می دانست اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر شود هلاک می شود در این درگیری صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان و میرسهراب میرعالی هیچ آسیب و صدمه ای ندیدن و پیروزمندانه در این نبرد پیروز شدن و غارت ها رو نیز با خود بردند.
روایت است بعد این ماجرا اَلِه تفنگچی بیرانوند و همراهانش به خونه یک نفر در بالارود رفته و ماجرا رو تعریف می کند میگه با صیفور و قشونش درگیر شدم بدروغ میگه فکر کنم صیفور و یکی دو نفر دیگر از قشونش رو کشتم یک نفر آنجا بود و با صیفور و تیره افشار و تقی خان پدر صیدجعفر آشنایی داشت ناراحت شده و با خودش میگه فکر کنم یتیم تقی خان رو کشته و فکر کرده بود صیدجعفر کشته شده و اما بعد فهمید صیفور و صیدجعفر هیچ کدامشان آسیبی ندیدند آن موقع صیدجعفر سن و سال چندانی نداشت و طبق روایت صیدجعفر در همون سنین پایین بسیار جنگی و اهل غارت گرفتن و آدم نترسی بود و صیفور همیشه در جنگ ها و غارت گرفتن ها او را با خود همراهی می کرد.
تمام جهات این داستان نشان می دهد سگوندها که توسط قشون صیفور و صیدجعفر غارت شدن و زن مهم آنها هلاک شد آنها و تسیار آنها اَلِه تفنگچی بیرانوند بشدت از صیفور و صیدجعفر ترس و هراس و واهمه داشتند چون اگر نمی ترسیدند برای انتقام خون آن زن و غارت گله هایشان تا آخرین لحظه مرگ با آنها می جنگیدند! روایت است تا صیفور و صیدجعفر زنده بودند حتی جرات نداشتن پیش آنها برن و بگن چرا غارتمون کردید!!!!!
دولت رضاشاه پهلوی این موضوع و غارت و باجگیری در صالح آباد و تپه چرمه را می دانست اما چون صیفور با دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی با او کاری نداشت و او را واسه این ماجرا و غارت سرزنش نکرد و صیدجعفر پدربزرگم رو مورد بازخواست و شماطت قرار نداد.
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر نقاط ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد رو به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و تفنگچی گری نبود رو پخمه و ربوت می دانستند.
حتی افرادی که آن موقع دوران آموسی قطب و عبدالحسین قطب در لور و صالح آباد ساکن بودند این داستان را روایت کردند.
آن موقع تنها عده ای از تیره های سگوند بطور چادرنشین و گله دار در صالح آباد امروزی اتراق می کرده و صالح آباد یک صحرا و تقریبا بیابان بود تا امروز روایت نشده هیچ یک از این طوایف امروزی مثل قلاوندها - پاپی ها و حتی دیگر میرزاوندها و. . . . توانسته باشند با وجود اَلِه تفنگچی بیرانوند از صالح آباد و تپه چرمه غارت گرفته باشند فقط صیفور و قشه او بود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب شهادت صیفور در دزفول
صیفور در حدود سال 1320ه. ش اواخر دوران رضاشاه پهلوی در دزفول شهید شد و به شهادت رسید داستان مرگ او بدین صورت بود که صیفور برای دیدار عبدال میرزاوند از تیره کلورضا که آن موقع بخاطر یاغیگری توسط دولت رضاشاه پهلوی دستگیر و در زندان دزفول بود و نیز برای امورات به دزفول رفت و طبق روایت رستم خان هیکی عموی همسرش را نیز برای همراهی با خود می برد روایت است آن موقع صیفور برای امورات به دزفول زیاد رفت و آمد می کرد و دزفولی ها هم او را می شناختند صیفور قاطرها را به رستم خان هیکی در بازار قدیم می سپارد و به او سفارش می کند مواظب قاطرها باشد تا برگردد بعد برگشت به بازار قدیم آمده از دکان قدیمی دزفول اجناسی گرفته و رستم خان هیکی اجناس را روی قاطرها قرار داده و عزم برگشت می کنند، قاطری که بارها روی آن است و افسارش در دست رستم خان هیکی است فضولات و نجاست خودش را در بازار می ریزد در این حین رفتگر دزفولی شهرداری دزفول با چوب به پشت قاطر صیفور می زند و قاطر رم می کند و رستم خان که افسار قاطر در دستش است به زمین می خورد و سم قاطر روی پای رستم خان می افتد صیفور که این وضعیت پیش آمده را می بیند و آدم مغرور و متکبر بوده سیلی بیخ صورت رفتگر دزفولی شهرداری دزفول می زند و چوب جارو را از او گرفته و او را ضرب و شتم می کند و بعضی از دزفولی ها به صیفور معترض شده که چرا او را کتک می زند در این حین رفتگر که بعد ضرب و شتم و سیلی صیفور رها شده بود و بشدت هم عصبانی و ناراحت بود چوب جارو را ورداشته و در یک آن که صیفور حواسش نیست به روی بینی صیفور می زند صیفور به خاطر آن ضربه دو سه روز زنده بود و در درمانگاه دزفول بستری شد و به خاطر خون ریزی بینی بعد دو سه روز شهید شد و در دزفول در قبرستان کنار پل قدیم دزفول که آن موقع به شکل زیرزمین بود دفن شد احمد برادر صیفور باخبر شده و با یکی دو نفر دیگر به دزفول آمده بود احمد برادر صیفور خواسته بود که فرد مزبور رو به قتل برسانند صیفور او را از این کار نهی کرده و از او خواست تا رهایش کند طبق برآوردهایم صیفور در موقع مرگش در حدود 50 سال سن داشت.
روایت است صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان در یک مورد گله و رمه یک دزفولی که آن موقع کنار پُل قدیم دزفول بود رو نیز غارت کردند.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان همیشه می گفت اگر صیفور زنده بود و صیفور رو داشتم حتی می توانستم با ابرها هم بجنگم!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب زن های صیفور
همسر اول صیفور خواهر ایلخانی میر از بزرگان طایفه میر بودند از او فقط یک دختر داشت همسر کوچک بک هیکی کدخدا هیکی ها بود ولی الله هیکی و مرحوم رحمان هیکی فرزندان اویند و بعد مرگ این همسرش که در جوانی و بخاطر مرگ ناگهانی سکته درگذشت دو زن دیگر گرفت صیفور با سپهدار و ایلخانی میر روابط دوستی نزدیک داشت و صیفور چند سال بعد مرگ او دوباره ازدواج کرد.
یکی دیگر از زن های صیفور بعد مرگ همسر اولش گرفت از ماراب های بیرانوند به اسم آغاسلطان بود صیفور از او هاسی، مهراب و آقلی رو داشت بعد مرگ صیفور همین زن بیرانوند او آن موقع جوان بود با احمد برادر صیفور ازدواج کرد از او دختری داشت همسر مرادخان کلورضا بود و بعد مرگ احمد با برادر دیگر صیفور به اسم بیچار ازدواج کرد اما از بیچار فرزندی نداشت روایت است والی پدر علیرضا بعد مرگ صیفور با همین زن بیرانوند او خوب نبود چون بخاطر تیری که اَلِه تفنگچی بیرانوند به سمت او انداخته بود و نصف و شق سبیلش را کنده بود و جای تیر تفنگ اله بیرانوند روی چهره او مشخص بود بدش از بیرانوندها می آمد می گفت باید بره پیش برادرانش در خرم آباد و می خواست او را بیرون کند اما او زیر بار حرف والی نرفت گفت من فرزندانم رو نمیذارم و برم این زن بیرانوند صیفور، دخترعموی فردی به اسم علیمراد بیرانوند سرکرده ماراب های بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی بود.
یکی دیگر از زن های صیفور دختر حسن خان هیکی برادر فردی به اسم تُرعلی هیکی بود مادرش به اسم والیه خواهر عباس خان بزرگی قلاوند و قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف قلاوندها بود همین والیه در اول همسر تُرعلی هیکی بود بغیر از او دو زن دیگر هم داشت بعد مرگ تُرعلی هیکی، حسن خان برادرش همسر او را به عقد خود درآورد همسر صیفور از او بدنیا آورد این زن صیفور در اول همسر رستم بک از تیره کلورضا بود از او مختارخان رو بدنیا آورد بعد مرگ رستم بک، صیفور همین مادر مختارخان خواهرزاده عباس خان قلاوند و قدم خیر قلاوند جوان بود را به عقد خودش درآورد و با او ازدواج کرد و سهراب از او متولد شد با این وجود صیفور و عباس خان قلاوند دشمنی بسیاری با هم داشتند روایت هایی است قدم خیر قلاوند زن معروف قلاوندها قلاوندها او را سرآمد زن های خرم آباد و لُرستان می دانند حدود 6 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته طبق اثبات 4 مورد ازدواج و طلاق او واسم اثبات شده روایت است همین قدم خیر بزرگی قلاوند عاشق تقی خان فرزند کیخاعیدی بود در اول دوست داشت به ازدواج تقی خان فرزند کیخاعیدی پدر صیدجعفر دربیاد و شیره فرزند میرحسین دوست نزدیک تقی پدر صیدجعفر بود و در تمام غارت ها و جنگ و تفنگ های تقی در قشون تقی بود می خواست از طرف تقی به خواستگاری قدم خیر بزرگی قلاوندبره اما تقی خان اجازه نداد چون آن موقع بین او و قلاوندها پسرعموهای همین قدم خیر قلاوند تترها دشمنی شدید وجود داشت بعد این همین قدم خیر قلاوندبا یک نفر به اسم عباس از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند به اسم صفقلی قلاوند برادر فاضل قلاوند بزرگ تیره باش آغا قلاوند ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد میگن بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای رحیم خانی طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت.
تا امروز افرادی در مورد تاریخ واسم روایت کردن روایت خاصی در مورد این قدم خیر قلاوند واسم نقل نکردن اینکه میگن تفنگچی بوده سوار اسب شده همراه برادرش عباس خان قلاوند وارد جنگ ها شده و. . . . هیچ فردی اینها رو واسم روایت نکرده خلاف دیگر افراد در مورد آنها روایات زیادی واسم نقل شده.
روایت است در یک مورد دختر صیفور که از همسر اولش خواهر ایلخانی میر بود همسر کوچک بک هیکی بخاطر یک موضوع با کوچک بک مشاجره و دعوا کرده بود و به دلخوری و قهر به خونه زنده یاد پلنگ تیره افشار صیدجعفر فرزند تقی خان آمده بود و صیدجعفر میگه باید برم کوچک بک رو بزنم چرا باهات دعوا کرده و صیدجعفر به پیش خونه کوچک بک هیکی رفته اما موقع که رفته بود کوچک بک آنجا نبود روایت است در موقع که صیفور زنده بود کوچک بک هیکی به خواستگاری دخترش آمده بود و صیفور به او جواب رد داد و میگن صیفور کوچک بک را در حد و اندازه دخترش نمی دید.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان کشته شدن فرهاد از شعبه گلناز و سوخته زاری پسرعمویش بدست صیدجعفر فرزند تقی خان
عده ای به اسم کولچپی ها آن موقع در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی در پیش شعبه فرخی میرزاوند زندگی می کردن عبدو و چوغایی کولچپی در حدود صیفور و در پناه تیره افشار و شعبه فرخی زندگی می کردن فرهاد از تیره احمدایل شعبه گلناز گاو چوغایی کولچپی رو غارت کرد و بخاطر این موضوع صیفور به شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی که آن موقع پیش تیره افشار زندگی می کرد میگه تو فرهاد رو به قتل برسان و من خودم قتل او را به گردن می گیرم شاه کرم طافی فرهاد رو به قتل رسانید و پسرعموهای فرهاد و تیره احمدایل گلناز برای انتقام به روستای چُل برای غارت گله های صیدجعفر فرزند تقی خان حمله کردند صیدجعفر تفنگش رو ورداشته و به سمت آنها می رود و آنها رو تهدید می کند برگردن اما آنها دست وردار نبودن و صیدجعفر فرزند تقی خان به سمت آنها تیراندازی کرد و سوخته زاری احمدایل پسرعموی فرهاد با تیر تفنگ صیدجعفر کشته شد برادرش هم که با او بود رو با تیر تفنگ زخمی کرد بعدها خون صلح شد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوارگرمسیر در دولت رضاشاه پهلوی دوست صیدجعفر بود در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر فرزند تقی خان رو گرفت.
طبق برخی روایت ها نسبیت کولچپی ها بیرانوند است از قدیم از بین بیرانوندها به پیش شعبه فرخی میرزاوند آمده و آنجا ساکن بودن و امروز فامیلی میرزاوند دارن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جنگ و درگیری سران طایفه میرزاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی و عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها قشون او شکست قلاوندها از سران دست به تفنگ طایفه میرزاوند
عباس خان، خان قلاوندها بود عباس خان بزرگی قلاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی به طایفه قلاوند سیطره یافت و تمام قلاوندها را به سلطه و سیطره خودش درآورده و قلاوندها در نبرد با طایفه میرزاوند و سران میرزاوند دشمنی و اختلافات عمیقی بین آنها و قلاوندها بود عباس خان قلاوند به کمک قلاوندها میخواست سران طایفه میرزاوند و میرزاوندها را از مسیر خودش ورداشته و با میرزاوندها جنگ و نبردهای خونین به پا کردند.
عباس خان بزرگی قلاوند با روی کار آمدن دولت رضاشاه پهلوی خودش رو به ماموران و ژاندارم های دولت رضاشاه پهلوی نزدیک کرد و کاسه لیس دولت رضاشاه پهلوی شد و مورد حمایت آنها واقع شد و طبق روایت اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی با خودش داشت و به کمک آنها افرادی که از دولت یاغی بودن در پی جنگ و مبارزه و دستگیری آنها بود و حتی تا جایی قدرت گرفت طایفه قلاوند رو به سلطه و سیطره خودش درآورد و آن موقع سران میرزاوند شعبه فرخی میرزاوند یاغی بودن و عباس خان بزرگی قلاوند در پی مبارزه و تسلیم آنها بود اکثر بیشتر تیره های قلاوند مثل شهاوندها و. . . . . . تحت امر و سلطه و سیطره عباس خان بزرگی قلاوند شدند.
داستان درگیری سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها
عباس خان با سران میرزاوند خصوصا شعبه فرخی میرزاوند صیفور - کریم خان و شیره اختلاف و دشمنی شدید داشت بعد مدتی شیره فرزند میرحسین و کریم خان از تیره پادار که آن موقع از افراد نامی تیره پادار بودن در مقابل عباس خان بزرگی قلاوند و قلاوندها تسلیم و با آنها هم عهد شده آنها و دیگر تیره پادار مثل برادرش سارون به پیش قلاوندها نقل مکان کردند و عباس خان بزرگی قلاوند آنها رو به خود نزدیک کرد در آنجا و در حدود قلاوندها ساکن شدند و آنها نیز در زمره افراد تحت سیطره عباس خان بزرگی قلاوند درآمدند عده ای از تیره های شیرمهد - شیرزاد و حتی برخی از کلورضاها مثل تیره های قلاوندها شهاوندها و. . . . تحت امر عباس خان بزرگی قلاوند شده با او همدست شدند و حتی از ترس به او مالیات و باج می دادند.
اما صیفور و تیره افشار مثل صیدجعفر و شاه مهدی کدخدای کلورضاها و. . . . که آدم های جنگی و نترس و غارتگری بودن با آنها نبرد و جنگ های خونین کردن در آن دوران تقی خان پدر صیدجعفر که آدم بسیار سخت و نترس و جنگی بود فوت کرده بود و در قید حیات نبود در داستان او شرح داده شد اگر تقی خان زنده بود در آن نزاع ها نقش بسیاری زیادی ایفا می کرد.
طبق روایت در یک مورد شیره فرزند میرحسین و کریم خان، عباس خان بزرگی قلاوند و اُردی نظامی او را دعوت کرده گوسفندی به عنوان غذای طبخ برای او آماده می کند عباس خان قلاوند به میهمانی شیره و کریم خان آمده روایت است عباس خان بزرگی قلاوند موقع خوردن غذا با شیره از یک ظرف غذا خورد فکر می کرد شیره و کریم خان در ظرف غذایش سم ریخته باشند به همین جهت از ظرفی غذا خورد که شیره از آن غذا می خورد.
شیره یک اسب عربی داشت در یکی از روزها عباس خان قلاوند برادرزاده اش رو به خانه شیره فرستاده و به او میگه که به شیره بگه اسبش رو بدهد می خواهدبا آن برای کاری به جایی برود در این وانفسا بین آنها نزاع می شود قشه و تفنگچی های میرزاوند که در راس آنها سران میرزاوند مثل میرزا شیرمهد ( فرزند دولت ) به میرزا دولت معروف است - شاه مهدی و جهانشاه بودند حرکت کرده به سمت حدود قلاوندها آمده خانوار شیره و برادرش نیز با آنها همراه شده و در مسیر تنگوان که حرکت می کنند شروع به غارت طایفه قلاوند می کنند گله ها و رمه های آنها رو غارت می کنند به عباس خان قلاوند خبر می دهند که قشه میرزاوند غارتمون کردند روایت است قبل این موضوع عباس خان عده ای از تیره کَر بیرانوند که با آنها هم عهد بود را آورده تا تفنگچی و محافظ آنها باشند کرهای بیرانوند میگن اگر فرخی های میرزاوند ریختن و غارتمون کردن چکار کنیم قلاوندها برای تمسخر و پایین نشان دادن طایفه میرزاوند میگن اینها یه سری کپرک زرده هستند و کاری نمی توانند انجام دهند!!!!! کَرهای بیرانوند با قشون طایفه قلاوند نیز همراه آنها عازم شده قشون طایفه قلاوند که در حدود 30 تا 40 نفر بودند و حدود 6 نفر از کرهای بیرانوند نیز همراه آنها بودن در بین مسیر با قشه میرزاوند برخورد می کنند شب هنگام است دو طرف سنگر می گیرند و تیراندازی شدیدی رخ می دهد تعدادی از طرفین قتال می شود از جمله شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند و نصرالله برادر جهانشاه توسط قلاوندها به قتال شد در این درگیری طبق برخی روایت ها حدود 6 نفر از قلاوندها توسط قشه طایفه میرزاوند هلاک به جهنم فرستاده شدن و دو نفر از کرهای بیرانوند نیز در این درگیری توسط مردهای تفنگ بدست میرزاوند هلاک شدند بعدها کرهای بیرانوند شجاعت و تفنگچی گری تفنگچی های طایفه میرزاوند رو دیدند به قلاوندها میگن اینها کپرک زرده اند؟!!!! اینها مثل شیران جنگی می جنگند!!!!! یکی از افراد در قشون عباس خان بزرگی قلاوند شخصی به اسم سردار عباسعلی قلاوند از بگری ها بود و در بین طایفه قلاوند زندگی می کرد طبق روایات با تیر تفنگ میرزا دولت هلاک شد برخی روایت کردن شیره فرزند میرحسین توسط میرزا دولت قتال شد چون این حادثه در هنگام شب رخ داده بود و میگن میرزا دولت به عمد شیره رو با تیر زد چون شیره رو رقیب خودش می دید! و برخی میگن توسط قلاوندها قتال شد.
میرزا شیرمهد آدم جنگی بود و تنها فرد جنگی و مهم شیرمهدها در آن دوران طبق روایت همین میرزا دولت بوده دولت نام مادرش بوده و او را به اسم مادرش خطاب می کردند و به اسم میرزا دولت می نامیدند.
جسد شیره فرزند میرحسین تا چندین روز در صحرا بود برادر شیره نیز در این جنگ توسط قلاوندها قتال شد در واقع شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور
روایت صحیح و درست هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و همکاری ماراب های بیرانوند
یکی از همسران صیفور به اسم آغاسلطان از طایفه ماراب بیرانوند و دختر فردی به اسم جافرخان ماراب بیرانوند عموی علیمراد ماراب بیرانوند بود و طبق روایت این علیمراد آدم سرسخت و مهم در بیرانوندها بود و در واقع سرکرده ماراب بیرانوند بوده و در دوران اوایل رضاشاه پهلوی یاغی بودند او فرزند فردی به اسم پاپی مراد ماراب بیرانوند بود.
همین طایفه ماراب بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی یاغی بودند به خاطر اختلافی که بین آنها و عده ای از بیرانوندهای خودشان در خرم آباد بود به دلخوری و قهر آنجا را ترک و به ناحیه دهستان میرزاوند و ییلاق ها در بخش الوارگرمسیر و صحرای چهک نقل مکان کردند و تا مدتی آنجا ساکن بودند روایت است آن موقع نیز طایفه میرزاوند شعبه فرخی یاغی بودن و در ییلاق ها بسر می بردند عده ای از طایفه میرزاوند فرخی ماراب های بیرانوند را دیده و به صیفور و کریم خان خبر می دهند صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان که آن موقع نوجوانی بین 20 تا 22 سال بود و یک نفر دیگر را به نزد آنها فرستاده و به آنها میگه ببینند برای چه کاری آمدند چون آن موقع دوران غارتگری بود و گفتن شاید قشونی از غارتگران باشند! صیدجعفر به پیش طایفه ماراب و علیمراد ماراب بیرانوند که سرکرده آنها بود رفته و به آنها میگن که واسه چی آمدند و آنها در پاسخ میگن که ماها غارتگر و راهزن نیستیم از دولت رضاشاه پهلوی یاغین و با عزت و احترام با صیدجعفر پدربزرگم برخورد کرده و حتی واسه او غذا درست کردند و آنها ابراز کرده بودند که میخواهند صیفور و کریم خان را ببینند، آنها صیفور و کریم خان را به چادرها و دوارهای خود دعوت کرده و با هم رابطه برقرار کرده کریم خان آغاسلطان دختر عموی علیمراد ماراب بیرانوند و عده ای از دخترهای آنها را می بینند کریم خان به صیفور میگه تو که زن نداری یکی از دخترهای آنها را بگیر و با او ازدواج کن تا با آنها رابطه خویشاوندی داشته باشیم و بعد این ماجرا صیفور با آغاسلطان دخترعموی علیمراد ماراب ازدواج کرد.
آن دوران شعبه فرخی در طایفه میرزاوند آدم های جنگی و بسیار مهم داشت و به یک نوع سر و سرکرده میرزاوندها بودند و تمام طوایف دیگر مثل تیره های قلاوند مثل بزرگی - تتر و. . . . . از تیره های شعبه فرخی میرزاوند بشدت حساب می بردند مثل تیره افشار - پادار و سردار
صحرای چهک در اول همش متعلق به شعبه فرخی میرزاوند تیره های افشار - پادار و سردار بود و فقط فرخی ها در آنجا بودند در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی صحرای چهک همش در سیطره شعبه فرخی میرزاوند بود و کیخاعیدی کدخدا و سرکرده فرخی ها و طایفه میرزاوند بود در دوران قاجاریه به همراه تیره های شعبه فرخی افشار - پادار و سردار در آنجا ساکن و دوارهایشان در آنجا به پا بود بعدها در اوایل دوران محمدرضاشاه پهلوی عده ای از شعبه گلناز نیز وارد صحرای چهک شدند.
بعدها بخاطر اختلافی که بین عباس خان قلاوند و سران شعبه فرخی میرزاوند صیفور، کریم خان و شیره بود عباس خان و طایفه قلاوند با طایفه ماراب بیرانوند اختلاف می کنند علیمراد بیرانوند و بستگانش و صیفور در ناحیه قلاوندها و عباس خان قلاوند دست به غارت می زنند گاوهایی از آنها رو به غارت و تاراج می گیرند از کدخدا مُلاعوض شِهی سرکرده طایفه شِهی زراسوند بختیاری در سردشت دزفول بود که با طایفه میرزاوند شعبه فرخی روابط دوستانه و خویشاوندی داشت از او می خواهند که آن گاوهای به غنیمت گرفته شده از عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها رو پیش خودش نگه دارد او از این کار خودداری کرده و ابراز کرده بود نمی خواهد دشمنی عباس خان قلاوند رو برای خودش درست کند روایت است علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ یکی از گاوهای عباس خان را زخمی کرد و بعد آن گاو را سربریده و قصابی کردند در همین قضایا یک تفنگ خزعلی که متعلق به احمد برادر صیفور بود توسط یکی از بختیاری های سردشت دزفول دزدیده شد و بختیاری تفنگ احمد را ورداشت و برد.
فرخی های میرزاوند و ماراب بیرانوند که یاغی بودند فرخی های میرزاوندها تسلیم دولت رضاشاه پهلوی می شوند و طایفه ماراب بیرانوند به خاطر اینکه سران میرزاوند تسلیم شدند و با یکدیگر عهد کرده بودند که تسلیم دولت رضاشاه نشوند به دلخوری و ناراحتی از صحرای چهک به ناحیه کِوِرکوه رفتند در آنجا عباس خان قلاوند با قشونی از طایفه قلاوند و اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی برای دستگیری آنها رفته که در آنجا درگیری بین آنها شکل گرفت و عباس خان قلاوند در آن درگیری به قتل رسید برخی ها میگن توسط علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ از بلندی به سمت او زد قتال شد قلاوندها میگن توسط تیر تفنگ سرباز دولت رضاشاه پهلوی که همراه عباس خان قلاوند و قشون آنها بود هلاک شد.
بعد هلاک شدن عباس خان قلاوند قشون عباس خان و ماموران دولت آن ناحیه را به رگبار گلوله می گیرند برخی ها میگن نزدیک به 17 نفر از طایفه ماراب بیرانوند توسط قلاوندها قشون عباس خان قلاوند و اردی نظامی او قتال شدند که یکی از آنها به اسم بردعلی بود و ماموران دولت پهلوی تمام آنها از مرد و زن را دستگیر می کنند و طبق برخی روایت ها توسط خانوده مرتضی اعظمی بیرانوند خان و سرکرده بیرانوندها در لُرستان بود از بستگان نزدیک آنها بودند با وساطتت آزاد شدند.
روایت است کریم خان و صیفور با سپهبد علی رزم آرا دیدار کرده و به او گفتند که عباس قلاوند با ماها وارد جنگ و نزاع شده و. . . . و سپهبد علی رزم آرا نخست وزیر رضاشاه پهلوی در پاسخ آنها میگه شماها کارتان را انجام دهید عباس قلاوند با من!!! و برای قتل او نقشه ریخت.
بعدها علیمراد ماراب بیرانوند به صیفور پیام داد و گفت من انتقام خون شیره رو گرفتم اما نتوانستم انتقام خون بردعلی بیرانوند رو بگیرم بردعلی پسرعموی علیمراد ماراب بود که در آن درگیری قتال شد.
بعدها دولت رضاشاه پهلوی ناحیه تخت ماراب در لرستان رو به همین علمیراد ماراب و بستگانش داد.
ابیاتی در مورد این نزاع در آن موقع سرائیده شد یک نفر به اسم عباس ساکی طبع شاعری داشت و آن موقع در جوار تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد چون آن موقع عده ای از ساکی ها در سیطره و تحت امر تیره بزرگی قلاوند و عباس خان قلاوند بودند ابیات تمسخرآمیز و توهین آمیز زیر رو از طرف عباس خان بزرگی قلاوند و برادرزادش صفرخان بزرگی قلاوند سرائید تا واسه علیمراد ماراب بیرانوند و صیفور و شعبه فرخی بفرستند برخی از این ابیات به شرح زیر است:
آفِرَن حلاج چَکم دِ پِنت چِهک و چهوک بی وِ مَسکنت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . صد تا نظامی بُونم وِ زِنت کجا بَردعلی کجا چَرمارنت
آفِرَن حلاج قومه گیونم اَ خدا دَ وِم چَکه سیت سونم. . . . . . . . . . . . . . . . . . آفِرَن حلاج وَصله خومه خوت هایی وِ اِیچه حونت دِ دومه
میگه:
آفرن حلاج ( علیمراد بیرانوند ) چَکم ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) در کونت، صحرای چهک فرخی میرزاوند مسکن و خانه تو شده صد تا نظامی دولت رضاشاه پهلوی رو می آورم تا به زنانتان تجاوز کرده و آن موقع ببینم فامیل هایت از تیره های بردعلی و چرمارن دو تیره بیرانوند کجایند؟؟؟
آفرن حلاج قوم و فامیل صیفور و تیره افشار اگر خدا بخواهد یک چَک ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) واست می خرم با آن حلاجی کنی آفرن حلاج خودت اینجایی و خونت در دومه خرم آباد لُرستان است!
برای این به علیمراد ماراب بیرانوند لقب آفرن حلاج داده بود چون آن موقع همین طایفه ماراب بیرانوند پشم های بُز و میش های خودشان رو حلاجی کرده و با آنها نمد و جاجیم درست می کردند.
در مورد تقی خان فرزند کیخاعیدی از سران طایفه بزرگ میرزاوند در بخش الوار گرمسیر استان خوزستان
تقی خان فرزندکیخاعیدی از تیره افشار از سران میرزاوند در دورانش اواخر قاجاریه بود او فردی سرسخت، نترس - جنگی و تفنگچی بود، تقی خان زمین ها و گله و رمه بسیار و تعدادی قاطر برای حمل و نقل داشت که از آن قاطرها برای رفت و آمد به نقاط مختلف مثل دزفول استفاده می کرد چون برخی مواقع برای رتق و فتق امور به دزفول می رفت چندین اشگفت بزرگ برای نگهداری چارپایان و گله و رمه داشت نقاط بید سراب - چَم سی در بخش الوار متعلق به تقی بود برخی نقاط از ناحیه ییلاقی کوسک کاوه برخی از نقاطش از آن او بود تقی خان پنج برادر به نام های عینی - باقر - صیدی - مهدی - کوران داشت در بین این پنج برادر او باقر نیز آدم سخت و غارتگری بود اما سخت ترین پسر عیدی که از همه آنها بیشتر توان و حرفش برو داشت طبق روایات زنده یاد پلنگ و شیر تیره افشار تقی خان بود.
... [مشاهده متن کامل]
باقر برادر تقی خان در درگیری تفنگچی های میرزاوند با قشه ای از بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری کشته شد که برای غارت گرفتن از بختیاری ها رفته بودند عده ای قصد گرفتن غارت از بختیاری های شیمبار را داشتند که درگیر می شوند و عده ای کشته می شوند از هر دو طرف طرف طایفه بختیاری و میرزاوند روایت است تقی خان برادر باقر نیز همراه آنها بود و سرکرده قشه بود بعد کشته شدن باقر، تقی خان به یکی از برادرانش که آدم ساده ای بود به اسم کوران میگه قطار و تفنگ باقر رو بردار تا برای مادرش ببریم تا گریه کند کوران از این کار امتناع کرده و گفت جسد را آنجا نذاریم اما با تهدید تقی خان مجبور شد و جسد را آنجا در دشت شیمبار بختیاری به خاک سپرده و برگشتند بعدها کوران بدون بچه بود وقتی از کوران می پرسیدند چرا بچه ای نداری گفت از وقتی که جسد کشته شده برادرم در دشت شیمبار بختیاری دیدم از شدت ناراحتی عقیم شدم اما هنوز بختیاری های چهار و هفت خون بهای باقر را ندادند باقر آن موقع کم آدمی نبود و اسم و رسمی داشت.
اگر قاتلین باقر در نواحی بخش الوار گرمسیر و لرستان بودند تقی خان برادرش حتما انتقام خون او را می گرفت آن موقع بختیاری ها و طایفه میرزاوند با هم اختلاف و جنگ شدید داشتند طبق روایت 5 پسر از پتول برادر ساکی کلورضا در نقاط بختیاری نشین چهارمحال و بختیاری به هنگام غارت آوردن قتال شدند.
تقی خان در چندین بار در بختیاری دشت شیمبار مسجدسلیمان غارت آورده بود و روایت است همیشه آخر قشه حرکت می کرد و سرکرده قشه بود در آن قشون شیره فرزند میرحسین از تیره پادار که آدم جنگی و سختی بود و عده ای دیگر از میرزاوندها نیز بودند چون در آن موقع رسم بود که رهبر و سرکرده قشون آخر قشون حرکت می کرد آن دوران بختیاری سال نام گرفته بود و بسیاری از تفنگچی های میرزاوند وقتی برای غارت می رفتند به سمت نقاط بختیاری نشین در دشت شیمبار می رفتند و گاهی مواقع تا دو سه ماه به خونه نمی آمدند روایت است در یکی از این موارد غارت گرفتن ها قشه در ناحیه ای توقف کرده و استراحت می کند و بعد چند ساعت عازم حرکت شده کوران برادر تقی خان که آدم ساده و اهل جنگ و تفنگ نبود با آن قشون بود و خوابش گرفته بود و همه افراد حاضر در قشه کنار او رد شده و می روند در این هنگام تقی خان که آخرین فرد است که قصد رفتن دارد کوران را می بیند که در خواب عمیقی فرو رفته با پشت تفنگ ده تیرش به روی ران او می زند و به او میگه تنش لش بلند شو حرکت کن تمام قشه از کنارت حرکت کرده و رفتند.
در جنگ بختیاری ها و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر که برای قتال و دستگیری ساکی و پتول آمده بودند شجاعت بسیاری از خودش نشان داده بود که خانواده را در جای امنی در میکوه پناه داده و خودش در ریت کوه یاغی شده بود روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرده و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
روایت است تقی خان به تمام جاهای صعب العبور کوههای بخش الوار مثل ریت کوه و. . . . . آشنایی و در آنها رفت و آمد داشت حتی روایت است قطارش بسته و تفنگش با او بود و حتی شب های بسیاری خودش تنها در کوههای بخش الوار گرمسیر می خوابید.
داستان تقی خان و قتل پسر لرزان از پسرعموهای تقی خان بدست جانمیرزا رهداروند قلاوند و ماجرای انتقام گیری تقی خان
( روایت های زیر صحیح ترین و درست ترین روایات است )
پسر لرزان توسط یکی از طایفه قلاوند به قتل رسید حادثه آن بدین شکل بود جانمیرزا قلاوند بزرگ تیره رهداروند قلاوند تفنگی می خرد و او و یک نفر دیگر به اسم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر قلاوند بالای بلندی می ایستند در بلندی مقابل آنها نیز فرزند لرزان و پدرزنش سیدال شیرمرد ایستاده اند طبق روایت در آن بلندی فاصله جانمیرزا و پسر لرزان از یکدیگر بسیار زیاد بود جانمیرزا فریاد می زنه میگه میخوام تفنگم را آزمایش کنم و تیری بندازم پسرلرزان و سیدال شیرمرد میگن بفرست و جانمیرزا از فاصله دور تیری می اندازد که به علیمراد پسر لرزان اصابت کرده قتال می شود جانمیرزا فریاد میزنه میگه تیرم رسید سیدال شیرمرد برای اینکه بداند آن دو نفر چه کسین میگه آره تیر رسید و به کنار ماها اصابت کرد و سیدال فریاد میزنه میگه شماها کی هستید و جانمیرزا میگه من جانمیرزا رهداروندم و اینم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر است سیدال شیرمرد فریاد میزنه و میگه درست زدی پسر لرزان را قتال کردی جانمیرزا از نزدیکان تیره تتر قلاوند بود و سران تتر اونو در پناه خود گرفته و ازش حمایت می کنند طبق روایت سه نفر تترها به اسم حاضربک - قنبربک و نظربک سه نفر مهم تیره تتر قلاوند بودند که برادر بودند که از این بین میگن قنبربک از تمامشان سخت تر و اهل غارتگری و تفنگچی گری بود و آن موقع سرآمد قلاوندها در جنگ و تفنگ و غارتگری بود.
تقی خان عده ای تفنگچی که از نزدیکان او بودند را ورداشته با تفنگچی های قشونش به سمت آبادی تیره تتر و برخی دیگر از تیره های قلاوندها می روند تا از آنها گرو گازور بگیرن و گله و رمه آنها را غارت کرده در ناحیه خشاب بخش الوار بودند افرادی که در قشه تقی خان بودند عبارتند بودند از شیره فرزند میرحسین از تیره پادار - الله مراد فرزند فرامرز از تیره پادار - ناظر از تیره سردار - رضابک هیکی و ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند و دو سه نفر دیگر بودند بر اثر خستگی در کنار اشگفتی خوابشان می گیرد چندین نفر از چوپانان طایفه قلاوند که گله ها و رمه های طایفه قلاوند رو به صحرا آوردند از وجود آنها مطلع شده و به سران قلاوندها تترهاخبر می دهند قلاوندها به سردستگی قنبربک تتر آمده و در خواب آنها را غافل گیر می کنند و قطار و تفنگ های آنها را می گیرند قشه تقی خان با قشه قلاوند درگیر شده که در این بین ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند از افراد قشه تقی خان قتال شد.
( روایت است شیره فرزند میرحسین دوربین جنگی به گردن داشت و به تقی خان میگه به قشه دستور دهد که حرکتی انجام ندهند چون خطرناک است شیره و تقی خان در آن دوران همسن و سال و جوان بودن )
ابراهیم هیکی یکدفعه از روی صخره پریده و قصد کمین دارد که تیراندازی کرده تترها به سمت او تیراندازی کرده و ابراهیم کشته شد.
طایفه قلاوند تترها و خداوردی های چارباووه بعد به یغما گرفتن تفنگ ها و قطارهای تقی خان و قشه میرزاوند این ابیات را سرائیدند روایت است یک نفر به اسم غَمی از تیره چارباووه خداوردی قلاوند که طبع شاعری خوبی داشت این ابیات را سرائید:
باوگِلیل سنگر بسته دِ کِلشیره. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . هفت تفنگ گِله کِرده وا دوربین شیره
اِباوگِلیل اِدیاری. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . قطاریا کُر فرامرز هان وِ قِد براری
میگه باوگلیل که در گهواره ای سنگری در کلشیره درست کردی و هفت تفنگ را به همراه دوربین شیره به یغما گرفتی اِ باوگلیل ای پسر دیاری طایفه قلاوند!!!!! ببین که قطارهای پسر فرامرز را به بدن براری بستن کلشیره اسم یک مکان در بخش الوار گرمسیری است باوگلیل اسم یک نفر به اسم باوکه فرزند غمی از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود که آن موقع بچه و در گهواره بود و این ابیات را به طنز و تمسخر سرائیدند همون موقع هم صیدجعفر پسر تقی خان در گهواره بود شیره از افراد جنگی طایفه میرزاوند بود روایت است وقتی شیره نعره و فریاد می زد نعره و فریادش تا فرسنگ ها می رفت!!!!!!کُر فرامرز الله مراد فرزند فرامرز بود که بسیاری از قطارها و فشنگ ها را به کمر او بسته بودند و در پی قشه تقی خان می رفت براری یه نفر به اسم براری قلاوند بود براری از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود براری برادر غَمی و عباسی بود.
بعد این ماجرا یکی از سران طایفه قلاوند به اسم زکی خان قلاوند فرزند قندی قلاوند که از سران طایفه قلاوند بود با میانجیگری تفنگ ها و قطارها و دوربین ها آنها را از حاضربک تتر گرفته بر پشت اسبی بسته برای تقی خان و قشه او می فرستد روایت است گفته بود آنها پول دارند و دوباره تفنگ می خرند جنگ بزرگی بین طایفه میرزاوند و طایفه قلاوند بوجود می آید و تمام میرزاوندها با قلاوندها وارد جنگ و نبرد می شوند تفنگ ها و قطارها در خانه حاضربک تتر بودند طبق روایت هفت تفنگ و قطارهای پر از فشنگ و دوربین های آنها را روی اسبی بسته و اسب بدون سوار را رَم کرده و اسب به سمت روستا و آبادی میرزاوند آمده بود.
بعد این موضوع تقی خان به خاطر اینکه ابراهیم هیکی از افراد قشه اش هم قتال شد حس انتقام از تترها در او بیشتر شده و تصمیم گرفته و میگه یا می میرم یا قنبربک تتر رو بکشم طبق روایت کریم خان بزرگ تیره پادار که از عواقب کار می ترسید، تقی خان رو بسیار نصیحت کرده بود و گفته بود این کارت باعث جنگ و نزاع بیشتر می شود و اینکار را نکن اما تقی خان آدم خودخواه و مغرور بود و دست وردار نبود! گفته بود ابراهیم هیکی از نزدیکان و با ماها بود که کشته شد و باید انتقامش را بگیرم و گفته بود من اونها رو ورداشتم و بردم به سمت آبادی تترها و چارباووه های قلاوند روایت است تقی خان تمام مسیرهای عبور و مرور تترها قنبربک تتر رو قرق و تحت دید داشت تا او رو هدف قرار دهد در یک روز یک نفر به تقی خان خبر می دهد که قنبربک تتر با قاطر و بارش به سمت آسیاب های بادی تایاب در نزدیک روستای سرخکان می رود در واقع به او آدرس دروغ داده بود طبق روایت آن شخص بخاطر یک موضوع از تقی خان در دلش کینه بود و به نوعی به او تیر نشان دروغ داده بود و می خواسته بود کاری کند یک نفر دیگر توسط تقی خان قتال شود آن موقع نیز همین قنبربک تتر همس و سال تقی خان و طبق روایت جوان بود.
تقی خان و دو نفر با او بودن یکی از آنها اسف ( یوسف ) پسر برزو برادر بزرگتر صیفور بود که آن موقع در حدود 25 سال سن داشت رهسپار شده بالای کوه ایستاده و با دوربین از دور دید می کند یک نفر را می بیند که قطار بسته همراه قاطری در حال گذر است از دور به او صدا می زند میگه بنشین دو سه مرتبه به او اخطار میده میگه بنشین اما او تفنگ را از پشت قاطر برداشته و در یک چاله شبیه یک دره کوچک بود کمین کرده که به سمت آنها تیراندازی کند تقی خان تفنگش را که از بهترین تفنگ های آن دوران و طبق روایت یک تفنگ ده تیر بود را بطرف او گرفته و طبق روایت فاصله آنها از همدیگر هم مقداری دور بود.
تقی خان فریاد زده به او میگه: از جات تکان نخور، تفنگتو زمین بذار، بگو کی هستی؟؟؟ دو سه مرتبه به او اخطار می دهد.
اما او توجه نمی کند و تقی خان از دور به سمت او شلیک کرد تیر به سر او می خورد و تفنگ از دست او می افتد و نقش به زمین می شود در دم می میرد تقی خان و همراهانش از بلندی پایین آمده و به سمت او رفته و وقتی به بالای سر او می رسند متوجه می شوند که یک نفر دیگر به اسم آزاد هیکی فرزند کریم کشته شد اشتباه آزاد این بود که از آنها نپرسیده شما چه کسی و قصدتون چیه؟؟؟ کریم سه پسر داشت به اسم های آزاد - نامدار و ابدال که میگن سه نفرشان آدم های جنگی بودن و نامدار یکی از افرادی بود که به همراه تترها و خداوردی ها چارباووه قشه تقی خان رو غافل گیر کرده و تفنگ ها و قطارهای آنها رو به یغما گرفتن آنها از نزدیکان تیره تتر بودن و با آنها رابطه نزدیک داشتند طایفه هیکی در قدیم رابطه تنگاتنگی با میرزاوند و قلاوند داشتند عده ای از آنها مثل همین تیره جیجه وندها مثل رضابک هیکی و ابراهیم هیکی و. . . . با طایفه میرزاوند بوده و حشر و نشر داشتند و عده ای دیگر از آنها مثل فرزندان کریم نامدار - ابدال و آزاد با قلاوندها و تیره تتر بودند و با آنها رابطه نزدیک داشتند طبق برخی روایت ها نسبیت جیجه وندها بیرانوند است در دوران قدیم از بین بیرانوندها به بخش الوار گرمسیر و در جوار هیکی ها آمدند اگر به جای آزاد فرزند کریم، قنبربک تتر از آنجا عبور می کرد صد در صد با تیر تفنگ ده تیر تقی خان هلاک می شد در واقع شانس با او بود!
روایت کردن در یک مورد قلاوندها به سرکردگی همین قنبربک تتر قلاوند عده ای زوار که قصد زیارت به مکانی را داشتند از مسیرهای لُرستان عبور می کردن سد مسیر آنها شده و آن زوار را غارت و اموال آنها رو دزدیدند.
بعد این ماجرا بعد مرگ تقی خان، جواهر دختر عینی برادرزاده تقی خان را به عنوان خون صلح به محمدحسین خان پسر آزاد دادند که هاشم هیکی فرزند او است هاشم داماد قاسمعلی شهی بختیاری از افراد سرشناس طایفه شهی است تا تقی خان زنده بود اجازه صلح با فرزندان کریم رو نداد گفت من خون بهای آزاد را نمی دهم و ابدال و نامدار هم توانایی گرفتن انتقام از تقی خان را نداشتند چون آدم جنگی و نترس بود و زورشان به تقی خان نمی رسید بعد مرگ تقی خان حوز عیدی چون دیوار و پشتوانه ای نداشتند مجبور به صلح و دادن خون بهای آزاد شدند بعدها بعد مرگ تقی خان برادرزاده تقی خان به اسم مزبان پسر عینی عده ای از پاپی های خادم شاهزاده احمد را واسطه خون صلح قرار داده و با فرزندان کریم صلح کرده و جواهر را نیز به عنوان خون بها به آنها دادند همسر آزاد و مادر محمدحسین خان از طایفه پاپی خادم شاهزاده احمد بود بعد مرگ آزاد ابدال برادرش همین زن پاپی خادم او را به عقد خودش درآورد ابدال بغیر او زن دیگری هم داشت از تیره تتر قلاوند دختر فردی به اسم انابک تتر بود.
بعدها طایفه قلاوند نیز به خاطر صلح و آشتی و خون بهای علیمراد پسر لرزان نازخاتون دختر الماس پسر جانمیرزا قلاوند را به محمدعلی پسر فرج الله برادر علیمراد پسر لرزان دادند.
طبق روایت بارها ابدال و نامدار برادران آزاد برای گرفتن انتقام خون آزاد قصد تعرض داشتن و در یک مورد همین ابدال موقع که تقی خان در خانه نبوده وارد خانه تقی خان شده بود چاقو و کاردش را روی گردن صیدجعفر که آن موقع بچه و در گهواره بود قرار داده بود و تقی خان در یک آن رسیده و تیر در تفنگ قرار داده و تفنگ را در روبروی او می گیرد و گفته بود اگر صیدجعفر را کشت با تفنگ بزنمش و می خواسته بود که او را نیز بکشد و اما بعد ابدال کاری با صیدجعفر نداشت و منصرف شد روایت است بارها تقی خان گفته بود می خواستم ابدال را نیز بکشم اما چون برادرش را کشتم دیگر دلم نرفت که او را نیز بکشم.
ابدال به خاطر همین موضوع با تفنگ پای اسدالله پسر لرزان را زخمی و سپس کارد و چاقویش را در گردن اسدالله برادر علیمراد لرزان فرو کرد و اما اسدالله نمرد و زخم گردنش خوب شد و اما همیشه صدایش گرفته بود که گرفتگی صدایش ناشی از آن زخم گردنش بود چون خنجر در حنجره او فرو رفته بود و حنجره او آسیب دیده بود روایت است ابدال دو سه نفر از بستگان تقی خان رو بخاطر همین موضوع زخمی کرد و اما زورش به تقی خان نمی رسید.
روایت کردن که در یک مورد صفرخان بزرگی قلاوند فرزند زکی خان برادرزاده عباس خان بزرگی قلاوند با قشه ای آمده بود که گله و رمه ابدال را غارت کند و اما ابدال خودش به تنهایی در جلوی او ایستاد و گله و رمه را از او پس گرفت و بزرگی قلاوند نتوانست با او درگیر شود.
روایت است در انتقام خون ابراهیم هیکی یکی از تترها هم قتال شد برخی روایت است که آن تترقلاوند توسط خود تقی خان قتال شد و تقی بخاطر آن مدت یاغی بود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد درگذشت تقی خان
تقی خان در حدود سال 1290 ه. ش بر اثر بیماری در سن جوانی تقریبا در حدود 37 سال سنش بود فوت کرد و طبق روایت معتبر جسد او در معیت چندین تفنگچی که طبق روایت شیره فرزند میرحسین در راس آنها بود به شاهزاده احمد بخش الوار برده شد و در کنار قبر احمد بن موسی بن جعفر ( ع ) شاهزاده احمد در دشت لاله بخش الوار گرمسیری دفن شد از تقی خان تنها یک پسر به نام صیدجعفر که متولد سال 1285ه. ش بود به جای بود طبق روایت صیدجعفر در هنگام مرگ پدرش تقی خان حدود 5 سال بیشتر سن نداشت طبق روایت صحیح و معتبر تقی خان در هنگام مرگش جوان بوده و سنی نداشت.
روایت است قلا پسر علینجات پسر دایی تقی خان می گفت ما بعد تقی خان دیوار و پشتوانه خودمون رو از دست دادیم و تا تقی خان بود ماها قدرت داشتیم.
اینکه تقی خان نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت این بود که روزی یکی از افراد مهم سادات احمدفداله دزفول که نامش سیدجعفر بود به مهمانی به خونه تقی خان آمده بود از تقی خان تحفه و صدقه می خواهد تقی خان به او میگه تو که سیدی چرا آمدی گدایی؟؟؟؟که بین او و تقی خان بحث و جدل شده و تقی خان با چوبی که در کنارش است به پای سید احمدفداله می زند و پای او شکسته می شود علینجات دایی تقی خان آنجا بود به خاطر این کار تقی خان رو سرزنش کرد و تقی خان پشیمان شده و تصمیم می گیرد پای سید احمدفداله را خوب نکرده اجازه ندهد آنجا را ترک کند پس با یک سری وسایل پای سید رو بسته آتل بندی می کند بعد مدتی سیداحمدفداله خوب شده و قصد رفتن دارد و تقی خان از او حلالیت می خواهد و او حلالیت می دهد از آنجا می رود و به خاطر این ماجرا نام فرزنش را صیدجعفر قرار داد.
میدان معروف تقی آباد در شهر مشهد خراسان در بین بلوار کوه سنگی و بلوار محمدتقی ملک الشعرا و بلوار احمد آباد واقع است این میدان از نام تقی خان فرزند کیخاعیدی ایجاد شده میدان سعدی قبل از میدان تقی آباد در مشهد است سعدی نام پسر صیدی برادر تقی خان بود که شیفته تفنگ ده تیر عمویش تقی خان بود در دنباله ماجرای آن شرح داده می شود روستای تقی آباد در مجاورت شهر مشهد است روستای جعفر آباد و روستای عیدی آباد نیز در آن نواحی است.
شهر مشهد خراسان پایتخت حکومت نادرشاه افشار پادشاه مقتدر ایران بود ایل افشار ایل تُرک تبار بودن مرکز جمعیت و تجمع آنها در استان خراسان است افشار پدر کیخاعیدی نیز از همین تُرک های افشاری بوده
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد کیخاعیدی و فرزندانش
کیخاعیدی در دوران قاجاریه کدخدای طایفه میرزاوند بود روایت است در دورانش که اون موقع دوران جوانی او و دوران پیری حسینعلی پسر شیرمهد بود ماموران دولت قاجار برای گرفتن مالیات طایفه به خانه عیدی آمده بودند و مهمان او شدند چون دولت قاجار اون موقع از طوایف مالیات می گرفت عیدی پسرش صیدی که پسر بزرگش بود و اون موقع نوجوانی بیش نبود را به خونه حسینعلی فرزند شیرمهد که مسن بود فرستاده و از او میخواهد که به پیش ماموران دولت قاجار بیاید چون حسینعلی اون موقع بزرگ طایفه بود و کیخاعیدی برای احترام به او این کار رو کرد.
روایت است در یک مورد دیگر اُردی ماموران و تفنگچی های والی ایلام و لُرستان حسینقلی خان ابوقداره میهمان کیخاعیدی شدند و تا دو سه روز شب باران شدید می بارید اُردی والی میهمان عیدی بودند عیدی پسری داشت که تقریبا 5 سالش بود و آن شب که اُردی والی میهمان عیدی بود آن پسر می میرد عیدی به اهل خانه اش میگه تا این افراد میهمان ما هستند حق ندارید گریه سر دهید و همه تا صبح ساکت بودند بعد رفتن اُردیی والی هنوز فرسنگی از خانه عیدی دور نشدن صدای گریه از خانه کیخاعیدی بلند شده آنها هم سراسیمه برگشته و متوجه ماجرا می شوند و به خاطر مخفی نگه داشتن این ماجرا کیخاعیدی رو شماطت کردند و به او گفتند چرا این موضوع رو از ماها مخفی کردی!؟
حسینقلی خان ابوقداره والی مقتدر ایلام و لرستان بود از طرف دولت قاجار منصوب شده بود از طوایف لرستان و ایلام مالیات برای دولت قاجار می گرفت.
روایت است کدخداعیدی آدم بسیار مهمانوازی بود و مهمانوازی او در آن موقع دوران قاجاریه در بخش الوارگرمسیر زبانزد بود و دیگ ها و مطبخ های پخت و پز او برقرار بود روایت گاو و گله و رمه و احشام بسیاری داشت.
طبق روایت صحیح و معتبر یک نفر به اسم جان احمد طافی معروف به دَلی که آن موقع اواخر قاجاریه در روستای سرخکان بخش الوار و در حدود تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد و بیت می سرائید دَلی معروفی در آن نواحی بود این بیت را آن موقع در مورد مهمانوازی کیخاعیدی سرائید:
کیخاعیدی بعد شَمراد. . . . . . . . . . . . . . . نِ چی کریم بعد کامراد
مضمون این بیت اینه میگه در مهمانوازی و پخت و پز واسه میهمان ها در آن دیار کیخاعیدی از همه برتر است بعد او شَمراد و بعد کریم و آشپزش کامراد
در بین این افراد فقط عیدی کیخا بوده روایت است کریم پدر ابدال - آزاد و نامدار بعد این بیت به جان احمد طافی معروف به دَلی اعتراض کرده بود که چرا اسم او را در آخر سرائیده و اسم او بعد از کیخاعیدی نسرائیده طبق روایت کامراد آشپز خونه کریم بود و در خونه کریم آشپزی می کرد شَمراد از تیره شیرمهد بود کامراد میگن از چگنی ها بود که پیش کریم زندگی می کرد.
کیخا در لغت به معنی کدخدا و رئیس طایفه است.
باقر و مهدی قبل از تقی خان در جوانی فوت کردند و دو هفته بعد مرگ تقی خان برادرش عینی که سن بالایی داشت به خاطر از دست دادن برادرش تقی خان که تنها دیوار محکم آنها بود نیز دِق کرد و درگذشت.
روایت است کیخاعیدی پدر تقی خان در اواخر عمرش نابینا شده بود یک روز تقی خان آهو شکار شده را از کوه می آورد زیرا برخی مواقع برای مایحتاج زندگی آهو و اشکال شکار می کرد مهدی برادر تقی خان گوشت کباب شده آهو را روی آتش گذاشته و برای شوخی آن را به پدرش کیخاعیدی که در آن موقع نابینا بود می دهد و می خواهد با او شوخی کند و عیدی دلشکسته شده و به پسرش میگه خیر نبینی.
طبق روایت تقی خان همیشه در جنگ ها قدم بزرگی رو بر می داشت و در دورانش در جنگ های میرزاوند نقش اول را ایفا می کرد.
روایت است میرعباس میرزاوند از تیره سردار، تقی خان را بسیار دوست داشته و چنان احترام برای تقی خان نسبت به دیگران قائل بود هر وقت قسم یاد می کرد می گفت به ارواح تقی خان قسم
بعد مرگ تقی خان، سعدی پسر صیدی، عاشق تفنگ ده تیر عمویش تقی خان شده بود به زور تفنگ تقی خان رو تصاحب کرد و گفت این تفنگ باید به من برسه و من تفنگ تقی خان رو دوست دارم و هر چه اطرافیان او به او گفتند این تفنگ یادگاری تقی خان است و به کسی داده نمی شه بدهکار این حرف نبود او تفنگ تقی خان رو برداشته و با دلخوری به خانه پدربزرگ مادریش بَگلِر که نوه رضا و گلناز بود رفته و اون موقع بَگلر بزرگ شعبه گلناز محسوب می شد همسر صیدی برادر بزرگ تقی خان، دختر بَگلر از شعبه گلناز بود بازماندگان تقی خان، دوسکه از تیره سردار که سنش بالا از نزدیکان و دوستداران تقی خان بود رو برای واسطه و گرفتن تفنگ از سعدی به خانه بگلر می فرستند دوسکه به خانه بگلر رفته و سعدی را نصیحت می کند در یک آن سعدی که عصبانی بود ناخواسته دستش روی ماشه تفنگ رفته و گلوله از تفنگ شلیک می شود و به کلاه دوسکه که روی سرش بود اصابت کرد.
آن دوران تفنگ ده تیر بهترین نوع تفنگ محسوب می شد تفنگ ده تیر شبیه تفنگ برنو بود با این تفاوت که یک خشاب ده تیر می خورد.
از آنجایی که بین کیخاعیدی و فرزندش تقی خان با حاجی تقی میرمحمد ولی از سران طایفه میرعالی روابط دوستانه بود یکی از دختران حاجی تقی به اسم والیه را به عقد برادرش باقر درآوردند که باقر در درگیری با بختیاری های دشت شیمبار بختیاری قتال شد بعد از این موضوع والیه رو به مهدی برادر دیگر تقی خان می دهند و مهدی هم بعد یک مدت به خاطر یک مرگ ناگهانی می میرد بعد مدتی حاجی تقی خان قاصدی را به خانه تقی خان روانه کرده از او می خواهد که تکلیف دخترش رو مشخص کند و به قاصد میگه به تقی خان بگو دختر را به عقد خودت در بیار اونو میخواهی یا خیر؟؟؟؟؟ تقی خان که از مرگ باقر و مهدی ناراحت بود از روی عصبانیت به قاصد میگه که به حاجی تقی بگو که دختر رو نمی خواهند بعد این ماجرا حاجی تقی دخترش رو به یک نفر از طایفه پاپی تیره ظهره می دهد هنگامیکه سواران آنها سوار الاغ ها و چارپایان به منزل حاجی تقی رسیده به تقی خان خبر می دهند تقی خان ناراحت بود غیرتی و عصبانی شده تفنگ ده تیرش رو بدست گرفته و در بالای بلندی ایستاده به سمت اطراف آنها تیراندازی کرده و عده ای از آنها زن و مردهایشان رو از روی الاغ هایشان به زیر می افکند همهمه و سر و صدا در بین آنها بوجود می آید و ترس به بدن آنها می افتد یک نفر به کریم خان بزرگ تیره پادار خبر می دهد و میگن به کریم خان بگید جلوی تقی خان رو بگیرد او هم آمده و جلوی تقی خان رو گرفته و او را قانع می کند که تفنگش رو زمین بگذارد و به او میگه که تو خودت به آنها گفتی دختر را نمی خواهید.
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میرمحمدولی همسر حسینقلی پاپی مادر خانجان رضایی پاپی رئیس و خان طوایف پاپی لُرستان بود روایت است حسینقلی پاپی گفته بود من در بین میرزاوند فردی به سختی و مجلسی بودن تقی خان فرزند کیخا عیدی ندیدم.
با اینکه آن موقع عینی برادر تقی خان که سال ها از تقی خان مسن تر و سنش بیشتر بود و تقی خان جوان و کم سن و سال بود حاجی تقی میرمحمدولی قاصد رو به خونه تقی خان فرستاد از او صلاح دید و مشورت گرفت چون تقی خان همه کاره بود.
روایت است خانجان رضایی پاپی خان تمام تیره های پاپی در لُرستان ( درود - گریت و. . . . . تیره هایی مثل مهاجر و. . . . ) بود و در هر تیره پاپی های لُرستان تحت سیطره و سلطه خودش یک نفر رو داشت از پاپی های تحت سلطه و سیطره خودش مالیات می گرفت حتی مالیات برداشت محصولات کشاورزی رو از پاپی های رعیت تحت سیطره و سلطه خودش دریافت می کرد و در عوض از آنها حمایت می کرد.
پاپی های سمت بخش الوار گرمسیر سمت مازو و شاهزاده احمد مثل جعفری - خادمی - صاد و. . . . سرکرده و خان آنها حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بود حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری با سران میرزاوند شعبه فرخی و کلورضا روابط فی ما بین و دوستانه ای داشت حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری به خاطر حدود زمین هایشان با طایفه قلاوند اختلاف و دشمنی داشت در این بین سران میرزاوند با قلاوندها اختلاف و دشمنی داشتن طرف حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بودند روایت است در یک مورد قلاوندها بخاطر همین اختلافات حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری رو از قطار مازو به بیرون پرتاب کرده و او را بشدت زخمی کرده بودند.
روایت است یکی دو شرکت خارجی در دوران محمدرضاشاه پهلوی به حدود کزرمی آمده بودن قلاوندها به میرزاوندها اجازه نمی دادند آنجا سر کار بروند و فقط خودشان رو آنجا بکار گرفتند حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری آن نواحی رو از آن خودش و پاپی ها می دانست با سران میرزاوند مثل شاه مهدی - رحیم خان - جهانشاه - یدالله کلورضا و. . . . در آن موقع هم عهد شد و به آنها گفت بهم کمک کنید تا آن نواحی رو از قلاوندها پس بگیرم به آنها گفت اگر آنجا رو گرفتم میرزاوندها در آنجا در آن شرکت ها همه کاره خواهند بود و میرزاوندها با حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری هم عهد شده آنجا رو بدست گرفتن روایت است پاپی ها در این ماجرا نقش زیادی نداشتن
روایت است در این ماجرا آقابک فرزند بابک پسرعموی صیدجعفر فرزند تقی خان آن دوران آدم مهم بود بخاطر اختلافات با قلاوندها داشت قطار بست و سوار اسب شد به همراه حاج صیدمحمدخان جعفری به نشانه تسلط به تنگوان رفتند.
آقابک فرزند بابک در یک نزاع و درگیری با رحیم خان فرزند کریم خان از تیره پادار داشت با چاقو دست رحیم خان رو زخمی کرد و بعدها بخاطر رفع کدورت خواهرش رو به نشانه دوستی به غلام فرزند رحیم خان داد و خواهرش با غلام ازدواج کرد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیدجعفر فرزند تقی خان
صیدجعفر در دورانش آدم بسیار سخت و نترس و دست به تفنگ بود او دوران خدمت سربازیش را در دوران رضاشاه پهلوی در پادگان دزفول که آن موقع کنار پل قدیم دزفول بود گذراند در اول دولت رضاشاه پهلوی او را به شهر اهواز برای گذراندن خدمت سربازی فرستاد و بعد درخواست داد و به دزفول منتقل شد در آن موقع یک نفر به اسم عبدالحسین طباطبایی فرمانده آن پادگان بود و با صیدجعفر خوب بود که بخاطر همین موضوع صیدجعفر نام فرزندش رو عبدالحسین گذاشت.
صیدجعفر با یک نفر به اسم شعیب که از طایفه حسنوند و رئیس پاسگاه و ژاندارمری دولت رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی در بخش الوار گرمسیر استان خوزستان بود روابط بسیار دوستانه ای داشت روایت است هر کاری که صیدجعفر داشت سریع برای او انجام می داد و بارها میهمون خونه صیدجعفر می شد.
در آن موقع عده ای از شعبه گلناز میرزاوند حوز احمدیل بخاطر قتل فرهاد که بدستور صیفور و توسط شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی به قتل رسید به روستای چُل بخش الوار گرمسیر برای غارت گله و رمه صیدجعفر حمله کردن در این حین صیدجعفر متوجه شده و تفنگش را بدست گرفته و به سمت آنها می رود موقع که آنها را می بیند متوجه می شود آشنایند و به آنها میگه برگردید نمی خواهم به شما شلیک کنم اما آنها دست وردار نبودند و صیدجعفر به طرف آن شلیک کرد و سوخته زاری احمدیل گلناز به قتل رسید و برادرش هم که با او بود را زخمی کرد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوار در دولت پهلوی در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر رو گرفت و به غلامشاه برادر سوخته زاری گفت برادرانت غلط کردن که رفتن صیدجعفر رو غارت کنن بعدها خون صلح شد و صارم دختر صیفور رو به عنوان خون بها به علی بک فرزند فرهاد دادن.
در یک مورد روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان بخاطر یه گرو گازو و اختلافی بین او و تترهای قلاوند بود جلوی مسیر بهرام بک تتر قلاوند فرزند خنجربک از افراد سخت و جنگی قلاوند بود را گرفته با سنگ سر او را شکسته و زخمی کرده و او را کتک زده سپس تفنگش را از او گرفته و با خود می برد.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان در موقع که بچه بود حدود 10 سال داشت برای دیدن گله و رمه پدرش رفته یکدفعه عده ای از تیره های قلاوند مثل چارباووه و تترها آمده بودن که گله و رمه تقی خان را غارت کنن آن موقع تقی خان فوت کرده بود اگر تقی خان در قید حیات بود قلاوندها هرگز جرات نداشتن برای غارت نزدیک گله و رمه او شوند آنها صیدجعفر که بچه بود را غافلگیر کرده و روایت است او را گرفته و کتک زده بودند، صیدجعفر شروع به فریاد و سر و صدا کرده براری پسر عینی پسرعموی صیدجعفر که آن موقع جوان و حدود 35 سال سن داشت رسیده و می بیند صیدجعفر را گرفتن و او را کتک می زدند براری شروع به فریاد و تهدید آنها کرده و آنها فکر می کنن قشه میرزاوند به آنها حمله کرده در یک آن صیدجعفر از فرصت استفاده کرده یکی از قلاوندها رو با دست بلند کرده به پایین صخره می اندازد و او را بشدت زخمی کرده بود دیگر قلاوندها پا به فرار گذاشته روایت است نصرالله فرزند مکه برادر جهانشاه از سران طایفه میرزاوند بود متوجه شده و مسیر قلاوندها رو سر کرده و با تیر تفنگ پسر حسن بک قلاوند توسط او هلاک شد.
روایت است صیدجعفر در موقع نوجوانی آن موقع که حدود 20 سال سن داشت آدم تنومند بود و نترس و ورزیده بود و دشمنانش را شکست می داد.
روایت است صیدجعفر قبل از ازدواجش با حوری دختر شیرآلی می خواست با دختری از طایفه قلاوند به اسم شِلیلی قلاوند ازدواج کند روایت است شِلیلی قلاوند عاشق صیدجعفر بود، صیدجعفر را دوست داشت صیدجعفر به خانه آنها رفت و آمد می کرد صیدجعفر، صیفور عموزاده اش که آن موقع بزرگ طایفه میرزاوند بود را به خواستگاری خونه آنها فرستاده اما آنها چیزهایی از صیفور خواستن که صیفور موافق نبود و بعد صیفور ترسید برای اینکه نمی خواست صیدجعفر را از دست بدهد و می گفت آنها صیدجعفر رو میبرن واسه خودشان و صیفور روی صیدجعفر حساب ویژه ای داشت چون در تمام جنگ ها و غارت گرفتن ها صیدجعفر راس و دست راست صیفور بود و بدون صیدجعفر صیفور نمی توانست غارت بگیرد و در جنگ ها پیروز شود و بعد صیفور صیدجعفر را از این ازدواج منصرف کرد بعدها پدر آن دختر قلاوند به اسم سیف الله قاصدی رو به پیش صیفور فرستاد و به او گفت بیایید تا دختر را به صیدجعفر بدهیم اما صیفور اجازه نداد و بعدها صیدجعفر با حوری دختر فتحعلی از حوز شیرآلی ازدواج کرد.
روایت است صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان را بسیار دوست داشت و آن موقع که پدر صیدجعفر، تقی خان در جوانی فوت کرد صیدجعفر بچه بود و میگن صیفور شب ها او را پیش خودش می خواباند و مراقب او بود.
صیدجعفر در حدود سن 50 سالگی در سال 1335ه. ش فوت کرد و مریض شد و فوت کرد و عامل مرگش هم دود قلیان بود که می زد او قلیان زیاد می زد روایت است صیدجعفر آدم تنومند و بدنی توپل و توپر داشت و سرش کچل و تاس و چهره اش سبزه بود طبق روایت شبیه پدر مادرش بوده اما آنچه که روایت است تقی خان پدر صیدجعفر بدنی متناسب و بدنش چاق و لاغر نبوده و چهره ای تقریبا سفید و موهای پرپشت داشت.
تقی خان و فرزندش صیدجعفر در جنگ ها و نزاع هایشان هرگز شکست نخوردند و حتی در جنگ هایشان یک زخم و یا تیری هم نخوردند و در جنگ ها و غارت گرفتن ها همیشه پیروز بودن تازه افرادی در جنگ ها توسط آنها کشته شدند و خودشان بخاطر بیماری فوت کردن خلاف عده ای دیگر که در جنگ ها و نزاع ها و غارت گرفتن ها کشته شدند.
مهرآغا مادر زن تقی خان بود مهرآغا خواهر ساکی و پتول کلورضا سران تیره کلورضا بود روایت است مهرآغا زنی سفید چهره - چارشانه و هیکل دار بود بعد مرگ تقی خان، پتول برادر مهرآغا آمده بود یکی از گاوهای تقی خان رو بدزدد روایت است تقی خان گله و رمه گاو و قاطر چارپایان زیادی داشت در این هنگام مهرآغا فهمیده و افسار یکی از قاطرهای تقی خان در کنارش بود رو ورداشته و به سر و صورت پتول زده و او رو خون آلوده کرده و گاو رو از او پس گرفت آن موقع مهرآغا حدود 50 سال سن داشت و زنی ورزیده بود روایت است در یک مورد بین تقی خان و مادرزنش مهرآغا مشاجره ای رخ داد و تقی خان شروع به ناسزا به مهرآغا کرده و مهرآغا سنگی از روی زمین ورداشته و به سمت تقی خان پرتاب کرده سنگ به دست او اصابت کرد و اما آسیبی ندید روایت است در هنگام حمله ایل بختیاری به بخش الوارگرمسیر مهرآغا خواهر ساکی و پتول توسط بختیاری ها اسیر شده و در دزفول آزاد شد.
مهرآغا صیدجعفر فرزند تقی خان رو بزرگ کرد چون مادر صیدجعفر دو سال بعد مرگ تقی خان فوت کرد و مادر صیدجعفر در هنگام مرگ تقی خان حدود 25 سال بیشتر سن نداشت و مهرآغا تا موقع که زنده بود پیش صیدجعفر فرزند تقی خان زندگی کرد و صیدجعفر رو وارث خودش قرار داد مهرآغا زمین کشاورزی در ناحیه محمود علی بخش الوارگرمسیر داشت و مهرآغا آن زمین رو به صیدجعفر فرزند تقی خان داد که بعدها فرزندان مختارخان کلورضا و یدالله کلورضا آن زمین مهرآغا که ارث صیدجعفر بود رو تصاحب کرده و روی آن دست اندازی کردند.
روایت است شاه مهدی کدخدای کلورضاها و مهرآغا، صیدجعفر فرزند تقی خان رو دوست داشتن از او حمایت می کردند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان ساکی و پتول و حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیری استان خوزستان در اواخر دوران قاجاریه و رشادت تقی خان در این جنگ
ساکی و پتول فرزندان شاه حسین از تیره کلورضا در بخش الوار گرمسیر آنها بارها در نقاط بختیاری نشین دست به غارت از قافله های بختیاری می زدند توجه شود این ساکی با آن طایفه ساکی متفاوت است این ساکی اسم یک نفر بوده.
( جنگ بخش الوار و بختیاری ها ) ( جنگ طایفه میرزاوند و بختیاری ها )
در مورد وقوع این جنگ دو روایت نقل شده:
عده ای روایت می کنند در یکی از موارد ساکی و پتول با قشونی از طایفه میرزاوند که با خود دارند برای آوردن غارت به سمت دشت شیمبار بختیاری می روند در آنجا با قافله یکی از بختیاری ها برخورد کرده که در این میان با آنها درگیر شده آن مرد که از افراد بزرگ سرشناس خوانین هفت بختیاری در بین بختیاری ها بود قتال می شود و اموال آنها رو به غارت می برند و زن او را اسیر کرده طبق برخی روایت ها آن زن از بختیاری های چهار بود و ساکی و پتول و افرادی که با آنها بودند آن زن بختیاری را مورد تعرض و تجاوز جنسی قرار دادند بعد اینکه آن زن را آزاد کردند او عزم کرده و به نزد نصیرخان بختیاری که به سردار جنگ خان تمام بختیاری ها و ایلخان آنها بود می رود به او گفت تو سردار جنگ بختیاری هایی یا سردار ننگشان ساکی و پتول شوهر مرا قتال و اموال ماها رو به غارت گرفتند و به خودم هم تعرض و تجاوز جنسی کردند! ( این روایت زیاد سندیت ندارد عده ای آن را نقل کردن )
روایت دیگری است که عده ای دیگر آن را نقل می کنندبه شرح زیر:
روایت است ساکی و پتول با قشه ای که دارن به سمت بختیاری نشین رفته غارت را روی قاطرها زده در این حین دختر خان بختیاری که میگن یکی از خواهران سردار اسعد بختیاری بوده با تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و به ساکی و پتول و قشه آنها میگه غارت ها را پس بدهید اما آنها اینکار را نمی کنند روایت است یکی از افراد قشه برخی ها میگن دوسکه از تیره سردار بوده و آدم شوخ طبع بود با آن قشه ساکی و پتول بود و جلو رفته و به مزاح و شوخی دستی روی ران های آن دختر خان بختیاری آورده و به مزاح دستی روی ران های او آورده و در این حین دختر خان بختیاری ها عصبانی شده و میگه باید این ماجرا رو به سردار اسعد بختیاری و نصیرخان سردار جنگ خبر دهم و مابقی ماجرا. . . . . . . . . . . . . . . . بخاطر همین موضوع بوده
روایت است 5 پسر از پتول برادر ساکی در نقاط بختیاری در موقع غارت آوردن کشته شدند.
بعد این موضوع و به خاطر غارت مکرر ساکی و پتول و دیگر سران میرزاوند در نقاط بختیاری نشین نصیرخان بختیاری غیرتی شده تا یک هفته جلسه می گیرند و بحث می کنند برای نقشه حمله نصیرخان قاصد و نامه به تمام سران بختیاری ها در چهارمحال بختیاری - بختیاری های مسجدسلیمون و شوشتر فرستاده به سران طوایف هفت و چهار بختیاری و به آنها دستور می دهد که همه در یک روز مشخص در شهر ایذه جمع شده و به سمت بخش الوار گرمسیر حمله کنند در دستور او به ایل بختیاری آمده بود که ساکی و پتول را دستگیر و کت بسته در زنجیر بیاورید و اگه نشد آنها رو قتال کنید و سر بریده آنها را بیاورید و جایزه دریافت کنید از رود سزار رودخانه ای منشعب به رود دز تا رود سیمره ( که تا حدود آب پل بالارود است ) را غارت کنید و خانواده های میرزاوند زن و فرزندانشان رو به اسارت بگیرید و به بختیاری بیاورید.
نصیرخان بختیاری پسرعموی سردار اسعد بختیاری بود او فرزند ارشد شخصی به اسم امام قُلی ایلخانی بود برخی ها میگن سردار اسعد بختیاری دستور این حمله رو داد و اما روایت که نصیرخان بختیاری سردار جنگ دستور داد درست است نصیرخان و سردار اسعد ایلخان های بختیاری از طوایف زراسوند هفت بختیاری بودند ایلخان به خان تمام طوایف بختیاری میگن تمام تیره ها و طوایف بختیاری سران آنها تحت امر آنهایند.
هفت و چهار بختیاری عده ای پیاده و عده ای سواره سوار اسب در فصل زمستان از ایذه حرکت کرده به سمت دزفول آمده از پل قدیم دزفول عبور کرده و به بخش الوار گرمسیر حمله کردند و درگیری شدیدی و زد و خورد بین آنها و طایفه میرزاوند رخ داد آنها طبق روایت فصل زمستان را برای حمله انتخاب کرده بودند که مردم میرزاوند راه فرار و گریز نداشته باشند برخی ها که از حمله بختیاری ها مطلع شدند خانواده های خود و اموالشان را در جاهی امن پناه دادند زیرا یارای مقابله با آن جمعیت بسیار کثیر رو نداشتند.
یکی از آنها تقی خان فرزند کیخاعیدی بود که خانواده و اموال رو در مخفیگاه در بخش الوارگرمسیر پناه داد بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر حمله کردند آنها به دهستان میرزاوند، دهستان قیلاب و دهستان منگره حمله کردند آنها به غیر طایفه میرزاوند طوایف میرعالی و میردورقی در منگره را نیز رو مورد هجوم قرار دادند و تا حدود میرزاوند و طایفه میرعالی و میردورقی در منگره حمله کردند زیرا در همسایگی طایفه میرزاوند می زیستند و اما طوایف دیگر مثل پاپی و قلاوند رو مورد حمله قرار ندادندچون بختیاری ها و قلاوندها متحد همدیگر بودند از طایفه میرزاوند چندین نفر به قتل رسیدند که برزو پسرعموی تقی خان یک نفر آنها بود و علی اکبر ( نام فامیلی نوادگانش هوشمند است نسبیتشان طافی است و پیش برزو زندگی می کرد و خواهر برزو به اسم بَسی همسر او بود ) یک نفر دیگر از آنها بود شیرمحمد از تیره سردار میرزاوند هم یک نفر دیگر بود که به گیر آنها افتادند و سرشان را بریدند از طایفه میر نیز چندین نفر به قتل رسید طبق روایات بختیاری ها نزدیک به 30 سر بریده را با خود بردند که از طایفه میرزاوند و میر بودند روایت است بختیاری ها، سر برزو - علی اکبر و شیرمحمد و. . . . . را بریدند و سرشان را در توبره گذاشتند.
طبق روایت های معتبر ساکی و پتول قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده و با خانوارهایشان به ناحیه شاهزاده احمد که محل پاپی های خادمی شاهزاده احمد است رفته و آنجا اسکان شدند و بختیاری ها نتوانستند تا شاهزاده احمد و دشت لاله بروند.
طبق روایات برزو پدر صیفور و علی اکبر میرزاوند ( طافی ) در یک ناحیه بودند بختیاری ها با تفنگ پای برزو را زخمی کرده و سپس او را گرفته و زنده زنده سر برزو را بریده و در توبره گذاشتن علی اکبر هم که قصد فرار دارد را نیز گرفته و سر او را نیز می برند.
روایت است در این حمله بختیاری ها سه دسته شدند دسته ای به سرکردگی مهدی قلی خان بختیاری برادر نصیرخان بختیاری گروهی به سرکردگی خود نصیرخان و گروهی نیز به سرکردگی اسفندیارخان فرزند حسینقلی خان ایلخانی که به سه نقطه مختلف در بخش الوار گرمسیر حمله کردند.
در نزدیکی تخت گلزار بخش الوار مکانی است که به اسم سنگر نصیرخان معروف است از موقع که نصیرخان و بختیاری ها به بخش الوار گرمسیر حمله کردن به این اسم معروف شده.
طبق روایت عده ای از طایفه میرزاوند قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده بودند و تاکتیک جنگی بکار گرفتن برای این کمترین میزان تلفات را داشتند.
روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان فرزند کیخاعیدی که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن در این حین دوسکه از تیره سردار میرزاوند که او نیز به ریتکوه رفته بود به سمت تقی خان آمده گفت با سنگ سر اینها را بزنید اینها مارن نباید زنده برگردند.
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرد و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
برخی ها روایت می کنند در حدود 50 نفر از بختیاری های حمله کننده در این نبرد قتال شدند.
بختیاری هایی که به بخش الوارگرمسیر حمله کردند دستشان به هر بخش الواری میرزاوند اگر می رسید اونو اسیر و اگر مقاومت می کردند اونو قتال و سرش رو می بریدند و خانواده اش رو به اسارت می گرفتند.
روایت است برزو دختری داشت به اسم صدف بختیاری ها تعدادی از سرهای بریده را به صحرای چهک آورده و صدف دختر برزو را که آن موقع بچه بود را به اسارت گرفته و او را آورده و سرهای بریده شده را به او نشان دادند به او گفتند کدام یک از اینها سر ساکی و پتول است که سر برزو در بین سرهای بریده شده بود و سرش از دیگر سرها درشت تر و گنده تر بود صدف گفت هیچ کدومشون ساکی و پتول نیستند و گفت اون سر برزو پدرم است حتی روایت است بختیاری ها سر بریده برزو را در جلوی مادرش از طایفه میردورقی بود گذاشته و میگن مادر برزو بعد دیدن آن صحنه سکته کرد و می میرد.
شماری از مردم بخش الوار گرمسیر را نیز به اسارت گرفتند و آنها را به مرکز بختیاری نصیرخان سردار جنگ بردند سرهای بریده شده نیز همراه آنها بود افرادی که اسیر شده بودند بعد چندین سال که در بختیاری در اسارت بودند با ترفندی از آنجا گریخته به بخش الوار گرمسیر برگشتند از جمله به اسارت گرفته شده ها نساری شیرمهد همسر برزو و فرزندانش صیفور - احمد - والی - بیچار و دخترش صدف بودند که در آن موقع سن پایینی داشتند و والی از همه سنشان بالاتر بود در مسیر حرکت آنها در دزفول در بین مسیر آزاد شدند نزدیک به 20 تا 30 زن و بچه و 20 مرد از طوایف میرزاوند و میر را به اسارت گرفتند اینها اکثرا افرادی بودن مثل خانواده علی اکبر میرزاوند - نساری شیرمهد همسر برزو - همسر و خانواده کرم جان شیرمرد و. . . . حتی روایت است بختیاری ها، مهرآغا خواهر ساکی و پتول را نیز به اسارت گرفتند و او را به اسارت بردند.
افراد اسیر شده را به دزفول در بین مسیر بردند که زن ها و بچه ها در دزفول آزاد شدند روایت است شیخ دزفول که جایگاه ویژه ای در بین مردم دزفول در آن موقع داشت به نصیرخان بختیاری گفته بود زن ها و بچه ها را آزاد کن وگرنه پرچم قیام بلند می کنم طبق برآورد و محاسبات تاریخی که انجام دادم تنها شخص مهم در آن دوران در دزفول که سنش به آن دوران می خورد شیخ محمدرضا معزی بود که در دزفول آدم مهم بود اگر شیخ دزفول تهدید به قیام نمی کرد بختیاری ها هرگز زن و بچه های میرزاوند - میر بخش الوار را آزاد نمی کردند و آنها را به چهار محال و بختیاری می بردند در واقع از شیخ دزفول ترسیدند.
( روایت است خانواده معزی نسبیت آنها اصفهانی بوده از آنجا مدتی به عراق رفته سپس در سال 1253ه. ش به دزفول آمدند )
روایت است نساری شیرمهد بیچار را که آن موقع در حدود 10 سالش بود به یک دزفولی در بازار قدیم دزفول که دکان قدیمی داشت داد که پیش او باشد و او بیچار را بزرگ کند و بیچار برایش کار کند و بعد منصرف شد و او را پس گرفت.
حدود 20 مرد از میرزاوند - میر را اسیر کرده و به بختیاری به اسارت بردند افرادی مثل لرزان - کرم جان شیرمرد و. . . . . تا دو سه سال در آنجا زندانی بودند حتی روایت است بختیاری ها، حاجی تقی میرمحمدولی را نیز به اسارت گرفتن.
در یک روز یکی از زندانیان با قفل که به در زندان آنها بسته شده بود ور رفته و یکدفعه قفل شکسته می شود زنی که آنجا محل نگهداری آنها را تمیز می کرد گفت پس اگر می توانید فکری برای فرار کنید چون هر لحظه امکان دارد شما را قتال کنند شب نگهبانان آنها پیش آنها نشسته زندانی ها از آنها میخواهند که یک بازی محلی انجام دهند زندانیان و نگهبانان آنها تا پاسی از شب به بازی مشغول می شوند و نگهبانان از شدت خستگی به خواب رفته و آنها از آنجا می گریزند و سپس به کمک برخی ها به بخش الوار می رسند.
این واقعه در حدود سال 1280 ه. ش در ایران مصادف با دوران مظفرالدین شاه قاجار رخ داد.
ساکی و پتول دایی های صیدجعفر فرزند تقی خان بودند.
در باب چگونگی مرگ ساکی و پتول
ساکی بعد چندین سال درگذشت و عده ای حادثه مرگ پتول را در این ماجرا می دانند روزی پتول خرها و الاغ های عده ای از سیدهای دزفول در احمد فداله دزفول رو به غارت می گیرد سید احمد فداله به پیش پتول آمده و درخواست می کند که خرها و الاغ های اونا رو پس بدن پتول از این کار خودداری کرده و سید احمدفداله شعری در مذمت پتول خوانده و بدون گرفتن خرها و الاغ های خودش بر می گردد.
پتول به سیداحمدفداله این شعر رو میگه:
احمد فداله فداله مِرو. . . . . . . . . . . . . . زالونه بَسو سی دَسه خِرو
سید احمد فداله هم در پاسخ پتول این شعر رو میگه:
زالونه سازم سی دَسه خِرت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . گلوله سازم سی مینه سرت
بعد دو روز پتول در یک نزاع خانوادگی که بین او و عموزاده هایش رخ داد توسط یکی از عموزاده هایش با تیر تفنگ و گلوله ای که به سرش خورد به قتل رسید چون میگن سید احمدفداله نفرینش کرده و نفرین او باعث این حادثه شده و دعای سید احمدفداله مستجاب شد.
سادات حسینی احمدفداله از نسل زید بن علی بن حسین ( ع ) می باشند.
این داستان بطور کامل حقیقت است این داستان بطور متواتر در بین طوایف میرزاوند - میر و. . . . . . و حتی بختیاری هایی که به تاریخ گذشته آشنایی دارن و واسه آنها روایت شده نقل می شود.
بختیاری ها هرگز در مورد این جنگ در کتاب ها و نوشته هایشان چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر بزرگان میرزاوند در این جنگ قتال نشدند اما این داستان را بین خودشان نقل می کنند شاید بطور گذرا روایت کردن اما اینطور کامل خیر چون یکی دو نفر گفتن در کتاب هایی از بختیاری ها روایت شده اما من اون کتاب ها را ندیدم.
این جنگ و حادثه با توجه به روایات بزرگترین جنگ ایلاتی در دو سه قرن اخیر در نواحی خوزستان تا چهارمحال و بختیاری بوده و جنگی به این شدت در آن نواحی طی دو سه قرن اخیر رخ نداده
در جایی دیدم همین داستان جنگ حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر را تغییر داده و آن را به جنگ ایل بهمئی و بختیاری ها روایت کردن شاید در گذشته بهمئی ها و بختیاری ها نیز جنگ و درگیری داشتن اما این داستان مربوط به همین چیزی است که من نوشتم بهمئی ها از طوایف استان بویراحمد می باشند.
برخی ها از این بختیاری ها از روی تعصب بی جا و یا از روی نداشتن اطلاعات تاریخی بدروغ میگن این داستان دروغ است!!! اما چطور شواهد این داستان را انکار می کنند؟؟؟؟
بطور نمونه:
برزو - علی اکبر - شیرمحمد و. . . . چرا سرشان توسط بختیاری ها بریده شد و به بختیاری برده شد؟؟؟؟؟ - آن افرادی را که به اسارت گرفته و به دزفول برده در دزفول آزاد شدند؟؟؟ و دهها شواهد دیگر حقیقت این جنگ و داستان را اثبات می کند.
عده ای از قلاوندها و پاپی ها بدروغ میگن آنها این جنگ رو درست کردند!!!!!!این جنگ ربطی به قلاوندها و پاپی ها نداشت و روایت صحیح نشده قلاوندها و پاپی ها در جنگ با بختیاری ها و درگیری و غارت گرفتن با آنها بوده باشند تمام بختیاری ها که از روی تعصب حرف نمیزنن و طوایف میرزاوند و میر این ماجرا و ساکی و پتول را نقل می کنند.
فقط در یه مورد روایت صحیح است اواخر دوران قاجاریه میرزاعلی پاپی جعفری آن موقع سرکرده پاپی های بخش الوار بود و حدود 50 تا 60 سال سن داشت و عده ای قشه همراه او به قصد غارت طایفه فردی به اسم آیوسف از طایفه عیسوند و سرکرده طایفه عیسوند بختیاری در روستاهای اطراف دزفول رفته بودن که میگن آیوسف عیسوند بختیاری و تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و همه آنها را به قتل رسانید و فقط این میرزاعلی پاپی جعفری سرکرده آنها بود زنده موند و برخی از بختیاری ها در سردشت دزفول با میرزاوند و پاپی ها روابط و وصلت داشتن او را از آب رود شهیون ( رود دز ) که آن موقع کم عمق بود عبور داده و به بخش الوار گرمسیر مازو فرستادن
طایفه عیسوند بختیاری در مورد رشادت خودشان و این شکست پاپی ها اشعاری در مزمت و تمسخر میرزاعلی پاپی جعفری سرائیدند مثل این بیت:
میرزاعلی آمده غارت بره دایش خوره دوغ و. . . . . . . .
بندن بند بزنید و. . . . . . . مزارید به در رو میرزاعلینِ
بختیاری های عیسوند در وبلاگ ها و در فضای مجازی روی این موضوع بسیار مانور میدن میگن میرزاعلی و قشه او را قتل عام کردیم اما هرگز از داستان ساکی و پتول و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر سران مهم میرزاوند در آن جنگ قتال نشدن
حتی در یه وبلاگ یکی از این بختیاری های سمت سردشت نوشته بود آیوسف عیسوند بختیاری در یه مورد عده ای از میرزاوندها آمده بودن برای غارت گرفتن که آیوسف عیسوند بختیاری از آنها قتال کرد.
برخی از قلاوندها و پاپی ها اطلاعات آنها ضعیف است و نوشته هایشان سرشار از دروغ و اشتباه است در فضای مجازی میگن میرزاعلی و پاپی ها و قلاوندها بودن واسم روایت نشده قلاوندها در این جنگ و غارت گرفتن با آنها بوده باشند و بختیاری های عیسوند که داستان را روایت می کنند فقط میگن میرزاعلی پاپی جعفری و پاپی ها و تازه برخی از آنها میگن برخی از میرزاوندها و پاپی های جعفری بودن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر جاهای ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد را به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و یاغیگری و تفنگچی گری نبود را پخمه و ربوت می دانستند.
در فیلم روزی روزگاری مرادبیک به هم قطارش میگه:داری چه غلطی میکنی شعبون؟
شعبون میگه:دارم وضو میگیرم چون غارت بی وضو برکت نداره!!!!
در روایت ها و زندگی ستارخان و باقرخان سرداران انقلاب مشروطیت دیدم نوشته بود حتی اونها هم قبل انقلاب مشروطیت برخی مواقع دست به غارت از قافله ها می زدند.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی قشه میرزاوند قدرتمندترین قشه بود که در ایران از لحاظ غارتگری نظیر نداشت و وقتی برای گرفتن باج و غارت به ناحیه ای حمله می برد همواره پیروز و با غارت می آمد.

تقی خان فرزندکیخاعیدی از تیره افشار از سران میرزاوند در دورانش اواخر قاجاریه بود او فردی سرسخت، نترس - جنگی و تفنگچی بود، تقی خان زمین ها و گله و رمه بسیار و تعدادی قاطر برای حمل و نقل داشت که از آن قاطرها برای رفت و آمد به نقاط مختلف مثل دزفول استفاده می کرد چون برخی مواقع برای رتق و فتق امور به دزفول می رفت چندین اشگفت بزرگ برای نگهداری چارپایان و گله و رمه داشت نقاط بید سراب - چَم سی در بخش الوار متعلق به تقی بود برخی نقاط از ناحیه ییلاقی کوسک کاوه برخی از نقاطش از آن او بود تقی خان پنج برادر به نام های عینی - باقر - صیدی - مهدی - کوران داشت در بین این پنج برادر او باقر نیز آدم سخت و غارتگری بود اما سخت ترین پسر عیدی که از همه آنها بیشتر توان و حرفش برو داشت طبق روایات زنده یاد پلنگ و شیر تیره افشار تقی خان بود.
... [مشاهده متن کامل]
باقر برادر تقی خان در درگیری تفنگچی های میرزاوند با قشه ای از بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری کشته شد که برای غارت گرفتن از بختیاری ها رفته بودند عده ای قصد گرفتن غارت از بختیاری های شیمبار را داشتند که درگیر می شوند و عده ای کشته می شوند از هر دو طرف طرف طایفه بختیاری و میرزاوند روایت است تقی خان برادر باقر نیز همراه آنها بود و سرکرده قشه بود بعد کشته شدن باقر، تقی خان به یکی از برادرانش که آدم ساده ای بود به اسم کوران میگه قطار و تفنگ باقر رو بردار تا برای مادرش ببریم تا گریه کند کوران از این کار امتناع کرده و گفت جسد را آنجا نذاریم اما با تهدید تقی خان مجبور شد و جسد را آنجا در دشت شیمبار بختیاری به خاک سپرده و برگشتند بعدها کوران بدون بچه بود وقتی از کوران می پرسیدند چرا بچه ای نداری گفت از وقتی که جسد کشته شده برادرم در دشت شیمبار بختیاری دیدم از شدت ناراحتی عقیم شدم اما هنوز بختیاری های چهار و هفت خون بهای باقر را ندادند باقر آن موقع کم آدمی نبود و اسم و رسمی داشت.
اگر قاتلین باقر در نواحی بخش الوار گرمسیر و لرستان بودند تقی خان برادرش حتما انتقام خون او را می گرفت آن موقع بختیاری ها و طایفه میرزاوند با هم اختلاف و جنگ شدید داشتند طبق روایت 5 پسر از پتول برادر ساکی کلورضا در نقاط بختیاری نشین چهارمحال و بختیاری به هنگام غارت آوردن قتال شدند.
تقی خان در چندین بار در بختیاری دشت شیمبار مسجدسلیمان غارت آورده بود و روایت است همیشه آخر قشه حرکت می کرد و سرکرده قشه بود در آن قشون شیره فرزند میرحسین از تیره پادار که آدم جنگی و سختی بود و عده ای دیگر از میرزاوندها نیز بودند چون در آن موقع رسم بود که رهبر و سرکرده قشون آخر قشون حرکت می کرد آن دوران بختیاری سال نام گرفته بود و بسیاری از تفنگچی های میرزاوند وقتی برای غارت می رفتند به سمت نقاط بختیاری نشین در دشت شیمبار می رفتند و گاهی مواقع تا دو سه ماه به خونه نمی آمدند روایت است در یکی از این موارد غارت گرفتن ها قشه در ناحیه ای توقف کرده و استراحت می کند و بعد چند ساعت عازم حرکت شده کوران برادر تقی خان که آدم ساده و اهل جنگ و تفنگ نبود با آن قشون بود و خوابش گرفته بود و همه افراد حاضر در قشه کنار او رد شده و می روند در این هنگام تقی خان که آخرین فرد است که قصد رفتن دارد کوران را می بیند که در خواب عمیقی فرو رفته با پشت تفنگ ده تیرش به روی ران او می زند و به او میگه تنش لش بلند شو حرکت کن تمام قشه از کنارت حرکت کرده و رفتند.
در جنگ بختیاری ها و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر که برای قتال و دستگیری ساکی و پتول آمده بودند شجاعت بسیاری از خودش نشان داده بود که خانواده را در جای امنی در میکوه پناه داده و خودش در ریت کوه یاغی شده بود روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرده و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
روایت است تقی خان به تمام جاهای صعب العبور کوههای بخش الوار مثل ریت کوه و. . . . . آشنایی و در آنها رفت و آمد داشت حتی روایت است قطارش بسته و تفنگش با او بود و حتی شب های بسیاری خودش تنها در کوههای بخش الوار گرمسیر می خوابید.
داستان تقی خان و قتل پسر لرزان از پسرعموهای تقی خان بدست جانمیرزا رهداروند قلاوند و ماجرای انتقام گیری تقی خان
( روایت های زیر صحیح ترین و درست ترین روایات است )
پسر لرزان توسط یکی از طایفه قلاوند به قتل رسید حادثه آن بدین شکل بود جانمیرزا قلاوند بزرگ تیره رهداروند قلاوند تفنگی می خرد و او و یک نفر دیگر به اسم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر قلاوند بالای بلندی می ایستند در بلندی مقابل آنها نیز فرزند لرزان و پدرزنش سیدال شیرمرد ایستاده اند طبق روایت در آن بلندی فاصله جانمیرزا و پسر لرزان از یکدیگر بسیار زیاد بود جانمیرزا فریاد می زنه میگه میخوام تفنگم را آزمایش کنم و تیری بندازم پسرلرزان و سیدال شیرمرد میگن بفرست و جانمیرزا از فاصله دور تیری می اندازد که به علیمراد پسر لرزان اصابت کرده قتال می شود جانمیرزا فریاد میزنه میگه تیرم رسید سیدال شیرمرد برای اینکه بداند آن دو نفر چه کسین میگه آره تیر رسید و به کنار ماها اصابت کرد و سیدال فریاد میزنه میگه شماها کی هستید و جانمیرزا میگه من جانمیرزا رهداروندم و اینم صیدنظر فرزند قیلاویی فرزند شاه نظر است سیدال شیرمرد فریاد میزنه و میگه درست زدی پسر لرزان را قتال کردی جانمیرزا از نزدیکان تیره تتر قلاوند بود و سران تتر اونو در پناه خود گرفته و ازش حمایت می کنند طبق روایت سه نفر تترها به اسم حاضربک - قنبربک و نظربک سه نفر مهم تیره تتر قلاوند بودند که برادر بودند که از این بین میگن قنبربک از تمامشان سخت تر و اهل غارتگری و تفنگچی گری بود و آن موقع سرآمد قلاوندها در جنگ و تفنگ و غارتگری بود.
تقی خان عده ای تفنگچی که از نزدیکان او بودند را ورداشته با تفنگچی های قشونش به سمت آبادی تیره تتر و برخی دیگر از تیره های قلاوندها می روند تا از آنها گرو گازور بگیرن و گله و رمه آنها را غارت کرده در ناحیه خشاب بخش الوار بودند افرادی که در قشه تقی خان بودند عبارتند بودند از شیره فرزند میرحسین از تیره پادار - الله مراد فرزند فرامرز از تیره پادار - ناظر از تیره سردار - رضابک هیکی و ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند و دو سه نفر دیگر بودند بر اثر خستگی در کنار اشگفتی خوابشان می گیرد چندین نفر از چوپانان طایفه قلاوند که گله ها و رمه های طایفه قلاوند رو به صحرا آوردند از وجود آنها مطلع شده و به سران قلاوندها تترهاخبر می دهند قلاوندها به سردستگی قنبربک تتر آمده و در خواب آنها را غافل گیر می کنند و قطار و تفنگ های آنها را می گیرند قشه تقی خان با قشه قلاوند درگیر شده که در این بین ابراهیم هیکی از تیره جیجه وند از افراد قشه تقی خان قتال شد.
( روایت است شیره فرزند میرحسین دوربین جنگی به گردن داشت و به تقی خان میگه به قشه دستور دهد که حرکتی انجام ندهند چون خطرناک است شیره و تقی خان در آن دوران همسن و سال و جوان بودن )
ابراهیم هیکی یکدفعه از روی صخره پریده و قصد کمین دارد که تیراندازی کرده تترها به سمت او تیراندازی کرده و ابراهیم کشته شد.
طایفه قلاوند تترها و خداوردی های چارباووه بعد به یغما گرفتن تفنگ ها و قطارهای تقی خان و قشه میرزاوند این ابیات را سرائیدند روایت است یک نفر به اسم غَمی از تیره چارباووه خداوردی قلاوند که طبع شاعری خوبی داشت این ابیات را سرائید:
باوگِلیل سنگر بسته دِ کِلشیره. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . هفت تفنگ گِله کِرده وا دوربین شیره
اِباوگِلیل اِدیاری. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . قطاریا کُر فرامرز هان وِ قِد براری
میگه باوگلیل که در گهواره ای سنگری در کلشیره درست کردی و هفت تفنگ را به همراه دوربین شیره به یغما گرفتی اِ باوگلیل ای پسر دیاری طایفه قلاوند!!!!! ببین که قطارهای پسر فرامرز را به بدن براری بستن کلشیره اسم یک مکان در بخش الوار گرمسیری است باوگلیل اسم یک نفر به اسم باوکه فرزند غمی از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود که آن موقع بچه و در گهواره بود و این ابیات را به طنز و تمسخر سرائیدند همون موقع هم صیدجعفر پسر تقی خان در گهواره بود شیره از افراد جنگی طایفه میرزاوند بود روایت است وقتی شیره نعره و فریاد می زد نعره و فریادش تا فرسنگ ها می رفت!!!!!!کُر فرامرز الله مراد فرزند فرامرز بود که بسیاری از قطارها و فشنگ ها را به کمر او بسته بودند و در پی قشه تقی خان می رفت براری یه نفر به اسم براری قلاوند بود براری از تیره خداوردی چارباووه قلاوند بود براری برادر غَمی و عباسی بود.
بعد این ماجرا یکی از سران طایفه قلاوند به اسم زکی خان قلاوند فرزند قندی قلاوند که از سران طایفه قلاوند بود با میانجیگری تفنگ ها و قطارها و دوربین ها آنها را از حاضربک تتر گرفته بر پشت اسبی بسته برای تقی خان و قشه او می فرستد روایت است گفته بود آنها پول دارند و دوباره تفنگ می خرند جنگ بزرگی بین طایفه میرزاوند و طایفه قلاوند بوجود می آید و تمام میرزاوندها با قلاوندها وارد جنگ و نبرد می شوند تفنگ ها و قطارها در خانه حاضربک تتر بودند طبق روایت هفت تفنگ و قطارهای پر از فشنگ و دوربین های آنها را روی اسبی بسته و اسب بدون سوار را رَم کرده و اسب به سمت روستا و آبادی میرزاوند آمده بود.
بعد این موضوع تقی خان به خاطر اینکه ابراهیم هیکی از افراد قشه اش هم قتال شد حس انتقام از تترها در او بیشتر شده و تصمیم گرفته و میگه یا می میرم یا قنبربک تتر رو بکشم طبق روایت کریم خان بزرگ تیره پادار که از عواقب کار می ترسید، تقی خان رو بسیار نصیحت کرده بود و گفته بود این کارت باعث جنگ و نزاع بیشتر می شود و اینکار را نکن اما تقی خان آدم خودخواه و مغرور بود و دست وردار نبود! گفته بود ابراهیم هیکی از نزدیکان و با ماها بود که کشته شد و باید انتقامش را بگیرم و گفته بود من اونها رو ورداشتم و بردم به سمت آبادی تترها و چارباووه های قلاوند روایت است تقی خان تمام مسیرهای عبور و مرور تترها قنبربک تتر رو قرق و تحت دید داشت تا او رو هدف قرار دهد در یک روز یک نفر به تقی خان خبر می دهد که قنبربک تتر با قاطر و بارش به سمت آسیاب های بادی تایاب در نزدیک روستای سرخکان می رود در واقع به او آدرس دروغ داده بود طبق روایت آن شخص بخاطر یک موضوع از تقی خان در دلش کینه بود و به نوعی به او تیر نشان دروغ داده بود و می خواسته بود کاری کند یک نفر دیگر توسط تقی خان قتال شود آن موقع نیز همین قنبربک تتر همس و سال تقی خان و طبق روایت جوان بود.
تقی خان و دو نفر با او بودن یکی از آنها اسف ( یوسف ) پسر برزو برادر بزرگتر صیفور بود که آن موقع در حدود 25 سال سن داشت رهسپار شده بالای کوه ایستاده و با دوربین از دور دید می کند یک نفر را می بیند که قطار بسته همراه قاطری در حال گذر است از دور به او صدا می زند میگه بنشین دو سه مرتبه به او اخطار میده میگه بنشین اما او تفنگ را از پشت قاطر برداشته و در یک چاله شبیه یک دره کوچک بود کمین کرده که به سمت آنها تیراندازی کند تقی خان تفنگش را که از بهترین تفنگ های آن دوران و طبق روایت یک تفنگ ده تیر بود را بطرف او گرفته و طبق روایت فاصله آنها از همدیگر هم مقداری دور بود.
تقی خان فریاد زده به او میگه: از جات تکان نخور، تفنگتو زمین بذار، بگو کی هستی؟؟؟ دو سه مرتبه به او اخطار می دهد.
اما او توجه نمی کند و تقی خان از دور به سمت او شلیک کرد تیر به سر او می خورد و تفنگ از دست او می افتد و نقش به زمین می شود در دم می میرد تقی خان و همراهانش از بلندی پایین آمده و به سمت او رفته و وقتی به بالای سر او می رسند متوجه می شوند که یک نفر دیگر به اسم آزاد هیکی فرزند کریم کشته شد اشتباه آزاد این بود که از آنها نپرسیده شما چه کسی و قصدتون چیه؟؟؟ کریم سه پسر داشت به اسم های آزاد - نامدار و ابدال که میگن سه نفرشان آدم های جنگی بودن و نامدار یکی از افرادی بود که به همراه تترها و خداوردی ها چارباووه قشه تقی خان رو غافل گیر کرده و تفنگ ها و قطارهای آنها رو به یغما گرفتن آنها از نزدیکان تیره تتر بودن و با آنها رابطه نزدیک داشتند طایفه هیکی در قدیم رابطه تنگاتنگی با میرزاوند و قلاوند داشتند عده ای از آنها مثل همین تیره جیجه وندها مثل رضابک هیکی و ابراهیم هیکی و. . . . با طایفه میرزاوند بوده و حشر و نشر داشتند و عده ای دیگر از آنها مثل فرزندان کریم نامدار - ابدال و آزاد با قلاوندها و تیره تتر بودند و با آنها رابطه نزدیک داشتند طبق برخی روایت ها نسبیت جیجه وندها بیرانوند است در دوران قدیم از بین بیرانوندها به بخش الوار گرمسیر و در جوار هیکی ها آمدند اگر به جای آزاد فرزند کریم، قنبربک تتر از آنجا عبور می کرد صد در صد با تیر تفنگ ده تیر تقی خان هلاک می شد در واقع شانس با او بود!
روایت کردن در یک مورد قلاوندها به سرکردگی همین قنبربک تتر قلاوند عده ای زوار که قصد زیارت به مکانی را داشتند از مسیرهای لُرستان عبور می کردن سد مسیر آنها شده و آن زوار را غارت و اموال آنها رو دزدیدند.
بعد این ماجرا بعد مرگ تقی خان، جواهر دختر عینی برادرزاده تقی خان را به عنوان خون صلح به محمدحسین خان پسر آزاد دادند که هاشم هیکی فرزند او است هاشم داماد قاسمعلی شهی بختیاری از افراد سرشناس طایفه شهی است تا تقی خان زنده بود اجازه صلح با فرزندان کریم رو نداد گفت من خون بهای آزاد را نمی دهم و ابدال و نامدار هم توانایی گرفتن انتقام از تقی خان را نداشتند چون آدم جنگی و نترس بود و زورشان به تقی خان نمی رسید بعد مرگ تقی خان حوز عیدی چون دیوار و پشتوانه ای نداشتند مجبور به صلح و دادن خون بهای آزاد شدند بعدها بعد مرگ تقی خان برادرزاده تقی خان به اسم مزبان پسر عینی عده ای از پاپی های خادم شاهزاده احمد را واسطه خون صلح قرار داده و با فرزندان کریم صلح کرده و جواهر را نیز به عنوان خون بها به آنها دادند همسر آزاد و مادر محمدحسین خان از طایفه پاپی خادم شاهزاده احمد بود بعد مرگ آزاد ابدال برادرش همین زن پاپی خادم او را به عقد خودش درآورد ابدال بغیر او زن دیگری هم داشت از تیره تتر قلاوند دختر فردی به اسم انابک تتر بود.
بعدها طایفه قلاوند نیز به خاطر صلح و آشتی و خون بهای علیمراد پسر لرزان نازخاتون دختر الماس پسر جانمیرزا قلاوند را به محمدعلی پسر فرج الله برادر علیمراد پسر لرزان دادند.
طبق روایت بارها ابدال و نامدار برادران آزاد برای گرفتن انتقام خون آزاد قصد تعرض داشتن و در یک مورد همین ابدال موقع که تقی خان در خانه نبوده وارد خانه تقی خان شده بود چاقو و کاردش را روی گردن صیدجعفر که آن موقع بچه و در گهواره بود قرار داده بود و تقی خان در یک آن رسیده و تیر در تفنگ قرار داده و تفنگ را در روبروی او می گیرد و گفته بود اگر صیدجعفر را کشت با تفنگ بزنمش و می خواسته بود که او را نیز بکشد و اما بعد ابدال کاری با صیدجعفر نداشت و منصرف شد روایت است بارها تقی خان گفته بود می خواستم ابدال را نیز بکشم اما چون برادرش را کشتم دیگر دلم نرفت که او را نیز بکشم.
ابدال به خاطر همین موضوع با تفنگ پای اسدالله پسر لرزان را زخمی و سپس کارد و چاقویش را در گردن اسدالله برادر علیمراد لرزان فرو کرد و اما اسدالله نمرد و زخم گردنش خوب شد و اما همیشه صدایش گرفته بود که گرفتگی صدایش ناشی از آن زخم گردنش بود چون خنجر در حنجره او فرو رفته بود و حنجره او آسیب دیده بود روایت است ابدال دو سه نفر از بستگان تقی خان رو بخاطر همین موضوع زخمی کرد و اما زورش به تقی خان نمی رسید.
روایت کردن که در یک مورد صفرخان بزرگی قلاوند فرزند زکی خان برادرزاده عباس خان بزرگی قلاوند با قشه ای آمده بود که گله و رمه ابدال را غارت کند و اما ابدال خودش به تنهایی در جلوی او ایستاد و گله و رمه را از او پس گرفت و بزرگی قلاوند نتوانست با او درگیر شود.
روایت است در انتقام خون ابراهیم هیکی یکی از تترها هم قتال شد برخی روایت است که آن تترقلاوند توسط خود تقی خان قتال شد و تقی بخاطر آن مدت یاغی بود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد درگذشت تقی خان
تقی خان در حدود سال 1290 ه. ش بر اثر بیماری در سن جوانی تقریبا در حدود 37 سال سنش بود فوت کرد و طبق روایت معتبر جسد او در معیت چندین تفنگچی که طبق روایت شیره فرزند میرحسین در راس آنها بود به شاهزاده احمد بخش الوار برده شد و در کنار قبر احمد بن موسی بن جعفر ( ع ) شاهزاده احمد در دشت لاله بخش الوار گرمسیری دفن شد از تقی خان تنها یک پسر به نام صیدجعفر که متولد سال 1285ه. ش بود به جای بود طبق روایت صیدجعفر در هنگام مرگ پدرش تقی خان حدود 5 سال بیشتر سن نداشت طبق روایت صحیح و معتبر تقی خان در هنگام مرگش جوان بوده و سنی نداشت.
روایت است قلا پسر علینجات پسر دایی تقی خان می گفت ما بعد تقی خان دیوار و پشتوانه خودمون رو از دست دادیم و تا تقی خان بود ماها قدرت داشتیم.
اینکه تقی خان نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت این بود که روزی یکی از افراد مهم سادات احمدفداله دزفول که نامش سیدجعفر بود به مهمانی به خونه تقی خان آمده بود از تقی خان تحفه و صدقه می خواهد تقی خان به او میگه تو که سیدی چرا آمدی گدایی؟؟؟؟که بین او و تقی خان بحث و جدل شده و تقی خان با چوبی که در کنارش است به پای سید احمدفداله می زند و پای او شکسته می شود علینجات دایی تقی خان آنجا بود به خاطر این کار تقی خان رو سرزنش کرد و تقی خان پشیمان شده و تصمیم می گیرد پای سید احمدفداله را خوب نکرده اجازه ندهد آنجا را ترک کند پس با یک سری وسایل پای سید رو بسته آتل بندی می کند بعد مدتی سیداحمدفداله خوب شده و قصد رفتن دارد و تقی خان از او حلالیت می خواهد و او حلالیت می دهد از آنجا می رود و به خاطر این ماجرا نام فرزنش را صیدجعفر قرار داد.
میدان معروف تقی آباد در شهر مشهد خراسان در بین بلوار کوه سنگی و بلوار محمدتقی ملک الشعرا و بلوار احمد آباد واقع است این میدان از نام تقی خان فرزند کیخاعیدی ایجاد شده میدان سعدی قبل از میدان تقی آباد در مشهد است سعدی نام پسر صیدی برادر تقی خان بود که شیفته تفنگ ده تیر عمویش تقی خان بود در دنباله ماجرای آن شرح داده می شود روستای تقی آباد در مجاورت شهر مشهد است روستای جعفر آباد و روستای عیدی آباد نیز در آن نواحی است.
شهر مشهد خراسان پایتخت حکومت نادرشاه افشار پادشاه مقتدر ایران بود ایل افشار ایل تُرک تبار بودن مرکز جمعیت و تجمع آنها در استان خراسان است افشار پدر کیخاعیدی نیز از همین تُرک های افشاری بوده
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در مورد کیخاعیدی و فرزندانش
کیخاعیدی در دوران قاجاریه کدخدای طایفه میرزاوند بود روایت است در دورانش که اون موقع دوران جوانی او و دوران پیری حسینعلی پسر شیرمهد بود ماموران دولت قاجار برای گرفتن مالیات طایفه به خانه عیدی آمده بودند و مهمان او شدند چون دولت قاجار اون موقع از طوایف مالیات می گرفت عیدی پسرش صیدی که پسر بزرگش بود و اون موقع نوجوانی بیش نبود را به خونه حسینعلی فرزند شیرمهد که مسن بود فرستاده و از او میخواهد که به پیش ماموران دولت قاجار بیاید چون حسینعلی اون موقع بزرگ طایفه بود و کیخاعیدی برای احترام به او این کار رو کرد.
روایت است در یک مورد دیگر اُردی ماموران و تفنگچی های والی ایلام و لُرستان حسینقلی خان ابوقداره میهمان کیخاعیدی شدند و تا دو سه روز شب باران شدید می بارید اُردی والی میهمان عیدی بودند عیدی پسری داشت که تقریبا 5 سالش بود و آن شب که اُردی والی میهمان عیدی بود آن پسر می میرد عیدی به اهل خانه اش میگه تا این افراد میهمان ما هستند حق ندارید گریه سر دهید و همه تا صبح ساکت بودند بعد رفتن اُردیی والی هنوز فرسنگی از خانه عیدی دور نشدن صدای گریه از خانه کیخاعیدی بلند شده آنها هم سراسیمه برگشته و متوجه ماجرا می شوند و به خاطر مخفی نگه داشتن این ماجرا کیخاعیدی رو شماطت کردند و به او گفتند چرا این موضوع رو از ماها مخفی کردی!؟
حسینقلی خان ابوقداره والی مقتدر ایلام و لرستان بود از طرف دولت قاجار منصوب شده بود از طوایف لرستان و ایلام مالیات برای دولت قاجار می گرفت.
روایت است کدخداعیدی آدم بسیار مهمانوازی بود و مهمانوازی او در آن موقع دوران قاجاریه در بخش الوارگرمسیر زبانزد بود و دیگ ها و مطبخ های پخت و پز او برقرار بود روایت گاو و گله و رمه و احشام بسیاری داشت.
طبق روایت صحیح و معتبر یک نفر به اسم جان احمد طافی معروف به دَلی که آن موقع اواخر قاجاریه در روستای سرخکان بخش الوار و در حدود تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد و بیت می سرائید دَلی معروفی در آن نواحی بود این بیت را آن موقع در مورد مهمانوازی کیخاعیدی سرائید:
کیخاعیدی بعد شَمراد. . . . . . . . . . . . . . . نِ چی کریم بعد کامراد
مضمون این بیت اینه میگه در مهمانوازی و پخت و پز واسه میهمان ها در آن دیار کیخاعیدی از همه برتر است بعد او شَمراد و بعد کریم و آشپزش کامراد
در بین این افراد فقط عیدی کیخا بوده روایت است کریم پدر ابدال - آزاد و نامدار بعد این بیت به جان احمد طافی معروف به دَلی اعتراض کرده بود که چرا اسم او را در آخر سرائیده و اسم او بعد از کیخاعیدی نسرائیده طبق روایت کامراد آشپز خونه کریم بود و در خونه کریم آشپزی می کرد شَمراد از تیره شیرمهد بود کامراد میگن از چگنی ها بود که پیش کریم زندگی می کرد.
کیخا در لغت به معنی کدخدا و رئیس طایفه است.
باقر و مهدی قبل از تقی خان در جوانی فوت کردند و دو هفته بعد مرگ تقی خان برادرش عینی که سن بالایی داشت به خاطر از دست دادن برادرش تقی خان که تنها دیوار محکم آنها بود نیز دِق کرد و درگذشت.
روایت است کیخاعیدی پدر تقی خان در اواخر عمرش نابینا شده بود یک روز تقی خان آهو شکار شده را از کوه می آورد زیرا برخی مواقع برای مایحتاج زندگی آهو و اشکال شکار می کرد مهدی برادر تقی خان گوشت کباب شده آهو را روی آتش گذاشته و برای شوخی آن را به پدرش کیخاعیدی که در آن موقع نابینا بود می دهد و می خواهد با او شوخی کند و عیدی دلشکسته شده و به پسرش میگه خیر نبینی.
طبق روایت تقی خان همیشه در جنگ ها قدم بزرگی رو بر می داشت و در دورانش در جنگ های میرزاوند نقش اول را ایفا می کرد.
روایت است میرعباس میرزاوند از تیره سردار، تقی خان را بسیار دوست داشته و چنان احترام برای تقی خان نسبت به دیگران قائل بود هر وقت قسم یاد می کرد می گفت به ارواح تقی خان قسم
بعد مرگ تقی خان، سعدی پسر صیدی، عاشق تفنگ ده تیر عمویش تقی خان شده بود به زور تفنگ تقی خان رو تصاحب کرد و گفت این تفنگ باید به من برسه و من تفنگ تقی خان رو دوست دارم و هر چه اطرافیان او به او گفتند این تفنگ یادگاری تقی خان است و به کسی داده نمی شه بدهکار این حرف نبود او تفنگ تقی خان رو برداشته و با دلخوری به خانه پدربزرگ مادریش بَگلِر که نوه رضا و گلناز بود رفته و اون موقع بَگلر بزرگ شعبه گلناز محسوب می شد همسر صیدی برادر بزرگ تقی خان، دختر بَگلر از شعبه گلناز بود بازماندگان تقی خان، دوسکه از تیره سردار که سنش بالا از نزدیکان و دوستداران تقی خان بود رو برای واسطه و گرفتن تفنگ از سعدی به خانه بگلر می فرستند دوسکه به خانه بگلر رفته و سعدی را نصیحت می کند در یک آن سعدی که عصبانی بود ناخواسته دستش روی ماشه تفنگ رفته و گلوله از تفنگ شلیک می شود و به کلاه دوسکه که روی سرش بود اصابت کرد.
آن دوران تفنگ ده تیر بهترین نوع تفنگ محسوب می شد تفنگ ده تیر شبیه تفنگ برنو بود با این تفاوت که یک خشاب ده تیر می خورد.
از آنجایی که بین کیخاعیدی و فرزندش تقی خان با حاجی تقی میرمحمد ولی از سران طایفه میرعالی روابط دوستانه بود یکی از دختران حاجی تقی به اسم والیه را به عقد برادرش باقر درآوردند که باقر در درگیری با بختیاری های دشت شیمبار بختیاری قتال شد بعد از این موضوع والیه رو به مهدی برادر دیگر تقی خان می دهند و مهدی هم بعد یک مدت به خاطر یک مرگ ناگهانی می میرد بعد مدتی حاجی تقی خان قاصدی را به خانه تقی خان روانه کرده از او می خواهد که تکلیف دخترش رو مشخص کند و به قاصد میگه به تقی خان بگو دختر را به عقد خودت در بیار اونو میخواهی یا خیر؟؟؟؟؟ تقی خان که از مرگ باقر و مهدی ناراحت بود از روی عصبانیت به قاصد میگه که به حاجی تقی بگو که دختر رو نمی خواهند بعد این ماجرا حاجی تقی دخترش رو به یک نفر از طایفه پاپی تیره ظهره می دهد هنگامیکه سواران آنها سوار الاغ ها و چارپایان به منزل حاجی تقی رسیده به تقی خان خبر می دهند تقی خان ناراحت بود غیرتی و عصبانی شده تفنگ ده تیرش رو بدست گرفته و در بالای بلندی ایستاده به سمت اطراف آنها تیراندازی کرده و عده ای از آنها زن و مردهایشان رو از روی الاغ هایشان به زیر می افکند همهمه و سر و صدا در بین آنها بوجود می آید و ترس به بدن آنها می افتد یک نفر به کریم خان بزرگ تیره پادار خبر می دهد و میگن به کریم خان بگید جلوی تقی خان رو بگیرد او هم آمده و جلوی تقی خان رو گرفته و او را قانع می کند که تفنگش رو زمین بگذارد و به او میگه که تو خودت به آنها گفتی دختر را نمی خواهید.
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میرمحمدولی همسر حسینقلی پاپی مادر خانجان رضایی پاپی رئیس و خان طوایف پاپی لُرستان بود روایت است حسینقلی پاپی گفته بود من در بین میرزاوند فردی به سختی و مجلسی بودن تقی خان فرزند کیخا عیدی ندیدم.
با اینکه آن موقع عینی برادر تقی خان که سال ها از تقی خان مسن تر و سنش بیشتر بود و تقی خان جوان و کم سن و سال بود حاجی تقی میرمحمدولی قاصد رو به خونه تقی خان فرستاد از او صلاح دید و مشورت گرفت چون تقی خان همه کاره بود.
روایت است خانجان رضایی پاپی خان تمام تیره های پاپی در لُرستان ( درود - گریت و. . . . . تیره هایی مثل مهاجر و. . . . ) بود و در هر تیره پاپی های لُرستان تحت سیطره و سلطه خودش یک نفر رو داشت از پاپی های تحت سلطه و سیطره خودش مالیات می گرفت حتی مالیات برداشت محصولات کشاورزی رو از پاپی های رعیت تحت سیطره و سلطه خودش دریافت می کرد و در عوض از آنها حمایت می کرد.
پاپی های سمت بخش الوار گرمسیر سمت مازو و شاهزاده احمد مثل جعفری - خادمی - صاد و. . . . سرکرده و خان آنها حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بود حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری با سران میرزاوند شعبه فرخی و کلورضا روابط فی ما بین و دوستانه ای داشت حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری به خاطر حدود زمین هایشان با طایفه قلاوند اختلاف و دشمنی داشت در این بین سران میرزاوند با قلاوندها اختلاف و دشمنی داشتن طرف حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری بودند روایت است در یک مورد قلاوندها بخاطر همین اختلافات حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری رو از قطار مازو به بیرون پرتاب کرده و او را بشدت زخمی کرده بودند.
روایت است یکی دو شرکت خارجی در دوران محمدرضاشاه پهلوی به حدود کزرمی آمده بودن قلاوندها به میرزاوندها اجازه نمی دادند آنجا سر کار بروند و فقط خودشان رو آنجا بکار گرفتند حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری آن نواحی رو از آن خودش و پاپی ها می دانست با سران میرزاوند مثل شاه مهدی - رحیم خان - جهانشاه - یدالله کلورضا و. . . . در آن موقع هم عهد شد و به آنها گفت بهم کمک کنید تا آن نواحی رو از قلاوندها پس بگیرم به آنها گفت اگر آنجا رو گرفتم میرزاوندها در آنجا در آن شرکت ها همه کاره خواهند بود و میرزاوندها با حاج صیدمحمدخان پاپی جعفری هم عهد شده آنجا رو بدست گرفتن روایت است پاپی ها در این ماجرا نقش زیادی نداشتن
روایت است در این ماجرا آقابک فرزند بابک پسرعموی صیدجعفر فرزند تقی خان آن دوران آدم مهم بود بخاطر اختلافات با قلاوندها داشت قطار بست و سوار اسب شد به همراه حاج صیدمحمدخان جعفری به نشانه تسلط به تنگوان رفتند.
آقابک فرزند بابک در یک نزاع و درگیری با رحیم خان فرزند کریم خان از تیره پادار داشت با چاقو دست رحیم خان رو زخمی کرد و بعدها بخاطر رفع کدورت خواهرش رو به نشانه دوستی به غلام فرزند رحیم خان داد و خواهرش با غلام ازدواج کرد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیدجعفر فرزند تقی خان
صیدجعفر در دورانش آدم بسیار سخت و نترس و دست به تفنگ بود او دوران خدمت سربازیش را در دوران رضاشاه پهلوی در پادگان دزفول که آن موقع کنار پل قدیم دزفول بود گذراند در اول دولت رضاشاه پهلوی او را به شهر اهواز برای گذراندن خدمت سربازی فرستاد و بعد درخواست داد و به دزفول منتقل شد در آن موقع یک نفر به اسم عبدالحسین طباطبایی فرمانده آن پادگان بود و با صیدجعفر خوب بود که بخاطر همین موضوع صیدجعفر نام فرزندش رو عبدالحسین گذاشت.
صیدجعفر با یک نفر به اسم شعیب که از طایفه حسنوند و رئیس پاسگاه و ژاندارمری دولت رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی در بخش الوار گرمسیر استان خوزستان بود روابط بسیار دوستانه ای داشت روایت است هر کاری که صیدجعفر داشت سریع برای او انجام می داد و بارها میهمون خونه صیدجعفر می شد.
در آن موقع عده ای از شعبه گلناز میرزاوند حوز احمدیل بخاطر قتل فرهاد که بدستور صیفور و توسط شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی به قتل رسید به روستای چُل بخش الوار گرمسیر برای غارت گله و رمه صیدجعفر حمله کردن در این حین صیدجعفر متوجه شده و تفنگش را بدست گرفته و به سمت آنها می رود موقع که آنها را می بیند متوجه می شود آشنایند و به آنها میگه برگردید نمی خواهم به شما شلیک کنم اما آنها دست وردار نبودند و صیدجعفر به طرف آن شلیک کرد و سوخته زاری احمدیل گلناز به قتل رسید و برادرش هم که با او بود را زخمی کرد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوار در دولت پهلوی در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر رو گرفت و به غلامشاه برادر سوخته زاری گفت برادرانت غلط کردن که رفتن صیدجعفر رو غارت کنن بعدها خون صلح شد و صارم دختر صیفور رو به عنوان خون بها به علی بک فرزند فرهاد دادن.
در یک مورد روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان بخاطر یه گرو گازو و اختلافی بین او و تترهای قلاوند بود جلوی مسیر بهرام بک تتر قلاوند فرزند خنجربک از افراد سخت و جنگی قلاوند بود را گرفته با سنگ سر او را شکسته و زخمی کرده و او را کتک زده سپس تفنگش را از او گرفته و با خود می برد.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان در موقع که بچه بود حدود 10 سال داشت برای دیدن گله و رمه پدرش رفته یکدفعه عده ای از تیره های قلاوند مثل چارباووه و تترها آمده بودن که گله و رمه تقی خان را غارت کنن آن موقع تقی خان فوت کرده بود اگر تقی خان در قید حیات بود قلاوندها هرگز جرات نداشتن برای غارت نزدیک گله و رمه او شوند آنها صیدجعفر که بچه بود را غافلگیر کرده و روایت است او را گرفته و کتک زده بودند، صیدجعفر شروع به فریاد و سر و صدا کرده براری پسر عینی پسرعموی صیدجعفر که آن موقع جوان و حدود 35 سال سن داشت رسیده و می بیند صیدجعفر را گرفتن و او را کتک می زدند براری شروع به فریاد و تهدید آنها کرده و آنها فکر می کنن قشه میرزاوند به آنها حمله کرده در یک آن صیدجعفر از فرصت استفاده کرده یکی از قلاوندها رو با دست بلند کرده به پایین صخره می اندازد و او را بشدت زخمی کرده بود دیگر قلاوندها پا به فرار گذاشته روایت است نصرالله فرزند مکه برادر جهانشاه از سران طایفه میرزاوند بود متوجه شده و مسیر قلاوندها رو سر کرده و با تیر تفنگ پسر حسن بک قلاوند توسط او هلاک شد.
روایت است صیدجعفر در موقع نوجوانی آن موقع که حدود 20 سال سن داشت آدم تنومند بود و نترس و ورزیده بود و دشمنانش را شکست می داد.
روایت است صیدجعفر قبل از ازدواجش با حوری دختر شیرآلی می خواست با دختری از طایفه قلاوند به اسم شِلیلی قلاوند ازدواج کند روایت است شِلیلی قلاوند عاشق صیدجعفر بود، صیدجعفر را دوست داشت صیدجعفر به خانه آنها رفت و آمد می کرد صیدجعفر، صیفور عموزاده اش که آن موقع بزرگ طایفه میرزاوند بود را به خواستگاری خونه آنها فرستاده اما آنها چیزهایی از صیفور خواستن که صیفور موافق نبود و بعد صیفور ترسید برای اینکه نمی خواست صیدجعفر را از دست بدهد و می گفت آنها صیدجعفر رو میبرن واسه خودشان و صیفور روی صیدجعفر حساب ویژه ای داشت چون در تمام جنگ ها و غارت گرفتن ها صیدجعفر راس و دست راست صیفور بود و بدون صیدجعفر صیفور نمی توانست غارت بگیرد و در جنگ ها پیروز شود و بعد صیفور صیدجعفر را از این ازدواج منصرف کرد بعدها پدر آن دختر قلاوند به اسم سیف الله قاصدی رو به پیش صیفور فرستاد و به او گفت بیایید تا دختر را به صیدجعفر بدهیم اما صیفور اجازه نداد و بعدها صیدجعفر با حوری دختر فتحعلی از حوز شیرآلی ازدواج کرد.
روایت است صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان را بسیار دوست داشت و آن موقع که پدر صیدجعفر، تقی خان در جوانی فوت کرد صیدجعفر بچه بود و میگن صیفور شب ها او را پیش خودش می خواباند و مراقب او بود.
صیدجعفر در حدود سن 50 سالگی در سال 1335ه. ش فوت کرد و مریض شد و فوت کرد و عامل مرگش هم دود قلیان بود که می زد او قلیان زیاد می زد روایت است صیدجعفر آدم تنومند و بدنی توپل و توپر داشت و سرش کچل و تاس و چهره اش سبزه بود طبق روایت شبیه پدر مادرش بوده اما آنچه که روایت است تقی خان پدر صیدجعفر بدنی متناسب و بدنش چاق و لاغر نبوده و چهره ای تقریبا سفید و موهای پرپشت داشت.
تقی خان و فرزندش صیدجعفر در جنگ ها و نزاع هایشان هرگز شکست نخوردند و حتی در جنگ هایشان یک زخم و یا تیری هم نخوردند و در جنگ ها و غارت گرفتن ها همیشه پیروز بودن تازه افرادی در جنگ ها توسط آنها کشته شدند و خودشان بخاطر بیماری فوت کردن خلاف عده ای دیگر که در جنگ ها و نزاع ها و غارت گرفتن ها کشته شدند.
مهرآغا مادر زن تقی خان بود مهرآغا خواهر ساکی و پتول کلورضا سران تیره کلورضا بود روایت است مهرآغا زنی سفید چهره - چارشانه و هیکل دار بود بعد مرگ تقی خان، پتول برادر مهرآغا آمده بود یکی از گاوهای تقی خان رو بدزدد روایت است تقی خان گله و رمه گاو و قاطر چارپایان زیادی داشت در این هنگام مهرآغا فهمیده و افسار یکی از قاطرهای تقی خان در کنارش بود رو ورداشته و به سر و صورت پتول زده و او رو خون آلوده کرده و گاو رو از او پس گرفت آن موقع مهرآغا حدود 50 سال سن داشت و زنی ورزیده بود روایت است در یک مورد بین تقی خان و مادرزنش مهرآغا مشاجره ای رخ داد و تقی خان شروع به ناسزا به مهرآغا کرده و مهرآغا سنگی از روی زمین ورداشته و به سمت تقی خان پرتاب کرده سنگ به دست او اصابت کرد و اما آسیبی ندید روایت است در هنگام حمله ایل بختیاری به بخش الوارگرمسیر مهرآغا خواهر ساکی و پتول توسط بختیاری ها اسیر شده و در دزفول آزاد شد.
مهرآغا صیدجعفر فرزند تقی خان رو بزرگ کرد چون مادر صیدجعفر دو سال بعد مرگ تقی خان فوت کرد و مادر صیدجعفر در هنگام مرگ تقی خان حدود 25 سال بیشتر سن نداشت و مهرآغا تا موقع که زنده بود پیش صیدجعفر فرزند تقی خان زندگی کرد و صیدجعفر رو وارث خودش قرار داد مهرآغا زمین کشاورزی در ناحیه محمود علی بخش الوارگرمسیر داشت و مهرآغا آن زمین رو به صیدجعفر فرزند تقی خان داد که بعدها فرزندان مختارخان کلورضا و یدالله کلورضا آن زمین مهرآغا که ارث صیدجعفر بود رو تصاحب کرده و روی آن دست اندازی کردند.
روایت است شاه مهدی کدخدای کلورضاها و مهرآغا، صیدجعفر فرزند تقی خان رو دوست داشتن از او حمایت می کردند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان ساکی و پتول و حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیری استان خوزستان در اواخر دوران قاجاریه و رشادت تقی خان در این جنگ
ساکی و پتول فرزندان شاه حسین از تیره کلورضا در بخش الوار گرمسیر آنها بارها در نقاط بختیاری نشین دست به غارت از قافله های بختیاری می زدند توجه شود این ساکی با آن طایفه ساکی متفاوت است این ساکی اسم یک نفر بوده.
( جنگ بخش الوار و بختیاری ها ) ( جنگ طایفه میرزاوند و بختیاری ها )
در مورد وقوع این جنگ دو روایت نقل شده:
عده ای روایت می کنند در یکی از موارد ساکی و پتول با قشونی از طایفه میرزاوند که با خود دارند برای آوردن غارت به سمت دشت شیمبار بختیاری می روند در آنجا با قافله یکی از بختیاری ها برخورد کرده که در این میان با آنها درگیر شده آن مرد که از افراد بزرگ سرشناس خوانین هفت بختیاری در بین بختیاری ها بود قتال می شود و اموال آنها رو به غارت می برند و زن او را اسیر کرده طبق برخی روایت ها آن زن از بختیاری های چهار بود و ساکی و پتول و افرادی که با آنها بودند آن زن بختیاری را مورد تعرض و تجاوز جنسی قرار دادند بعد اینکه آن زن را آزاد کردند او عزم کرده و به نزد نصیرخان بختیاری که به سردار جنگ خان تمام بختیاری ها و ایلخان آنها بود می رود به او گفت تو سردار جنگ بختیاری هایی یا سردار ننگشان ساکی و پتول شوهر مرا قتال و اموال ماها رو به غارت گرفتند و به خودم هم تعرض و تجاوز جنسی کردند! ( این روایت زیاد سندیت ندارد عده ای آن را نقل کردن )
روایت دیگری است که عده ای دیگر آن را نقل می کنندبه شرح زیر:
روایت است ساکی و پتول با قشه ای که دارن به سمت بختیاری نشین رفته غارت را روی قاطرها زده در این حین دختر خان بختیاری که میگن یکی از خواهران سردار اسعد بختیاری بوده با تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و به ساکی و پتول و قشه آنها میگه غارت ها را پس بدهید اما آنها اینکار را نمی کنند روایت است یکی از افراد قشه برخی ها میگن دوسکه از تیره سردار بوده و آدم شوخ طبع بود با آن قشه ساکی و پتول بود و جلو رفته و به مزاح و شوخی دستی روی ران های آن دختر خان بختیاری آورده و به مزاح دستی روی ران های او آورده و در این حین دختر خان بختیاری ها عصبانی شده و میگه باید این ماجرا رو به سردار اسعد بختیاری و نصیرخان سردار جنگ خبر دهم و مابقی ماجرا. . . . . . . . . . . . . . . . بخاطر همین موضوع بوده
روایت است 5 پسر از پتول برادر ساکی در نقاط بختیاری در موقع غارت آوردن کشته شدند.
بعد این موضوع و به خاطر غارت مکرر ساکی و پتول و دیگر سران میرزاوند در نقاط بختیاری نشین نصیرخان بختیاری غیرتی شده تا یک هفته جلسه می گیرند و بحث می کنند برای نقشه حمله نصیرخان قاصد و نامه به تمام سران بختیاری ها در چهارمحال بختیاری - بختیاری های مسجدسلیمون و شوشتر فرستاده به سران طوایف هفت و چهار بختیاری و به آنها دستور می دهد که همه در یک روز مشخص در شهر ایذه جمع شده و به سمت بخش الوار گرمسیر حمله کنند در دستور او به ایل بختیاری آمده بود که ساکی و پتول را دستگیر و کت بسته در زنجیر بیاورید و اگه نشد آنها رو قتال کنید و سر بریده آنها را بیاورید و جایزه دریافت کنید از رود سزار رودخانه ای منشعب به رود دز تا رود سیمره ( که تا حدود آب پل بالارود است ) را غارت کنید و خانواده های میرزاوند زن و فرزندانشان رو به اسارت بگیرید و به بختیاری بیاورید.
نصیرخان بختیاری پسرعموی سردار اسعد بختیاری بود او فرزند ارشد شخصی به اسم امام قُلی ایلخانی بود برخی ها میگن سردار اسعد بختیاری دستور این حمله رو داد و اما روایت که نصیرخان بختیاری سردار جنگ دستور داد درست است نصیرخان و سردار اسعد ایلخان های بختیاری از طوایف زراسوند هفت بختیاری بودند ایلخان به خان تمام طوایف بختیاری میگن تمام تیره ها و طوایف بختیاری سران آنها تحت امر آنهایند.
هفت و چهار بختیاری عده ای پیاده و عده ای سواره سوار اسب در فصل زمستان از ایذه حرکت کرده به سمت دزفول آمده از پل قدیم دزفول عبور کرده و به بخش الوار گرمسیر حمله کردند و درگیری شدیدی و زد و خورد بین آنها و طایفه میرزاوند رخ داد آنها طبق روایت فصل زمستان را برای حمله انتخاب کرده بودند که مردم میرزاوند راه فرار و گریز نداشته باشند برخی ها که از حمله بختیاری ها مطلع شدند خانواده های خود و اموالشان را در جاهی امن پناه دادند زیرا یارای مقابله با آن جمعیت بسیار کثیر رو نداشتند.
یکی از آنها تقی خان فرزند کیخاعیدی بود که خانواده و اموال رو در مخفیگاه در بخش الوارگرمسیر پناه داد بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر حمله کردند آنها به دهستان میرزاوند، دهستان قیلاب و دهستان منگره حمله کردند آنها به غیر طایفه میرزاوند طوایف میرعالی و میردورقی در منگره را نیز رو مورد هجوم قرار دادند و تا حدود میرزاوند و طایفه میرعالی و میردورقی در منگره حمله کردند زیرا در همسایگی طایفه میرزاوند می زیستند و اما طوایف دیگر مثل پاپی و قلاوند رو مورد حمله قرار ندادندچون بختیاری ها و قلاوندها متحد همدیگر بودند از طایفه میرزاوند چندین نفر به قتل رسیدند که برزو پسرعموی تقی خان یک نفر آنها بود و علی اکبر ( نام فامیلی نوادگانش هوشمند است نسبیتشان طافی است و پیش برزو زندگی می کرد و خواهر برزو به اسم بَسی همسر او بود ) یک نفر دیگر از آنها بود شیرمحمد از تیره سردار میرزاوند هم یک نفر دیگر بود که به گیر آنها افتادند و سرشان را بریدند از طایفه میر نیز چندین نفر به قتل رسید طبق روایات بختیاری ها نزدیک به 30 سر بریده را با خود بردند که از طایفه میرزاوند و میر بودند روایت است بختیاری ها، سر برزو - علی اکبر و شیرمحمد و. . . . . را بریدند و سرشان را در توبره گذاشتند.
طبق روایت های معتبر ساکی و پتول قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده و با خانوارهایشان به ناحیه شاهزاده احمد که محل پاپی های خادمی شاهزاده احمد است رفته و آنجا اسکان شدند و بختیاری ها نتوانستند تا شاهزاده احمد و دشت لاله بروند.
طبق روایات برزو پدر صیفور و علی اکبر میرزاوند ( طافی ) در یک ناحیه بودند بختیاری ها با تفنگ پای برزو را زخمی کرده و سپس او را گرفته و زنده زنده سر برزو را بریده و در توبره گذاشتن علی اکبر هم که قصد فرار دارد را نیز گرفته و سر او را نیز می برند.
روایت است در این حمله بختیاری ها سه دسته شدند دسته ای به سرکردگی مهدی قلی خان بختیاری برادر نصیرخان بختیاری گروهی به سرکردگی خود نصیرخان و گروهی نیز به سرکردگی اسفندیارخان فرزند حسینقلی خان ایلخانی که به سه نقطه مختلف در بخش الوار گرمسیر حمله کردند.
در نزدیکی تخت گلزار بخش الوار مکانی است که به اسم سنگر نصیرخان معروف است از موقع که نصیرخان و بختیاری ها به بخش الوار گرمسیر حمله کردن به این اسم معروف شده.
طبق روایت عده ای از طایفه میرزاوند قبل از حمله بختیاری ها از حمله مطلع شده بودند و تاکتیک جنگی بکار گرفتن برای این کمترین میزان تلفات را داشتند.
روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت زنده یاد پلنگ و شیر به نام تیره افشار تقی خان فرزند کیخاعیدی که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را شهید کنند که با ضرب گلوله تفنگ او قتال شدن در این حین دوسکه از تیره سردار میرزاوند که او نیز به ریتکوه رفته بود به سمت تقی خان آمده گفت با سنگ سر اینها را بزنید اینها مارن نباید زنده برگردند.
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرد و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
برخی ها روایت می کنند در حدود 50 نفر از بختیاری های حمله کننده در این نبرد قتال شدند.
بختیاری هایی که به بخش الوارگرمسیر حمله کردند دستشان به هر بخش الواری میرزاوند اگر می رسید اونو اسیر و اگر مقاومت می کردند اونو قتال و سرش رو می بریدند و خانواده اش رو به اسارت می گرفتند.
روایت است برزو دختری داشت به اسم صدف بختیاری ها تعدادی از سرهای بریده را به صحرای چهک آورده و صدف دختر برزو را که آن موقع بچه بود را به اسارت گرفته و او را آورده و سرهای بریده شده را به او نشان دادند به او گفتند کدام یک از اینها سر ساکی و پتول است که سر برزو در بین سرهای بریده شده بود و سرش از دیگر سرها درشت تر و گنده تر بود صدف گفت هیچ کدومشون ساکی و پتول نیستند و گفت اون سر برزو پدرم است حتی روایت است بختیاری ها سر بریده برزو را در جلوی مادرش از طایفه میردورقی بود گذاشته و میگن مادر برزو بعد دیدن آن صحنه سکته کرد و می میرد.
شماری از مردم بخش الوار گرمسیر را نیز به اسارت گرفتند و آنها را به مرکز بختیاری نصیرخان سردار جنگ بردند سرهای بریده شده نیز همراه آنها بود افرادی که اسیر شده بودند بعد چندین سال که در بختیاری در اسارت بودند با ترفندی از آنجا گریخته به بخش الوار گرمسیر برگشتند از جمله به اسارت گرفته شده ها نساری شیرمهد همسر برزو و فرزندانش صیفور - احمد - والی - بیچار و دخترش صدف بودند که در آن موقع سن پایینی داشتند و والی از همه سنشان بالاتر بود در مسیر حرکت آنها در دزفول در بین مسیر آزاد شدند نزدیک به 20 تا 30 زن و بچه و 20 مرد از طوایف میرزاوند و میر را به اسارت گرفتند اینها اکثرا افرادی بودن مثل خانواده علی اکبر میرزاوند - نساری شیرمهد همسر برزو - همسر و خانواده کرم جان شیرمرد و. . . . حتی روایت است بختیاری ها، مهرآغا خواهر ساکی و پتول را نیز به اسارت گرفتند و او را به اسارت بردند.
افراد اسیر شده را به دزفول در بین مسیر بردند که زن ها و بچه ها در دزفول آزاد شدند روایت است شیخ دزفول که جایگاه ویژه ای در بین مردم دزفول در آن موقع داشت به نصیرخان بختیاری گفته بود زن ها و بچه ها را آزاد کن وگرنه پرچم قیام بلند می کنم طبق برآورد و محاسبات تاریخی که انجام دادم تنها شخص مهم در آن دوران در دزفول که سنش به آن دوران می خورد شیخ محمدرضا معزی بود که در دزفول آدم مهم بود اگر شیخ دزفول تهدید به قیام نمی کرد بختیاری ها هرگز زن و بچه های میرزاوند - میر بخش الوار را آزاد نمی کردند و آنها را به چهار محال و بختیاری می بردند در واقع از شیخ دزفول ترسیدند.
( روایت است خانواده معزی نسبیت آنها اصفهانی بوده از آنجا مدتی به عراق رفته سپس در سال 1253ه. ش به دزفول آمدند )
روایت است نساری شیرمهد بیچار را که آن موقع در حدود 10 سالش بود به یک دزفولی در بازار قدیم دزفول که دکان قدیمی داشت داد که پیش او باشد و او بیچار را بزرگ کند و بیچار برایش کار کند و بعد منصرف شد و او را پس گرفت.
حدود 20 مرد از میرزاوند - میر را اسیر کرده و به بختیاری به اسارت بردند افرادی مثل لرزان - کرم جان شیرمرد و. . . . . تا دو سه سال در آنجا زندانی بودند حتی روایت است بختیاری ها، حاجی تقی میرمحمدولی را نیز به اسارت گرفتن.
در یک روز یکی از زندانیان با قفل که به در زندان آنها بسته شده بود ور رفته و یکدفعه قفل شکسته می شود زنی که آنجا محل نگهداری آنها را تمیز می کرد گفت پس اگر می توانید فکری برای فرار کنید چون هر لحظه امکان دارد شما را قتال کنند شب نگهبانان آنها پیش آنها نشسته زندانی ها از آنها میخواهند که یک بازی محلی انجام دهند زندانیان و نگهبانان آنها تا پاسی از شب به بازی مشغول می شوند و نگهبانان از شدت خستگی به خواب رفته و آنها از آنجا می گریزند و سپس به کمک برخی ها به بخش الوار می رسند.
این واقعه در حدود سال 1280 ه. ش در ایران مصادف با دوران مظفرالدین شاه قاجار رخ داد.
ساکی و پتول دایی های صیدجعفر فرزند تقی خان بودند.
در باب چگونگی مرگ ساکی و پتول
ساکی بعد چندین سال درگذشت و عده ای حادثه مرگ پتول را در این ماجرا می دانند روزی پتول خرها و الاغ های عده ای از سیدهای دزفول در احمد فداله دزفول رو به غارت می گیرد سید احمد فداله به پیش پتول آمده و درخواست می کند که خرها و الاغ های اونا رو پس بدن پتول از این کار خودداری کرده و سید احمدفداله شعری در مذمت پتول خوانده و بدون گرفتن خرها و الاغ های خودش بر می گردد.
پتول به سیداحمدفداله این شعر رو میگه:
احمد فداله فداله مِرو. . . . . . . . . . . . . . زالونه بَسو سی دَسه خِرو
سید احمد فداله هم در پاسخ پتول این شعر رو میگه:
زالونه سازم سی دَسه خِرت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . گلوله سازم سی مینه سرت
بعد دو روز پتول در یک نزاع خانوادگی که بین او و عموزاده هایش رخ داد توسط یکی از عموزاده هایش با تیر تفنگ و گلوله ای که به سرش خورد به قتل رسید چون میگن سید احمدفداله نفرینش کرده و نفرین او باعث این حادثه شده و دعای سید احمدفداله مستجاب شد.
سادات حسینی احمدفداله از نسل زید بن علی بن حسین ( ع ) می باشند.
این داستان بطور کامل حقیقت است این داستان بطور متواتر در بین طوایف میرزاوند - میر و. . . . . . و حتی بختیاری هایی که به تاریخ گذشته آشنایی دارن و واسه آنها روایت شده نقل می شود.
بختیاری ها هرگز در مورد این جنگ در کتاب ها و نوشته هایشان چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر بزرگان میرزاوند در این جنگ قتال نشدند اما این داستان را بین خودشان نقل می کنند شاید بطور گذرا روایت کردن اما اینطور کامل خیر چون یکی دو نفر گفتن در کتاب هایی از بختیاری ها روایت شده اما من اون کتاب ها را ندیدم.
این جنگ و حادثه با توجه به روایات بزرگترین جنگ ایلاتی در دو سه قرن اخیر در نواحی خوزستان تا چهارمحال و بختیاری بوده و جنگی به این شدت در آن نواحی طی دو سه قرن اخیر رخ نداده
در جایی دیدم همین داستان جنگ حمله بختیاری ها به بخش الوارگرمسیر را تغییر داده و آن را به جنگ ایل بهمئی و بختیاری ها روایت کردن شاید در گذشته بهمئی ها و بختیاری ها نیز جنگ و درگیری داشتن اما این داستان مربوط به همین چیزی است که من نوشتم بهمئی ها از طوایف استان بویراحمد می باشند.
برخی ها از این بختیاری ها از روی تعصب بی جا و یا از روی نداشتن اطلاعات تاریخی بدروغ میگن این داستان دروغ است!!! اما چطور شواهد این داستان را انکار می کنند؟؟؟؟
بطور نمونه:
برزو - علی اکبر - شیرمحمد و. . . . چرا سرشان توسط بختیاری ها بریده شد و به بختیاری برده شد؟؟؟؟؟ - آن افرادی را که به اسارت گرفته و به دزفول برده در دزفول آزاد شدند؟؟؟ و دهها شواهد دیگر حقیقت این جنگ و داستان را اثبات می کند.
عده ای از قلاوندها و پاپی ها بدروغ میگن آنها این جنگ رو درست کردند!!!!!!این جنگ ربطی به قلاوندها و پاپی ها نداشت و روایت صحیح نشده قلاوندها و پاپی ها در جنگ با بختیاری ها و درگیری و غارت گرفتن با آنها بوده باشند تمام بختیاری ها که از روی تعصب حرف نمیزنن و طوایف میرزاوند و میر این ماجرا و ساکی و پتول را نقل می کنند.
فقط در یه مورد روایت صحیح است اواخر دوران قاجاریه میرزاعلی پاپی جعفری آن موقع سرکرده پاپی های بخش الوار بود و حدود 50 تا 60 سال سن داشت و عده ای قشه همراه او به قصد غارت طایفه فردی به اسم آیوسف از طایفه عیسوند و سرکرده طایفه عیسوند بختیاری در روستاهای اطراف دزفول رفته بودن که میگن آیوسف عیسوند بختیاری و تفنگچی هایش مسیر آنها را سد کرده و همه آنها را به قتل رسانید و فقط این میرزاعلی پاپی جعفری سرکرده آنها بود زنده موند و برخی از بختیاری ها در سردشت دزفول با میرزاوند و پاپی ها روابط و وصلت داشتن او را از آب رود شهیون ( رود دز ) که آن موقع کم عمق بود عبور داده و به بخش الوار گرمسیر مازو فرستادن
طایفه عیسوند بختیاری در مورد رشادت خودشان و این شکست پاپی ها اشعاری در مزمت و تمسخر میرزاعلی پاپی جعفری سرائیدند مثل این بیت:
میرزاعلی آمده غارت بره دایش خوره دوغ و. . . . . . . .
بندن بند بزنید و. . . . . . . مزارید به در رو میرزاعلینِ
بختیاری های عیسوند در وبلاگ ها و در فضای مجازی روی این موضوع بسیار مانور میدن میگن میرزاعلی و قشه او را قتل عام کردیم اما هرگز از داستان ساکی و پتول و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر چیزی نقل نمی کنند چون ساکی و پتول و دیگر سران مهم میرزاوند در آن جنگ قتال نشدن
حتی در یه وبلاگ یکی از این بختیاری های سمت سردشت نوشته بود آیوسف عیسوند بختیاری در یه مورد عده ای از میرزاوندها آمده بودن برای غارت گرفتن که آیوسف عیسوند بختیاری از آنها قتال کرد.
برخی از قلاوندها و پاپی ها اطلاعات آنها ضعیف است و نوشته هایشان سرشار از دروغ و اشتباه است در فضای مجازی میگن میرزاعلی و پاپی ها و قلاوندها بودن واسم روایت نشده قلاوندها در این جنگ و غارت گرفتن با آنها بوده باشند و بختیاری های عیسوند که داستان را روایت می کنند فقط میگن میرزاعلی پاپی جعفری و پاپی ها و تازه برخی از آنها میگن برخی از میرزاوندها و پاپی های جعفری بودن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر جاهای ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد را به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و یاغیگری و تفنگچی گری نبود را پخمه و ربوت می دانستند.
در فیلم روزی روزگاری مرادبیک به هم قطارش میگه:داری چه غلطی میکنی شعبون؟
شعبون میگه:دارم وضو میگیرم چون غارت بی وضو برکت نداره!!!!
در روایت ها و زندگی ستارخان و باقرخان سرداران انقلاب مشروطیت دیدم نوشته بود حتی اونها هم قبل انقلاب مشروطیت برخی مواقع دست به غارت از قافله ها می زدند.
در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی قشه میرزاوند قدرتمندترین قشه بود که در ایران از لحاظ غارتگری نظیر نداشت و وقتی برای گرفتن باج و غارت به ناحیه ای حمله می برد همواره پیروز و با غارت می آمد.

شجره نامه فرزندان سردار












دنباله شجره نامه فرزندان افشار






شجره نامه فرزندان افشار












تصویر زیر تصویر تفنگ های قدیمی ده تیر و ماوزر است طبق برخی روایت های طایفه میرزاوند تفنگ تقی خان فرزند عیدی همین تفنگ ده تیر بود و طبق برخی روایت های دیگر تفنگ تک تیر ماوزر بوده
تفنگ ماوزر و تفنگ ده تیر از تفنگ های اواخر دوران قاجاریه بوده تفنگ رایج آن دوران تفنگ سرپر بود که بوسیله باروت پر می شد و تفنگ سرپر از تفنگ ده تیر و ماوزر پایین تر بود چون فشنگ و تیر نمی خورد و این نوع تفنگ ها بیشتر افرادی که آدم های مهم بوده و دست داشتند به آنها دسترسی می یافتند تفاوت تفنگ ده تیر با تفنگ ماوزر این بود که تفنگ ده تیر یک خشاب ده تیر می خورد و اما تفنگ ماوزر فقط یک تیر می خورد.
... [مشاهده متن کامل]



تفنگ ماوزر و تفنگ ده تیر از تفنگ های اواخر دوران قاجاریه بوده تفنگ رایج آن دوران تفنگ سرپر بود که بوسیله باروت پر می شد و تفنگ سرپر از تفنگ ده تیر و ماوزر پایین تر بود چون فشنگ و تیر نمی خورد و این نوع تفنگ ها بیشتر افرادی که آدم های مهم بوده و دست داشتند به آنها دسترسی می یافتند تفاوت تفنگ ده تیر با تفنگ ماوزر این بود که تفنگ ده تیر یک خشاب ده تیر می خورد و اما تفنگ ماوزر فقط یک تیر می خورد.
... [مشاهده متن کامل]



تقی خان یکی از سران طایفه بزرگ میرزاوند در اواخر دوران قاجارها بود.
تقی خان فرزند کدخدا عیدی از تیره افشار شعبه فرخی بود او آدمی سخت - اهل یاغیگری و تفنگچی گری و در برخی مواقع غارتگری نیز بود، تقی خان زمین ها و گله و رمه بسیار و تعدادی قاطر برای حمل و نقل در ناحیه بخش الوار گرمسیر داشت تقی خان دارای پنج برادر بود به اسم های عینی - باقرخان - صیدی - مهدی - کوران که در بین این پنج برادر او باقر نیز آدم سخت و غارتگری بود و عینی نیز به کداخدا منش بودن شهرت داشت اما سخت ترین پسر عیدی که از همشون بیشتر توان و حرفشو برو داشت طبق روایات تقی خان بود.
... [مشاهده متن کامل]
روایت است که باقر برادر تقی خان در درگیری تفنگچی های میرزاوند با قشونی از بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری کشته شد که برای غارت گرفتن از بختیاری ها رفته بودند عده ای از قشون طایفه میرزاوند حرکت کرده و قصد گرفتن غارت از بختیاری های شیمبار را داشتند که درگیر می شوند و عده ای کشته می شوند از هر دو طرف طرف طایفه بختیاری و میرزاوند روایت است تقی خان برادر باقر نیز همراه آنها بود و سردسته قشون بود بعد کشته شدن باقر، تقی خان به یکی از برادرانش که آدم ساده ای بود به اسم کوران میگه قطار و تفنگ باقر رو بردار تا برای مادرش ببریم تا گریه کند کوران از این کار امتناع کرده و گفت جسد باقر را آنجا نذاریم اما با تهدید تقی خان مجبور شد و تقی خان جسد باقر را همونجا در دشت شیمبار بختیاری به خاک سپرد و عازم برگشت شدن بعدها کوران بدون بچه بود وقتی از کوران می پرسیدند چرا بچه ای نداری گفت از وقتی که جسد کشته شده برادرم در دشت شیمبار بختیاری را دیدم از شدت ناراحتی عقیم شدم.
طبق روایت ها تقی خان در چندین بار در بختیاری چهار محال و بختیاری غارت آورده بود و روایت است همیشه آخر قشون حرکت می کرد و سردسته قشون بود در آن قشون شیره و عده ای دیگر از حوز فرخی میرزاوند و عده ای از کلورضاها مثل دوشنبه نیز بودند چون در آن موقع رسم بود که رهبر و سردسته قشون آخر قشون حرکت می کرد آن دوران بختیاری سال نام گرفته بود و بسیاری از تفنگچی های میرزاوند وقتی برای غارت می رفتند به سمت نقاط بختیاری نشین در دشت شیمبار و چهار محال و بختیاری می رفتند و گاهی مواقع تا دو سه ماه به خونه نمی آمدند روایت است در یکی از این موارد غارت گرفتن ها از نقاط بختیاری نشین قشون در ناحیه ای توقف کرده و استراحت می کند و بعد چند ساعت عازم حرکت شده کوران برادر تقی خان که آدم ساده و اهل جنگ و تفنگ نبود با آن قشون بود و خوابش گرفته بود و همه افراد حاضر در قشون روی او رد شده و می روند در این هنگام تقی خان که آخرین فرد است که قصد رفتن دارد کوران را می بیند که در خواب عمیقی فرو رفته با پشت تفنگ به روی ران او می زند و به او میگه تنش لش بلند شو حرکت کن تمام قشون از روت حرکت کرده و رفتن.
در جنگ ایل بختیاری و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر که برای کشتن و دستگیری ساکی و پتول آمده بودند تقی خان شجاعت بسیاری از خود نشان داد که خانواده را در جای امنی در میکوه پناه داده و خودش در ریت کوه یاغی شده بود روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت تقی خان که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را بکشند که با ضرب گلوله تفنگ او از پای درآمده روایت است آن چند بختیاری که تیر خورده بودند زخمی افتاده بودند در این حین دوسکه از تیره سردار میرزاوند به سمت تقی خان آمده بود گفت با سنگ سر اینها را بکوبید اینها مارن نباید زنده برگردند!!!!
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرده و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
طبق روایات تقی خان آدم کوه و کمر و مناطق صعب العبور در ریت کوه و دیگر نقاط سخت و کوهستانی بخش الوار گرمسیر بود در واقع در اصطلاح لُری یک مرد به تمام معنا شیشِ مغار بود.
در یک ماجرا بعد این حادثه یکی از فامیل های نزدیک تقی خان به اسم علیمراد پسر لرزان توسط یکی از طایفه قلاوند به قتل رسید حادثه آن بدین شکل بود جانمیرزا قلاوند بزرگ تیره رهداروند قلاوند تفنگی می خرد و بالای بلندی می ایستد که در بلندی مقابل آنها نیز علیمراد و یه نفر دیگر ایستاده اند می خواهد تفنگش را آزمایش کند از فاصله دور تیری می اندازد که به علیمراد اصابت کرده و علیمراد به قتل می رسد جانمیرزا از نزدیکان تیره تتر قلاوند بود و سران تیره تتر او را در پناه خود گرفته و از او حمایت می کنند طبق روایت سه نفر تترها به اسم حاضربک - قنبربک و نظربک سه نفر مهم تیره تتر قلاوند بودند که برادر بودند که از این بین قنبربک از تمامشان سخت تر و اهل غارتگری بود طبق روایت اصالت تیره رهداروند ساکی است از طایفه ساکی بودند که بین طایفه قلاوند زندگی می کردند.
با حمایت تیره تتر از قاتل علیمراد تقی خان که آدم مغرور و سختی است برای انتقام عده ای تفنگچی که از نزدیکان او بودند را ورداشته با قشه به سمت آبادی تیره تتر و برخی دیگر از تیره های قلاوندها می روند آنها تفنگ و قطار به کمر بسته و به راه می افتند افرادی که در قشه تقی خان بودند برخیشان عبارتند از شیره - الله مراد فرزند فرامرز از تیره پادار - رضابک هیکی - ابراهیم هیکی و چند نفر دیگر بودند در کوه و صحرا حرکت می کنند بر اثر خستگی در کنار اشگفتی خوابشان می گیرد چندین نفر از چوپانان طایفه قلاوند که گله و رمه های طایفه قلاوند رو به صحرا و کوه آوردند از وجود آنها مطلع شده و به سران قلاوند خبر می دهند و قلاوندها با سردستگی قنبربک تتر آمده و در خواب آنها را غافل گیر می کنند و قطار و تفنگ های آنها را می گیرند قشه تقی خان با قشه قلاوند درگیر شده که در این بین یک نفر از افراد حاضر در قشه تقی خان به اسم ابراهیم هیکی کشته شد.
قنبربک تتر - نظربک تتر برادرش - نامدار هیکی - براری قلاوند و عده ای دیگر از قلاوندها از تیره های تتر و برخورداروند قلاوند آنها را احاطه کرده بودند تقی خان و قشون از خواب برخاسته متوجه می شوند که در محاصره افتادند آنها تفنگ هایشان را روبروی تقی خان و شیره و دیگر افراد حاضر در قشون می گیرند قنبربک تهدید می کند میگه دست به تفنگ هایتان نبرید بعد میگه نظربک - براری - نامدار تفنگ هاشونو ازشون بگیرید اول تفنگ تقی خان و شیره رو بگیرید در این حین ابراهیم که کمی آدم سبک سن است دست به تفنگ میبره تقی خان بهش میگه ابراهیم نه ابراهیم نه اینکار رو نکن. . . . . . اما ابراهیم یکدفعه از روی صخره پریده و قصد کمین دارد که تیراندازی کند در یک آن قنبربک یا نظربک به سمت او تیراندازی می کند و ابراهیم کشته می شود و تقی خان از شدت عصبانیت فریاد می زند: ابراهیم!!!!!!!
و بعد این همه پراکنده شده و می روند و طایفه قلاوند تترها و برخورداروندها بعد این پیروزی و به یغما گرفتن تفنگ ها و قطارهای تقی خان و قشه میرزاوند این ابیات را سرائیدند:
باوگِلیل سنگر بسته دِ کِلشیره
هفت تفنگ گِله کِرده وا دوربین شیره
اِباوگِلیل اِدیاری
قطاریا کُر فرامرز هان وِ قِد براری
( معنی این ابیات این است که میگه باوگلیل که در گهواره ای سنگری در کلشیره درست کردی و هفت تفنگ را به همراه دوربین شکاری شیره به یغما گرفتی اِ باوگلیل ای پسر دیاری طایفه قلاوند!!!!! ببین که مردان سخت طایفه ات قطارهای پسر فرامرز را به بدن براری بستند )
( کلشیره اسم یک مکان در بخش الوار گرمسیری است باوگلیل اسم یک نفر به اسم باوکه فرزند یک نفر به اسم صادق از تیره چارباووه قلاوند بود که آن موقع در گهواره بود و این ابیات را به حالت طنز و تمسخر سرائیدند همون موقع هم صیدجعفر فرزند تقی خان در گهواره بود شیره منظورش شیره میرزاوند بود شیره از افراد سرشناس و شجاع طایفه میرزاوند بود روایت است وقتی شیره نعره و فریاد می زد نعره و فریادش تا فرسنگ ها می رفت در قدیم وقتی زن های بچه دار که بچه هاشون شلوغی می کردن برای اینکه بچه ها رو بترسونن و ساکتشان کنند می گفتن شیره رو صدا می زنیم تا سرت رو ببره!!!!!!کُر فرامرز منظورش الله مراد فرزند فرامرز بود که بسیاری از قطارها و فشنگ ها را به کمر او بسته بودند و در پی قشه تقی می رفت براری یه نفر به اسم براری قلاوند بود براری از تیره برخورداروند قلاوند بود )
طبق روایات بعد این ماجرا یکی از بزرگان طایفه قلاوند به اسم زکی خان قلاوند فرزند کدخدا قندی قلاوند که بزرگ طایفه قلاوند بود با میانجیگری تفنگ ها و قطارها و دوربین ها آنها را از حاضربک تتر گرفته بر پشت اسبی بسته برای تقی خان و قشون او می فرستد طبق روایت هفت تفنگ و قطارهای پر از فشنگ و دوربین های شکاری آنها را روی اسبی بسته و اسب بدون سوار را رم کرده و اسب به سمت روستا و آبادی میرزاوند آمده بود.
بعد این موضوع تقی خان به خاطر اینکه ابراهیم هیکی فرزند طهماسب از افراد قشونش هم قتال شد حس انتقام از تترها در او بیشتر شده و تصمیم گرفته و می گوید یا می میرم یا قنبربک تتر را می کشم طبق روایت کریم خان میرزاوند بزرگ تیره پادار تقی خان را بسیار نصیحت کرده بود و گفته بود این کارت باعث جنگ و اختلاف می شود و اینکار را نکن اما تقی خان آدم خودخواه و مغرور بود و دست وردار نبود! گفته بود ابراهیم هیکی از نزدیکان و با ماها بود که کشته شد و باید انتقامش را بگیرم و گفته بود من اونها رو ورداشتم و بردم به سمت آبادی تترهای قلاوند در یک روز یک نفر به تقی خان اطلاع می دهد که قنبربک تتر با قاطر و بارش به سمت یک مکان در نزدیک تنگوان می رود در واقع به او آدرس دروغ داده بود طبق روایت آن شخص بخاطر یک موضوع از تقی در دلش کینه بود و به نوعی به او دروغ گفته بود و میخواسته بود کاری کند یک نفر دیگر توسط تقی خان قتال شود.
تقی خان و دو نفر تفنگچی که همراه او بودند که یکی از آنها یوسف پسر برزو بود رهسپار شده بالای کوه ایستاده و با دوربین از دور دید می کند یک نفر را می بیند که قطار بسته همراه قاطری در حال گذر است از دور به او صدا می زند میگه بنشین دو سه مرتبه به او اخطار میده میگه بنشین اما او تفنگ را از پشت قاطر برداشته و در یک چاله که شبیه یک دره کوچک بود و آن چاله که به یک نوع مثل یک کمینگاه بود کمین می کند که به سمت آنها تیراندازی کند تقی خان تفنگش را که از بهترین تفنگ های آن موقع بود تفنگ تک تیر مازور را روی صخره که صخره مثل یک کمینگاه روی کوه بود بطرف او گرفته و طبق روایت فاصله آنها از همدیگر هم مقداری دور بود تقی خان و همراهانش روی کوه کمین کرده بودند و فرد در حال گذر در گذرگاهی که بین کوهها بود.
تقی خان فریاد زده به او میگه: از جات تکان نخور، تفنگتو زمین بذار، بگو کی هستی؟؟؟ دو سه مرتبه به او اخطار می دهد.
اما او توجه نمی کند و چیزی هم نمی گوید یوسف فرزند برزو تقی خان را تحریک می کند به او میگه تقی خان بزنش دو سه بار به او میگه بزنش میگه خود قنبربک است میگه وقتی پاسخ نمیده یعنی خودش است بزنش و تقی خان از دور به سمت او شلیک می کند تیر به سر او می خورد و تفنگ از دست او می افتد و نقش بر زمین می شود در دم می میرد تقی خان و همراهانش از بلندی پایین آمده و به سمت او رفته و وقتی به بالای سر او می رسند متوجه می شوند که یک نفر دیگر به اسم آزاد هیکی فرزند کریم کشته شد اشتباه آزاد این بود که از آنها نپرسیده شما چه کسی و قصدتون چیه؟؟؟ کریم سه پسر داشت به اسم های آزاد - نامدار و ابدال که میگن سه نفرشان آدم های جنگی بودن و نامدار یکی از افرادی بود که به همراه تترها قشه تقی خان را غافل گیر کرده و تفنگ ها و قطارهای آنها رو به یغما گرفتن آنها از نزدیکان تیره تتر بودن و با آنها رابطه نزدیک داشتند طایفه هیکی در قدیم رابطه تنگاتنگی با میرزاوند و قلاوند داشتند عده ای از آنها مثل همین تیره جیجوندها مثل رضابک هیکی و ابراهیم هیکی و. . . . با طایفه میرزاوند بوده و حشر و نشر داشتند و عده ای دیگر از آنها مثل فرزندان کریم نامدار - ابدال و آزاد با قلاوندها و تیره تتر بودند و با آنها رابطه نزدیک داشتند.
روایت کردن در یک مورد همین قنبربک تتر و قشه اش عده ای زوار که قصد زیارت به مکانی را داشتند سد راه آنها شده و آن زوار را غارت می کنند و آن زوار که هیچ سلاح و مهمات با آنها نبوده را غارت کردند.
بعد این ماجرا بعد مرگ تقی خان، جواهر دختر عینی برادرزاده تقی خان را به عنوان خون بها به محمدحسین خان پسر آزاد دادند که هاشم هیکی از بزرگان طایفه هیکی فرزند او است هاشم داماد قاسمعلی شهی بختیاری است از افراد سرشناس طایفه شهی است روایت است میگن تا تقی خان زنده بود اجازه صلح با فرزندان کریم را نداد و گفت من خون بهای آزاد را نمی دهم و ابدال و نامدار هم توانایی گرفتن انتقام از تقی خان را نداشتند چون آدم قدرتمند و جنگی و نترس بود و زورشان به تقی خان نمی رسید بعد مرگ تقی خان فرزندان عیدی چون دیوار و پشتوانه ای نداشتند مجبور به صلح و دادن خون بهای آزاد شدند.
بعدها طایفه قلاوند نیز به خاطر صلح و آشتی و خون بهای علیمراد پسر لرزان نازخاتون دختر الماس پسر جانمیرزا قلاوند را به محمدعلی پسر فرج الله برادر علیمراد دادند.
طبق روایت بارها همین ابدال و نامدار برادران آزاد برای گرفتن انتقام خون آزاد قصد تعرض داشتن و در یک مورد همین ابدال موقع که تقی خان در خانه اش نبوده وارد خانه تقی خان شده بود و چاقو و کاردش را روی گردن صیدجعفر فرزند تقی خان که آن موقع بچه و در گهواره بود قرار داده بود و تقی خان در یک آن رسیده و تیر در تفنگ قرار داده و تفنگ را در روبروی او می گیرد و گفته بود اگر صیدجعفر را کشت با تفنگ بزنمش و میخواسته بود که او را نیز بکشد و اما بعد ابدال کاری با صیدجعفر نداشت و منصرف شد و بارها تقی خان گفته بود می خواستم ابدال را نیز بکشم اما چون برادرش را کشتم دیگر دلم نرفت که او را نیز بکشم.
روایت است ابدال به خاطر همین موضوع با تفنگ پای اسدالله پسر لرزان را زخمی و سپس کارد و چاقویش را در گردن اسدالله برادر علیمراد لرزان فرو کرد و اما اسدالله نمرد و زخم گردنش خوب شد و اما همیشه صدایش گرفته بود که گرفتگی صدایش ناشی از آن زخم گردنش بود چون خنجر در حنجره او فرو رفته بود و حنجره او آسیب دیده بود و چند نفر دیگر گفتند که نظربک تتر برادر قنبربک تتر بوده که کارد را در گردن اسدالله برادر علیمراد فرو کرد به خاطر همین جنگ و اما روایت ابدال درست تر است روایت است ابدال دو سه نفر از فامیل های نزدیک تقی خان را بخاطر همین موضوع زخمی کرد اما زورش به تقی خان نرسید چون تقی آدم سخت و جنگی بود.
تقی خان در حدود سال 1290ه. ش بر اثر بیماری حدود سه سال بعد کشته شدن آزاد و جنگ با تیره تتر قلاوند در سن جوانی تقریبا حدود 37 سالگی درگذشت و جسد او در معیت چندین تفنگچی که طبق روایت شیره در راس آنها بود به شاهزاده احمد برده شد و در کنار قبر احمد بن موسی شاهزاده احمد در دشت لاله بخش الوار گرمسیری دفن شد از تقی خان تنها یک پسر به نام صیدجعفر که متولد سال 1285ه. ش بود به جای ماند صیدجعفر در هنگام مرگ پدرش تقی خان 5 سال بیشتر سن نداشت قبر خود شیره نیز در جوار شاهزاده احمد در کنار قبر تقی خان است آن موقع رسم بود که آدم های مهم و سرشناس طایفه را به شاهزاده احمد برده و در آنجا دفن می کردند.
روایت کردن که در یک مورد صفرخان بزرگی قلاوند فرزند زکی خان قلاوند برادرزاده عباس خان بزرگی قلاوند با قشه ای آمده بود که گله و رمه ابدال را غارت کند و اما ابدال خودش به تنهایی در جلوی او ایستاد و گله و رمه را از او پس گرفت و بزرگی قلاوند نتوانست با او درگیر شود.
طبق روایت صحیح در انتقام خون ابراهیم هیکی یکی از تترهای قلاوند نیز کشته شد و مشخص نبود که توسط کی کشته شد و قاتلش مشخص نبود و برخی میگن توسط تقی خان قتال شده روایت کردند که بخاطر همین تتر که کشته شد تقی خان به خانه نمی آمد و در کوه و کمر یاغی بود و آفتابی نمی شد و در کوهها می خوابید.
آن طوری که روایت است در بین تیره های بزرگ - تتر - باش آغا - شاه نظر - کیخا قلاوند فرزندان قاسم که برادر بودند فرزندان تتر اون موقع از لحاظ غارتگری و جنگ و تفنگ از بقیشون سرتر و بالاتر بود دختر محمدنظر پسر شاه نظر همسر عینی برادر تقی بود در واقع محمدنظر پسرعموی قنبربک تتر و قندی قلاوند پدر زکی خان قلاوند بود.
طبق روایت تقی خان همیشه در جنگ ها قدم بزرگی را بر می داشت و در دورانش در جنگ های شعبه فرخی نقش مهمی را ایفا می کرد.
طبق روایت باقر و مهدی قبل از تقی خان در جوانی فوت کردند و دو هفته بعد مرگ تقی خان برادرش عینی که سن بالایی داشت به دلیل از دست دادن برادرش تقی خان که تنها دیوار محکم آنها بود دِق کرد و درگذشت.
عیدی پدر تقی خان از کدخدایان طایفه میرزاوند بود روایت است در یک مورد اردی ماموران و تفنگچی های والی ایلام و لُرستان حسینقلی خان ابوقداره مهمان عیدی شدند و تا دو سه روز و شب باران شدید می بارید و ماموران والی مهمان عیدی بودند عیدی یک پسری داشت که تقریبا 5 سالش بود و آن شب که اردی والی مهمان عیدی بود آن پسر می میرد عیدی به اهل خانه اش می گوید تا این اشخاص مهمان ما هستند هیچ کس حق ندارد بانگ و شیون سر دهد و همه تا صبح ساکت بودند بعد رفتن اردیی ماموران دولت هنوز فرسنگی از خانه عیدی دور نشدن صدای بانگ و شیون از خانه عیدی بلند شده آنها هم سراسیمه برگشته و متوجه ماجرا می شوند و به خاطر مخفی نگه داشتن این قضیه عیدی رو شماتت کردند و به او گفتند چرا این موضوع رو از ماها مخفی کردی مگر ماها انسان نیستیم!؟
( حسینقلی خان ابوقداره والی مقتدر ایلام و لرستان بود از طرف دولت قاجار منصوب شده بود )
یکی دیگر از شجاعت های تقی خان در این ماجرا خلاصه میشه از آنجایی که بین تقی خان و حاج تقی میرمحمد ولی بزرگ طایفه میر بخش الوار گرمسیر دوستی بود یکی از دختران حاجی تقی میر محمدولی به اسم والیه را به عقد برادرش باقر درآوردند که باقر در درگیری با بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری قتال شد بعد از این موضوع والیه را به مهدی برادر دیگر تقی خان می دهند و مهدی هم بعد یک مدت به خاطر یک مرگ ناگهانی می میرد بعد مدتی حاجی تقی قاصد رو به خانه تقی خان روانه کرده از او می خواهد که تکلیف دخترش را مشخص کند تقی خان که از مرگ باقر و مهدی ناراحت بود به قاصد میگه که به حاجی تقی بگو که دختر را نمیخواهند بعد این ماجرا حاجی تقی دخترش رو به یک نفر از تیره ظهره طایفه پاپی می دهد هنگامیکه سواران طایفه انها سوار الاغ ها به منزل حاجی تقی رسیده به تقی خان اطلاع می دهند تقی خان غیرتی شده تفنگ را بدست گرفته و در بالای بلندی به سمت اطراف آنها تیراندازی می کند و عده ای از آنها زن و مردهایشان را از روی قاطر و اسب هایشان به زیر می افکند همهمه و سر و صدا در بین آنها بوجود می آید و ترس به اندام آنها می افتد یک نفر به کریم خان اطلاع میدهد و او هم سراسیمه آمده و جلوی تقی خان را گرفته و او را قانع می کند که تفنگش رو زمین بگذارد و به او میگه که تو خودت به آنها جواب رد دادی
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میر محمد ولی همسر حسینقلی پاپی، مادر خانجان رضایی پاپی رییس طوایف پاپی بود و یکی دیگرشان هم مادر شیره بود.
بعد مرگ عیدی و فرزندانش خصوصا تقی خان ریاست از حوز عیدی ورداشته شد و به کریم خان و حوز پادار داده شد و اگر تقی خان زنده بود با توجه به خصایلش هرگز مقام ریاست فرزندان فرخی با توجه به خصایل تقی خان از حوزعیدی ورداشته نمیشد زیرا تقی خان در جوانی و قبل از به حکومت رسیدن رضاشاه پهلوی فوت کرد طبق روایت فرزندان رضا از زنش فرخی در دوران تقی خان فردی به سختی - یاغیگری - زورگویی و غارتگری او نداشتند و اون موقع شیره که آدم سختی بود در قشه تقی خان بود موقع که برای غارت و جنگ و درگیری می رفتند تقی خان رهبر قشون آنها بود بعدها بعد تقی خان می توان شیره - کریم خان و صیفور را نام برد و اگر تقی خان در دوران رضاشاه پهلوی زنده بود بُنه حوز فرخی که به نام کریم خان بود حتما به نام بُنه تقی خان بود.
شیره میرزاوند آدم جنگی و سختی بوده که شیره حدود 15 سال بعد تقی خان در جنگ قشون طایفه میرزاوند و قشون طایفه قلاوند کشته شد کریم خان هم عصر تقی خان م بود و از لحاظ سن از تقی خان بزرگتر بوده در موقع مرگ سنش در حدود 80 سال بود و در اواخر دوران حکومت رضاشاه پهلوی فوت کرد و اما شیره تقریبا همسن تقی خان بود.
مدتی بعد مرگ تقی خان، سعدی پسر صیدی که عاشق تفنگ عمویش تقی خان شده بود به زور تفنگ تقی خان را تصاحب کرد و گفت این تفنگ باید به من برسه و من تفنگ تقی خان را دوست دارم و هر چه اطرافیان او به او گفتند این تفنگ یادگاری تقی خان است و به کسی داده نمی شود بدهکار این حرف نبود او تفنگ را برداشته و با حالت دلخوری به خانه پدربزرگ مادریش بَگلِر که نوه رضا و گلناز بود و اون موقع بَگلر بزرگ شعبه گلناز محسوب می شد می رود بازماندگان تقی خان، دوسکه که سنش بالا بود و ریش سفید محسوب می شد و از نزدیکان و دوستداران تقی خان بود را برای واسطه و گرفتن تفنگ از سعدی به خانه بگلر می فرستند دوسکه به خانه بگلر رفته و سعدی را نصیحت می کند در یک آن سعدی که عصبانی بود ناخواسته دستش روی ماشه تفنگ رفته و گلوله از تفنگ شلیک می شود و درست به کلاه دوسکه که روی سرش بود اصابت کرد و گلوله نزدیک بود که به سر دوسکه بخورد.
روایت است که دلیل اینکه تقی خان نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت این بود که روزی یکی از افراد مهم در احمدفداله دزفول که نامش سیدجعفر بود به مهمانی به خانه تقی خان آمده بود که بین او و تقی خان بحث و جدل شده و تقی خان با چوبی که در کنارش است به پای سید احمدفداله می زند و پای او شکسته می شود علینجات دایی تقی خان هم آنجا بود و به خاطر این کار تقی خان را ملامت و سرزنش می کند و تقی خان پشیمان شده و تصمیم می گیرد پای سید احمدفداله را خوب نکرده اجازه ندهد آنجا را ترک کند پس با یک سری وسایل پای سید رو بسته و آتل بندی می کند بعد مدتی سیداحمدفداله خوب شده و قصد رفتن دارد و تقی خان از او حلالیت می خواهد و او حلالیت می دهد از آنجا می رود و به خاطر این ماجرا نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت.
تقی خان فرزند کدخدا عیدی از تیره افشار شعبه فرخی بود او آدمی سخت - اهل یاغیگری و تفنگچی گری و در برخی مواقع غارتگری نیز بود، تقی خان زمین ها و گله و رمه بسیار و تعدادی قاطر برای حمل و نقل در ناحیه بخش الوار گرمسیر داشت تقی خان دارای پنج برادر بود به اسم های عینی - باقرخان - صیدی - مهدی - کوران که در بین این پنج برادر او باقر نیز آدم سخت و غارتگری بود و عینی نیز به کداخدا منش بودن شهرت داشت اما سخت ترین پسر عیدی که از همشون بیشتر توان و حرفشو برو داشت طبق روایات تقی خان بود.
... [مشاهده متن کامل]
روایت است که باقر برادر تقی خان در درگیری تفنگچی های میرزاوند با قشونی از بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری کشته شد که برای غارت گرفتن از بختیاری ها رفته بودند عده ای از قشون طایفه میرزاوند حرکت کرده و قصد گرفتن غارت از بختیاری های شیمبار را داشتند که درگیر می شوند و عده ای کشته می شوند از هر دو طرف طرف طایفه بختیاری و میرزاوند روایت است تقی خان برادر باقر نیز همراه آنها بود و سردسته قشون بود بعد کشته شدن باقر، تقی خان به یکی از برادرانش که آدم ساده ای بود به اسم کوران میگه قطار و تفنگ باقر رو بردار تا برای مادرش ببریم تا گریه کند کوران از این کار امتناع کرده و گفت جسد باقر را آنجا نذاریم اما با تهدید تقی خان مجبور شد و تقی خان جسد باقر را همونجا در دشت شیمبار بختیاری به خاک سپرد و عازم برگشت شدن بعدها کوران بدون بچه بود وقتی از کوران می پرسیدند چرا بچه ای نداری گفت از وقتی که جسد کشته شده برادرم در دشت شیمبار بختیاری را دیدم از شدت ناراحتی عقیم شدم.
طبق روایت ها تقی خان در چندین بار در بختیاری چهار محال و بختیاری غارت آورده بود و روایت است همیشه آخر قشون حرکت می کرد و سردسته قشون بود در آن قشون شیره و عده ای دیگر از حوز فرخی میرزاوند و عده ای از کلورضاها مثل دوشنبه نیز بودند چون در آن موقع رسم بود که رهبر و سردسته قشون آخر قشون حرکت می کرد آن دوران بختیاری سال نام گرفته بود و بسیاری از تفنگچی های میرزاوند وقتی برای غارت می رفتند به سمت نقاط بختیاری نشین در دشت شیمبار و چهار محال و بختیاری می رفتند و گاهی مواقع تا دو سه ماه به خونه نمی آمدند روایت است در یکی از این موارد غارت گرفتن ها از نقاط بختیاری نشین قشون در ناحیه ای توقف کرده و استراحت می کند و بعد چند ساعت عازم حرکت شده کوران برادر تقی خان که آدم ساده و اهل جنگ و تفنگ نبود با آن قشون بود و خوابش گرفته بود و همه افراد حاضر در قشون روی او رد شده و می روند در این هنگام تقی خان که آخرین فرد است که قصد رفتن دارد کوران را می بیند که در خواب عمیقی فرو رفته با پشت تفنگ به روی ران او می زند و به او میگه تنش لش بلند شو حرکت کن تمام قشون از روت حرکت کرده و رفتن.
در جنگ ایل بختیاری و حمله آنها به بخش الوار گرمسیر که برای کشتن و دستگیری ساکی و پتول آمده بودند تقی خان شجاعت بسیاری از خود نشان داد که خانواده را در جای امنی در میکوه پناه داده و خودش در ریت کوه یاغی شده بود روایت است عده ای از بختیاری های حمله کننده به سمت تقی خان که در ریت کوه بود حمله ور شده و قصد داشتند که او را بکشند که با ضرب گلوله تفنگ او از پای درآمده روایت است آن چند بختیاری که تیر خورده بودند زخمی افتاده بودند در این حین دوسکه از تیره سردار میرزاوند به سمت تقی خان آمده بود گفت با سنگ سر اینها را بکوبید اینها مارن نباید زنده برگردند!!!!
آن موقع ریت کوه برف و بوران بود و حتی طبق روایت زانوی تقی خان به سنگی برخورد کرده و زخمی شده بود و طبق روایت شدت برف و بوران در ریت کوه طوری بوده که تقی خان نزدیک بوده که بمیرد.
طبق روایات تقی خان آدم کوه و کمر و مناطق صعب العبور در ریت کوه و دیگر نقاط سخت و کوهستانی بخش الوار گرمسیر بود در واقع در اصطلاح لُری یک مرد به تمام معنا شیشِ مغار بود.
در یک ماجرا بعد این حادثه یکی از فامیل های نزدیک تقی خان به اسم علیمراد پسر لرزان توسط یکی از طایفه قلاوند به قتل رسید حادثه آن بدین شکل بود جانمیرزا قلاوند بزرگ تیره رهداروند قلاوند تفنگی می خرد و بالای بلندی می ایستد که در بلندی مقابل آنها نیز علیمراد و یه نفر دیگر ایستاده اند می خواهد تفنگش را آزمایش کند از فاصله دور تیری می اندازد که به علیمراد اصابت کرده و علیمراد به قتل می رسد جانمیرزا از نزدیکان تیره تتر قلاوند بود و سران تیره تتر او را در پناه خود گرفته و از او حمایت می کنند طبق روایت سه نفر تترها به اسم حاضربک - قنبربک و نظربک سه نفر مهم تیره تتر قلاوند بودند که برادر بودند که از این بین قنبربک از تمامشان سخت تر و اهل غارتگری بود طبق روایت اصالت تیره رهداروند ساکی است از طایفه ساکی بودند که بین طایفه قلاوند زندگی می کردند.
با حمایت تیره تتر از قاتل علیمراد تقی خان که آدم مغرور و سختی است برای انتقام عده ای تفنگچی که از نزدیکان او بودند را ورداشته با قشه به سمت آبادی تیره تتر و برخی دیگر از تیره های قلاوندها می روند آنها تفنگ و قطار به کمر بسته و به راه می افتند افرادی که در قشه تقی خان بودند برخیشان عبارتند از شیره - الله مراد فرزند فرامرز از تیره پادار - رضابک هیکی - ابراهیم هیکی و چند نفر دیگر بودند در کوه و صحرا حرکت می کنند بر اثر خستگی در کنار اشگفتی خوابشان می گیرد چندین نفر از چوپانان طایفه قلاوند که گله و رمه های طایفه قلاوند رو به صحرا و کوه آوردند از وجود آنها مطلع شده و به سران قلاوند خبر می دهند و قلاوندها با سردستگی قنبربک تتر آمده و در خواب آنها را غافل گیر می کنند و قطار و تفنگ های آنها را می گیرند قشه تقی خان با قشه قلاوند درگیر شده که در این بین یک نفر از افراد حاضر در قشه تقی خان به اسم ابراهیم هیکی کشته شد.
قنبربک تتر - نظربک تتر برادرش - نامدار هیکی - براری قلاوند و عده ای دیگر از قلاوندها از تیره های تتر و برخورداروند قلاوند آنها را احاطه کرده بودند تقی خان و قشون از خواب برخاسته متوجه می شوند که در محاصره افتادند آنها تفنگ هایشان را روبروی تقی خان و شیره و دیگر افراد حاضر در قشون می گیرند قنبربک تهدید می کند میگه دست به تفنگ هایتان نبرید بعد میگه نظربک - براری - نامدار تفنگ هاشونو ازشون بگیرید اول تفنگ تقی خان و شیره رو بگیرید در این حین ابراهیم که کمی آدم سبک سن است دست به تفنگ میبره تقی خان بهش میگه ابراهیم نه ابراهیم نه اینکار رو نکن. . . . . . اما ابراهیم یکدفعه از روی صخره پریده و قصد کمین دارد که تیراندازی کند در یک آن قنبربک یا نظربک به سمت او تیراندازی می کند و ابراهیم کشته می شود و تقی خان از شدت عصبانیت فریاد می زند: ابراهیم!!!!!!!
و بعد این همه پراکنده شده و می روند و طایفه قلاوند تترها و برخورداروندها بعد این پیروزی و به یغما گرفتن تفنگ ها و قطارهای تقی خان و قشه میرزاوند این ابیات را سرائیدند:
باوگِلیل سنگر بسته دِ کِلشیره
هفت تفنگ گِله کِرده وا دوربین شیره
اِباوگِلیل اِدیاری
قطاریا کُر فرامرز هان وِ قِد براری
( معنی این ابیات این است که میگه باوگلیل که در گهواره ای سنگری در کلشیره درست کردی و هفت تفنگ را به همراه دوربین شکاری شیره به یغما گرفتی اِ باوگلیل ای پسر دیاری طایفه قلاوند!!!!! ببین که مردان سخت طایفه ات قطارهای پسر فرامرز را به بدن براری بستند )
( کلشیره اسم یک مکان در بخش الوار گرمسیری است باوگلیل اسم یک نفر به اسم باوکه فرزند یک نفر به اسم صادق از تیره چارباووه قلاوند بود که آن موقع در گهواره بود و این ابیات را به حالت طنز و تمسخر سرائیدند همون موقع هم صیدجعفر فرزند تقی خان در گهواره بود شیره منظورش شیره میرزاوند بود شیره از افراد سرشناس و شجاع طایفه میرزاوند بود روایت است وقتی شیره نعره و فریاد می زد نعره و فریادش تا فرسنگ ها می رفت در قدیم وقتی زن های بچه دار که بچه هاشون شلوغی می کردن برای اینکه بچه ها رو بترسونن و ساکتشان کنند می گفتن شیره رو صدا می زنیم تا سرت رو ببره!!!!!!کُر فرامرز منظورش الله مراد فرزند فرامرز بود که بسیاری از قطارها و فشنگ ها را به کمر او بسته بودند و در پی قشه تقی می رفت براری یه نفر به اسم براری قلاوند بود براری از تیره برخورداروند قلاوند بود )
طبق روایات بعد این ماجرا یکی از بزرگان طایفه قلاوند به اسم زکی خان قلاوند فرزند کدخدا قندی قلاوند که بزرگ طایفه قلاوند بود با میانجیگری تفنگ ها و قطارها و دوربین ها آنها را از حاضربک تتر گرفته بر پشت اسبی بسته برای تقی خان و قشون او می فرستد طبق روایت هفت تفنگ و قطارهای پر از فشنگ و دوربین های شکاری آنها را روی اسبی بسته و اسب بدون سوار را رم کرده و اسب به سمت روستا و آبادی میرزاوند آمده بود.
بعد این موضوع تقی خان به خاطر اینکه ابراهیم هیکی فرزند طهماسب از افراد قشونش هم قتال شد حس انتقام از تترها در او بیشتر شده و تصمیم گرفته و می گوید یا می میرم یا قنبربک تتر را می کشم طبق روایت کریم خان میرزاوند بزرگ تیره پادار تقی خان را بسیار نصیحت کرده بود و گفته بود این کارت باعث جنگ و اختلاف می شود و اینکار را نکن اما تقی خان آدم خودخواه و مغرور بود و دست وردار نبود! گفته بود ابراهیم هیکی از نزدیکان و با ماها بود که کشته شد و باید انتقامش را بگیرم و گفته بود من اونها رو ورداشتم و بردم به سمت آبادی تترهای قلاوند در یک روز یک نفر به تقی خان اطلاع می دهد که قنبربک تتر با قاطر و بارش به سمت یک مکان در نزدیک تنگوان می رود در واقع به او آدرس دروغ داده بود طبق روایت آن شخص بخاطر یک موضوع از تقی در دلش کینه بود و به نوعی به او دروغ گفته بود و میخواسته بود کاری کند یک نفر دیگر توسط تقی خان قتال شود.
تقی خان و دو نفر تفنگچی که همراه او بودند که یکی از آنها یوسف پسر برزو بود رهسپار شده بالای کوه ایستاده و با دوربین از دور دید می کند یک نفر را می بیند که قطار بسته همراه قاطری در حال گذر است از دور به او صدا می زند میگه بنشین دو سه مرتبه به او اخطار میده میگه بنشین اما او تفنگ را از پشت قاطر برداشته و در یک چاله که شبیه یک دره کوچک بود و آن چاله که به یک نوع مثل یک کمینگاه بود کمین می کند که به سمت آنها تیراندازی کند تقی خان تفنگش را که از بهترین تفنگ های آن موقع بود تفنگ تک تیر مازور را روی صخره که صخره مثل یک کمینگاه روی کوه بود بطرف او گرفته و طبق روایت فاصله آنها از همدیگر هم مقداری دور بود تقی خان و همراهانش روی کوه کمین کرده بودند و فرد در حال گذر در گذرگاهی که بین کوهها بود.
تقی خان فریاد زده به او میگه: از جات تکان نخور، تفنگتو زمین بذار، بگو کی هستی؟؟؟ دو سه مرتبه به او اخطار می دهد.
اما او توجه نمی کند و چیزی هم نمی گوید یوسف فرزند برزو تقی خان را تحریک می کند به او میگه تقی خان بزنش دو سه بار به او میگه بزنش میگه خود قنبربک است میگه وقتی پاسخ نمیده یعنی خودش است بزنش و تقی خان از دور به سمت او شلیک می کند تیر به سر او می خورد و تفنگ از دست او می افتد و نقش بر زمین می شود در دم می میرد تقی خان و همراهانش از بلندی پایین آمده و به سمت او رفته و وقتی به بالای سر او می رسند متوجه می شوند که یک نفر دیگر به اسم آزاد هیکی فرزند کریم کشته شد اشتباه آزاد این بود که از آنها نپرسیده شما چه کسی و قصدتون چیه؟؟؟ کریم سه پسر داشت به اسم های آزاد - نامدار و ابدال که میگن سه نفرشان آدم های جنگی بودن و نامدار یکی از افرادی بود که به همراه تترها قشه تقی خان را غافل گیر کرده و تفنگ ها و قطارهای آنها رو به یغما گرفتن آنها از نزدیکان تیره تتر بودن و با آنها رابطه نزدیک داشتند طایفه هیکی در قدیم رابطه تنگاتنگی با میرزاوند و قلاوند داشتند عده ای از آنها مثل همین تیره جیجوندها مثل رضابک هیکی و ابراهیم هیکی و. . . . با طایفه میرزاوند بوده و حشر و نشر داشتند و عده ای دیگر از آنها مثل فرزندان کریم نامدار - ابدال و آزاد با قلاوندها و تیره تتر بودند و با آنها رابطه نزدیک داشتند.
روایت کردن در یک مورد همین قنبربک تتر و قشه اش عده ای زوار که قصد زیارت به مکانی را داشتند سد راه آنها شده و آن زوار را غارت می کنند و آن زوار که هیچ سلاح و مهمات با آنها نبوده را غارت کردند.
بعد این ماجرا بعد مرگ تقی خان، جواهر دختر عینی برادرزاده تقی خان را به عنوان خون بها به محمدحسین خان پسر آزاد دادند که هاشم هیکی از بزرگان طایفه هیکی فرزند او است هاشم داماد قاسمعلی شهی بختیاری است از افراد سرشناس طایفه شهی است روایت است میگن تا تقی خان زنده بود اجازه صلح با فرزندان کریم را نداد و گفت من خون بهای آزاد را نمی دهم و ابدال و نامدار هم توانایی گرفتن انتقام از تقی خان را نداشتند چون آدم قدرتمند و جنگی و نترس بود و زورشان به تقی خان نمی رسید بعد مرگ تقی خان فرزندان عیدی چون دیوار و پشتوانه ای نداشتند مجبور به صلح و دادن خون بهای آزاد شدند.
بعدها طایفه قلاوند نیز به خاطر صلح و آشتی و خون بهای علیمراد پسر لرزان نازخاتون دختر الماس پسر جانمیرزا قلاوند را به محمدعلی پسر فرج الله برادر علیمراد دادند.
طبق روایت بارها همین ابدال و نامدار برادران آزاد برای گرفتن انتقام خون آزاد قصد تعرض داشتن و در یک مورد همین ابدال موقع که تقی خان در خانه اش نبوده وارد خانه تقی خان شده بود و چاقو و کاردش را روی گردن صیدجعفر فرزند تقی خان که آن موقع بچه و در گهواره بود قرار داده بود و تقی خان در یک آن رسیده و تیر در تفنگ قرار داده و تفنگ را در روبروی او می گیرد و گفته بود اگر صیدجعفر را کشت با تفنگ بزنمش و میخواسته بود که او را نیز بکشد و اما بعد ابدال کاری با صیدجعفر نداشت و منصرف شد و بارها تقی خان گفته بود می خواستم ابدال را نیز بکشم اما چون برادرش را کشتم دیگر دلم نرفت که او را نیز بکشم.
روایت است ابدال به خاطر همین موضوع با تفنگ پای اسدالله پسر لرزان را زخمی و سپس کارد و چاقویش را در گردن اسدالله برادر علیمراد لرزان فرو کرد و اما اسدالله نمرد و زخم گردنش خوب شد و اما همیشه صدایش گرفته بود که گرفتگی صدایش ناشی از آن زخم گردنش بود چون خنجر در حنجره او فرو رفته بود و حنجره او آسیب دیده بود و چند نفر دیگر گفتند که نظربک تتر برادر قنبربک تتر بوده که کارد را در گردن اسدالله برادر علیمراد فرو کرد به خاطر همین جنگ و اما روایت ابدال درست تر است روایت است ابدال دو سه نفر از فامیل های نزدیک تقی خان را بخاطر همین موضوع زخمی کرد اما زورش به تقی خان نرسید چون تقی آدم سخت و جنگی بود.
تقی خان در حدود سال 1290ه. ش بر اثر بیماری حدود سه سال بعد کشته شدن آزاد و جنگ با تیره تتر قلاوند در سن جوانی تقریبا حدود 37 سالگی درگذشت و جسد او در معیت چندین تفنگچی که طبق روایت شیره در راس آنها بود به شاهزاده احمد برده شد و در کنار قبر احمد بن موسی شاهزاده احمد در دشت لاله بخش الوار گرمسیری دفن شد از تقی خان تنها یک پسر به نام صیدجعفر که متولد سال 1285ه. ش بود به جای ماند صیدجعفر در هنگام مرگ پدرش تقی خان 5 سال بیشتر سن نداشت قبر خود شیره نیز در جوار شاهزاده احمد در کنار قبر تقی خان است آن موقع رسم بود که آدم های مهم و سرشناس طایفه را به شاهزاده احمد برده و در آنجا دفن می کردند.
روایت کردن که در یک مورد صفرخان بزرگی قلاوند فرزند زکی خان قلاوند برادرزاده عباس خان بزرگی قلاوند با قشه ای آمده بود که گله و رمه ابدال را غارت کند و اما ابدال خودش به تنهایی در جلوی او ایستاد و گله و رمه را از او پس گرفت و بزرگی قلاوند نتوانست با او درگیر شود.
طبق روایت صحیح در انتقام خون ابراهیم هیکی یکی از تترهای قلاوند نیز کشته شد و مشخص نبود که توسط کی کشته شد و قاتلش مشخص نبود و برخی میگن توسط تقی خان قتال شده روایت کردند که بخاطر همین تتر که کشته شد تقی خان به خانه نمی آمد و در کوه و کمر یاغی بود و آفتابی نمی شد و در کوهها می خوابید.
آن طوری که روایت است در بین تیره های بزرگ - تتر - باش آغا - شاه نظر - کیخا قلاوند فرزندان قاسم که برادر بودند فرزندان تتر اون موقع از لحاظ غارتگری و جنگ و تفنگ از بقیشون سرتر و بالاتر بود دختر محمدنظر پسر شاه نظر همسر عینی برادر تقی بود در واقع محمدنظر پسرعموی قنبربک تتر و قندی قلاوند پدر زکی خان قلاوند بود.
طبق روایت تقی خان همیشه در جنگ ها قدم بزرگی را بر می داشت و در دورانش در جنگ های شعبه فرخی نقش مهمی را ایفا می کرد.
طبق روایت باقر و مهدی قبل از تقی خان در جوانی فوت کردند و دو هفته بعد مرگ تقی خان برادرش عینی که سن بالایی داشت به دلیل از دست دادن برادرش تقی خان که تنها دیوار محکم آنها بود دِق کرد و درگذشت.
عیدی پدر تقی خان از کدخدایان طایفه میرزاوند بود روایت است در یک مورد اردی ماموران و تفنگچی های والی ایلام و لُرستان حسینقلی خان ابوقداره مهمان عیدی شدند و تا دو سه روز و شب باران شدید می بارید و ماموران والی مهمان عیدی بودند عیدی یک پسری داشت که تقریبا 5 سالش بود و آن شب که اردی والی مهمان عیدی بود آن پسر می میرد عیدی به اهل خانه اش می گوید تا این اشخاص مهمان ما هستند هیچ کس حق ندارد بانگ و شیون سر دهد و همه تا صبح ساکت بودند بعد رفتن اردیی ماموران دولت هنوز فرسنگی از خانه عیدی دور نشدن صدای بانگ و شیون از خانه عیدی بلند شده آنها هم سراسیمه برگشته و متوجه ماجرا می شوند و به خاطر مخفی نگه داشتن این قضیه عیدی رو شماتت کردند و به او گفتند چرا این موضوع رو از ماها مخفی کردی مگر ماها انسان نیستیم!؟
( حسینقلی خان ابوقداره والی مقتدر ایلام و لرستان بود از طرف دولت قاجار منصوب شده بود )
یکی دیگر از شجاعت های تقی خان در این ماجرا خلاصه میشه از آنجایی که بین تقی خان و حاج تقی میرمحمد ولی بزرگ طایفه میر بخش الوار گرمسیر دوستی بود یکی از دختران حاجی تقی میر محمدولی به اسم والیه را به عقد برادرش باقر درآوردند که باقر در درگیری با بختیاری ها در دشت شیمبار بختیاری قتال شد بعد از این موضوع والیه را به مهدی برادر دیگر تقی خان می دهند و مهدی هم بعد یک مدت به خاطر یک مرگ ناگهانی می میرد بعد مدتی حاجی تقی قاصد رو به خانه تقی خان روانه کرده از او می خواهد که تکلیف دخترش را مشخص کند تقی خان که از مرگ باقر و مهدی ناراحت بود به قاصد میگه که به حاجی تقی بگو که دختر را نمیخواهند بعد این ماجرا حاجی تقی دخترش رو به یک نفر از تیره ظهره طایفه پاپی می دهد هنگامیکه سواران طایفه انها سوار الاغ ها به منزل حاجی تقی رسیده به تقی خان اطلاع می دهند تقی خان غیرتی شده تفنگ را بدست گرفته و در بالای بلندی به سمت اطراف آنها تیراندازی می کند و عده ای از آنها زن و مردهایشان را از روی قاطر و اسب هایشان به زیر می افکند همهمه و سر و صدا در بین آنها بوجود می آید و ترس به اندام آنها می افتد یک نفر به کریم خان اطلاع میدهد و او هم سراسیمه آمده و جلوی تقی خان را گرفته و او را قانع می کند که تفنگش رو زمین بگذارد و به او میگه که تو خودت به آنها جواب رد دادی
یکی دیگر از دختران حاجی تقی میر محمد ولی همسر حسینقلی پاپی، مادر خانجان رضایی پاپی رییس طوایف پاپی بود و یکی دیگرشان هم مادر شیره بود.
بعد مرگ عیدی و فرزندانش خصوصا تقی خان ریاست از حوز عیدی ورداشته شد و به کریم خان و حوز پادار داده شد و اگر تقی خان زنده بود با توجه به خصایلش هرگز مقام ریاست فرزندان فرخی با توجه به خصایل تقی خان از حوزعیدی ورداشته نمیشد زیرا تقی خان در جوانی و قبل از به حکومت رسیدن رضاشاه پهلوی فوت کرد طبق روایت فرزندان رضا از زنش فرخی در دوران تقی خان فردی به سختی - یاغیگری - زورگویی و غارتگری او نداشتند و اون موقع شیره که آدم سختی بود در قشه تقی خان بود موقع که برای غارت و جنگ و درگیری می رفتند تقی خان رهبر قشون آنها بود بعدها بعد تقی خان می توان شیره - کریم خان و صیفور را نام برد و اگر تقی خان در دوران رضاشاه پهلوی زنده بود بُنه حوز فرخی که به نام کریم خان بود حتما به نام بُنه تقی خان بود.
شیره میرزاوند آدم جنگی و سختی بوده که شیره حدود 15 سال بعد تقی خان در جنگ قشون طایفه میرزاوند و قشون طایفه قلاوند کشته شد کریم خان هم عصر تقی خان م بود و از لحاظ سن از تقی خان بزرگتر بوده در موقع مرگ سنش در حدود 80 سال بود و در اواخر دوران حکومت رضاشاه پهلوی فوت کرد و اما شیره تقریبا همسن تقی خان بود.
مدتی بعد مرگ تقی خان، سعدی پسر صیدی که عاشق تفنگ عمویش تقی خان شده بود به زور تفنگ تقی خان را تصاحب کرد و گفت این تفنگ باید به من برسه و من تفنگ تقی خان را دوست دارم و هر چه اطرافیان او به او گفتند این تفنگ یادگاری تقی خان است و به کسی داده نمی شود بدهکار این حرف نبود او تفنگ را برداشته و با حالت دلخوری به خانه پدربزرگ مادریش بَگلِر که نوه رضا و گلناز بود و اون موقع بَگلر بزرگ شعبه گلناز محسوب می شد می رود بازماندگان تقی خان، دوسکه که سنش بالا بود و ریش سفید محسوب می شد و از نزدیکان و دوستداران تقی خان بود را برای واسطه و گرفتن تفنگ از سعدی به خانه بگلر می فرستند دوسکه به خانه بگلر رفته و سعدی را نصیحت می کند در یک آن سعدی که عصبانی بود ناخواسته دستش روی ماشه تفنگ رفته و گلوله از تفنگ شلیک می شود و درست به کلاه دوسکه که روی سرش بود اصابت کرد و گلوله نزدیک بود که به سر دوسکه بخورد.
روایت است که دلیل اینکه تقی خان نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت این بود که روزی یکی از افراد مهم در احمدفداله دزفول که نامش سیدجعفر بود به مهمانی به خانه تقی خان آمده بود که بین او و تقی خان بحث و جدل شده و تقی خان با چوبی که در کنارش است به پای سید احمدفداله می زند و پای او شکسته می شود علینجات دایی تقی خان هم آنجا بود و به خاطر این کار تقی خان را ملامت و سرزنش می کند و تقی خان پشیمان شده و تصمیم می گیرد پای سید احمدفداله را خوب نکرده اجازه ندهد آنجا را ترک کند پس با یک سری وسایل پای سید رو بسته و آتل بندی می کند بعد مدتی سیداحمدفداله خوب شده و قصد رفتن دارد و تقی خان از او حلالیت می خواهد و او حلالیت می دهد از آنجا می رود و به خاطر این ماجرا نام فرزندش را صیدجعفر گذاشت.