موکل کردن ؛ گماشتن. مأمور ساختن. مراقب گذاشتن. سرپرست و کارگزار ساختن :
بر او بر موکل کنی استوار
کلینوش را با سواری هزار.
فردوسی.
عقل همی گویدم موکل کرد
بر تن و بر جانت کردگار مرا.
ناصرخسرو.
بر او بر موکل کنی استوار
کلینوش را با سواری هزار.
فردوسی.
عقل همی گویدم موکل کرد
بر تن و بر جانت کردگار مرا.
ناصرخسرو.
موکل کردن : گماردن .
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 312 ) .
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 312 ) .