منطبق شدن
فرهنگ فارسی
مترادف ها
مصادف شدن، همزمان بودن، باهم رویدادن، منطبق شدن، در یک زمان اتفاق افتادن
فارسی به عربی
پیشنهاد کاربران
منطبق شدن ؛ متفق شدن. توافق حاصل کردن. موافق شدن : وُلات بر ولای او متفق گشتند و بر ثنای او منطبق شدند. ( جهانگشای جوینی ) .
- || بر روی هم قرار گرفتن. انطباق یافتن.
- || بر روی هم قرار گرفتن. انطباق یافتن.
منطبق شدن ؛ متفق شدن. توافق حاصل کردن. موافق شدن : وُلات بر ولای او متفق گشتند و بر ثنای او منطبق شدند. ( جهانگشای جوینی ) .
بلوچ
اصلاح شدن
جور شدن
پا به پای تغییرات سیستمی تغییر کردن
با تغییرات ( سیستم/شرایط ) سازگار شدن
تطبیق یافتن
مطابق شدن