مقرر کردن


مترادف مقرر کردن: مقرر داشتن، مقرر فرمودن، امر کردن، دستوردادن، حکم کردن، معین کردن، تعیین کردن، برقرار کردن

معنی انگلیسی:
award, constitute, establish, fix, mete, ordain, state

فرهنگ فارسی

( مصدر ) مقررداشتن : [ نواب سلطان ابراهیم میرزا را مقرر کرد که با تفاق ... در ایوان عدل نشسته مهمات حسابی خلایق و امور خیریه ممالک را فیصل دهند . ] ( عالم آرا. چا . امیرکبیر . ۲٠۷:۱ )

پیشنهاد کاربران

بررسیِ ریشه یِ "نی. ستا" در زبانِ پارسیِ باستان و پیشنهادِ واژه ی" نِستادَن/نِست - " در زبانِ پارسی:
ما در زبانِ پارسیِ باستان با واژگانی همچون "niyaštāyam، niyaštāya، ništāya " روبرو می شویم که یا با مصدرِ وابسته یا با واژه یِ "داتَ:dāta" می آیند. واژگانِ نامبرده از ریشه یِ " نی. ستا :ni - stā" می باشند که "نی" پیشوند است و این پیشوند در پارسیِ نو به ریختِ " نِ" درآمده است؛ درست بمانندِ " نِشانیدن، نِهادن و. . . ".
...
[مشاهده متن کامل]

"نی. ستا" در زبانِ پارسیِ باستان و اوستایی به معنایِ " دستور دادن، فرمان دادن، اَمر کردن، مقرر کردن، وضع کردن، حکم کردن، تصویب کردن، دستور صادر کردن" بوده است و برابر با واژگانِ آلمانیِ erlassen , geben Befehl , befehlen , anordnen بوده است.
همچنین در اوستایی نیز واژه یِ "ni - štātay" برابر با واژگانِ آلمانیِ "Befehl , Anordnung" می باشد.
. . . . .
برای نمونه در پارسی باستان داشته ایم:
1 - این همان پیکره ی سنگی ای است که داریوش، شاه، "دستور داد:hat angeordnet" در مصر بسازند. ( niyaštāya )
( DSn، روبرگِ 138 از پَسگشتِ 1 )
2 - من "دستور دادم:habe angeordnet" این آبراه، از پیراوه، رودی که از مصر جریان دارد، تا به دریایی که از پارس می آید، فروکنده شود. پس این آبراه همانگونه که "دستور داده بودم: hatte angeordnet" فروکنده شد و کشتی ها ( =ناوها ) از مصر زترِ ( =ازطریقِ ) این آبراه به پارس می رفتند، همانگونه که خواسته بودم. ( niyaštāyam )
( DZc، روبرگِ 150 از پَسگشتِ 1 )
3 - . . . که او ( =ویندَفَرنا ) اَرَکسه را که به دروغ خود را نبوکودرَکَرَه می نامید و مردانی را که بلندپایه ترین پیروانش بودند، دستگیر کرد. من "دستور دادم/مقرر کردم/ دستور صادر کردم: gab Befehl"؛ ( و ) اَرَکسه ( =نبوکودرَکَرَه یِ دروغین ) و مردانی که بلندپایه ترین پیروانش بودند، در بابِل به دارآویخته شدند. ( niyaštāyam )
( DB، روبرگ 74 از پَسگشت 1 )
به همراهِ واژه یِ "داتَ:dāta" در زبانِ پارسیِ باستان:
4 - تو، پسین، هرجا که باشی، اگر چنین می اندیشی: "من شادمان ( در زندگی ) خواهم زیست و هنگام مرگ ( پس از مرگ ) فرخنده ورستگار خواهم بود. " ( پس ) از این داته ( =اَرته، قانون ) که اَهورامزدا "وضع کرده است/مقرر کرده است: har erlassen" پیروی کن. . . . . ( niyaštāya )
( XPh، روبرگ 168 از پَسگشت 1 )
5 - مردی که از داته ای ( =اَرته ای، قانونی ) که اَهورامزدا "وضع کرده است/مقرر کرده است:hat erlassen" پیروی کند، و اَهورامزدا را در . . . پرستش کند، هم در زندگی شادمان خواهد بود و هم در هنگام مرگ ( پس از مرگ ) فرخنده و رستگار خواهد بود. ( ništāya )
( XPh، روبرگ 168 از پَسگشت 1 )
. . . . . . .
نکته و پیشنهاد1: درزبانِ پارسیِ باستان، هر گاه واژگانِ نامبرده یِ بالا با واژه یِ "داتَ" که به معنایِ "اَرته، قانون" است، همراه می شوند، برابر با "مقرر کردن، وضع کردن" می باشند و چنانکه رودیگر اِشمیت در پَسگشتهای شماره 1 و 2 آورده است، برابر با " ein Gesetz erlassen" در زبان آلمانی می باشند. "erlassen" به معنایِ " ( قانونی را ) تصویب کردن" است. از اینرو می توان از ریشه یِ "نی. ستا" برای ساختِ واژه در این معنا بهره گرفت. در ساختِ ( تصویب/مصوب کردن، مصوبه و. . . ) . برای نمونه: نِسته =مصوبه.
پیشنهاد 2:
روشِ بکارگیریِ "نی. ستا" در پارسیِ نو:
من دو راهکار را برای ساختِ واژه از ریشه یِ " نی. ستا" پیشنهاد کنم:
1 - از آنجاییِ که ما در زبانِ پارسی واژگانی همچون "ستادَن" از ریشه یِ "ستا:stā" ، " فرستادن" از ریشه یِ " فَرَ. ستا :fara - stā" و "اُستادَن" از ریشه یِ "اَوَ. ستآ :ava - stā" داریم، برای پیوند با این واژگان پیشنهاد می شود که "نی. ستا" در پارسیِ نو به ریختِ "نِستادَن" با بُن کُنونیِ "نِست" بکارگرفته شود.
2 - می توان از دگرگونی هایِ آوایی، برای نمونه "س/ش" که در واژگانِ پارسیِ باستانِ نامبرده و گاه اوستایی به جایِ "س" در "ستا"، "ش" می نشیند، یا دیگر روشهای ساختِ واژه، بهره گرفت.
( من شماره ی 1 را پیشنهاد می کنم تا پیوندِ "نِستادَن" با "ستادن، فرستادن، اُستادن" نگاه داشته شود. )
نکته: من از روی آگاهی واژگانِ بیگانه را در پیامهایم بکار می برم، تا خواننده جایگزینها و برابرواژگانِ درخور را شناسایی نماید.
. . . . . . . . . . . . . . . . .
پَسگشتها:
1 - نبیگِ "سنگنبشته هایِ پارسیِ کهنِ هخامنشیان" ( به آلمانی از رودیگر اشمیت )
2 - روبرگِ 246 از نبیگِ "واژه نامه یِ شاه نبشته هایِ پارسیِ کهن" ( به آلمانی از رودیگر اشمیت )
3 - ستونِ 1087 از نبیگِ "فرهنگنامه ی زبانِ ایرانیِ کهن" ( به آلمانی از کریستین بارتولومه )

مقرر کردنمقرر کردنمقرر کردنمقرر کردن
مقرر کردن: مقرر داشتن ، مقرر فرمودن
۱ - گفتن و بیان کردن
۲ - برقرار کردن
۳ - قرارداد کردن , توافق کردن
۴ - قرار دادن
۵ - معلوم و معین کردن
۶ - تایبد کردن
۷ - قانون وضع کردن
۸ - نوشتن
set down
establish
مجری داشتن . [م ُ را ت َ ] ( مص مرکب ) اجراکردن . به مرحله ٔ اجرا درآوردن . تنفیذ کردن . || معمول داشتن . برقرارکردن : گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف به تفاریق مجری دارند. ( گلستان
...
[مشاهده متن کامل]
) . و همه ٔ اوقات و ساعات پروانه ها و احکام و بروات و انعام در حق ایشان مجری داشته . . . ( تاریخ قم ص 5 ) .

بداشتن ؛ ایستانیدن در جائی. نصب کردن. گماردن. متوقف کردن : و تاش سپهسالارش را بر میسره بداشت. ( تاریخ بیهقی ) . و همچنان در باب مرکبان خاصه که بداشته بودند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 377 ) .
به هر سو یکی باسپه برگماشت
...
[مشاهده متن کامل]

بر قلب زابل سپه را بداشت.
اسدی.
فرعون را بر در سرای درخت خرمایی بود و چهار شیر آنجا بداشته بودند. ( قصص الانبیاء ص 199 ) . و دختران را آنجا دید که گوسفندی چند لاغر آنجا بداشته اند. ( قصص الانبیاء ص 93 ) .
- || مقرر کردن. مفوض کردن. واگذاردن :
بداریم بر تو همین تاج و تخت
بچیزی گزندت نباید ز بخت.
فردوسی.
شغلها و عملها که دبیران داشتند بر ایشان بداشتند. ( تاریخ بیهقی ) .
- || شغل دادن. بکاری گماردن. به منصبی نصب کردن. در عهده کردن. مقرر کردن : پس عبدالملک ، عبداﷲبن عمر را ولایت عراقین و خراسان و سیستان بداشت. ( تاریخ سیستان ) . و عبداﷲبن طاهر را بر خراسان و سیستان بداشت. ( تاریخ سیستان ) . و معتمد، محمدبن عبداﷲبن طاهر را بر خراسان بداشت. ( تاریخ سیستان ) . میخواستیم در مهمات ملکی با وی [ آلتونتاش ] رجوع کنیم. . . اولیاء حشم را بنواختن و هر یکی را از ایشان بمقدار محل و مرتبت بداشتن. ( تاریخ بیهقی ) .
- || متوقف ساختن. بازایستانیدن. از جنبش بازداشتن. توقف دادن. از ادامه یافتن جلوگیر شدن :
بدان سایه در اسپ و گردون بداشت
روان را به اندیشه اندر گماشت.
فردوسی.
بفرمود کو را بدین ریگ گرم
بدارید تا خوابش آید ز شرم.
فردوسی.
نیزه بگذاردی و شیر را بر جای بداشتی. ( تاریخ بیهقی ) . در تاریخی که کرده است در سنه خمسین و ثلثمایه چندین هزار سال را تا سنه 409 بیاورده و قلم را بداشته. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 262 ) . و امیر اسب بداشت. حاجبی نامه بستد و بدو داد. ( تاریخ بیهقی ) .

مقرر کردن : قرار نهادن .
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 216 ) .