مقدم کردن
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
مقدم کردن ؛ مقدم داشتن :
آن را که برآورده توبود برآورد
وز جمله یاران دگر کرد مقدم.
فرخی.
و رجوع به ترکیب مقدم داشتن شود
آن را که برآورده توبود برآورد
وز جمله یاران دگر کرد مقدم.
فرخی.
و رجوع به ترکیب مقدم داشتن شود