مقام گرفتن ؛ اقامت کردن :
سپارد به جهن آن زمین را تمام
نسازد درنگ و نگیرد مقام.
فردوسی.
|| ( اِ ) جای ایستادن و جای اقامت . ( منتهی الارب ) . جای اقامت. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( از محیط المحیط ) . اسم ظرف است بمعنی جای استادن کذا فی الصراح و در مزیل نوشته که به فتح میم جای قیام و به ضم میم مصدر بمعنی اقامت و در کشف مقام به فتح جای استادن. . . ( غیاث ) . جای ایستادن. ( آنندراج ) . جای اقامت و جای ایستادن و ایستادنگاه و موضع اقامت و جای درنگ ومسکن و خانه و منزل. ( ناظم الاطباء ) . جا. مکان. محل. موضع. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
... [مشاهده متن کامل]
زر او را بر زوار مقام
سیم او را بر خواهنده مقر.
فرخی.
می بخشد به او آنچه آماده کرده است جهت او ازقسم راحت و کرامت و بودن در مقام ابدی بی زوال. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310 ) .
دراین مقام اگر می مقام باید کرد
به کار خویش نکوتر قیام باید کرد.
ناصرخسرو.
گفته است تو را که بی مقام من
تا چند کنی طلب مقامش را.
ناصرخسرو.
در مقام بی بقا ماندن مجوی
تا نمانی در عذاب ایدون مقیم.
ناصرخسرو.
که عمارت سرای رنج بود
در خرابی مقام گنج بود.
سنائی.
در این مقام این اشتر اجنبی است. ( کلیله و دمنه ) . کلیله گفت : تو چه دانی که شیر در مقام حیرت است. ( کلیله و دمنه ) . پس آفریدگار این همه اوست. . . و چون در این مقام اندک تفکر کرده آید خود روشن شود که کلی موجودات هستی اند به نیستی چاشنی داده. ( چهارمقاله ص 7 ) . چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز اودر میادین انصاف بدین مقام رسیدند دوستان بنگر تا خود به کجا برسند. ( چهارمقاله ص 39 ) . در نشیب و فراز عراق و حجاز به سر می بردم و منازل شاق را به پای اشتیاق می سپردم. . . نه اندیشه مسکن و نه طلب مقام کردم. ( مقامات حمیدی چ اصفهان ص 7 ) .
مقام دولت و اقبال را مقیم تویی
زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم.
سوزنی.
آنجا روم که هشتم از ابتدا مقام
بگذارم این سراچه فانی و بگذرم.
خاقانی.
گر مقام نیست هستان دانمی
هستی خود در میان افشاندمی.
خاقانی.
جای قسم و مقام سجده ست
از بهر خواص جان کعبه.
خاقانی.
دوش چنین دیده ام به خواب که نخلی
بر لب دریا در آن مقام برآمد.
خاقانی.
جان کز تو در این مقام دور است
آهنگ دگر سرای دارد.
خاقانی.
هر یک به مقام معلوم خود رفت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 128 ) . لشکر ترک ، ترک مقام بگفتند و راه هزیمت گرفتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ایضاً ص 301 ) .
که فردا جای آن خوبان کدام است
کدامین آب و سبزیشان مقام است.
نظامی.
می که حلال آمده در هر مقام
دشمنی عقل توکردش حرام.
نظامی.
دایره خط سپهرش مقام
غالیه بوی بهشتش غلام.
نظامی.
اول کاین ملک به نامت نبود
وین ده ویرانه مقامت نبود.
نظامی.
اردشیرگفت : از تنگی مقام و مأوای خود میندیش که مرا سراهای خوش و خرم است. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 70 ) . که چون از اینجا وقت رحلت آید آنجا رویم و در آن مقام کریم و آن جای عزیز به عیش مهنا و حظ مستوفی رسیم. ( مرزبان نامه ) . دی در مقر عز به صد ناز نشسته
تابوت شد امروز مقام و مقر من.
عطار.
اولاد و احفاد چنگیزخان ده هزار زیادت باشند که هر کس را مقام و یورت و لشکر و عدت جداجداست. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 32 ) . و هرآینه چون آن قوم بدین مقام. . . رسند بر هیچ آفریده ابقا نکنند. ( جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 ص 135 ) . چون کار مرض سخت تر شد، چنانکه حرکت از مقام متعذر آمد در چهارم رمضان سنه اربع و عشرین و ستمائة بگذشت. ( جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 ص 144 ) . چون به حد سمرقند رسید. . . اجل موعود فرارسید و چندان مهلت نداد که قدم از آن مقام فراتر نهد. ( جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 صص 215 - 216 ) .
چونکه شد خورشید وما را کرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ.
مولوی.
جز مقام راستی یک دم مایست
هیچ لالا مرد را چون دیده نیست.
مولوی.
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مقام و راه پرسیدن گرفت.
مولوی.
با حکیم او قصه ها می گفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر تاش.
مولوی.
او را مقام و منزل و مسکن چه حاجت است
هر جا که می رود همه ملک خدای اوست.
سعدی ( گلستان ) .
بستان سرای خاص ملک را برای او پرداختند، مقامی دلگشای روان آسای چون بهشت. ( گلستان ) . چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. ( گلستان ) .
نه فراغت نشستن ، نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن ، نه گریزگاه دارم.
سعدی.
راکع و ساجد شده در هر مقام
در دل شب کرده به یک پا قیام.
امیرخسرو.
آنجا که مقام یار زیبا بوده ست
امروز از آن سو گذر ما بوده ست.
امیرخسرو.
مقام غوانی گرفته نوایح
بساط عنادل سپرده عنا کب.
حسن متکلم.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود.
حافظ.
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق.
حافظ.
در مقامی که جسم و جان نبود
بود و نابود خود نخواهد بود.
شاه نعمةاﷲ ولی.
منزلی خوش خانه دلکش مقامی دلگشاست
ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست ؟
جامی.
بعد از آنکه نه روز در آن مقام ساکن بود کوچ کرده به طرف رستمدار توجه نمود. ( حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 362 ) . سایر احوال. . . در ضمن داستانهای آینده مذکور خواهد گشت لاجرم در این مقام خامه ٔخوشخرام از سر تفصیل آن درگذشت. ( حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 2 ) .
سپارد به جهن آن زمین را تمام
نسازد درنگ و نگیرد مقام.
فردوسی.
|| ( اِ ) جای ایستادن و جای اقامت . ( منتهی الارب ) . جای اقامت. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( از محیط المحیط ) . اسم ظرف است بمعنی جای استادن کذا فی الصراح و در مزیل نوشته که به فتح میم جای قیام و به ضم میم مصدر بمعنی اقامت و در کشف مقام به فتح جای استادن. . . ( غیاث ) . جای ایستادن. ( آنندراج ) . جای اقامت و جای ایستادن و ایستادنگاه و موضع اقامت و جای درنگ ومسکن و خانه و منزل. ( ناظم الاطباء ) . جا. مکان. محل. موضع. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) :
... [مشاهده متن کامل]
زر او را بر زوار مقام
سیم او را بر خواهنده مقر.
فرخی.
می بخشد به او آنچه آماده کرده است جهت او ازقسم راحت و کرامت و بودن در مقام ابدی بی زوال. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310 ) .
دراین مقام اگر می مقام باید کرد
به کار خویش نکوتر قیام باید کرد.
ناصرخسرو.
گفته است تو را که بی مقام من
تا چند کنی طلب مقامش را.
ناصرخسرو.
در مقام بی بقا ماندن مجوی
تا نمانی در عذاب ایدون مقیم.
ناصرخسرو.
که عمارت سرای رنج بود
در خرابی مقام گنج بود.
سنائی.
در این مقام این اشتر اجنبی است. ( کلیله و دمنه ) . کلیله گفت : تو چه دانی که شیر در مقام حیرت است. ( کلیله و دمنه ) . پس آفریدگار این همه اوست. . . و چون در این مقام اندک تفکر کرده آید خود روشن شود که کلی موجودات هستی اند به نیستی چاشنی داده. ( چهارمقاله ص 7 ) . چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز اودر میادین انصاف بدین مقام رسیدند دوستان بنگر تا خود به کجا برسند. ( چهارمقاله ص 39 ) . در نشیب و فراز عراق و حجاز به سر می بردم و منازل شاق را به پای اشتیاق می سپردم. . . نه اندیشه مسکن و نه طلب مقام کردم. ( مقامات حمیدی چ اصفهان ص 7 ) .
مقام دولت و اقبال را مقیم تویی
زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم.
سوزنی.
آنجا روم که هشتم از ابتدا مقام
بگذارم این سراچه فانی و بگذرم.
خاقانی.
گر مقام نیست هستان دانمی
هستی خود در میان افشاندمی.
خاقانی.
جای قسم و مقام سجده ست
از بهر خواص جان کعبه.
خاقانی.
دوش چنین دیده ام به خواب که نخلی
بر لب دریا در آن مقام برآمد.
خاقانی.
جان کز تو در این مقام دور است
آهنگ دگر سرای دارد.
خاقانی.
هر یک به مقام معلوم خود رفت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 128 ) . لشکر ترک ، ترک مقام بگفتند و راه هزیمت گرفتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ایضاً ص 301 ) .
که فردا جای آن خوبان کدام است
کدامین آب و سبزیشان مقام است.
نظامی.
می که حلال آمده در هر مقام
دشمنی عقل توکردش حرام.
نظامی.
دایره خط سپهرش مقام
غالیه بوی بهشتش غلام.
نظامی.
اول کاین ملک به نامت نبود
وین ده ویرانه مقامت نبود.
نظامی.
اردشیرگفت : از تنگی مقام و مأوای خود میندیش که مرا سراهای خوش و خرم است. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 70 ) . که چون از اینجا وقت رحلت آید آنجا رویم و در آن مقام کریم و آن جای عزیز به عیش مهنا و حظ مستوفی رسیم. ( مرزبان نامه ) . دی در مقر عز به صد ناز نشسته
تابوت شد امروز مقام و مقر من.
عطار.
اولاد و احفاد چنگیزخان ده هزار زیادت باشند که هر کس را مقام و یورت و لشکر و عدت جداجداست. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 32 ) . و هرآینه چون آن قوم بدین مقام. . . رسند بر هیچ آفریده ابقا نکنند. ( جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 ص 135 ) . چون کار مرض سخت تر شد، چنانکه حرکت از مقام متعذر آمد در چهارم رمضان سنه اربع و عشرین و ستمائة بگذشت. ( جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 ص 144 ) . چون به حد سمرقند رسید. . . اجل موعود فرارسید و چندان مهلت نداد که قدم از آن مقام فراتر نهد. ( جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 صص 215 - 216 ) .
چونکه شد خورشید وما را کرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ.
مولوی.
جز مقام راستی یک دم مایست
هیچ لالا مرد را چون دیده نیست.
مولوی.
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مقام و راه پرسیدن گرفت.
مولوی.
با حکیم او قصه ها می گفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر تاش.
مولوی.
او را مقام و منزل و مسکن چه حاجت است
هر جا که می رود همه ملک خدای اوست.
سعدی ( گلستان ) .
بستان سرای خاص ملک را برای او پرداختند، مقامی دلگشای روان آسای چون بهشت. ( گلستان ) . چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. ( گلستان ) .
نه فراغت نشستن ، نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن ، نه گریزگاه دارم.
سعدی.
راکع و ساجد شده در هر مقام
در دل شب کرده به یک پا قیام.
امیرخسرو.
آنجا که مقام یار زیبا بوده ست
امروز از آن سو گذر ما بوده ست.
امیرخسرو.
مقام غوانی گرفته نوایح
بساط عنادل سپرده عنا کب.
حسن متکلم.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود.
حافظ.
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق.
حافظ.
در مقامی که جسم و جان نبود
بود و نابود خود نخواهد بود.
شاه نعمةاﷲ ولی.
منزلی خوش خانه دلکش مقامی دلگشاست
ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست ؟
جامی.
بعد از آنکه نه روز در آن مقام ساکن بود کوچ کرده به طرف رستمدار توجه نمود. ( حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 362 ) . سایر احوال. . . در ضمن داستانهای آینده مذکور خواهد گشت لاجرم در این مقام خامه ٔخوشخرام از سر تفصیل آن درگذشت. ( حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 2 ) .
مقام گرفتن : جایگزین شدن .
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 79 ) .
( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷، ص 79 ) .