مفوض کردن


مترادف مفوض کردن: واگذار کردن، سپردن، تفویض کردن

فرهنگ فارسی

( مصدر ) تفویض کردن واگذار کردن .

پیشنهاد کاربران

مفوض کردن ؛ واگذاشتن. تفویض کردن. واگذار کردن. سپردن. تسلیم کردن : چون نصر گذشته شد از شایستگی و به کارآمدگی این مرد، محمود، شغل همه صنایع غزنی خاص بدو مفوض کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 124 ) . سلطان تاش را گفت : هشیار باش که شغلی بزرگ است که به تو مفوض کردیم. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 283 ) . و این شغل را که بنده می راند به بونصر برغشی مفوض خواهد کرد که مردی کافی و پسندیده است. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 372 ) . فردا او را به درگاه آرد با خویشتن تا ما را ببیند و شغل کدخدایی فرزند بدو مفوض کنیم. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 655 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

دانش به من مفوض کرده ست کار نظم
زآن نوع هرچه خواهد از من وفا کنم.
مسعودسعد.

بازگذاشتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) سپردن. تفویض کردن. ( ناظم الاطباء ) . تفویض. ( صراح اللغه ) . مفوض کردن :
بلبلا مژده ٔ بهار بیار
خبر بد به بوم بازگذار.
سعدی ( گلستان ) .
کار خود گر بخدا بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی.
حافظ.