معمور گردیدن

لغت نامه دهخدا

معمور گردیدن. [ م َ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) معمور گشتن. آباد شدن. آبادان گشتن : اراضی آن نواحی از میامن آن خیر جاری معمور و مسکون گردد. ( ظفرنامه یزدی ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) معمور شدن : [ واراضی آن نواحی از میامن آن خیر جاری معمور و مسکون گردد] ( ظفر نامه یزدی . چا.امیر کبیر ۳۸۷ : ۲ )
معمور گشتن آباد شدن

پیشنهاد کاربران

دو واژهء معمور" و " مامور"
معمور درفارسی درمقام صفت استعمال میشود وبه معنای " آباد، آبادان، برپا " است. مانند ولایت معمور ، ایوان معمور، بلاد معمور، خزانهء معمور، مُلک معمور،
" مامور" به کسی که از طرف دولتی یا فردی وظیفه ای را انجام می دهد" ( گماشته ، فرستاده )
...
[مشاهده متن کامل]

رضاضَحاکی راحت
دبیر و مدرس تاریخ
و ادبیات