مظفر پنجدهی
لغت نامه دهخدا
به هفت کشور تا مدح پنجده گویم
چو باد گشتم اندرزمی زمی پیمای
دو پای دارم چار دگر بباید از آنک
به هفت کشور نتوان رسید بی شش پای.
در صفت آتش گوید:
همی ببینی آتش میان خاکستر
چو آفتاب که گیرد ز میغتیره حجاب
چو روی دختر دوشیزه کو خجل گردد
نقاب را به رخ اندرکشد بوقت عتاب.
و از اوست :
نگاه کن تو بدان یاسمن شگفته بباغ
سرش به پیش در افگنده راست چون سر من
همی ببینی بویش چو بوی خوی نکو
چو سوزن آژده بر پشت دست دلبر من.
و رجوع به لباب الالباب عوفی چ براون ج 2 صص 63 - 65 و مجمعالفصحاء ج 1 ص 505 و تعلیقات چهارمقاله چ معین ص 104 شود.
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
بگشای بشادی و فرخی
ای جان جهان آستین خی
کامروز بشادی فرارسید
تاج شعرا خواجه فرخی.
مظفر پنجدهی مروزی
ای جان جهان آستین خی
کامروز بشادی فرارسید
تاج شعرا خواجه فرخی.
مظفر پنجدهی مروزی
مظفری پنجدهی مروزی.
بهفت کشور تا مدح پنجده گویم
چو باد گشتم اندر زمی زمی پیمای
دو پای دارم چار د گر بیاید از آنگ
بهفت کشور نتوان رسید بی شش پای
در صف آتش میگوید :
... [مشاهده متن کامل]
همی به بینی آتش میان خاکستر
چو آفتاب که گیرد ز میغ تیره حجاب
چوروی دختر دوشیزہ کو خجل گردد
نقاب را برخ اندر کشد بوقت عتاب
زداغ فرقت آن چهره چولاله و گل
همی ز لاله و گل زرد بر کنم بگلاب
بدان نشان که بسیماب زرهمی گیرند
من از فراق تو گیرم همی بزر سیماب
شتاب وصل تو دارد مرا همی دلتنگ
درنگ هجر تو دارد مرا همی بشتاب
خمار خواب چرا در دلم فراوانست
اگر لب تو برنگ گلست و بوی شراب
بشب ز فرقت آن قامت چو قامت رمح
سنان شود مژۀ من ز بهر جستن خواب
گهی بگریم و باشم چو نرگس تو دژم
گهی بنالم و گردم چو سنبل تو بتاب
یاسمین را ستاید
نگاه کن تو بدان یاسمن شگفته بباغ
سرش به پیش در افگنده راست چون سر من
همی ببینی بویش چو بوی خوی نکو
چو سوزن آژده بر پشت دست دلبر من
بهفت کشور تا مدح پنجده گویم
چو باد گشتم اندر زمی زمی پیمای
دو پای دارم چار د گر بیاید از آنگ
بهفت کشور نتوان رسید بی شش پای
در صف آتش میگوید :
... [مشاهده متن کامل]
همی به بینی آتش میان خاکستر
چو آفتاب که گیرد ز میغ تیره حجاب
چوروی دختر دوشیزہ کو خجل گردد
نقاب را برخ اندر کشد بوقت عتاب
زداغ فرقت آن چهره چولاله و گل
همی ز لاله و گل زرد بر کنم بگلاب
بدان نشان که بسیماب زرهمی گیرند
من از فراق تو گیرم همی بزر سیماب
شتاب وصل تو دارد مرا همی دلتنگ
درنگ هجر تو دارد مرا همی بشتاب
خمار خواب چرا در دلم فراوانست
اگر لب تو برنگ گلست و بوی شراب
بشب ز فرقت آن قامت چو قامت رمح
سنان شود مژۀ من ز بهر جستن خواب
گهی بگریم و باشم چو نرگس تو دژم
گهی بنالم و گردم چو سنبل تو بتاب
یاسمین را ستاید
نگاه کن تو بدان یاسمن شگفته بباغ
سرش به پیش در افگنده راست چون سر من
همی ببینی بویش چو بوی خوی نکو
چو سوزن آژده بر پشت دست دلبر من
سخنور مهتر باپروزی
مظفری پنجدهی مروزی
مظفری پنجدهی مروزی