مرموق


مترادف مرموق: ملحوظ، منظور، نگریسته

لغت نامه دهخدا

مرموق. [ م َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از مصدر رمق. رجوع به رمق شود. || نگریسته شده. ( آنندراج ). باز نگریسته. به ناگاه سبک نگریسته. ( ناظم الاطباء ). || مورد نظر. عالی : چون به خدمت رسید او را به اعزاز و اکرام تلقی کرد و به محل مرموق و مکان معمور مخصوص گردانید. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 19 ). فایق پیش ایلک خان قبول تمام یافت و به مکان معمور و محل مرموق ملحوظ شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 127 ). || نازک و ظریف شده. || ضعیف و کوچک گشته. ( ناظم الاطباء )

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - به نگاه سبک نگریسته نگریسته . ۲ - مورد نظر منظور : ... و تشریف گرانمایه مخصوص کرد وبمحلی مرموق و مکانی مغبوط بنشاند .

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) موردنظر قرار داده شده ، نگریسته شده .

فرهنگ عمید

منظور، موردنظر.

پیشنهاد کاربران

المَرْمُوق
با شخصیت �� مرد نمونه ( فرهنگ ابجدی
, ص810 )
بارِز، فرید، رائع:�عَمَل مَرموق� �� ذو شأن، ذو منزلة عالیة و رفیعة: �شَخْصٌ مرموق� ( المنجد فی اللغة العربیة المعاصرة
, ص586 )
...
[مشاهده متن کامل]

زیبا، برازنده، خوش منظر، نیکو، عالى، ارجمند، جالب، قابل ستایش، زیبنده؛ ستودنى، ارزنده، شایسته، غرورآمیز. ( فرهنگ معاصر عربی - فارسی
, ص248 )

مرموق یعنی ممتاز، برجسته، معتبر