مخلوع
/maxlu~/
مترادف مخلوع: برکنار، خلع، معزول
متضاد مخلوع: منصوب
برابر پارسی: برکنار، برکنده، برافتاده
معنی انگلیسی:
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- کنده شده جدا شده . ۲- از کاربرکنار شده . ۳- شاهی که از سلطنت معزول شده باشد جمع : مخلوعین .
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
پیشنهاد کاربران
مخلوع. [ م َ ] ( ع ص ) بیرون آورده شده و برآورده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) . || معزول کرده از عمل. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . خلعشده. ( ناظم الاطباء ) . || والی از عمل بازشده. ( ناظم الاطباء ) . || فرزند عاق شده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . || مفصل دررفته. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) . || ( اِخ ) گاه مورخین �مخلوع � گویند و مراد �امین � برادر مأمون است. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : یا امیرالمؤمنین این احمدبن ابی خالد است که در روزگار مخلوع ( امین ) نامه ها را از مدینة السلام یعنی بغداد به ما میرساند. ( ترجمه فرج بعد الشدة چ کتابفروشی علمیه ص 295 ) .
... [مشاهده متن کامل]
منبع. لغت نامه دهخدا
... [مشاهده متن کامل]
منبع. لغت نامه دهخدا
مخلوع: برکنار شده
( در افغانستان ) سبک دوش ( مودبانه )