محیات
لغت نامه دهخدا
محیات. [ م َح ْ ] ( ع ص ) محیاة. زمین مارناک. ( آنندراج ). رجوع به محیاة شود.
محیاة. [ م َح ْ ] ( ع ص ) محواة. پرمار. مارناک. محیات. ( آنندراج ). ارض محیاة یا محواة؛ زمینی مارناک.
محیاة. [ م ُ ح َی ْ یا ] ( ع ص ) اسم مفعول از تحیة. ( از معجم البلدان ). سلام و درود و تحیة فرستاده شده.
محیاة. [م ُ ح َی ْ یا ] ( اِخ ) نام پشته ای است از بنی اسد. || آبی است اهل نبهانیة را. ( معجم البلدان ).
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
در جریان بیعت زنان مدینه با رسول خدا ، پیامبر از پیرزنی به نام محیات به گرمی استقبال کرد و فرمود او دختر برادر من و دختر پیامبری است که قومش او را ضایع ساختند ( خالد بن سنان )
زنده شده حیات یافته