محطه

لغت نامه دهخدا

( محطة ) محطة. [ م ِ ح َطْ طَ ] ( ع اِ ) ابزاری چوبین و یا آهنین که چرم دوزان بدان خط کشند و نقش کنند. محط. به فارسی پکمال نامند. ( ناظم الاطباء ). رجوع به محط شود.

محطة. [ م َ ح َطْ طَ ] ( ع اِ ) جای فرودآمدن. || ایستگاه قطار. ایستگاه راه آهن.

پیشنهاد کاربران

"و انصرف الی المحطة فی شبه رکض"
یومیات نائب فی الاریاف، لتوفیق الحکیم، ص53
ایستگاه قطار و راه آهن |
و خامرنی احساس من یقف فی المحطة بین القُطُر
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٣٤