مجاملت
لغت نامه دهخدا
مجاملة. [ م ُ م َ ل َ ] ( ع مص ) با کسی نیکویی نمودن. ( المصادر زوزنی ). نیکویی کردن. ( آنندراج ). ورجوع به مجاملت شود. || به جمیل معامله کردن بدون مؤاخات خالص با حسن معاشرت نمودن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
پیشنهاد کاربران
و امروز آن را ترتیب باید کرد تا دوستی زیادت گردد، نه آنکه ایشان دوستانِ به حقیقت باشند، اما مجاملت در میانه بماند و اغوائی نکنند. "
تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
"و اگر، فالعیاذ بالله، میان ما مکاشفتی به پای شود، ناچار خون ها ریزند و وزر و وبال به حاصل شود و بدو بازگردد که ما چون ولی عهد پدریم و این مجاملت واجب می داریم، جهانیان دانند که انصاف تمام داده ایم. "
تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
تاریخ بیهقی، باقی مانده ی مجلّد پنجم
خوش رفتاری. چرب زبانی
- خوش رفتاری
- خوش زبانی
- خوش زبانی