متمرن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
فرهنگ عمید
پیشنهاد کاربران
المتدرِّبُ. �� مَن یقضى مدة من الزَّمن فى التدرّب على ممارسة مهنته لیمهر فیها. ( المعجم الوسیط , ج2 , ص865 )
مُتَمَرِّن علی
ورزیده، کارآزموده، کارکشته، باتجربه، آموزش دیده، ماهر ( در کارى ) ؛ عادت کرده، خوگرفته، آموخته شده ( در کارى ) ؛ کارآموز. ( فرهنگ معاصر عربی - فارسی , ص645 )
"حتی انا القدیم المتمرن لا استطیع تحقیق هذه القضایا الا . . . "
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص ٨٧
ورزیده، کارآزموده، کارکشته، باتجربه، آموزش دیده، ماهر ( در کارى ) ؛ عادت کرده، خوگرفته، آموخته شده ( در کارى ) ؛ کارآموز. ( فرهنگ معاصر عربی - فارسی , ص645 )
"حتی انا القدیم المتمرن لا استطیع تحقیق هذه القضایا الا . . . "
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص ٨٧