متفرق شدن


مترادف متفرق شدن: پراکنده شدن، تارومار شدن، جدا شدن

متضاد متفرق شدن: جمع شدن، گرد هم آمدن

معنی انگلیسی:
scatter, to be dispersed or scattered

فرهنگ فارسی

( مصدر ) پراکنده شدن : چون چنان بدیدیم همه بگریختیم و متفرق شدیم .

مترادف ها

be dispersed (فعل)
متفرق شدن

پیشنهاد کاربران

" تاراندن" که در واژه نامه دهخدا نیز نوشته شده است.
بسته به کارکرد فعل متفرق، میتوان برابر های پارسی گوناگونی به کار بست مانند پراکنده کردن اما در بیشتر بافت ها بایستی از تاراندن بهره برد.
"مردم متفرق شدند" _> "مردم تارانده شدند"
تارت و پارت رفتن ( مشهدی ) = متفرق شدن
تارت و پارت رفتن = متفرق شدن
از هم افتادن ؛ متفرق شدن. از هم دور افتادن : غلامانش کاریند و در ایشان رنج بسیار برده است باید که ازهم نیفتند. ( تاریخ بیهقی ) .