متحیر شدن


مترادف متحیر شدن: حیران شدن، حیرت زده شدن، مبهوت شدن، متعجب شدن، درماندن، فرو ماندن، سرگشته شدن، حیران ماندن

برابر پارسی: شولیدن

معنی انگلیسی:
puzzle

فرهنگ فارسی

( مصدر ) سرگشته شدن حیران ماندن : ... اندرین کار متحیر شدند.

مترادف ها

puzzle (فعل)
خیره کردن، سرگشته کردن، اشفته کردن، گیچ کردن، متحیر شدن

فارسی به عربی

لغز

پیشنهاد کاربران

متحیران:" بدبختان . خانخرابان. سرنگونان. خاک برسران. دورمبیدگان. درچوقسگان. دمبرشدگان. زیروروشدگان. ازینروبه آنرویان. اینروآنرویان. وایان. ویلانیان. ویلایان. واویلایان. جاخوردگان. خشکزدگان. ماندگان. راقان.
...
[مشاهده متن کامل]
بدایندان. بدفرجامان. بدباشان. ناخوشان. ناخوشابندگان. ماتزدگان. ماندگان. چکارکنان. ناچکارکنان. پادرهوایان. سر به گلان":متحیران.

" نانوشندگان. گمگشتگان. رادنگان. آوارگان. ازخودرفتگان. ناامیدان. فروماندگآن. پژمانان. دستارگان. ناشکیبان. دیوانگان ":متحیران.
متحیران:" آسمان. آسمگان. سرگشتگان. جا خوردگان ژولیدگان. هراسیدگان. پریشانان. شتابزدگان. سرگردانان. بیمناکان. دهشتزدگان. وارفتگان. شوریدگان. دیوانگان. شیفتگان. شیداییان. دستپاچگان. هولان. بیخودشدگان. ازخودرفتگان.
...
[مشاهده متن کامل]
برهشدگان. واسامدگان. آمد آمدان. نیامدنیامدگان. مگر خدایان. یا خدایان. بیخدایان. آسمانجلان. هیچخدانداران. سفره خالیان. جیب خالیان. آس و پاسان":متحیران.

خیره شدن. [ رَ / رِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) متعجب شدن. بشگفت درآمدن. مات شدن از فرط تعجب. حیران شدن از نهایت شگفتی. متحیر شدن. مدهوش شدن :
تا پدید آمدت امسال خط غالیه بوی
زاهری خیره شد و غالیه و عنبرخوار.
...
[مشاهده متن کامل]

عماره مروزی.
چو ارجاسب دید آن چنان خیره شد
که روز سپیدش همی تیره شد.
فردوسی.
هرکه از دور بدو درنگرد خیره شود
گوید اینصورت و این طلعت شاهانه نگر.
فرخی.
خاطرت رنگ نگیرد نه سرت خیره شود
گر بگیرد دل هشیار تو ازگیتی پند.
ناصرخسرو.
ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش
وز عمر جهان بهره خود کرده فراموش.
ناصرخسرو.
و مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد. . . و عید اضحی نماز کرد و خطبه کرد و جهان را چشم و دل خیره شد از فّر نبوت و شکوه و هیبت او. ( مجمل التواریخ و القصص ) . افسون بخواند تا در باز شد. . . و مردمان خیره شدند که آن عادت نبود. ( مجمل التواریخ والقصص ) .
در ایشان خیره شد هر کس که می تاخت
که خسرو را ز شیرین بازنشناخت.
نظامی.
در میان فتنه و شور افکنم
کاهنان خیره شوند اندر فنم.
مولوی.
حقایق شناسی بر این خیره شد
سر وقت صافی بر او تیره شد.
سعدی.
باران چون ستاره ام از دیده ها بریخت
رویی که صبح خیره شود در صباحتش.
سعدی.

به حیرت افتادن ؛ حیرت زده شدن. متحیرگردیدن.
یکه خوردن