متحد کردن


مترادف متحد کردن: یکی کردن، متفق کردن، یگانه کردن | یکی کردن، متفق کردن، یگانه کردن

برابر پارسی: همیدن

معنی انگلیسی:
ally, band, confederate, conjoin, knit, unify, unite, weld, yoke, to unite

مترادف ها

incorporate (فعل)
جا دادن، متحد کردن، امیختن، بهم پیوستن، ترکیب کردن، یکی کردن، ثبت کردن، داخل کردن، دارای شخصیت حقوقی کردن

accrete (فعل)
با هم یکی شدن، تواما رشد کردن، متحد کردن، بهم افزودن یا چسباندن

unite (فعل)
متحد کردن، وصلت دادن، بهم پیوستن، ترکیب کردن، یکی کردن، متفق کردن

unify (فعل)
متحد کردن، یکی کردن، یکی شدن، متشکل کردن، تک ساختن

join (فعل)
متحد کردن، پیوستن، متصل کردن، پیوند زدن، پا گذاشتن، ازدواج کردن، گراییدن، در مجاورت بودن

ally (فعل)
متحد کردن، پیوستن

band (فعل)
متحد کردن، دسته کردن، بصورت نوار در اوردن، با نوار بستن، متحد شدن، بصورت نوار یا تسمه دراوردن

league (فعل)
متحد کردن، هم پیمان شدن

consociate (فعل)
متحد کردن، پیوستن، همدست کردن

herd (فعل)
متحد کردن، گرد امدن، جمع شدن

فارسی به عربی

اتحاد , اتحد , حلیف , فرقة , قطیع , مساهم , موصل
استقطاب

پیشنهاد کاربران

1 - ایویدن ، ایوِش = متحد کردن
2 - همنیدن / همنیتن/ همیدن ، همنش = متحد کردن
با خود همراه کردن

بپرس