مبرر

لغت نامه دهخدا

مبرر. [ م ُ ب َرْ رِ ] ( ع ص ) میش ماده که در پیشانیش خالها باشد. ( منتهی الارب ). میش ماده که در پستانش خالها باشد. ( آنندراج ) ( از ذیل اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ). میش ماده که در پستانش خالها باشد و آثار آبستنی آشکار گردد. || حق دهنده. ( ناظم الاطباء ).

مبرر.[ م ُ ب َرْ رَ ] ( ع ص ) حق داده شده. ( ناظم الاطباء ).

پیشنهاد کاربران

لیس له سَبَبٌ مَعْقول أو مَشْروع، لا شَیْ ءَ یُسوِّغه و یُجوِّزه: �حَذَرٌ لا مُبرِّرَ له�، �تَدْبیرٌ لا مُبرِّرَ له� ( المنجد فی اللغة العربیة المعاصرة , ص80 )
لا مُبَرِّرَ لَهُ
دلیل یا جوازى ندارد. ( فرهنگ ابجدی , ص775 )
توجیه، توجیه کننده؛ عذر. ( فرهنگ معاصر عربی - فارسی , ص32 )
المُبرِّر
دلیل و علت ( فرهنگ ابجدی , ص775 )
"یفکر فیما آل الیه حاله بلا مبرر ولا جریرة"
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص ٧٣