لرزان

/larzAn/

مترادف لرزان: لرزنده، لغزان، مرتعش

معنی انگلیسی:
fluttery, quaky, quavery, rocky, shaky, shivery, tipsy, tottery, trembly, tremulous, unsteady, vibrant, waverer, wobbly, trembling, tottering

لغت نامه دهخدا

لرزان. [ ل َ ] ( نف ، ق ) نعت فاعلی از لرزیدن. لرزنده. در حال لرزیدن . مرتجف. متزلزل. مرتعد. مرتعش.مترجرج. رجراج. رَجراجة. ( منتهی الارب ) :
بالا چون سرو نورسیده بهاری
کوهی لرزان میان ساق و میان بر
صبر نماندم چو این بدیدم گفتم
خه که جز از مسکه خود ندادت مادر.
منجیک.
به بند اندرآمد سر و گردنش
به خاک اندرافکند لرزان تنش.
فردوسی.
یکی مشت زد بر سر و گردنش
بخاک اندرافتاد لرزان تنش.
فردوسی.
چو برداشت پرده ز در هیربد
سیاوش همی بود لرزان ز بد.
فردوسی.
چو خشم آورد کوه ریزان شود
سپهر از بر خاک لرزان شود.
فردوسی.
بشد موبد و پیش او دخت شاه
همی رفت لرزان و دل پرگناه.
فردوسی.
خروشید [کاوه ] و برجست لرزان ز جای
بدرید و بسپرد محضر بپای.
فردوسی.
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانه صدستون.
فردوسی.
دو پاکیزه ازخانه جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید.
فردوسی.
تن پهلوان گشت لرزان چو بید
شد از جان کیخسرو او ناامید.
فردوسی.
تنش گشت لرزان و رخساره زرد
همی رفت گریان و دل پر ز درد.
فردوسی.
شد آن پادشازاده لرزان ز بیم
هم اندر زمان شد دلش بر دو نیم.
فردوسی.
بفرمود تا بسته را پیش اوی
ببردند لرزان و پر آب روی.
فردوسی.
چو زو این شنیدند لرزان شدند
ز اندیشه بر خویش پیچان شدند.
فردوسی.
بسی چاره جست و ندید اندر آن
همی بود پیچان و لرزان بجان.
فردوسی.
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر لب پر ازباد سرد.
فردوسی.
سر نره دیوان چو دیو سپید
کزو کوه لرزان بود همچو بید.
فردوسی.
گاه چون برگ رزان اندر خزان لرزان شود
گاه چون باغ بهاری پر گل و پر بر شود.
فرخی.
و یا همچنان کشتی مارسار
که لرزان بود مانده اندر سنار.
عنصری.
بشکنی بر خویشتن تا نرخ عنبر بشکنی
خویشتن لرزان کنی تا نرخ مشک ارزان کنی.
عنصری.
من که آلتونتاشم اینک بفرمان عالی میروم سخت غمناک و لرزانم بدین دولت بزرگ. ( تاریخ بیهقی ص 81 ).بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

لرزیدن
( صفت ) لرزنده در حال لرزیدن جنبان مرتعش : باوجود هر گونه خوف و بیم از تقصیرات خویش با تنی لرزان و دلی ریش روی امید بار دوی گیهان پوی نهاد . یا ترسان و لرزان . با ترس و لرز توام با ترس ولرز .

فرهنگ معین

(لَ ) (ق . ) لرزنده ، در حال لرزیدن .

فرهنگ عمید

۱. لرزنده.
۲. (قید ) درحال لرزیدن، لرزلرزان: یکی مشت زد نیز بر گردنش / کزآن مشت برگشت لرزان تنش (فردوسی: ۱/۳۳۶ حاشیه ).

واژه نامه بختیاریکا

تله چک؛ دکو؛ دَک دکو

جدول کلمات

رجرج

مترادف ها

twitter (اسم)
سرود، چهچه، لرزان، هیجان و ارتعاش

shaky (صفت)
ضعیف، سست، متزلزل، لرزان، لرزنده

wobbly (صفت)
لق، جنبنده، لرزان

unsteady (صفت)
متغیر، لق، لرزان

palsied (صفت)
متزلزل، افلیج، فلج، لرزان

vibrant (صفت)
لرزان، مرتعش، پرطراوت و چالاک، به تپش درآمده، در حال جنبش، تکریری

wonky (صفت)
ضعیف، سست، نحیف، بی ثبات، لرزان، افتادنی

quakerish (صفت)
لرزان

shivery (صفت)
شکننده، لرزه، لرزان، مرتعش

trepid (صفت)
ترسان، ترسناک، لرزان، مرتعش، مرتعش کننده

shuddery (صفت)
لرزان

tottery (صفت)
سست، متزلزل، لرزان، مرتعش، ناپآیدار

trembly (صفت)
لرزان، مرتعش، رعشه دار

unstable (صفت)
نا پایدار، ناپایا، زود گذر، نااستوار، بی ثبات، متزلزل، بی پایه، لرزان

فارسی به عربی

غیر مستقر , مرتجف

پیشنهاد کاربران

منبع. عکس فرهنگ فارسی یافرهنگ عمید
واژه ی لرزان از ریشه ی واژه ی لرزیدن فارسی هست
زبان های ترکی�در چند مرحله بر�زبان فارسی�تأثیر گذاشته است. نخستین تأثیر زبان ترکی بر پارسی، در زمان حضور سربازان تُرک در ارتش�سامانیان�روی داد. پس از آن، در زمان فرمان روایی�غزنویان، �سلجوقیان�و پس از�حملهٔ مغول، تعداد بیشتری�وام واژهٔ�ترکی به زبان فارسی راه یافت؛ اما بیشترین راه یابی واژه های ترکی به زبان فارسی در زمان فرمانروایی�صفویان، که ترکمانان�قزلباش�در تأسیس آن نقش اساسی داشتند، و�قاجاریان�بر ایران بود.
...
[مشاهده متن کامل]

• منابع ها. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. اول و دوم، انتشارات ققنوس، ۱۳۷۴
• تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صفا، خلاصه ج. سوم، انتشارات بدیهه، ۱۳۷۴
• حسن بیگ روملو، �احسن التواریخ� ( ۲ جلد ) ، به تصحیح�عبدالحسین نوایی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹. ( مصحح در پایان جلد اول شرح مفصل و سودمندی از فهرست لغات�ترکی�و�مغولی�رایج در متون فارسی از سده هفتم به بعد را نوشته است )
• فرهنگ فارسی، محمد معین، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۵
• غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۸۶
• فرهنگ کوچک زبان پهلوی، دیوید نیل مکنزی، ترجمه مهشید فخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، ۱۳۷۹

لرزانلرزانلرزانلرزانلرزان
لرزلرزان . [ ل َ ل َ ] ( نف مرکب ، ق مرکب ) در حال لرزش . مرتعش : گرفتار و دل زو شده ناامیدروان لرزلرزان به کردار بید. فردوسی . تنش لرزلرزان به کردار بیددل از جان شیرین شده ناامید. فردوسی . به پاسخ سخن لرزلرزان شنیدزروان گنهکاری آمد پدید. فردوسی . بپوشید . . .
جُم جُمک ( گویش تهرانی )
رعشه ناک
ویبره
لکنت زبان
مرتعش
رجرج

بپرس