قنوع
لغت نامه دهخدا
قنوع. [ ق ُ ] ( ع مص ) مایل گردیدن شتر بسوی خوابگاه و پیش اهل خود آمدن. || از چراگاه ترش گیاه بسوی شیرین گیاه آمدن. || به بلندی برآمدن. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || بلند شدن پستان گوسفند و نبودن تصوب در آن. ( منتهی الارب ). || سؤال و تذلل کردن. ( از اقرب الموارد ). || خواستن و خوارمندی و نیاز نمودن در سؤال. || خورسند بودن بدانچه قسمت باشد. و این ازلغات اضداد است. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
مایل گردیدن شتر بسوی خوابگاه و پیش اهل خود آمدن . یا به بلندی بر آمدن .
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۱. خواستن و سؤال کردن.
۲. راضی بودن به قسمت خود.
پیشنهاد کاربران
به معنای قناعت است و آن سرمایه ای بی پایان. قناعت، یعنی نخواستن، کم خواستن، راضی بودن به داشته و کندن دندان طمع. قناعت هم به انسان عزت می دهد و کسی که قناعت دارد خدا او را عزیز می کند. و در بخشی از دعای روز دوازدهم ماه رمضان داریم:
... [مشاهده متن کامل]
واسْتُرنی فیهِ بِلباسِ القُنوعِ والکَفافِ
خدایا من را به دو چیز مستور کن؛ یکی لباس قناعت و دیگری کفاف
جهت اطاعات بیشتر و یا تکمیل آن به " دعای روز دوازدهم ماه رمضان" در آبادیس مراجعه کنید.
... [مشاهده متن کامل]
واسْتُرنی فیهِ بِلباسِ القُنوعِ والکَفافِ
خدایا من را به دو چیز مستور کن؛ یکی لباس قناعت و دیگری کفاف
جهت اطاعات بیشتر و یا تکمیل آن به " دعای روز دوازدهم ماه رمضان" در آبادیس مراجعه کنید.