قنج
لغت نامه دهخدا
قنج. [ ق َ ] ( مص ) فراهم فشردن. ( برهان ) ( آنندراج ).
قنج. [ ق َ ] ( از ع ، اِ ) ناز و غمزه است که معشوق به عاشق کند. ( برهان ) ( آنندراج ). رجوع به غنج شود.
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
پیشنهاد کاربران
قنج
در لری به معنای ارایش و ناز کردن است
روزگار منه چنو و گُرده ونه/
دوسکه م نه قنج کنه نه ساوه بنه/
میر نوروز
چنان از چشم روزگار افتاده ام که حتی همسرم برایم ناز نمی کند وسربند مناسبی نمی پوشد
در لری به معنای ارایش و ناز کردن است
روزگار منه چنو و گُرده ونه/
دوسکه م نه قنج کنه نه ساوه بنه/
میر نوروز
چنان از چشم روزگار افتاده ام که حتی همسرم برایم ناز نمی کند وسربند مناسبی نمی پوشد
غنج یا قنج، در برخی از گوی های استان فارس به معنای گاز گرفتن است.
مثال: سیب رو قنج زدُم.
مثال: سیب رو قنج زدُم.
قنج = بزک کردن ، آرایش کردن ( در زبان تاتی )
قَنج ِ قونجْ بِیَرده زَنون= زنان بزک کرده و آراسته
قَنج ِ قونجْ بِیَرده زَنون= زنان بزک کرده و آراسته
املای درست 《 غنج 》می باشد
قنج = شل شدن ، سست شدن ، حسی مانندقش و ضعف رفتن دل
آرایش کردن