قلم رفتن

پیشنهاد کاربران

ترتیب: قدیمیجدیدرای موافقرای مخالف
علی باقری١٤:٤٢ - ١٤٠٤/٠١/٠٢قلم رفتن ؛ نوشتن قلم. ( آنندراج ) . کنایه از معین شدن سرنوشت. مقدر شدن سرنوشت :
قلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا
دهی وگر ندهی بودنی بخواهد بود.
سعدی.
قلم به طالع میمون و بخت بدرفتست
اگر تو خشم کنی ای پسر وگر خشنود.
...
[مشاهده متن کامل]

سعدی.
دلا حریص مگرد و به داده قانع باش
که هر چه رفت قلم بیش و کم نخواهد داد.
ملامیرک جان بلخی میرکی ( از آنندراج ) .

گزارش
0 | 0
امیرحسین سیاوشی خیابانی١٨:٥٤ - ١٤٠٠/٠٦/١٤افتادن=
مقدر شدن. ( یادداشت بخط مؤلف ) . سرشته شدن. تقدیر بودن :
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد.
حافظ.
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
اینهم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد.
...
[مشاهده متن کامل]

حافظ.
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد.
حافظ.

گزارش
0 | 0
امیرحسین سیاوشی خیابانی٠٩:٢٦ - ١٤٠٠/٠٥/١٢قلم رفتن ؛ مقدر شدن. ( ارمغان آصفی ) :
به بدبختی و نیکبختی قلم
برفته ست وما بیخبر در شکم.
سعدی.
پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد
بالای هر سری قلمی رفته از قضا.
سعدی.
گزارش
0 | 0

بپرس