واژه نامه بختیاریکا
پیشنهاد کاربران
کز آن جا که دلبرِ برآشفته سر،
ز سودای بگشته جان اَتَشِ گوهر،
ره پروران را مدانم هنوز،
نه فرجامِ آن، نه رهِ پیشروز،
ز نوشِ سخن جان به مهرش سِپُرد،
ولیکن رهِ پرگشودن مبرد،
نه دانم کجا پر گشاید همی،
... [مشاهده متن کامل]
به گردون چه سان سر بر آرد دمی،
سخن گفت اندک، نهان داشت راز،
به هر واژه بگذاشت صدا و نیاز،
من آن رازِ پنهان مدانم هنوز،
نه پیداست شب و نه بر آید فروز،
چو یلدای تاریک رویش نهفت،
نهان کرد خورشید و لب را بگفت،
من آن بامدادِ وصال ای شگفت،
مدانم که از پرده چه گفت و شِکُفت،
منم سر آغاز و انجامِ کار،
ولیکن مدانم رهِ کردگار،
نه پروا شناسم، نه بیمِ گزند،
نه به دل بیارم چو درختی بلند،
تو گفتی که از راز گیتی خبر،
مداری ز کس، نی ز نیک و نی ز شر،
چرا میکده در نهان ساختی،
دلِ عاشقان را برافراختی؟
چراغ عاشقی را نیاری به بر،
مداری ز سوزِ دلِ خود خبر؟
دلا، مستِ گفتارِ خویشم هنوز،
میابم رهِ روشنِ دل افروز،
نگه کن چه تخمی به دل کاشتی،
چه بار از نفس بر جهان داشتی،
صدایِ جوانی پر از شور و داد،
چرا از نوایش نداری تو یاد؟
نگاهت را چو اَتَش به جان ها فکند،
مگر خود ندانی چه کردی بلند؟
که گنجینه نهان در درونِ تو هست،
اگر بیابی که جهان ز آن تو گشته مست…
ز سودای بگشته جان اَتَشِ گوهر،
ره پروران را مدانم هنوز،
نه فرجامِ آن، نه رهِ پیشروز،
ز نوشِ سخن جان به مهرش سِپُرد،
ولیکن رهِ پرگشودن مبرد،
نه دانم کجا پر گشاید همی،
... [مشاهده متن کامل]
به گردون چه سان سر بر آرد دمی،
سخن گفت اندک، نهان داشت راز،
به هر واژه بگذاشت صدا و نیاز،
من آن رازِ پنهان مدانم هنوز،
نه پیداست شب و نه بر آید فروز،
چو یلدای تاریک رویش نهفت،
نهان کرد خورشید و لب را بگفت،
من آن بامدادِ وصال ای شگفت،
مدانم که از پرده چه گفت و شِکُفت،
منم سر آغاز و انجامِ کار،
ولیکن مدانم رهِ کردگار،
نه پروا شناسم، نه بیمِ گزند،
نه به دل بیارم چو درختی بلند،
تو گفتی که از راز گیتی خبر،
مداری ز کس، نی ز نیک و نی ز شر،
چرا میکده در نهان ساختی،
دلِ عاشقان را برافراختی؟
چراغ عاشقی را نیاری به بر،
مداری ز سوزِ دلِ خود خبر؟
دلا، مستِ گفتارِ خویشم هنوز،
میابم رهِ روشنِ دل افروز،
نگه کن چه تخمی به دل کاشتی،
چه بار از نفس بر جهان داشتی،
صدایِ جوانی پر از شور و داد،
چرا از نوایش نداری تو یاد؟
نگاهت را چو اَتَش به جان ها فکند،
مگر خود ندانی چه کردی بلند؟
که گنجینه نهان در درونِ تو هست،
اگر بیابی که جهان ز آن تو گشته مست…
برابر پارسی آن "ارزش دانستن" است. "قَدر" در اینجا برابر "ارزش" است.
بدرود!
بدرود!
فهمیدن ارزش کسی یا چیزی و یا نعمتی
قدردانی
قدر دانستن