قائم به ذات


برابر پارسی: خود استوار

معنی انگلیسی:
substantive

جدول کلمات

قیوم

پیشنهاد کاربران

پات قایم بنی": پایت را استوار بگذار.
" زادگاه ":مسقط الراس.
" زادروز ":تولد.
" بردباری و پاداش.
پاداش و برد باری ":صبر و اجر.
" پاداش و بردباری ": اجر و صبر
دل بستی از او یافت،
درست است.
به جای نمودی. از اویافت درست است
آنچه هست.
آنچه باشد.
هرچه هست.
هرچه باشد:
ماحَضَر.
بخت. یاری. سعادت.
بخت یاری کند. :سعادت یاری کند.
بخت یاری نماید :سعادت یاری نماید.
اگر بخت باشد:اگر سعادت باشد.
اگر بختی باشد:اگر سعادتی باشد.
به یاری بخت بسته است:به یاری سعادت بسته است و یا بستگی دارد.
...
[مشاهده متن کامل]

تابخت با که باشد.
تابخت با که یار باشد.
تا یاری بخت با که باشد.
تا یاری با کی باشد.
. . . . . . . . .
ای بخت بیا و تو مرا یاری کن.
شهرام.

بخت. یاری. سعادت
به نام آنکه جان هستی از او یافت.
وجاویدان خرد رستی از او یافت.
تو پیمان را نگر در این روندش .
می نابی که زد مستی از او یافت.
به نام او که هستی جاودان شد.
نگر هم تندی آهستی از او یافت.
...
[مشاهده متن کامل]

خداوندا تو را امید داریم.
امید و آرزو جستی از او یافت.
به گشتاری که اندیشش نمودی .
به جستاری کجا خستی از او یافت.
به مینوی جهان باید نگر کرد.
به آیینی که آن شستی از او یافت.
تو ای شهرام سرود ناب داری.
چنانکه چامه دل بستی از او یافت.
شهرام. ص.
ص شهرام. صمد توحیدی.

پایش. پاییدن. داشتن. پاییدن. بپا. داشتن.
ریزند. ریزندگان. ریزنده ای. ریزندا. ریزندایی. ریزندا:باکتری.
ثبت:استواری. پایداری. نوشتن. استوار. ایستاده. برجای مانده.
دریافت شده. دریافت. گرفته. پرداخته شده. پرداخت شده.
آورده.
پرداخت. به دست آمد. ریخته شده.
ریخته شد.
ریخته.
رسید . رسیده.
داده شد.
داده شده.
داده:وصول.
هوش فنی. هوش دَرَکی:هوش مصنوعی. هوش صنعتی.
مانند دندان در کی و دندان مصنوعی.
زندانیه:حسبیه.
زندانیات:حسبیات.
الدنگ. ابله. کودن. پخمه. پپه. گول. دنگ. ول. رونده.
رهگذر.
میهمان. راه گم کرده. سراغکن. سراغچی.
فرتوت :از کار افتاده.
پیروزان. پیروزی.
پیروزی پیروزان.
پیروزی پیروزی ها:فتح الفتوح.
برش. برزدن. یادگرفتن. یادش. یادینه. یادبنگر. نهاده. نهادش. پایداری. پایدارش. خوحشتناک دار. گرفت گونه. گرفتوار. گرفتوارگی. گرفتن. گرفتش.
گرفتن. نگاهداشت. نگاهند. نگاهنده. نگاهش. نگاهشی:ضبط.
نوشت. نوشتن . استوارش. پایدارش. استوار. نهاده:ثبت.
آغوش:آغوش. گوشهء دل.
بهجهء دل:شادی دل.
دل گُوِه:قوه قلب.
آنالوطیقای اول:بررسی. کاوش نخست.
آنالوطیقای:بررسی دوم. کاوش دوم. پژوهش دوم.
کراجه:کره جا.
عصاکه:سُک. سُکزدن.
صدم:آسیب.
صناعه التصفیق:چپزدن. چپله ریزان.
مصوتین فی الحروف:گال و رو.
دِرِن دَن. زِرزَر، درینگ دنگ.
مصمت:قارّقرّ. قارِه.
دستکاری:، تصرف.
دستکار: متصرف.
گرفتن:تصرف کردن.
اخباری:گزارشگراها.
اخبارخبری:خبرشناسان.
روایت شناسان.
روایت دانان.
روایت آوران:اخباری. اخباگرا.
تیر نویسندگان:کعب الاخبار.
تیر اخبار گراها، تیر گزارشگران.
آرمانشهر؛
زِبَرمرد.
زِبَرزن.
زِبَرپسر .
زِبَر دختر.
زبرفرزند.
زبر بچه.
زبر باوه.
زبرنوباوه.
زبرنوجوان.
زبرجوان.
زبر عروس.
زبر بی ( عروس به لری ) .
زبر داماد.
...
[مشاهده متن کامل]

زبرخانواده.
زبرده.
زبر روستا.
زبر دهکده.
زبر روستا.
زبرشهرک.
زبر شهر.
زبردهستان.
زبرشهرستان.
زبر کشور.
زبر قارّه.
زبر کره.
زِبَر کهکشان.
زبر آسمان.
زبرجهان.
زبر آفرینش.
زبر ( ابر ) .
ابر مرد.
ابران.
. . . . .
ابرنسل.
ابرنیا.
ابر. . . .
آرمان دهکده. شهرک. شهر . شهرستان.

آرمانشهر:
زبر زن.
زبر مرد.
نیا ونسل:سلف و خلف.
گذشته و پیوسته:سابق و لاحق. پسینیات و پیشینیان.
کلیک :تایید.
پسند . کلیک"تایید.
کلیک مرج:تایید شرط.
اخته کرد بمب: خنثی کرد بمب.
اخته نمودن بمب.
اختش بمب.
اختایی بمب.
از کار انداختن بمب . خاجش بمب. خاجا بمب. خاجایی بمب.
خاجا. افتا. ناکارا:خنثی.
دینکرد:فقه .
دینکردشناس :فقه شناس. فقیه. مجتهد. مرجع. مرجع تقلید.
دینکردشایی. دینکردش. :فقاهت.
پیشامدها و کارایی ها:اتفاقات و عملیات.
جبر و برابرش:"جبر و مقابله.
جرم دیده. جرم شناسه. جرم شنیده. جرم گواهه:جرم مشهود.
درازیانه:اطناب ممل.
درازی و کوتاهی . درازیانه و کوتاهیانه.
درازش و کوتاهش. درازشی و کوتاهشی. کوتایانه. درازانه. کمینه گویی و بیشینه گویی.
، ایجاز مخل.
رسا و شیوا: نارسایی و ناشنوایی، نارسا و ناشیوا.
حرف ودرف:محاوره.
فاز ونول:بهره و نابهره. بهره ای و نابهره ای. بهره مند و نابهره مند. بهر مند و نابهرمند.
راه ورزی. راه ورزیها. راهوری. راه وریها. راهورزیها.
راهورزی.
راهوری.
راهوریها. راهورش.
راهورشی.
راهور.
راهورزش.
راهورزشی. راهورزشی.
راهورزشیها.
راهورزشها. راهورورشها. راهورشها. راهورشی. ها. راهور. راهورب. راهورز. راهورزش. راهورا. راهورایی. راهورزندگب. راهورزندگیها منید های اینانکه. . . . . ، :استدلال.
...
[مشاهده متن کامل]

سرود دهشی ( داده ای ) خدایی است. :شعر موهبتی الهی است.
به کشتن رسید:به قتل رسید.
به کشت رسید.
کشته شد:مقتول شد.
صداگر چی. رایانه چی. چاپچی: چاپچی:اوپراتور ( ها ) .
نماگر :دکوراسیون.
نماکار:دکوراتور.
آفرید گار و آفرینش:خالق و مخلوق.
ظل و ذی ظل، که آفرید گار و آفرینش بهتر از خالق و مخلوق و ظل و ذی ظل می رساند پیوست وگسست جهان را.
مردی برا:مردی برّا. مردی برشدار.
زنی برشدار.
مرد و زنی برشدار.
زنی برّا:زن و مردی قاطع.
سندی برّا. سندی برشدار. سندی قاطع.
سِفت. اُستوار . بُرجا:قائم.
تو پنداری . . . . . . . پیوسته قائم. شبستری.
در زبان لری قائم را به جایی که باید استوار . سخت و برجا باشد می گویند.
در سخت راهها و سخت روها بهم می گویند پت قام. قادم. قایم بَنِی.
جوهر
مخالف آن" تاوَر"
قیوم، جوهر
حمید رضا مشایخی - اصفهان
در دینکرد دو واژهٔ �خودمانا� و �خودچیم� به معنای قائم به ذات آمده؛ خودمانا به معنای چیزی ست که به خودی خود مانده و وجود دارد و، خودچیم نیز به معنای چیزی ست که خود علت و دلیل وجود خود است ( چیم یعنی علت ) .
جدای از این واژگان می توان از خودایستا و خوداستوار نیز در مفهوم قائم به ذات بهره برد.
خودبسنده
وابسته به خودش - به خودش بستگی دارد - در ذاتش هست
مستقل
دارای استقلال
قیوم، جوهر
stand on its own
جوهر
self - perpetuate
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٦٥)