فروسکلیدن

پیشنهاد کاربران

فرو سِکُــلیدن : فرو سکلیدن :
قطع کردن. پاره کردن. گسیختن
فروگسلیدن ؛ فروگسستن ، فرو گسیختن ، از هم جدا شدن اعضا ، پاره پاره شدن ،
جان ترنجیده وشکسته دلم
گویی از غم همی فروگسلم.
( رودکی )
...
[مشاهده متن کامل]

من اگر از اجزاء ، خود را فروسکلم ، از لطفِ بی نهایت و ارادتِ قفل گشایی و بی چونیِ فتّـاحی او خواهد بود.
( فیه مافیه )

من اگر از اجزا خود را فروسکلم ، لطفِ بی نهایت و ارادتِ قفل گشایی و بی چونیِ فتّـاحی او خواهد بود.
( فیه مافیه )
چرخ فروسکل تو خوش ننگ فلک دگر مکش بوک به بوی طره¬اش بر سر آن رسن رسی
( غزلیات شمس 5/2469/7 )