علوق
لغت نامه دهخدا
علوق. [ ع ُ ] ( ع مص ) دوست داشتن و خواهش نمودن. ( از منتهی الارب ). دوست داشتن. ( از لسان العرب ) ( تاج العروس ) ( اقرب الموارد ). || کشتن : علق فلان دم َ فلان ؛ یعنی کشت.( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || شروع کردن. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ). || باردار گردیدن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || بسته شدن خون زن در رحم با نطفه مرد در ابتدای ایام حمل. ( غیاث اللغات ). || چسبیدن زلوک ( زالو ) در دهان ستور وقت آب خوردن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || خصومت کردن و درآویختن. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). درآویختن. ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). یقال : علق الخصم بخصمه. ( از اقرب الموارد ). || درآویختن آهو در دام : علق الظبی. ( از منتهی الارب ). || علوق جامه از درخت ؛ آویخته ماندن آن. ( از لسان العرب ). نیز رجوع به عِلق و عَلاقة شود. || ( اِ ) گرانمایه ترین مال. ( منتهی الارب ). || ج ِ عِلق. رجوع به علق شود.
فرهنگ فارسی
جدول کلمات
پیشنهاد کاربران
بِشْرٌ کَحَنَّةِ العَلُوقِ الرَّائِمِ.
البِشْر: رَوْنَق الوجه وصفاء لونه، والعَلُوق: الناقة التی ترأم الولد بأنفها، وتمنعه دَرَّها.
یضرب لمن یُحْسن القولَ ویقتصر علیه.
مجمع الامثال ج1 ص127
البِشْر: رَوْنَق الوجه وصفاء لونه، والعَلُوق: الناقة التی ترأم الولد بأنفها، وتمنعه دَرَّها.
یضرب لمن یُحْسن القولَ ویقتصر علیه.
مجمع الامثال ج1 ص127
بلا