لغت نامه دهخدا
عض. [ ع َض ض ] ( ع اِ ) گزیدگی دندان. ( ناظم الاطباء ). || سختی ، گویند: عض الزمان یا عض الحرب ؛ یعنی سختی روزگار یا سختی جنگ. و آن را عظ به ظاء نیز نوشته اند. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
عض. [ ع ِض ض ] ( ع ص ، اِ ) بدخوی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || فصیح سخنور و زشت. ( منتهی الارب ). بلیغ منکر و زیرک. ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ). || حریف. ( منتهی الارب ). قِرن و همتا و قرین. ( از اقرب الموارد ). || توانا بر چیزی : فلان عض سفر؛ سخت ورزنده و توانا بر سفر. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || نیکودارنده مال. ( منتهی الارب ). قیم برای مال. ( از اقرب الموارد ): فلان عض مال ؛ نیکودارنده و اداره کننده ٔمال. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || زُفت. ( منتهی الارب ). بخیل. ( اقرب الموارد ). || مرد سخت. ( منتهی الارب ). رجل شدید. ( اقرب الموارد ). || زیرک. ( منتهی الارب ). داهیة. ( اقرب الموارد ). || رسا. ( منتهی الارب ). ج ، عُضوض ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد )، و أعضاض. ( اقرب الموارد ). || اسم جنس هر درخت کوچک خاردار، و گویند اسم نوعی از خار است. ( مخزن الادویة ). درخت خار خرد، و گویند درخت طلح و عوسج و سَلَم و سیال وسَرح و عرفط و سَمُر و شَبَهان و کَنَهبَل. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). عُض . و رجوع به عُض شود. || کلیدان که گشاده نشود. ( منتهی الارب ). آنچه گشوده نشود از اغالیق و قفل ها. ( از اقرب الموارد ). ج ، أعضاض. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
عض. [ ع ُض ض ] ( ع اِ ) خمیر که شتر را بدان خورش دهند. ( منتهی الارب ). عجین که شترآن را تعلیف کند. ( از اقرب الموارد ). || سپست. ( منتهی الارب ). قَت . ( اقرب الموارد ). || جو. ( منتهی الارب ). شعیر. ( اقرب الموارد ). || گندم بی آمیغ. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || خسته شکسته. ( منتهی الارب ). هسته که چیزی با آن مخلوط نباشد. ( از اقرب الموارد ). || درخت سطبر باقی مانده در زمین. ( منتهی الارب ). درخت سطبر که در زمین باقی ماند. ( از اقرب الموارد ). || خمیر. ( منتهی الارب ). عجین. ( اقرب الموارد ). || هیزم خشک کلان فراهم آورده. ( منتهی الارب ). چوب بزرگ که جمع شود. ( از اقرب الموارد ). || گیاه خشک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || نوعی از علف ستور چون دانه خرما کوفته و کنجاره و جز آن. ( منتهی الارب ). || عِض است در معنی درخت خار خرد یا درخت طلح و... ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به عِض شود.
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
(عِ ضّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - بدخو، زشت . ۲ - فصیح ، سخنور.
پیشنهاد کاربران
گزیدن، گاز گرفتن با دندان چیزی را |
انت متهمة انک عضضت إصبع الشیخ حسن عمارة
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٢٤
انت متهمة انک عضضت إصبع الشیخ حسن عمارة
یومیات نائب فی الاریاف، توفیق الحکیم ص٢٤
به کی به گم
کلمه ( عض ) گاز گرفتن با دندان با فشار است .