یک داستان تخیلی: پسر بچه ای در باغ با برادرش بازی می کرد، که وقتی برادر بزرگ تر توجهی نکرد، پسر بچه روی زمین افتاد و مادرشان بلند فریاد زد. در عصر، برادر شامش را تمام نکرد، زیرا فکر می کرد، که مادرش برادر
... [مشاهده متن کامل]
... [مشاهده متن کامل]
کوچکتر را بیشتر دوست می دارد. چند سالی گذشت و برادر بزرگتر در مدرسه با بچه های دیگر درگیری داشت. معلم به خانه زنگ زد و با اجازه والدین، در آن روز بعد از ظهر، پسر بزرگ تر را به خانه خودشان آورد. مادرش آمدند و گریه کردند و پسر بزرگترش را در آغوش خود گرفتند و بعد به او غذا دادند و سپس او را به تخت خواب بردند. وقتی فرزندان به طور قابل توجهی بزرگتر شدند و پدر و مادرشان دگر در قید حیات نبودند، برادر بزرگتر همیشه در کنار پسر کوچکتر بودند. چون رنج و محبت مادر را احساس کرده بودند. حتی پس از مرگ والدین، عشقی را که هر دو به فرزندانشان از طریق انرژی داده بودند، احساس می کردند. یک قلب هرگز از دوست داشتن دست نمی کشد، زیرا درد و عشق را احساس و تجربه کرده است. او دو متضاد دارد، که همیشه معجزه از آنها سرچشمه می گیرد و هر دو به امید خدا آغاز می شوند و پایان می یابند. تولد و مرگ رنج دوری و عشق دیدار واقعی هستند، که همیشه معجزه از آنها سرچشمه می گیرد. در زمانی که به دنیا میاییم گریه می کنیم، زیرا از خدا دور خواهیم گشت و برای مدت طولانی، ایشان را نخواهیم دید و وقتی که کودکان گریه می کنند، با خدا و در روح چیزهایی را درک می کنند، که والدین از آنها با خبر نیستند. اشک نوزادان به یاد خداوند متعال می چکد و وقتی نزدیک است، تا که از دنیا برویم نیز خوشحال هستیم، اما هنوز با چشم این دنیا مرگ را می نگریم و متاسفانه برخی زندگی را محکم در دست خود نگه می دارند و سپس مرگ آسانی را درک نخواهند کرد. . .