عشق بنده

پیشنهاد کاربران

به دُرجِ دل رسان، الا آوای جانم را،
ز جامِ عشق سرور، کن خود اندرونِ جان خدا،
ز شرمِ خویش خاموشم، کز عشقَش پدیدار،
کنون لب را گشادم سراپا سوی بر پروردگار،
چو رویِ خویش بر من گشود چو بی چون،
...
[مشاهده متن کامل]

نگاهش اَتَشی افروخت، سراسر اندرون خون،
به چشمِ پرور: �که منم شیدای دیدارت�،
تبسم کرد و برد مرا درب ورایِ نجابت،
وجودم داشت و ز عشق، ثمری از نور انباشتم،
ز خاکِ خویش برخیزان، گلِ باغِ جنان داشتم،
نه بیمی ماند و نه تردید، نه اندوهی در سینه ی امید،
همه آرامش از توست، که او تکیه پناهم داد،
دگرباری پیام آمد: �که ز غزل هم نگاهم داد،
اگر خواهی مرا یابی، ز خود بی ره مگردان�،
کنون با هر تپش گوید: تویی آغاز و پایان،
اگر عشق است معنایش باشد، اله ام،
چو در سینه نهی گویم که منِ سپید هم سیاهم…