عارم
لغت نامه دهخدا
عارم. [ رِ ] ( اِخ ) نام مردی است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || نام اسب منذربن اعلم. || سجن عارم ؛ زندانی است در کوفه که عبداﷲبن زبیر را در آن زندانی کردند. ( منتهی الارب ).
عارم. [ رِ ] ( اِخ ) لقب ابوعثمان محمدبن فضل بصری.
عارم. [ رِ ] ( اِخ ) ابن ابی سلم. بطنی از مرهبة بن دعام از صعب بن دوْمان بن بَکیل از قحطانیه است. ( معجم قبائل العرب ج 2 ص 701 ).
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
بد، شرور؛متلاطم، پُرحدّت، قوى، خشن، تند؛عظیم، کلان. ( فرهنگ معاصر عربی - فارسی
فرهنگ معاصر عربی - فارسی, ص434 )
فرهنگ معاصر عربی - فارسی, ص434 )
سوختن و تابیدن شدید خورشید را میگویند الشمس عارمة خورشید به شدت می تابد و میسوزاند