طریقت

/tariqat/

مترادف طریقت: راه، روش، سلک، شرع، عرفان، تصوف، آیین، شریعت، کیش، مرام، مذهب، مسلک، نحله ، فرقه، طریقه متصوفه، سلوک، تزکیه باطن

متضاد طریقت: حقیقت، شریعت

برابر پارسی: راه، آیین، شیوه، روال

معنی انگلیسی:
road, way, rule of life, (religious)way, path

لغت نامه دهخدا

طریقت. [ طَ ق َ ] ( ع اِ ) طریقة. روش. وتیره. || مسلک. مذهب. سیرت : دزد گفت : میخواهم... آداب طریقت آموزم. ( کلیله و دمنه ). اقوال پسندیده مدروس گشته... و ضایع گردانیدن احکام خِرد طریقتی مشروع. ( کلیله و دمنه ).
سری دگر به کف آور که در طریقت عشق
سزاست این سر سگسار سنگساری را.
خاقانی.
هرکه با بدان نشیند، اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد. ( گلستان سعدی ). || در اصطلاح سالکان ، تزکیه باطن و شریعت تزکیه ظاهر است. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). دومین منزل از منازل سه گانه ارباب سلوک که عبارت است از: شریعت ، طریقت ، حقیقت. مسلک صوفیه. صاحب کشاف آرد: در اصطلاح صوفیان ، طریقی است که رساننده کسان بسوی خدای تعالی است چنانکه شریعت راهی است که انسان را به بهشت میرساند و طریقت اخص از شریعت است زیرا طریقت هم مشتمل بر احکام شریعت است از قبیل اعمال صالح بدنی و اجتناب از محرمات و مکروهات عمومی و هم مشتمل بر احکام خاصی است مانند اعمال قلبی و اجتناب از همه ماسوی اﷲ. این است آنچه در شرح قصیده فارضیه آمده است و حاصل کلام این است که طریقت سیرتی است مختص به سالکان و رهروان بسوی خدای تعالی هم مشتمل بر اعمال و ریاضتها و عقاید مخصوص به آنهاست و هم بر احکام شریعت مشتمل است و بنابرین طریقت از شریعت اخص است زیرا بر هر دو مشتمل گردد. این است آنچه در اصطلاحات صوفیه آمده است. و در لطائف اللغات گوید: طریقت در اصطلاح صوفیه عبارت است از سیرت مصطفوی که مختص است به سالکان الی اﷲ و باللّه و فی اﷲ از قطع منازل وترقی در مقامات و در مجمع السلوک گوید: شریعت نگاه داشتن معاملات است و طریقت تزکیه باطن است از خصال ذمیمه و کدورات بشریه. بدان که مجموعه آدمی سه چیز است : نفس و دل و روح. پس شریعت راه نفس است و طریقت راه دل و حقیقت راه روح. و پاره ای دیگر گفته اند حقیقت عبارت از توحید است و شریعت پیروی احکام و شرایع کیش مسلمانی است ، اما باید دانست که هرکه را حقیقت باشد پس از مرگ حقیقت او باقی است ، ولی شریعت آنچنان نیست و قشیری در رساله خویش آورده که : شریعت الزام عبودیت و حقیقت مشاهده ربوبیت باشد و هر شریعتی که به توفیق و تأیید حقیقت توأم نبود غیرمقبول است و هرحقیقتی هم که غیرمؤید به شریعت باشد غیرمحصول خواهد بود زیرا حقیقت جز بوسیله شریعت حصول نپیوندد، ازاین رو شریعت و حقیقت لازم و ملزوم یک دیگر باشند، پس چون دانستی که : الشریعة اقوالی و الطریقة افعالی و الحقیقة احوالی باید که سالک از علم شریعت آنچه مالابدمنه است بیاموزد و از علم طریقت جمله بجای آرد تا به نور حقیقت رسد و هرکه میکند آنچه پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم فرموده است وی از اهل شریعت است ، و هرکه میکند آنچه او صلواةاﷲ علیه کرده است وی از اهل طریقت است ، و هرکه بیند آنچه او علیه الصلوة والسلام دیده است وی از اهل حقیقت است. و للّه دَرﱡ من قال ( شعر ):بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

روش، مسلک، مذهب، سیرت، روش اهل صفاوسلوک
۱ - روش راه . ۲ - مسلک مذهب سیرت . ۳ - تزکیه - باطن مقابل شریعت . ( که تزکیه ظاهر است و آن طریقی است که سالکان را به خدا رساند ) و حقیقت یا اهل طریقت رهرو طریقت صوفی .
روش . یا مسلک مذهب

فرهنگ معین

(طَ قَ ) [ ع . طریقة ] (اِ. ) ۱ - روش ، سیرت . ۲ - مسلک . ۳ - سیرت اهل سلوک .

فرهنگ عمید

۱. (تصوف ) روش اهل صفا و سلوک، تزکیۀ باطن: ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل / که مرد راه نیندیشد از نشیب وفراز (حافظ: ۵۲۴ )، در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست / بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست (حافظ: ۱۶۱ ).
۲. (اسم ) [قدیمی] روش، شیوه.
۳. (اسم ) [قدیمی] مسلک، مذهب، سیرت.

دانشنامه آزاد فارسی

در اصطلاح تصوف، دوّمین مرحله از مراحلِ سه گانۀ عمدۀ صوفیان. به باور صوفیان، سالک پس از اتّصاف به جمیع دستوراتی که در شریعت (طریق) وضع شده است پای از ظواهر احکام فراتر می نهد و به مجموعۀ قواعدی که از سوی شیخ (مشایخ) به تدریج برایش وضع می گردد گردن می نهد. این مجموعه دستورات را، که برای هر سالک متعدّد است، طریقت می نامند. چنانچه سالکی حقوقِ دو مرحلۀ شریعت و طریقت را آن گونه که بایسته است رعایت نماید، به مرحلۀ حقیقت وارد می شود. طریقت در سلسله های گوناگون صوفیه گونه گون است. امّا اموری از قبیلِ دنیاگریزی، اطاعت از مولی، یگانه سازی همّت به سوی او و جز آن، که در عنوانِ کلّی «تهذیب نفس» جمع می شود، از اصول مشترک مهمّ طریقت های صوفیانه است. نیز ← شریعت

مترادف ها

principle (اسم)
حقیقت، اصل، قاعده کلی، منشاء، مبدا، طریقت، سر چشمه، قاعده، مبادی و اصول، قانون یا اصلی علمی یا اخلاقی

credo (اسم)
عقیده، ایمان، طریقت

doctrine (اسم)
اصول، طریقت، گفته، تعلیم، مکتب، حکمت

creed (اسم)
عقیده، طریقت، کیش، ملت

پیشنهاد کاربران

طریقت؛ طیر نمودن در یک طریق خاص.
مرتبط با کلماتی از قبیل طیاره طیور طایر و. . .
مفهوم کلمه ی طریقت اشاره به حرکت نمودن در یک مسیر هدفمند همراه با درایت را دارد.
از آنجایی که شبکه ی بسیار منظمی از قوانین در ایجاد کلمات در پهنه ی واژگان و دریای لغات وجود دارد کلمه ی طایر در قانون قلب ها و منقلب شدن حروف به سمت حروف دیگر جهت ایجاد کلمات در ابعاد کاربردی مختلف و قانون اولویت آوا نسبت به نگارگری حروف قابل تبدیل به کلمه ی دایر به معنی به دُوْر افتادن بر مبنای حرکت در یک مدار دارای مدیریت می باشد.
...
[مشاهده متن کامل]

مَنطقُ الطِّیر طریقت
به سبک مینایی؛
به نام خودآوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون
هیچکس نبود
در این بود و نبود
فقط خدا بود که بودا بود
فقط خدا بود که دیبا بود
فقط خدا بود که همه جا بود
همه بودند ولی هیچکی هیچی نبود
هرکی به خدا وصل بود همه چی بود
در این گنبد گردون، زیر گنبد آسمون؛
در این پالیزار، در این جالیزار در این شالیزار
در این جولانگاه، زدشتی سپید،
عَطّار، پر از نور و پر از هور
از کران تا بی کران
جام جم را از جماران تا جمکران
جمعی از عَجَم ها بود، نوش آب هور
هور و جمهوری از جم،
بهر تکثیر از قصر و انکسار کسراها
نشائی را نشاندن، ریشه دار
از منشع و با انشاء از خاک بالا
شعبه شعبه در کنار راه ها
با کسر شاخه از درختی تنومند
در آب هیدراته با قلم شاخه، برومند
از برای رُستن نونهالی آرزومند
پُر از جمشید پر از مهشید پر از خورشید
پُر از فَردین، فِریدون، فرشاد یا که فرشید
در این جوغْر یابیا، فرهنگش، هنگ و آهنگی،
زفروردین تا به اسفند، دی آری از فرآبانی
مُشَجَّع را مُسَجَّع از جَعْ فَری ساروج
حِزقیال حاذق را مثال اَختری خاضع
در جاده ای پُر از قوس و قُزَح، پر از عاشق
از عهد عتیق، نَفیرش جَعده ای صادق
مُسَجَّع جاده ای مُجْعِد، در این جاده پر از عاشق
پُر از آزاد پُر از عِزَّت پُر از قوس های گرم ربّانی
پُر از حاسب پر از حاذق پر از قوس های نرم فخرانی
بِسانِ مِهوَری بحردستان، پُر از دستهور
پُر از هاجرهای مهجور در این جمهور
پُر از روح و پُر از ریحان، پُر از نیکان
در این کشمیر پُر از اکسیر پُر از سبحان
دی آری، آبان و آذر، زفروردین تا به اسفند
شرق و غربش، پُر از دانه ،
سپندانه پُر از قُپّه پر از اسپند
اَقصی نکاتش پر از شعرهای عرفانی
در این فرهنگ پر از آهنگ های بارانی
آهنگ هایی با نواهایی پُر از مَزّه
مضامینی نهفته از ماساژ موسیقی
پُر از آواز، پُر از پوشش های رنگارنگ
شب و روزش را، از به گِرد خود در گردش
فصل به فصل به گِردِ خورشیدی پُر درخشش،
مثال مجنون، لیلی را به گِردَش، ماه می گشت
نور در قلب و آب بر سر و پای در آب
روانی بالغ، کاسپین، قبضی بهر کاسب،
خلیجی راه باز و پارسی، با چشمانی روشن
سپیدان و سرسپید، پُر از پَند و دماوند
صبایش را تا ثُرَیّا، نسیمی، صبوح و با صواب
پُر از جاری پر از ساری، درختانش پر از سُرّی
سَری بود و سامانی، مَسِرَّت را ساری و مُسری
مُقَنّی را از قُنوتش، کسب نوری از انوار خدا
در نقطه نقطه از اقصی نکات این سپیدستان
از قونیه تا قائنات، از گناباد تا گناوه تا آن سوی جِنُوا
قنات ها بود غنی، جاری و ساری، تَسَری بخش
نوشین، نوش آفرین، ضعف ران و مسرت بخش
پُر از دِیْ آر و اسفندیار، پُر از بهمن
پَرنیانی بود، در این ایران
پارسیانی بود در این شیروان
تُربتش را تورآبی بود، پر از تورباغ
دشتی پر از شَطّ و پر از شطرنج
پُر از آب و پُر از باغ و پُر از گنج
پر از سیب و سپیدی، سپیدی اش پُر از سهراب
سپیدی را سپاهی بود،
دی آری بود سپیدستان
در این دشتِ آریایی
در این دشت پر از یاور،
در این تشت پر از تاژ و پر از آتش
با تخت هایی حکیمانه در این سیستان
تاج هایی هگمتانه در این زیستان
چُغوکی در زیر بال و پَر از مَموچک
چغوکی در چُغادک با گردنی طوقی
نازنین، نازک بدن، خوش ناز و نغمه،
هوا رقصان زشوقش، غزل زیبا زطوقش
ولی ناباغ، بی نابغه، بُغ کرده بی ناز و نغمه
در این کاشمر در این کشمیر، بی کِرشمه
بنشسته در چوغش، بی عیش و عشوه،
دَماغی پُر دَمَغ، چون چوغا به خود دربرگرفته.
به چوغ و آلاچیقش، بی رَمَق بی ارمغان
با بال و پر ولی بی بال و پر،
بی خبر از خود، بی خبر از هر کجا
چرا؟ چون؛
نظر انداخت، با حسی پر از حسرت،
به گُنجِ کمگُنجُ گُنجایشْ، زگنجشک
با چشمی بُهت کرده، زتعقیب گنجشک
گُنجِشکَکِ ما، هِیبتش همچون عقابی
چغوک خوشگل، کم چِگِل و کم چگالی
چون گلی پژمرده و پَژگل به کم حالی
چغوکِ در چوغ، کم صبر و کم تحمل
بکرد صدها هوس، بدید خود را اَسیری،
مثال مَحبوسی در این مَحبَس
نفس تنگ شد قفس تنگ شد
نظر با بُغض و نگاری غمباد کرده
بکَرد از یا کریم با شِکوه، صدها گلایه
بگفت ای یاکریم؛
چرا من اینچنین، خورد و کوچک
ولی او آنچنان، بزرگتر از مَموچَک
ولی گُنجشکَکِ کَمگُنج و گُنجایش زگُنجَش
غافل زحالِ خود، زحالِ این چوغوک نازک بدن
از تَحَیُّر از سر کنجکاوی، زگُنجش
بدید در آن بالا، بالاتر از خود،
در کنار پنجره در پشت توری
طوطی اُوْرنگ، خوشگل و خوشرنگ
گنجشکَکِ تحت تأثیر زصحنه
با آهی از نهادش، نهادی نَهفته اندر میان از مُغاکش.
پَر و بالش شکست، تحت تَأثیر، از این صحنه
فراموشَشْ زشاه و شاه گَردی، دِلَش بُغ کرد، بِشُد شَهنه
بِکَرد صدها هوس، نفس تنگ شد قفس تنگ شد
بگفت، ای یا کریم
چرا من اینچنین بی نقش و بی رنگ
ولی او آنچنان با پرهایی خوشرنگ
طوطی گلرخ، خوش نقش و خوش رخ،
طوطی طوبا، پر طیب و طاهر،
توبا زتابش، مهشید و مه رخ
طوطی رنگین کمان رنگین سرشت سرخاب سفیدآب
طوطیِ خوش آب و خوشگل مُنْعِمْ زمهراب
دورتادور، به گِردَش، خوشگوار و دل نشین
آب و اَرزن ها از هر مدل با دون های رنگین
ولی مَحبوس و مَحروم، زعزت، زآزادی، زپرواز
طوطی مسرور و مشعوف، طوطی زیبا
طوطی با پرهایی پر نرم و نایس
با پرهایی پُر ناز و نازک
به ناگه، بدید از پنجره
از پشت توری از اندرونی
آن پایینتر، زیباتر از خود،
طاووسی بهتر زطوطی
طوطی رنگارنگ، خوش آب و خوشگل
مُؤَثر شد از این صحنه
دلش بشکست و اشکش مثال جوی روان شد
بِکَرد صَدها هَوَس، نفس تنگ شد قفس تنگ شد
با دلی بشکسته رو کرد به آن بالای اندرونی
بگفتا ای یاکریم
چرا او آنچنان خوش نقش و خوش رنگ
ولی من اینچنین کم آب و کم رنگ
طاووس اورنگ، رنگین کمان، رنگین سرشت ،
خوشگل و خوش رنگ
پر و بالش زیبا و زینب، فضا را چون بهشت
مشغول خودنمایی و خودستایی ها بر پائین تر از خود
خودنمایی ها و خودستایی ها با تکبُّر
می کرد بر کوچک تر از خود با تَبَخْتُر
غرق در شادی، رذیلانه، آراذیل با بالا بلندی
با ناز و عشوه با بُلوندی، با لَوَندی
گرفتار در این خودنمائی ها و خودستائی ها
به ناگه بدید بالاتر از خود، گروهی از کلاغان
با اَصواتی، پُر شور شیدا، شاد و شادتر از خود
طاووس خودستوده، خودستایشگر، از خودراضی
دلش ریخت و موثر شد، از این صحنه
بگفت ای یاکریم،
چرا من اینچنین در هر طرف کم پور و پیدا
ولی او آنچنان در هر طرف پر شور و شیدا
طاووس خوشرنگ، خوش آب و خوشگل
پَر و بالش گِلیم چون گُلی از گیلو گلان
سِپِهر آسمان را، بدید سپاهی از سیاهی
کلاغانی آزاد و شاد، کلاغانی سبک بال
کلاغانی پر قیل و قال و پُرهیاهو
کلاغانی به دور از مرامُ هوهوی طیهو
کلاغانی به دور از مرامِ هُدهُدِ هادیِ حق جو
کلاغانی ناهنجار و آهنگ سازِ نا هم آهنگ
در راستی، ناهماهنگ در کاستی هماهنگ
سپیدی صفحه، لوح آسمان را،
چون مَحشری، پُرحَشر و حاشور
مثال مَنشوری پر نَشْر و ناشور
در حشر و نشرشان شوری بر پا بود
شَرّ و شورشان دائماً پا بر جا بود
غرق در تماشا بود که طاووس
بدید جلوتر از همه کلاغی پفیوذ و یوذی
در تعقیب کبوتر چاهی در شکل زاغی
کبوتر پُر جَست و خیز، ملخ در منغار گرفته
کبوتر زیبا، تا کُنْهِ مُغاک، طعمه در منغارگرفته
گریزان از کلاغان، مأمنی را بَهر صَرف روزی
نوش آن ملخ با عِشقَش، بهتر زطاووس، یاکه طوطی
عشقی منتظر، بَغ بَغویش، نَصری مُسَجَّع، صادق
چون صوتی مُصَوَّت خوش صدا، ولی صامت
در تعقیب بودند غارغار کنان سپاهی از سیاهی
که ناگه بدید از آن میان یک سَلّاف کلاغی،
کلاغ قُلَّک صِفَت، بدطینت بدور از معرفت
کلاغ کافر، کلاغ بد ذات کلاغ خدانباور
بدید در آن بالا، شهابی آتشین
شهابی پر رعد و برق،
اَوِستین و بروسک
قوشی همچو قرقی
صائقه، صائق،
بر بینوا آن کبوتر بی نور و برقی
کلاغ لاشخور و مفت خور، کلاغ پُفیوذِ یوذی
کلاغ نانجیب و بی جُنب و جوشش بهر روزی
تا پَری، از پَرها بِجُنبید آن دزد موزی
بدید پَر و پا کبوتر، آن نگون بخت،
ملخ را با کبوتر پَرپَرکُنان در چنگال قرقی
کلاغان با تعجب با تَحَیُّر با شِگفتی
زسرعت، زچالاکی، از برق و رَعدِ قرقی
بیفتاد اختلاف در آن بالا در آن بین
که تو کَردی، تو بودی که نجنبیدی
زدند برهم، بِشُد بدتر، آن غارغار ناهنجار
غارغارشان گوش خراش،
مثال خنجری خرنج انداز
پر خنج و خنجار

قرقی تیزچشمِ تیزپرواز و خوشبخت
قرقیِ چابُک، کبوتر روزی و جان سخت
قرقیِ کبوتر به چنگال در برگرفته
جیغ شادی را بر کلاغان، از آسمان می داد سَر
به ناگه بدید سایه ای را بر سر خود
بدید بالاتر از خود، بالاتر زتیغ کوه
عقابی مطمئن، با تُمَأنینه با صلابت در اوج شکوه
قرقی شاد و مسرور، قرقیِ پُر جوغ و جیغ
قرقی مُشرف به هر چوغ و آلاچیغ
مؤَثر شد از این صحنه
کشید آهی از نهادش، آهی پُر سوز و پُر گُداز
غافل از شاهین وجود، شاهین پُرشَهد و شُهود
با شهد شاهانه فراموشش زشاه و شاه گَردی
بگفتا ای یا کریم
چرا من اینچنین بی قد و قامت
ولی او آنچنان با وقار و پُرصلابت
عقابِ با وقار و پُر شُکوه و پُرچِگالی
عقاب فرصت طلب، ولی بی ماجراجو
بی جاری ثقیل، زسنگینی، بی هیاهو
عقابِ تیز چشمُ با صلابت، با صُلبِ سینه
هِن هِن کنان هِم هِم کنان از عمق سینه
در اوج بود که ناگه
بدید بالاتر از بالا، بالاتر از اوج سوار بر موج
گروهی از کرکسان در آن بالا، بالاتر از خود
حلقه ای مُدَوَر، گرداگرد به چرخش
عقاب با وقار با صلب سینه
مؤَثر شد از تعقیب این صحنه
عقاب با وقار با صلب سینه
فراموشش زشاه و شاه گردی
بگفتا ای یاکریم
چرا من اینچنین سنگین و کم اوج
ولی او آنچنان راحت سوار بر موج
کرکسان در آن بالا مثال حلقه ای چرخان
به دنبال لاشه ای در این پایین از آن بالا
مثال حلقه ای گرداگرد، گِرد و گَردان
بالا بودند بالاتر از اوج
در اوج آسمان که ناگه
بدید یکی از کرکسان
زینب چُغوکی، نرم و نازک،
در سپیدستان با گردنی با نقش طوقی
چغوکی نازنین نازک بدن، پایین تر از پایینِ پایش
بنشسته در مأمنِ خود، در زیر بال و پر از مَموچک
در مُغاک آن چُغاک، خورد و کوچک
غرق در اَمن و آسایش، بی دغدغه در اوج آرامش
کرکس خسته، بدن سنگین، تحت تأثیر، زصحنه
دماغش شد دَمَغ، با دلی بی باغ کرده
شروع کرد نِق نِق و دلش پُر شد، از گلایه
کرکس بی کاروکس، کرکس لاشخور
قُرُّمساق بی ریشه، کرکس مفت خور،
شروع کرد نق نقو، دلش پر شد از گلایه
غرغر کنان، با جوشنی برخود زره کرده
پُر اَخم و تَخم، با اَبرُوانی بر هم گره کرده
پر و بالی بر آسمان قفل کرده با دلی غافل
پهن پیکر، آسمان را پَر و بالش همچو حائل
ولی گیتی زمین در زیر بال و پر، به هر ساحل
کرکس نق نقو، کرکس تیز چشم
کرکسِ پهن پیکر ولی کور دل
دماغی پُردَمَغ، ناچاق و باد کرده
باغرور و خودبزرگ بینی با تَکَّبُر
بگفت با زُمُختی با کُلُفتی با دلی پُر،
بگفت با نِق نِق و با تیر و طَعنه،
بگفت با قَبْقَبی پُر باد کرده
بگفت با صوتی از کُلُفتی
بفرما ای خدا! بفرما یاکریم!
بفرما ای با مرام!
چغوکی در زیر بال و پر از مَموچَک،
چغوکی پوچ و پِچِّک،
اینچنین در ناز و نعمت
منِ با این همه هیبت،
بَهرِ روزی کنم پرواز تا اوج،
با زور و زحمت
بگفتند و بگفتند و بگفتند
تا به اینکه؛
دلبر، زکَرم به دلبری بَرآمد
ندا آمد برآنها، از سپهر تیزرو،
تک به تک سینه به سینه
از فراز آسمان از سپهرآئینِ اندرونی:
بفرمود؛
صحبتی بهر تصحیح،
زصِحَّت با نصیحت
وضوعی با موعظه
شوشتِنی با شستشو
اِنتِقادی بَهر نَقد
با تواضع با محبت
با اُنس و اُلفت
هان، ای های من، های های من
تنهای من، زیبای من
آری ای پرنده، آری ای نازنینم
منم آن مرغ حق،
منم دادار، منم دادگر
رمق را رَمق آر و ارمغانی
در جسم و در جان تو
راغی بهر روغن،
نوری در رونق اَرماغ تو
منم دوست، منم جانان،
منم جان در تن تو
منم آریا، منم یاور،
منم بایار، منم یاردان
منم آریامهر،
منم الله اکبر
منم آن عالی اعلا
منم هورای هورامان،
منم آن سَرو ابرکوه
یزید و یزدان و جاویدان
منم آن اَهورا مزدای جاویدان،
منم، آن هورِ خورشید را درخشش
به هر بامداد، به هر بوم و به هر بام
از جِپَن تا لَهور تا بودافشان تا آنسوی ایوان نجف
تا مسجد الاقصی در هر اقصی نقاطی
منم از بُن، منم از وان و از بان،
منم از یان منم در این میان
به هر هان به هر هامان و به هر همیان
نوری در این استیر در آن استار
در این میدان در این ایران
منم آن بانه بان، تو را با مِهر نگهبان
در این گوی و در این میدان
منم یاغی منم باقی
منم یغما تو را یوغی
منم راغی دادم تو را ذوقی
منم دادارِ دادپَر، منم پَرهنگ،
منم مَهْدُ منم مَهْدی، منم هادی
منم آن هادیِ پَرهاد، منم شادی
منم دین و منم دانا، تو را دانه
منم فرهنگ، منم آهنگ، منم پرواز
منم شیرِ در این بیشه،
در این وان و در این شیروان
منم رونقْ، روانِ نور،
صوتی مُصَوَّت به هر صامت
به هر وان و به هر بان
مَأوا و مأمن به هر اِیْوَه به هر ایوان
منم آن فَنُّ و پَن، پَندی در این پِندار
منم آری در این دریا در این گفتار
منم آن حیدر کرار، کریم نیک کردار
منم آن هادی حیدر، منم کَرّار پُرتِکرار
منم آن عالی اعلا منم آن بارک الله را معلی
میان اَندر میان، منم آن مینوی میناوند
منم آن مرغ مینا بر سر کوه دماوند
منم آن آقِ اقیانوس، منم قُقْ نوش،
منم عاشق، تو را آغشته به آغوش
منم آن یان یونسکو، منم یونوس
رفرنسی فرنسین، تو را فانوس
منم آن علم لَدُنّی، منم آن عَلّامه دَهْر
منم شازند منم فارسی منم دینامِ دیناوند
منم آن کَدِّ یمین، کاتولیک و کادیلاک آمدم
همینک، بگشای همیان سینه، ای کودکم
فراخ کن، فرُّخَم! وسیع کن همیان سینه
به پیش آر دست و دامن
بهر چینه یا دان و ارزن
منم! من! دارا و دلدار و دریا دلم
دُرّی بخواه، ای دانه ام دُردانه ام
به پیش آر هَمیانت ای همایون ای هُمایَم
که من، همان هانم ، همان هان هنرمند،
در این حومه، هُوْمِ هامان، هانِ هَمیانم
منم آن دُرّ دریا را تر و واتر
منم آن دُرّ دریا را پر طراوت
منم آن دُرّ دریا را درایت
به هر جایی به هر سویی
دُرّ دریا را چون یونیزی
بهر آند یا که کاتد در میانم
بفرما، چه گویی!؟ ای هستی من.
کدام نامرد، پر و بالَت شکسته
چَمِّ من، پَرهای توست ای پرچم من
از ملخ جَستَک های آنان تو دلخوری؟
از اَزل، اَبد در کار است، مَکن تو دلخوری
چقدر خواهی بهر پُر کردن مُغ
چقدر خواهی بهر پُر کردن چُغ
بفرما، با دستی بر چَشم
کریم روزگار! کریم بامرام! کریم با وفا
کریم دلنواز، پُر ناز هستی
بدید و بداد در این جبهه چون جبالی
جواب ها با مُجاب،
با مُحبت با اُنس و اُلفَت
اتفاق را اِتِّفاگ با گفتگو،
در اوج رَحمت با محبت
با مَوَدَّت با فُتُوَّت
بر تک تک آنها مجالی،
آن حبیب و آن دوا و آن داوود
ادویه را دواها بود به هر وادی
از پیشداد داوود،
آن دلاور آن هادیِ حیدر، آن حیدرِ کرّار
شنید از هر طرف نیش و کنایه
بدید از هر طرف گُلانی پُرگِلایه
بدید از هر طرف کمانها با تیر و طَعنه
که اینها همه تقصیر توست
استغفرالله، ای شاه شهنه
پرندگان سَلّاف و دیگربین
پرندگان طوطی صفت، بدور از معرفت
زَخمه ها بر جان قلبش می کشیدند
از آن و از این
کریم روزگار، کریم با مرام
بگفتا با مُحِبَّت با صَبوری
بگفت، این دلاور، دلدار صاحب دل،
با لطافت، با دلیری، با نرمیِ دل،
چرا با من لجوجی،
مکن خود را کَج و مَعوَج
مگر تو یَعجوج و مَعجوجی
مگر تو در این گیتی،
چون آن قوم یعجوج و معجوج
که می کند از کتابم، عزیزم را عجیجم
عووجی مَعوَج یا که عووجی عَجوجی
مرام و فَرّ تو، مرام پرواز پرستی است ای پرستو
مرام ما تا اَبَد زفرودین تا منتهی فَروَهر،
به هر گوهر در هر کُنج و پَستو
پَری ها را پرورش از فَرورش در کُنْهِ هستی است
پر و بال دادمت مرا بنگری در هر کوی و برزن
خوراکی های رنگین، هرطرف، از دان و ارزن
نه آنکه به دنبال روزی، با این فراوانی
در این منقار، در آن منقار، یا به هر غاری
مغرور و نانجیب، بی جنب و جوش،
آراذیل و اوباش بهر روزی، خودرا بگردانی
اَرزَنی را با راهزنی از آن و از این، بستانی
غافل زشاهین وجود، زشاه و شاه گردی
کبوتر یا هر دیگری، با نیرنگ یا به زور،
مثال اَراذل یا که اوباش، بِستانی و شادگردی
روشنت کردم تا به خاموشی
دلی را گرم، نه آنکه بسوزانی
نه آنکه غافل شوی از خود، از شاه و شاه گَردی
نه آنکه بنگری با تَکَبُّر در ابعاد هر چُغوک یاکه گنجشک
یا که طاووس و طوطی،
عقابی یا که کرکس
یا قوشی همچو قرقی
پر و بال دادمت با کِرامت با نِجابت تا پَربِجُنبی
پر و بال دادمت تا زغم ها اوج بگیری و نَرنجی
مبادا بِرَنجی و بِرَنجانی ای تُرنجم
دست من پاتی چون پتو،
مثل پالتو یا پوتین
از سر تا به پا در آغوش تو
دست من کَدِّ یمین با رَشْح جَبین
مثال کدبانویی کدیور بر کول تو
پر و بالی دادمت بالستیک، خاص و مخصوص
نه آنکه بنگری هر دیگری را با آه و افسوس
آب و باد و خاک و نور را مَفرشی از خُوْدَجم
مُسَخَّر از بهر پروازی با جستنت
مَوّاج تا اوج و اَعْرَجَم
زغم ها از نیازت، نغمه ساز ای نازنینم تا زوج بگیری
زوجی را سراج بهر زاج تا شارژ بگیری
سواری از موج بگیری تا اوج بگیری
پریدن را پرورش، بَهر پرواز و فَروَرِش
موج غم ها را از نیازت من برایت
نه بهر بُغ کردن که بهر پُر کردنِ مُغ
عضله را ضلع و اضلاعی به هم عید کردن با عیادت
یا که چَح چَح کردن و دلی را چون دلیران،
در این ایران با مهر و محبت، دلبری کردن
دل ما هم با ناز و نغمه به خود جذب کردن
نیازها را در ره دوست، جاری و ساری
جُفت و جور کردم برایت، تا جُفت بگیری
برو جور شو با جُفتت در این کاشمر، با عِشوه، با کِرشمه
نیازت را زما منظم در نمازت، مُرتب یا به ترتیب،
طلب کن از بارگاه و از رحمت ما،
نه از بنده ی غافل، نه از بنده ی جاهل
طلب کن که از جود و از خوان کرم،
نَعَم بشنو، بهر نعمت با دستی برچشم
چقدر خواهی بهر پُر کردن مُغ، بفرما
منم! من! دُرّی بخواه، ای دانه ام دردانه ام
منم من دارا و دلدار و دریا دلم
گر تو تارم و سوداگر و سودآقلان
آمدی در نزد ما ای باسواد،
من سودان و سودآبه آمدم،
یوتیریت و توراتی از بهر تو
طلب کن که دلدارم و دل ما هم هست تنگ از برایت
نبینم اینچنین دلت را من، پریشان
چرا حیران و سرگردان
بگردان سَر و چشمت، زگِرداگِرد
نظر کن از اندرونی، بر این پایین و آن بالا
نَعَم گفتم، نِعَم دادم، شکر نعمت را بجای آور
الهی شُکر را با پَر و بالت بهر پروازی بجای آور
نه با شِکوه، با شکایت، با هزاران تیر و طعنه
با این همه پر و بال، که دادم از برایت
نهادم بر شانه هایم بر صَدر مَسْتَفه، تا پَر بگیری
تو را چون آن کفترم،
آن مستفیض آن مُصطفی،
انرژی، از منِ اَبطر بگیری
بلند شو حرکتی کن، پَرِّشی کن، ناشُکری نکن
بلند شو خستگی رو خسته کن
بلند شو ساختنی آغاز کن
بلند شو زندگی رو ساز کن
بلندشو تا باهم عزم و بزمی به راه اندازیم
بلند شو تا باهم طرحی نو در اندازیم
ای ابرو کمان ای گل گیلو گلان ای خوشگلم
با خلیلی از ابراهیم وجودم
ابری را از برایت، بهر تو
آب و آتش را به جان هم انداخته ام
نوری روان و آتشین، به جانت انداخته ام
تا گل پدیدار کنم
ای گل گیلو گلان
منم که آتش به جانت انداخته ام
هر شیئی را بهر عیشت با تشعشع از شعاعم
تا معاشی در معیشت از برایت با عشق خلق کردم
ببین آن قاری قرآن آن قناری
چطور جفتش را می کند یاری
ببین آن طیهوی طاهر
ببین آن هوهوی طیهو
ببین هر طرف، پر از هیاهو
ببین آن هدهد، هادیِ حق جو
چطور بنشسته باجفتش، بر سرجو
عیش و نوشابی، شِکَر شیرین بر سر جو
ببین آن رند رندانه، نمک را نم نمک
پرشور و شیرین، مثال شیری شورآفرین
شُکْر ما را، کاری شَکَر شیرین
شهد ما را آن چنان نوشین
با آن فرهاد دلدار
با آن دلبر شیرین
دلاور که بپرهیزد ز جُفتش
بماند تهی، تَهفه را اندر نَهفتش
برو خوش باش که خوش باشد
خوشی ما در خوش بودن تو
برو خوش باش و خوش باش به خوش بودن ما
برو خوش باش و خوش کن، دلی زخوش بودن ما
بپر ای نازنیم، بپر زیبای من
بپر ای های من، بپر، یو هوی من
بپر تا من ببینم، پرواز مرغ عشقم
بپر ای مینوی مینا، بپر مرغ مینایم
بپر ای دانه ی دانا بپر ای دانا توانایم
بپر تا نرفته بهار سرو و سوسن و سنبل
بِپر تا نَپَّرید، گُل گیلو گُلان از سر جو
بپر ای پرنده، ای ایرج ارجمند
بپر ای گل گیسو کمند
برو از سَمت من در بر بگیر، او را
برو وان باش و بان باش، مرغ عشقم را
تو را با جفتت، جور کردم
برو با جُفتت جور شو
با آن منتظر با آن مَموچَک
با آن چغوک خورد و کوچک
با آن چغوک در چُغ بُغ کرده
تا کنم گرم، گرما گرم، آغوش سرد تو
برو، پَر باش و بال باش، تا بر تو ببالم
بپَّر ای زیباترینم بپر ای مرغ غمگینم
برو با جهد و تقوا از برای آن مرغ رنگینم
نه اینکه با این همه نعمت، که دادم از برایت
از ناله ی تو، چون آن ولاالضالینم
با بُغْضُ و غیض و غَضَب، من هم بنالم
پر و بالت، پر و بالِ جهد و تقواست،
تو را چون نقطه ای با منطقم ای نطق من
تو را چون کفتری، فاکتور گرفتم،
ای انتگرال وجود ای طغرلم
ای طیر من ای طایرم
شدی خانه ی کار یا که فَکْتور، شدی جان جهان
بِپَّر ای چَزِّ من، چَذّابه ام، ای شاز من
بپر ای هاله ام، مُحَوِّل آمدم احسن الحالی بهر تو
بپر ای شمع عشقم، چُغوکم ای چوغایم
طوقت طوق بندگی ماست ای طوقایم
تو را چون عقربه در ساعتی،
دقیقاً هر دقیقه قیدم را مُقَیَّد
تو را چرخان و گردان وجداناً به گردم، قید کردم
چمِّ من، چون چم چمی
با باد صبایم در پرچمی
چم من، چمران تو
چمران من، پرهای تو
خودم هستم معاشت
بهر عیشت در معیشت
به هر جایی به هر سویی
هر کناری را در کنارت
دست من در کار است در کُنهِ جانت
بِپَر، بال و پَرَم، بپر تا بر تو ببالم جان دلم
بپر ای هوهوی من، طیهوی من یوهوی من
هستم برایت ای هستی من
مبادا برنجی و برنجانی ای ترنجم
چرا بازهم پریشان، چرا حیران و سرگردان
مگر نیستم، مگر من را نداری اندرون کُنْهِ جانت
من که هستم همیشه از برایت، در دل و جانت
منم امید تو منم یومای تو بگو بامن؛
الهی و رَبّی من لی غَیرُک
مگر نمی دانی پروانه ها از شعله ها پروا ندارند
برو بی پروا، پر وا کن، پروانه ام
بهر عیشت من شمعم و تو پروانه ام
یا تو شمع و من پروانه ام
بیا به دور هم بگردیم، دورت بگردم ای جان من
به هر کوی و برزن از برایت جانانه ام
آب و آتش را به جان هم، از برایت انداخته ام
برو بالا، بالاتر از بالا، بَپَر از خُوْدَجَم
پَرِّش را پرورش با فَرورش، با جَخْتِنَت
فرش و عرشم را بهر پروازت من پرورش
من آن بالا، بالاتر از بالا، معراج را رَجعَتی تا اَعْرَجَم
تو را استفاده چون آن مصطفی یا آن خدیجه، مصطفی را مستفیض از خودَجم
بَپَر جانم، بَپَر آرام جانم، بَپَر، دردت به جانم
بپر ای لیلای من،
منم مجنون تو
منم عجین در جان تو
لب نگشوده بگو الله الله لا اله الا الله
تا ببینی مرا در اندرون جان تو
منم روانت را رونقِ نوری بهر تو
بپر تا هفتاد و هشتاد آسمان را،
چون گلستانی، با بادصبایم نفحه ای
گل آرا در زیر بال و پَر،
جَنَّتی را با حَفنه ای از برای نَفْح تو
در زیر بال و پَر در زیر پایت
هر صبح و هر سحر
با باد صبایم
در زیر بالت
من بیارایم

طریقت. [ طَ ق َ ] ( ع اِ ) طریقة. روش. وتیره. || مسلک. مذهب. سیرت : دزد گفت : میخواهم. . . آداب طریقت آموزم. ( کلیله و دمنه ) . اقوال پسندیده مدروس گشته. . . و ضایع گردانیدن احکام خِرد طریقتی مشروع. ( کلیله و دمنه ) .
...
[مشاهده متن کامل]

سری دگر به کف آور که در طریقت عشق
سزاست این سر سگسار سنگساری را.
خاقانی.
هرکه با بدان نشیند، اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد. ( گلستان سعدی ) . || در اصطلاح سالکان ، تزکیه باطن و شریعت تزکیه ظاهر است. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . دومین منزل از منازل سه گانه ارباب سلوک که عبارت است از: شریعت ، طریقت ، حقیقت. مسلک صوفیه. صاحب کشاف آرد: در اصطلاح صوفیان ، طریقی است که رساننده کسان بسوی خدای تعالی است چنانکه شریعت راهی است که انسان را به بهشت میرساند و طریقت اخص از شریعت است زیرا طریقت هم مشتمل بر احکام شریعت است از قبیل اعمال صالح بدنی و اجتناب از محرمات و مکروهات عمومی و هم مشتمل بر احکام خاصی است مانند اعمال قلبی و اجتناب از همه ماسوی اﷲ. این است آنچه در شرح قصیده فارضیه آمده است و حاصل کلام این است که طریقت سیرتی است مختص به سالکان و رهروان بسوی خدای تعالی هم مشتمل بر اعمال و ریاضتها و عقاید مخصوص به آنهاست و هم بر احکام شریعت مشتمل است و بنابرین طریقت از شریعت اخص است زیرا بر هر دو مشتمل گردد. این است آنچه در اصطلاحات صوفیه آمده است. و در لطائف اللغات گوید: طریقت در اصطلاح صوفیه عبارت است از سیرت مصطفوی که مختص است به سالکان الی اﷲ و باللّه و فی اﷲ از قطع منازل وترقی در مقامات و در مجمع السلوک گوید: شریعت نگاه داشتن معاملات است و طریقت تزکیه باطن است از خصال ذمیمه و کدورات بشریه. بدان که مجموعه آدمی سه چیز است : نفس و دل و روح. پس شریعت راه نفس است و طریقت راه دل و حقیقت راه روح. و پاره ای دیگر گفته اند حقیقت عبارت از توحید است و شریعت پیروی احکام و شرایع کیش مسلمانی است ، اما باید دانست که هرکه را حقیقت باشد پس از مرگ حقیقت او باقی است ، ولی شریعت آنچنان نیست و قشیری در رساله خویش آورده که : شریعت الزام عبودیت و حقیقت مشاهده ربوبیت باشد و هر شریعتی که به توفیق و تأیید حقیقت توأم نبود غیرمقبول است و هرحقیقتی هم که غیرمؤید به شریعت باشد غیرمحصول خواهد بود زیرا حقیقت جز بوسیله شریعت حصول نپیوندد، ازاین رو شریعت و حقیقت لازم و ملزوم یک دیگر باشند، پس چون دانستی که : الشریعة اقوالی و الطریقة افعالی و الحقیقة احوالی باید که سالک از علم شریعت آنچه مالابدمنه است بیاموزد و از علم طریقت جمله بجای آرد تا به نور حقیقت رسد و هرکه میکند آنچه پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم فرموده است وی از اهل شریعت است ، و هرکه میکند آنچه او صلواةاﷲ علیه کرده است وی از اهل طریقت است ، و هرکه بیند آنچه او علیه الصلوة والسلام دیده است وی از اهل حقیقت است. و للّه دَرﱡ من قال ( شعر )
منبع. لغت نامه دهخدا

راه صوفی است.
https://www. youtube. com/watch?v=BEqM48VdMH8
Mystic path
راه و رسم - شیوه - روش
گروه، فرقه،
طریقت چکیده متصوفه است. آنجا که درویش، تماشاگری بی احساس شد در حقیقت درین چرخه گرفتار شده است. این راه پایانی از برای آدمی ندارد. ابتدایش اوی و اوسطش اوی و انتهایش اوی خواهد بود. درین ره جمله یکسانند و
...
[مشاهده متن کامل]
پیر تنها اوی است. پس در اینجا تنها با اوی می نشینی. اما طریقت نیز دام اوی ست. لاکن این دام، از عشق می آید. این دام در هیچی درویش، غوغا بپا می سازد. در میانه این ره درویش از چشمه آب حیات سیراب می شود. درین دام استعدادها تجلی می یابند. طریقت ، زاده مهر است. اهل طریقت جاودانه استند. اگر اکنون ابوسعید را نمی یابیم مشکل از ماست. چون سخن او اینک انقلاب می آفریند. شیخ رومی درین ره خاموش شد تا در ابدیت آرامش بیافریند. زنهار که طریقت اوی است. اوی همه است و همه اوی. پس در اینجا رابعه عدویه مرد می شودو مردان زن. طریقت همان حکمت خسروانی ست که با اسلام لطیف تر می گردد.