ضرب المثل با همه بله با ما هم بله

پیشنهاد کاربران

در زمان های قدیم در روستایی تاجر پیری بود ، که ایشان بعد سال ها کسب و کار و تجارت از نگون بختی روزگار برشکسته شده بود . خانوم ها و اقایان ، هر چی که میخرید بعدش ارزان میشد و هرچه که میفروخت بعدش گران میشد .
...
[مشاهده متن کامل]

مرد بی نوا به مرور زمان تمام ثروتش را از دست داد. نشست فکر کرد به امید اینکه بخت برگشته به او رو کند ، سراغ بازاری های دیگر رفت و از هرکدام مقداری جنس به صورت نسیه خرید .
خُب به همه بدهکار شد اما دوباره بازاری بدست اورد . باز مشتری ها به سراغ او امدن و جنس خریدن. اما باز مثال گذشته نتوانست سودی داشته باشد و ضرر کرد . اینطور شد که به بازاری هایی که ازشون جنس گرفته بود بدهکار شد .
طلبکاران سر زمانش که شد برای گرفتن پولشان به پیش تاجر پیر رفتن ، اما هر بار دست از پا دراز تر برگشتن . تاجر از وضع بدش نالید و چیزی به انها نداد .
در نهایت بازاری های طلبکار با هم دیگر به پیش قاضی شهر رفتن و از او شکایت کردن . این خبر به گوش پیر مرد رسید و و متوجه شد که بَبَبَبَله به زودی او احضار خواهد شد نزد قاضی و به جرم ندادن پول بدهکاریش به بازاریان به زندان خواهد افتاد.
تاجر پیر قدیمی قدم زد و فکر کرد ، چند روزی به دنبال چاره بود که چگونه خلاصی یابد. تا این که گذر او به پیش یکی از طلبکارانش که کمتر از بقیه دنبال پول خود نزد این تاجر امده بود رسید.
مرد بدهکار سیر تا پیاز داستان خرید و فروش و ضرر ها و زیان ها و گرفتاری هایش برای او شرح داد. گفت نمیدانم حال چه کنم .
مرد طلبکار هم نشست چندین دقیقه فکر کرد و فکری به سرش زد و گفت :
من راه خلاص شدن از این ماجرا را به شما می گویم ، که چگونه قاضی شما را به زندان نیاندازد و طلبکاران دیگر نیز دست از سر تو بر دارن . اما این شامل شرطی است .
پیرمرد گفت: چه شرطی دارد ؟ شما راه را نشانم بده من شرط شما رو به روی چشم میگذارم.
آن مرد گفت : من کاری به دیگر طلبکاران ندارم ، من پول خودم را میخواهم ازت بِستانم. در صورت رها شدن از این ماجرا باید پول من را تمام و کمال بپردازی . پیرمرد تاجر هم قبول کرد. سپس بازاری طلبکار گفت : وقتی در دادگاه بودی هر چه به تو گفتند میگویی بله . ناسزا گفتند بگو بله ، پول رو میدی بگو بله ، این کیه اون کیه بگو بله ، قاضی هر چه از تو پرسید فقط به گو بله . تاجر پیر گفت باشد .
بلاخره روز دادگاه رسید و همگان حاضر شدن . قاضی از پیرمرد بدهکار پرسید : قبول داری که به این ادم ها بدهکار هستی ؟ پیرمرد تاجر گفت بله .
قاضی گفت : پس چرا بدهکاری هایت را نمی دهی ؟
پیر مرد گفت: بله
قاضی گفت : این پول ها که از همکارانت گرفته ای چه کار کرده ای ؟
پیرمرد گفت بله
قاضی عصبانی شد و گفت: بله و درد بی درمان چرا مثل ادمیزاد جواب نمی دهی
باز پیرمرد تاجر گفت بله .
یکی از طلبکاران گفت : پول ما را می دهی یا نه ؟
پیرمرد گفت : بله
یکی از طلبکاران گفت : این چه طرزش هست ، قصد داری پول ماها را بالا بکشی ؟
پیرمرد بدهکار گفت : بله
همه متعجب که این چه طرز جواب دادن است . قاضی رو به بازاریان طلبکار کرد و گفت: این مرد دیوانه شده است . فشار زندگی و گرفتاری و هی فرار از شما طلبکارانش دیوانه اش کرده است . ادم دیوانه رو هم که نه میشود به زندان انداخت نه این که محاکمش کرد. دست از سر این پیرمرد بردارید و بروید دنبال کارهایتان.
بازاریان طلبکار دست از پا دراز تر از دادگاه خارج شدن . پیرمرد هم تو دل خود خوشحال به مناسبت این که از این داستان نجات پیدا کرده به سمت خانه خود روانه شد. پس فردا آن طلبکاری که راه را به اون نشان داده بود نزد پیرمرد تاجر آمد. با اون احوال پرسی کرد و گفت: حالت چطور است ؟
پیرمرد گفت : بله
گفت لذت بردی از نقشه من ؟
پیرمرد گفت : بله
طلبکار گفت : حالا نوبت آن است که به پیمان خود وفا کنی .
پیر مرد گفت: بله
طلبکار گفت : چه وقت پول من را می دهی ؟
پیرمرد گفت : بله
طلبکار گفت : اصلا هم اکنون پول من را بیاور .
پیرمرد گفت: بله
طلبکار گفت : بله بله دیگر چیست پول من را بیاور.
پیرمرد گفت : بله
طلبکار متوجه شد که این پیرمرد تاجر قصد پرداختن پول را ندارد و نمی خواهد به شرط خود وفا کند . رو به او کرد گفت : ( ( با همه بله با ما هم بله )
کاربرد این ضرب المثل ( ( در زمانی که کسی به شخصی محبت زیاد کند اما طرف مقابل حق ناشناسی کند اینگونه می گویند . یا کسی راهی را به کسی نشان دهد و اما طرف مقابل با همان راه بخواهد با او عمل کند این جمله گفته می شود ) )