صیفور از سران طایفه میرزاوند و بخش الوار در دوران رضاشاه پهلوی
بعد مرگ تقی خان فرزند کیخاعیدی به مرور ریاست فرزندان افشار در واقع بزرگ آنها صیفور شد و تا موقع که تقی خان در قید حیات بود سرکرده تیره افشار و شعبه فرخی میرزاوند در جنگ ها و نزاع ها تقی خان بود و امورات آنها در جنگ ها و نزاع ها و ریاست بدست او بود برزو پدر صیفور دو زن داشت از زن اولش به اسم شیرین از حوز شیرآلی از تیره سردار بود سه پسر به نام های بهتوش، یوسف ( ایسف ) و سیف الدین داشت برزو از زن دیگرش به اسم نساری شیرمهد فرزندانی به نام های صیفور، احمد، والی و بیچار داشت مادر برزو به اسم طلا میردورقی از طایفه میردورقی منگره بود برزو زن دومش نساری شیرمهد رو بخاطر خون بهای فرضی برادرش گرفت چون فرضی برادر برزو در درگیری با شیرمهدها کشته شد و نساری رو به عنوان خون بها به برزو برادرش دادند برزو، لرزان و فرضی اینها فرزندان خانعالی از زنش به اسم طلا میردورقی بودند خانعالی و کیخاعیدی برادر و فرزندان افشار بودند برخی میگن خانعالی فرزندخوانده افشار بوده و خانعالی از طایفه میرعالی بوده و افشار او رو بزرگ کرده.
... [مشاهده متن کامل]
صیفور در دورانش دوران رضاشاه پهلوی از قدرتمندترین کدخدایان و سران بخش الوار بود، روایت شده صیفور آنقدر مغرور و متکبر بود که حسینقلی پاپی پدر خانجان رضایی پاپی رئیس طوایف پاپی لرستان که آدم مهم و سرشناس در لرستان بود خودش را از او بالاتر می دانست و او را در مقابل خودش حساب نمی کرد در بین برادران صیفور، ایسف ( یوسف ) و والی از همشون بزرگتر بودند.
بهتوش برادر صیفور در درگیری با عده ای از لُرهادر خرم آباد لُرستان کشته شد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیفور و درگیری و نزاع او و عباس خان بزرگی قلاوند
در آن دوران عباس خان بزرگی قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفته بود عباس خان قلاوند ادعای خانی می کرد قلاوندها در سلطه و سیطره او بودن و به او در جنگ و نزاع و درگیری با طایفه میرزاوند مساعدت می کردند.
قلا پسر دایی تقی خان گله و رمه بسیاری داشت و جایی داشت که عسل نگهداری می کرد گله و رمه عده ای از تیره سردار نیز پیش گله های قلا بود روایت است قلا آدم دست تنگ یا به اصطلاح فردی بود که پول خرج نمی کرد و حتی میگن آنطور بود که حاضر نبود دو تا از گوسفندان خودش را بفروشد و تفنگی بخرد برای محافظت از خودش.
فردی به اسم علیداد فتاح رشنو بود چوپان عباس خان قلاوند در روستای سرخکان بخش الوار بود روزی عباس خان قلاوند چوپان خودش علیداد فتاح را به پیش قلا می فرستد و به او میگه به قلا بگو کاسه ای عسل واسم بفرسته علیداد به پیش قلا رفته و سفارش عباس خان رو به او می رساند قلا که ادعایش می شد در پاسخ میگه عباس خان میخواد که من بهش مالیات بدم؟؟؟!!!!! قلا به علیداد میگه گله من بیشتر است یا گله و رمه عباس خان قلاوند علیداد به او میگه گله و رمه تو زیاد است و اما گله های عباس خان تعدادین که آنها هم مال عده ای دیگر هستند و قلا به علیداد میگه پس بیا چوپانی گله های منو به عهده بگیر و علیداد فتاح چوپانی گله های قلا را قبول می کند بعد یک مدت عباس خان بزرگی قلاوند سراغ فتاح را می گیرد به او میگن علیداد فتاح رفته چوپان قلا پسر علینجات در سرقلا شده و عباس خان هم قشه ای رو می فرستد تا گله او را به تاراج ببرند روایت است خود عباس خان با قشون بود و دو سه دسته درست کرد و خودش در بالای بلندی اطراف روستای چول ایستاده بود آن موقع نیز قلا خودش تنها بود و حوز شیرآلی که نزدیکان او بودند آنجا نبودند و خصوصا تقی فرزند عیدی پسرعمه قلا که تمام آنها به تقی وابسته بودند و از لحاظ نترس بودن و جنگ و تفنگ سرآمد تمام شعبه فرخی بود هم فوت کرده بود.
بعد به تاراج رفتن گله های قلا توسط قشون عباس خان بزرگی قلاوند، صیفور به همراه قلا به دیوِه خونه ( خانه ) عباس خان بزرگی قلاوند در سرخکان بخش الوار رفته تا گله و رمه را از او پس بگیرند.
روایت است سردار عباسعلی بگری قلاوند از تفنگچی های عباس خان بزرگی قلاوند بود در واقع از تفنگچی های نزدیک او بود آنجا در دیوِه خونه عباس خان قلاوند بود دختر بچه ای داشت عباس خان قلاوند دختر سردار عباسعلی بگری قلاوند در حدود 6 سالش بود را تحریک کرده که زیر کلاه صیفور که روی سرش بود بزند روایت است صیفور یک کلاه خوانین بود به سر داشت دختر سردار عباسعلی جلو آمده و چندین بار زیر کلاه صیفور می زند.
سردار عباسعلی بگری قلاوند در جنگ سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان قلاوند توسط میرزاشیرمهد ( دولت ) با تیر تفنگ هلاک شد.
روایت است آن موقع دندان آسیاب عباس خان بزرگی قلاوند درد می کرد به یکی از افراد خانه اش که قلاوند بود گفته بود یکی از گوسفندان را سر ببرید و بیضه آن را بیاورید تا روی دندانم بذارم.
روایت است عباس خان بزرگی قلاوند از دادن گله و رمه به صیفور امتناع کرد و به کنایه و تمسخر این بیت را سرائید:
گنجعلی خو دِ خومونه. . . . . . . . . . . . . . سهیل بک گیمونه. . . . . . . . . . . . کیخاقلا هَمونش ها جا هَمون علیداد
گنجعلی از تیره شیرزاد و سهیل بک نیز از تیره کلورضا بود همیشه از ترس برای عباس خان بزرگی قلاوند روغن می فرستادند کیخاقلا منظورش صیفور بود.
صیفور میگه:کیخاقلا دست خالی نمی رود!
سپس صیفور به کمک صیدجعفر فرزند تقی خان که در آن موقع یک نوجوان در حد 20 تا 23 سال بود به محل زندگی عباس خان در سرخکان بخش الوار حمله کرده و گله و رمه ای از گله ها و رمه های او را در عوض به تاراج می گیرند روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان دست و پاهای پاپی مراد از چوپانان عباس خان که نسبیتش الشتری لرستان بود و بین تیره بزرگی قلاوند و در سرخکان زندگی می کرد رو می بندد و او را بسیار کتک زده بود، افراد عباس خان بزرگی قلاوند به طرف آنها حمله ور شده اما نتوانستند گله و رمه را از آنها بگیرند بعد مدتی عباس خان بزرگی قلاوند یک نفر را به نزد صیفور می فرستد و به او میگه گوسفندان ماده را واسمون بفرست چون بچه شیرده دارن و می خواهند شیر آنها را بخورند و اما صیفور در پاسخ میگه حالا کی راست گفت؟؟؟ کیخاقلا دست خالی رفت؟؟؟؟ و صیفور در پاسخ عباس خان میگه تو بچه های آنها را واسمون بفرست تا از شیر گوسفندان ماده بخورند.
روایت است صیفور از گله های به غنیمت گرفته شده از سرخکان به قلا چیزی نداد و آنها رو فقط بین خودش و صیدجعفر فرزند تقی خان تقسیم کرد.
این داستان نشان می دهد که عباس خان قلاوند و قلاوندها از صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان بشدت ترسیدن چون اگر نمی ترسیدن برای پس گرفتن گله ها با صیفور و صیدچعفر جنگ و نبرد می کردن چون توانایی جنگیدن با صیفور و صیدجعفر را نداشتن.
روایت است قلا از قلاوندها نفرت شدید داشت و همیشه به آنها فحش و ناسزا می گفت از تقی خان و صیدجعفر فرزندش بشدت یاد می کرد و می گفت اگر تقی خان زنده بود قلاوندها هرگز از ترس تقی خان گله های منو غارت نمی کردند.
این قلا با آن طایفه قلاوند متفاوت است قلا اسم او بوده آن موقع بسیاری دیگر در طوایف دیگر مثل پاپی - بیرانوند و. . . . بودن که نامشان قلا بوده اما ربطی به قلاوندها نداشتن.
بعدها عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و فرخی های میرزاوند هلاک شد.
روایت است در یک مورد برادرزاده همین عباس خان قلاوند به اسم صفرخان قلاوند آمده بود که از سمت فرخی های میرزاوند دزدی و گله های آنها رو بدزدد در این وانسفا مردهای جنگی شعبه فرخی تیره های افشار - پادار و سردار او را اسیر کرده و میگن او را با طناب بسته از پشت در کون او انگشت فرو می کردند و او از عصبانیت فحش و ناسزا به فرخی ها و میرزاوندها می گفت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان صیفور و قشونش و غارت صالح آباد تپه چرمه اندیمشک توسط عده ای از تفنگچی ها و غارتگران بخش الوار به رهبری و سرکردگی صیفور در اوایل دوران رضاشاه پهلوی ( این داستان را افراد بسیاری از ریش سفیدان میرزاوند روایت کردند و صحیح ترین روایت می نویسم )
در اوایل دوران رضاشاه پهلوی در حدود سال 1307ه. ش نزدیک به 3000 راس گله و رمه به وسیله قشه صیفور در صالح آباد و تپه چرمه به غنیمت گرفته شد رهبری قشون بدست صیفور بود، در این تاراج که در محل صالح آباد ( میدان امام حال حاضر کنونی اندیمشک ) و محل پایگاه چهارم شکاری و سوم شعبان که آن موقع به تپه چرمه معروف بودند انجام شد صیفور با قشونش به آنجا هجوم برده و گله ها و رمه افرادی که در آنجا بودن را به غارت گرفتند آن موقع دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی لور و صالح آباد در سیطره باج و غارت تیره افشار بخش الوار قشون صیفور و تیره افشار و عرب های شوش و صیفور از سران بخش الوار گرمسیر استان خوزستان و قشه او در راس آن قشه صیدجعفر فرزند تقی خان بود در آنجا دست به خراج و تاراج می زدن در دوران رضاشاه پهلوی به غیر از قشه صیفور، عرب های شوش، صالح آباد - لور و تپه چرمه را بارها مورد تاراج و غارت قرار می دادند محدود لُرهای لرستانی آنجا اطراف صالح آباد تعدادشان اندک بود از تیره های سگوند بودن بارها مورد غارت و تعرض قشه عرب های خوزستان و قشه صیفور واقع می شدند روایت است لُرهای لُرستانی سگون برای قشلاق گله های خود آنجا می آمدند از ترس قشون صیفور فرار کرده بودند چون می ترسیدند آنها را قتل عام کنن روایت است زنی لُر از قُلی های سگون به اسم بیجه زن بسیار سرشناس در بین سگوندها بود و به یک نوع کدخدای آنها بود چون آن موقع میگن آنها زن هایشان کدخدای آنها بودن جلوی قشه صیفور ایستاده بود تا قشه رحم کند از آنها غارت نگیرد روایت دقیق و معتبر است آن زن توسط صیدجعفر فرزند تقی خان با تیر تفنگ کشته شد.
لُرهای لُرستانی تعداد اندکی بودن برای قشلاق گله های خود از خرم آباد لرستان در صالح آباد و تپه چرمه بطور چادرنشین اتراق می کردند اکثرا از تیره های سگون مثل قلی و رحیم خانی بودن اوایل دوران دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی یک نفر به اسم اَلِه تفنگچی که بیرانوند و اهل خرم آباد لُرستان بود را آورده تا محافظ آنها باشد تا غارتگران تیره افشار صیفور و عرب های شوش گله ها و رمه های آنها را غارت نکنند طبق روایت میگن این اَلِه تفنگچی بیرانوند، تفنگچی ماهری بود و میگن در بین بیرانوندهای خرم آباد لرستان و طوایف آنجا تفنگچی مثلش وجود نداشت و میگن تیر تفنگش به خاک نمی نشست!!!!!به دستورات اله بیرانوند تمکین می کردن و دو سه اتاق با سنگ و گل در نزدیک صالح آباد برای او درست کردند که محل اتراق او و تفنگچی های همراهش بود به قلعه ( قلا ) اَلِه تفنگچی معروف بود.
افرادی که در قشون صیفور بودن عبارتند از:
صیدجعفر فرزند تقی خان - خداداد شیرمهد فرزند سیدال - ذوالفقار شیرمهد کدخدای شیرمهدها - میرسهراب میرعالی - خدارحم فرزند فتح آلی - والی و عده ای دیگر بودند در بین آن قشون پایین ترین سن صیدجعفر فرزند تقی خان بود در حدود 25 سال سنش بود.
( میرسهراب از غارتگران و یاغیان به نام بود که بعدها بدست ماموران دولت رضاشاه پهلوی در خرم آباد لرستان به دار آویخته شد روایت است تمام طایفه میرعالی مردی به سختی و یاغیگری همین میرسهراب نداشتن و بعدها ماموران دولت رضاشاه پهلوی به ضرورت و ناچاری اونو به خرم آباد برده و به دار آویختن حتی میگن که پسر میرسهراب را هم با پدرش به دار آویخت چون مطیع دولت رضاشاه پهلوی نمی شد و پیوسته یاغیگری می کرد میرسهراب عموزاده میرشاه محمد و حاتم میر رئیس طایفه میرعالی منگره بود روایت است بعد از دستگیری میرسهراب توسط دولت رضاشاه پهلوی بسیاری برای او وساطت کردند تا دولت رضاشاه پهلوی او را آزاد کند و ماموران دولت رضاشاه پهلوی گفتند فقط اگر میرشاه محمد تعهد داد او آزاد می شود و اما میرشاه محمد اینکار را نکرد گفت توبه گرگ مرگ است!!!!!با اینکه میرسهراب عموزاده اش بود! )
بعد از گرفتن غارت ها افراد چادرنشین گله دار تپه چرمه سگوند بودن دست به گریبان اَلِه بیرانوند و آدم هایش شدند اَلِه تفنگچی بیرانوند که می فهمد گله ها و رمه های آنها را غارت کردند زنی مهم از آنها نیز قتال شده برای درگیری با آنها و گرفتن غارت ها از صیفور و قشونش حرکت کرده قشه صیفور و اَلِه تفنگچی بیرانوند و چند نفر از افرادش که با او بودند در بالای قلعه لور امروزی با یکدیگر درگیر شدند روایت است قشه صیفور و غارت ها در نزدیکی تنگوان اتراق کرده بودند اَلِه تفنگچی بیرانوند در آنجا با آنها درگیر شده قشه صیفور سنگر می گیرند و تیراندازی کرده اَلِه بیرانوند و افرادش بدون اینکه بتوانند غارت ها را از صیفور و صیدجعفر و قشه آنها پس بگیرند برگشتند و صیفور و قشه اش بدون پس دادن غارت ها رفتند روایت صحیح و معتبر است اَلِه تفنگچی بیرانوند تیری به دست ذوالفقار شیرمهد زد و دستش زخمی شد و تفنگ از دستش افتاد و نقش به زمین شد در این حین صیدجعفر فرزند تقی خان تفنگ او را ورداشته و به کمر می اندازد و دره ای کوچک در کنارشان بود ذوالفقار شیرمهد را در درون دره پرت می کند که ذوالفقار تیر نخورد و خودش هم سنگر می گیرد روایت دیگری است اَلِه تفنگچی بیرانوند با تیر تفنگش کتف خداداد شیرمهد فرزند سیدال را بشدت زخمی کرد و اما بعد چند ماه زخم کتف او خوب شد حتی روایت است تیری از تفنگ اَلِه بیرانوند نصف و شَق سبیل والی برادر صیفور پدر علیرضا را قطع کرد که جای قطع شده نصف سبیل والی واسه همیشه روی چهره والی مشخص بود روایت است اَلِه بیرانوند با تیر تفنگ دست خدارحم فرزند فتح آلی از حوز شیرآلی را نیز زخمی کرد.
روایت است صیفور و صیدجعفر به سمت اَلِه بیرانوند و همراهانش تیراندازی شدید کرده اَلِه تفنگچی شدت تیراندازی صیفور و صیدجعفر را دید ترسید گفت برگردیم چون امکانش است صیفور و صیدجعفر ماها را هلاک کنند و صیفور و صیدجعفر بدون پس دادن غارت ها و حتی یک خراش روی دستشان رفتند و غارت ها و گله ها و رمه های غارت شده را نیز با خود بردند و افراد زخمی شده مثل ذوالفقار شیرمهد و خداداد شیرمهد که بشدت توسط اَلِه تفنگچی زخمی شده بودند رو نیز با خود روانه کردند ضرب شصت اَلِه تفنگچی بیرانوند فقط در مهارت تیراندازی او بود اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر می شد هلاک می شد واسه همین خودش هم می دانست و دیگر برای گرفتن غارت ها از صیفور و صیدجعفر اصرار نکرد چون می دانست اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر شود هلاک می شود در این درگیری صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان و میرسهراب میرعالی هیچ آسیب و صدمه ای ندیدن و پیروزمندانه در این نبرد پیروز شدن و غارت ها رو نیز با خود بردند.
روایت است بعد این ماجرا اَلِه تفنگچی بیرانوند و همراهانش به خونه یک نفر در بالارود رفته و ماجرا رو تعریف می کند میگه با صیفور و قشونش درگیر شدم بدروغ میگه فکر کنم صیفور و یکی دو نفر دیگر از قشونش رو کشتم یک نفر آنجا بود و با صیفور و تیره افشار و تقی خان پدر صیدجعفر آشنایی داشت ناراحت شده و با خودش میگه فکر کنم یتیم تقی خان رو کشته و فکر کرده بود صیدجعفر کشته شده و اما بعد فهمید صیفور و صیدجعفر هیچ کدامشان آسیبی ندیدند آن موقع صیدجعفر سن و سال چندانی نداشت و طبق روایت صیدجعفر در همون سنین پایین بسیار جنگی و اهل غارت گرفتن و آدم نترسی بود و صیفور همیشه در جنگ ها و غارت گرفتن ها او را با خود همراهی می کرد.
تمام جهات این داستان نشان می دهد سگوندها که توسط قشون صیفور و صیدجعفر غارت شدن و زن مهم آنها هلاک شد آنها و تسیار آنها اَلِه تفنگچی بیرانوند بشدت از صیفور و صیدجعفر ترس و هراس و واهمه داشتند چون اگر نمی ترسیدند برای انتقام خون آن زن و غارت گله هایشان تا آخرین لحظه مرگ با آنها می جنگیدند! روایت است تا صیفور و صیدجعفر زنده بودند حتی جرات نداشتن پیش آنها برن و بگن چرا غارتمون کردید!!!!!
دولت رضاشاه پهلوی این موضوع و غارت و باجگیری در صالح آباد و تپه چرمه را می دانست اما چون صیفور با دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی با او کاری نداشت و او را واسه این ماجرا و غارت سرزنش نکرد و صیدجعفر پدربزرگم رو مورد بازخواست و شماطت قرار نداد.
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر نقاط ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد رو به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و تفنگچی گری نبود رو پخمه و ربوت می دانستند.
حتی افرادی که آن موقع دوران آموسی قطب و عبدالحسین قطب در لور و صالح آباد ساکن بودند این داستان را روایت کردند.
آن موقع تنها عده ای از تیره های سگوند بطور چادرنشین و گله دار در صالح آباد امروزی اتراق می کرده و صالح آباد یک صحرا و تقریبا بیابان بود تا امروز روایت نشده هیچ یک از این طوایف امروزی مثل قلاوندها - پاپی ها و حتی دیگر میرزاوندها و. . . . توانسته باشند با وجود اَلِه تفنگچی بیرانوند از صالح آباد و تپه چرمه غارت گرفته باشند فقط صیفور و قشه او بود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب شهادت صیفور در دزفول
صیفور در حدود سال 1320ه. ش اواخر دوران رضاشاه پهلوی در دزفول شهید شد و به شهادت رسید داستان مرگ او بدین صورت بود که صیفور برای دیدار عبدال میرزاوند از تیره کلورضا که آن موقع بخاطر یاغیگری توسط دولت رضاشاه پهلوی دستگیر و در زندان دزفول بود و نیز برای امورات به دزفول رفت و طبق روایت رستم خان هیکی عموی همسرش را نیز برای همراهی با خود می برد روایت است آن موقع صیفور برای امورات به دزفول زیاد رفت و آمد می کرد و دزفولی ها هم او را می شناختند صیفور قاطرها را به رستم خان هیکی در بازار قدیم می سپارد و به او سفارش می کند مواظب قاطرها باشد تا برگردد بعد برگشت به بازار قدیم آمده از دکان قدیمی دزفول اجناسی گرفته و رستم خان هیکی اجناس را روی قاطرها قرار داده و عزم برگشت می کنند، قاطری که بارها روی آن است و افسارش در دست رستم خان هیکی است فضولات و نجاست خودش را در بازار می ریزد در این حین رفتگر دزفولی شهرداری دزفول با چوب به پشت قاطر صیفور می زند و قاطر رم می کند و رستم خان که افسار قاطر در دستش است به زمین می خورد و سم قاطر روی پای رستم خان می افتد صیفور که این وضعیت پیش آمده را می بیند و آدم مغرور و متکبر بوده سیلی بیخ صورت رفتگر دزفولی شهرداری دزفول می زند و چوب جارو را از او گرفته و او را ضرب و شتم می کند و بعضی از دزفولی ها به صیفور معترض شده که چرا او را کتک می زند در این حین رفتگر که بعد ضرب و شتم و سیلی صیفور رها شده بود و بشدت هم عصبانی و ناراحت بود چوب جارو را ورداشته و در یک آن که صیفور حواسش نیست به روی بینی صیفور می زند صیفور به خاطر آن ضربه دو سه روز زنده بود و در درمانگاه دزفول بستری شد و به خاطر خون ریزی بینی بعد دو سه روز شهید شد و در دزفول در قبرستان کنار پل قدیم دزفول که آن موقع به شکل زیرزمین بود دفن شد احمد برادر صیفور باخبر شده و با یکی دو نفر دیگر به دزفول آمده بود احمد برادر صیفور خواسته بود که فرد مزبور رو به قتل برسانند صیفور او را از این کار نهی کرده و از او خواست تا رهایش کند طبق برآوردهایم صیفور در موقع مرگش در حدود 50 سال سن داشت.
روایت است صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان در یک مورد گله و رمه یک دزفولی که آن موقع کنار پُل قدیم دزفول بود رو نیز غارت کردند.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان همیشه می گفت اگر صیفور زنده بود و صیفور رو داشتم حتی می توانستم با ابرها هم بجنگم!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب زن های صیفور
همسر اول صیفور خواهر ایلخانی میر از بزرگان طایفه میر بودند از او فقط یک دختر داشت همسر کوچک بک هیکی کدخدا هیکی ها بود ولی الله هیکی و مرحوم رحمان هیکی فرزندان اویند و بعد مرگ این همسرش که در جوانی و بخاطر مرگ ناگهانی سکته درگذشت دو زن دیگر گرفت صیفور با سپهدار و ایلخانی میر روابط دوستی نزدیک داشت و صیفور چند سال بعد مرگ او دوباره ازدواج کرد.
یکی دیگر از زن های صیفور بعد مرگ همسر اولش گرفت از ماراب های بیرانوند به اسم آغاسلطان بود صیفور از او هاسی، مهراب و آقلی رو داشت بعد مرگ صیفور همین زن بیرانوند او آن موقع جوان بود با احمد برادر صیفور ازدواج کرد از او دختری داشت همسر مرادخان کلورضا بود و بعد مرگ احمد با برادر دیگر صیفور به اسم بیچار ازدواج کرد اما از بیچار فرزندی نداشت روایت است والی پدر علیرضا بعد مرگ صیفور با همین زن بیرانوند او خوب نبود چون بخاطر تیری که اَلِه تفنگچی بیرانوند به سمت او انداخته بود و نصف و شق سبیلش را کنده بود و جای تیر تفنگ اله بیرانوند روی چهره او مشخص بود بدش از بیرانوندها می آمد می گفت باید بره پیش برادرانش در خرم آباد و می خواست او را بیرون کند اما او زیر بار حرف والی نرفت گفت من فرزندانم رو نمیذارم و برم این زن بیرانوند صیفور، دخترعموی فردی به اسم علیمراد بیرانوند سرکرده ماراب های بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی بود.
یکی دیگر از زن های صیفور دختر حسن خان هیکی برادر فردی به اسم تُرعلی هیکی بود مادرش به اسم والیه خواهر عباس خان بزرگی قلاوند و قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف قلاوندها بود همین والیه در اول همسر تُرعلی هیکی بود بغیر از او دو زن دیگر هم داشت بعد مرگ تُرعلی هیکی، حسن خان برادرش همسر او را به عقد خود درآورد همسر صیفور از او بدنیا آورد این زن صیفور در اول همسر رستم بک از تیره کلورضا بود از او مختارخان رو بدنیا آورد بعد مرگ رستم بک، صیفور همین مادر مختارخان خواهرزاده عباس خان قلاوند و قدم خیر قلاوند جوان بود را به عقد خودش درآورد و با او ازدواج کرد و سهراب از او متولد شد با این وجود صیفور و عباس خان قلاوند دشمنی بسیاری با هم داشتند روایت هایی است قدم خیر قلاوند زن معروف قلاوندها قلاوندها او را سرآمد زن های خرم آباد و لُرستان می دانند حدود 6 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته طبق اثبات 4 مورد ازدواج و طلاق او واسم اثبات شده روایت است همین قدم خیر بزرگی قلاوند عاشق تقی خان فرزند کیخاعیدی بود در اول دوست داشت به ازدواج تقی خان فرزند کیخاعیدی پدر صیدجعفر دربیاد و شیره فرزند میرحسین دوست نزدیک تقی پدر صیدجعفر بود و در تمام غارت ها و جنگ و تفنگ های تقی در قشون تقی بود می خواست از طرف تقی به خواستگاری قدم خیر بزرگی قلاوندبره اما تقی خان اجازه نداد چون آن موقع بین او و قلاوندها پسرعموهای همین قدم خیر قلاوند تترها دشمنی شدید وجود داشت بعد این همین قدم خیر قلاوندبا یک نفر به اسم عباس از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند به اسم صفقلی قلاوند برادر فاضل قلاوند بزرگ تیره باش آغا قلاوند ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد میگن بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای رحیم خانی طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت.
تا امروز هیچ فردی در مورد تاریخ واسم روایت کردن روایت خاصی در مورد این قدم خیر قلاوند واسم نقل نکردن اینکه میگن تفنگچی بوده سوار اسب شده همراه برادرش عباس خان قلاوند وارد جنگ ها شده و. . . . هیچ فردی اینها رو واسم روایت نکرده خلاف دیگر افراد در مورد آنها روایات زیادی واسم نقل شده.
روایت است در یک مورد دختر صیفور که از همسر اولش خواهر ایلخانی میر بود همسر کوچک بک هیکی بخاطر یک موضوع با کوچک بک مشاجره و دعوا کرده بود و به دلخوری و قهر به خونه زنده یاد پلنگ تیره افشار صیدجعفر فرزند تقی خان آمده بود و صیدجعفر میگه باید برم کوچک بک رو بزنم چرا باهات دعوا کرده و صیدجعفر به پیش خونه کوچک بک هیکی رفته اما موقع که رفته بود کوچک بک آنجا نبود روایت است در موقع که صیفور زنده بود کوچک بک هیکی به خواستگاری دخترش آمده بود و صیفور به او جواب رد داد و میگن صیفور کوچک بک را در حد و اندازه دخترش نمی دید.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان کشته شدن فرهاد از شعبه گلناز و سوخته زاری پسرعمویش بدست صیدجعفر فرزند تقی خان
عده ای به اسم کولچپی ها آن موقع در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی در پیش شعبه فرخی میرزاوند زندگی می کردن عبدو و چوغایی کولچپی در حدود صیفور و در پناه تیره افشار و شعبه فرخی زندگی می کردن فرهاد از تیره احمدایل شعبه گلناز گاو چوغایی کولچپی رو غارت کرد و بخاطر این موضوع صیفور به شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی که آن موقع پیش تیره افشار زندگی می کرد میگه تو فرهاد رو به قتل برسان و من خودم قتل او را به گردن می گیرم شاه کرم طافی فرهاد رو به قتل رسانید و پسرعموهای فرهاد و تیره احمدایل گلناز برای انتقام به روستای چُل برای غارت گله های صیدجعفر فرزند تقی خان حمله کردند صیدجعفر تفنگش رو ورداشته و به سمت آنها می رود و آنها رو تهدید می کند برگردن اما آنها دست وردار نبودن و صیدجعفر فرزند تقی خان به سمت آنها تیراندازی کرد و سوخته زاری احمدایل پسرعموی فرهاد با تیر تفنگ صیدجعفر کشته شد برادرش هم که با او بود رو با تیر تفنگ زخمی کرد بعدها خون صلح شد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوارگرمسیر در دولت رضاشاه پهلوی دوست صیدجعفر بود در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر فرزند تقی خان رو گرفت.
طبق برخی روایت ها نسبیت کولچپی ها بیرانوند است از قدیم از بین بیرانوندها به پیش شعبه فرخی میرزاوند آمده و آنجا ساکن بودن و امروز فامیلی میرزاوند دارن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جنگ و درگیری سران طایفه میرزاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی و عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها قشون او شکست قلاوندها از سران دست به تفنگ طایفه میرزاوند
عباس خان، خان قلاوندها بود عباس خان بزرگی قلاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی به طایفه قلاوند سیطره یافت و تمام قلاوندها را به سلطه و سیطره خودش درآورده و قلاوندها در نبرد با طایفه میرزاوند و سران میرزاوند دشمنی و اختلافات عمیقی بین آنها و قلاوندها بود عباس خان قلاوند به کمک قلاوندها میخواست سران طایفه میرزاوند و میرزاوندها را از مسیر خودش ورداشته و با میرزاوندها جنگ و نبردهای خونین به پا کردند.
عباس خان بزرگی قلاوند با روی کار آمدن دولت رضاشاه پهلوی خودش رو به ماموران و ژاندارم های دولت رضاشاه پهلوی نزدیک کرد و کاسه لیس دولت رضاشاه پهلوی شد و مورد حمایت آنها واقع شد و طبق روایت اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی با خودش داشت و به کمک آنها افرادی که از دولت یاغی بودن در پی جنگ و مبارزه و دستگیری آنها بود و حتی تا جایی قدرت گرفت طایفه قلاوند رو به سلطه و سیطره خودش درآورد و آن موقع سران میرزاوند شعبه فرخی میرزاوند یاغی بودن و عباس خان بزرگی قلاوند در پی مبارزه و تسلیم آنها بود اکثر بیشتر تیره های قلاوند مثل شهاوندها و. . . . . . تحت امر و سلطه و سیطره عباس خان بزرگی قلاوند شدند.
داستان درگیری سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها
عباس خان با سران میرزاوند خصوصا شعبه فرخی میرزاوند صیفور - کریم خان و شیره اختلاف و دشمنی شدید داشت بعد مدتی شیره فرزند میرحسین و کریم خان از تیره پادار که آن موقع از افراد نامی تیره پادار بودن در مقابل عباس خان بزرگی قلاوند و قلاوندها تسلیم و با آنها هم عهد شده آنها و دیگر تیره پادار مثل برادرش سارون به پیش قلاوندها نقل مکان کردند و عباس خان بزرگی قلاوند آنها رو به خود نزدیک کرد در آنجا و در حدود قلاوندها ساکن شدند و آنها نیز در زمره افراد تحت سیطره عباس خان بزرگی قلاوند درآمدند عده ای از تیره های شیرمهد - شیرزاد و حتی برخی از کلورضاها مثل تیره های قلاوندها شهاوندها و. . . . تحت امر عباس خان بزرگی قلاوند شده با او همدست شدند و حتی از ترس به او مالیات و باج می دادند.
اما صیفور و تیره افشار مثل صیدجعفر و شاه مهدی کدخدای کلورضاها و. . . . که آدم های جنگی و نترس و غارتگری بودن با آنها نبرد و جنگ های خونین کردن در آن دوران تقی خان پدر صیدجعفر که آدم بسیار سخت و نترس و جنگی بود فوت کرده بود و در قید حیات نبود در داستان او شرح داده شد اگر تقی خان زنده بود در آن نزاع ها نقش بسیاری زیادی ایفا می کرد.
طبق روایت در یک مورد شیره فرزند میرحسین و کریم خان، عباس خان بزرگی قلاوند و اُردی نظامی او را دعوت کرده گوسفندی به عنوان غذای طبخ برای او آماده می کند عباس خان قلاوند به میهمانی شیره و کریم خان آمده روایت است عباس خان بزرگی قلاوند موقع خوردن غذا با شیره از یک ظرف غذا خورد فکر می کرد شیره و کریم خان در ظرف غذایش سم ریخته باشند به همین جهت از ظرفی غذا خورد که شیره از آن غذا می خورد.
شیره یک اسب عربی داشت در یکی از روزها عباس خان قلاوند برادرزاده اش رو به خانه شیره فرستاده و به او میگه که به شیره بگه اسبش رو بدهد می خواهدبا آن برای کاری به جایی برود در این وانفسا بین آنها نزاع می شود قشه و تفنگچی های میرزاوند که در راس آنها سران میرزاوند مثل میرزا شیرمهد ( فرزند دولت ) به میرزا دولت معروف است - شاه مهدی و جهانشاه بودند حرکت کرده به سمت حدود قلاوندها آمده خانوار شیره و برادرش نیز با آنها همراه شده و در مسیر تنگوان که حرکت می کنند شروع به غارت طایفه قلاوند می کنند گله ها و رمه های آنها رو غارت می کنند به عباس خان قلاوند خبر می دهند که قشه میرزاوند غارتمون کردند روایت است قبل این موضوع عباس خان عده ای از تیره کَر بیرانوند که با آنها هم عهد بود را آورده تا تفنگچی و محافظ آنها باشند کرهای بیرانوند میگن اگر فرخی های میرزاوند ریختن و غارتمون کردن چکار کنیم قلاوندها برای تمسخر و پایین نشان دادن طایفه میرزاوند میگن اینها یه سری کپرک زرده هستند و کاری نمی توانند انجام دهند!!!!! کَرهای بیرانوند با قشون طایفه قلاوند نیز همراه آنها عازم شده قشون طایفه قلاوند که در حدود 30 تا 40 نفر بودند و حدود 6 نفر از کرهای بیرانوند نیز همراه آنها بودن در بین مسیر با قشه میرزاوند برخورد می کنند شب هنگام است دو طرف سنگر می گیرند و تیراندازی شدیدی رخ می دهد تعدادی از طرفین قتال می شود از جمله شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند و نصرالله برادر جهانشاه توسط قلاوندها به قتال شد در این درگیری طبق برخی روایت ها حدود 6 نفر از قلاوندها توسط قشه طایفه میرزاوند هلاک به جهنم فرستاده شدن و دو نفر از کرهای بیرانوند نیز در این درگیری توسط مردهای تفنگ بدست میرزاوند هلاک شدند بعدها کرهای بیرانوند شجاعت و تفنگچی گری تفنگچی های طایفه میرزاوند رو دیدند به قلاوندها میگن اینها کپرک زرده اند؟!!!! اینها مثل شیران جنگی می جنگند!!!!! یکی از افراد در قشون عباس خان بزرگی قلاوند شخصی به اسم سردار عباسعلی قلاوند از بگری ها بود و در بین طایفه قلاوند زندگی می کرد طبق روایات با تیر تفنگ میرزا دولت هلاک شد برخی روایت کردن شیره فرزند میرحسین توسط میرزا دولت قتال شد چون این حادثه در هنگام شب رخ داده بود و میگن میرزا دولت به عمد شیره رو با تیر زد چون شیره رو رقیب خودش می دید! و برخی میگن توسط قلاوندها قتال شد.
میرزا شیرمهد آدم جنگی بود و تنها فرد جنگی و مهم شیرمهدها در آن دوران طبق روایت همین میرزا دولت بوده دولت نام مادرش بوده و او را به اسم مادرش خطاب می کردند و به اسم میرزا دولت می نامیدند.
جسد شیره فرزند میرحسین تا چندین روز در صحرا بود برادر شیره نیز در این جنگ توسط قلاوندها قتال شد در واقع شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور
روایت صحیح و درست هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و همکاری ماراب های بیرانوند
یکی از همسران صیفور به اسم آغاسلطان از طایفه ماراب بیرانوند و دختر فردی به اسم جافرخان ماراب بیرانوند عموی علیمراد ماراب بیرانوند بود و طبق روایت این علیمراد آدم سرسخت و مهم در بیرانوندها بود و در واقع سرکرده ماراب بیرانوند بوده و در دوران اوایل رضاشاه پهلوی یاغی بودند او فرزند فردی به اسم پاپی مراد ماراب بیرانوند بود.
همین طایفه ماراب بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی یاغی بودند به خاطر اختلافی که بین آنها و عده ای از بیرانوندهای خودشان در خرم آباد بود به دلخوری و قهر آنجا را ترک و به ناحیه دهستان میرزاوند و ییلاق ها در بخش الوارگرمسیر و صحرای چهک نقل مکان کردند و تا مدتی آنجا ساکن بودند روایت است آن موقع نیز طایفه میرزاوند شعبه فرخی یاغی بودن و در ییلاق ها بسر می بردند عده ای از طایفه میرزاوند فرخی ماراب های بیرانوند را دیده و به صیفور و کریم خان خبر می دهند صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان که آن موقع نوجوانی بین 20 تا 22 سال بود و یک نفر دیگر را به نزد آنها فرستاده و به آنها میگه ببینند برای چه کاری آمدند چون آن موقع دوران غارتگری بود و گفتن شاید قشونی از غارتگران باشند! صیدجعفر به پیش طایفه ماراب و علیمراد ماراب بیرانوند که سرکرده آنها بود رفته و به آنها میگن که واسه چی آمدند و آنها در پاسخ میگن که ماها غارتگر و راهزن نیستیم از دولت رضاشاه پهلوی یاغین و با عزت و احترام با صیدجعفر پدربزرگم برخورد کرده و حتی واسه او غذا درست کردند و آنها ابراز کرده بودند که میخواهند صیفور و کریم خان را ببینند، آنها صیفور و کریم خان را به چادرها و دوارهای خود دعوت کرده و با هم رابطه برقرار کرده کریم خان آغاسلطان دختر عموی علیمراد ماراب بیرانوند و عده ای از دخترهای آنها را می بینند کریم خان به صیفور میگه تو که زن نداری یکی از دخترهای آنها را بگیر و با او ازدواج کن تا با آنها رابطه خویشاوندی داشته باشیم و بعد این ماجرا صیفور با آغاسلطان دخترعموی علیمراد ماراب ازدواج کرد.
آن دوران شعبه فرخی در طایفه میرزاوند آدم های جنگی و بسیار مهم داشت و به یک نوع سر و سرکرده میرزاوندها بودند و تمام طوایف دیگر مثل تیره های قلاوند مثل بزرگی - تتر و. . . . . از تیره های شعبه فرخی میرزاوند بشدت حساب می بردند مثل تیره افشار - پادار و سردار
صحرای چهک در اول همش متعلق به شعبه فرخی میرزاوند تیره های افشار - پادار و سردار بود و فقط فرخی ها در آنجا بودند در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی صحرای چهک همش در سیطره شعبه فرخی میرزاوند بود و کیخاعیدی کدخدا و سرکرده فرخی ها و طایفه میرزاوند بود در دوران قاجاریه به همراه تیره های شعبه فرخی افشار - پادار و سردار در آنجا ساکن و دوارهایشان در آنجا به پا بود بعدها در اوایل دوران محمدرضاشاه پهلوی عده ای از شعبه گلناز نیز وارد صحرای چهک شدند.
بعدها بخاطر اختلافی که بین عباس خان قلاوند و سران شعبه فرخی میرزاوند صیفور، کریم خان و شیره بود عباس خان و طایفه قلاوند با طایفه ماراب بیرانوند اختلاف می کنند علیمراد بیرانوند و بستگانش و صیفور در ناحیه قلاوندها و عباس خان قلاوند دست به غارت می زنند گاوهایی از آنها رو به غارت و تاراج می گیرند از کدخدا مُلاعوض شِهی سرکرده طایفه شِهی زراسوند بختیاری در سردشت دزفول بود که با طایفه میرزاوند شعبه فرخی روابط دوستانه و خویشاوندی داشت از او می خواهند که آن گاوهای به غنیمت گرفته شده از عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها رو پیش خودش نگه دارد او از این کار خودداری کرده و ابراز کرده بود نمی خواهد دشمنی عباس خان قلاوند رو برای خودش درست کند روایت است علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ یکی از گاوهای عباس خان را زخمی کرد و بعد آن گاو را سربریده و قصابی کردند در همین قضایا یک تفنگ خزعلی که متعلق به احمد برادر صیفور بود توسط یکی از بختیاری های سردشت دزفول دزدیده شد و بختیاری تفنگ احمد را ورداشت و برد.
فرخی های میرزاوند و ماراب بیرانوند که یاغی بودند فرخی های میرزاوندها تسلیم دولت رضاشاه پهلوی می شوند و طایفه ماراب بیرانوند به خاطر اینکه سران میرزاوند تسلیم شدند و با یکدیگر عهد کرده بودند که تسلیم دولت رضاشاه نشوند به دلخوری و ناراحتی از صحرای چهک به ناحیه کِوِرکوه رفتند در آنجا عباس خان قلاوند با قشونی از طایفه قلاوند و اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی برای دستگیری آنها رفته که در آنجا درگیری بین آنها شکل گرفت و عباس خان قلاوند در آن درگیری به قتل رسید برخی ها میگن توسط علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ از بلندی به سمت او زد قتال شد قلاوندها میگن توسط تیر تفنگ سرباز دولت رضاشاه پهلوی که همراه عباس خان قلاوند و قشون آنها بود هلاک شد.
بعد هلاک شدن عباس خان قلاوند قشون عباس خان و ماموران دولت آن ناحیه را به رگبار گلوله می گیرند برخی ها میگن نزدیک به 17 نفر از طایفه ماراب بیرانوند توسط قلاوندها قشون عباس خان قلاوند و اردی نظامی او قتال شدند که یکی از آنها به اسم بردعلی بود و ماموران دولت پهلوی تمام آنها از مرد و زن را دستگیر می کنند و طبق برخی روایت ها توسط خانوده مرتضی اعظمی بیرانوند خان و سرکرده بیرانوندها در لُرستان بود از بستگان نزدیک آنها بودند با وساطتت آزاد شدند.
روایت است کریم خان و صیفور با سپهبد علی رزم آرا دیدار کرده و به او گفتند که عباس قلاوند با ماها وارد جنگ و نزاع شده و. . . . و سپهبد علی رزم آرا نخست وزیر رضاشاه پهلوی در پاسخ آنها میگه شماها کارتان را انجام دهید عباس قلاوند با من!!! و برای قتل او نقشه ریخت.
بعدها علیمراد ماراب بیرانوند به صیفور پیام داد و گفت من انتقام خون شیره رو گرفتم اما نتوانستم انتقام خون بردعلی بیرانوند رو بگیرم بردعلی پسرعموی علیمراد ماراب بود که در آن درگیری قتال شد.
بعدها دولت رضاشاه پهلوی ناحیه تخت ماراب در لرستان رو به همین علمیراد ماراب و بستگانش داد.
ابیاتی در مورد این نزاع در آن موقع سرائیده شد یک نفر به اسم عباس ساکی طبع شاعری داشت و آن موقع در جوار تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد چون آن موقع عده ای از ساکی ها در سیطره و تحت امر تیره بزرگی قلاوند و عباس خان قلاوند بودند ابیات تمسخرآمیز و توهین آمیز زیر رو از طرف عباس خان بزرگی قلاوند و برادرزادش صفرخان بزرگی قلاوند سرائید تا واسه علیمراد ماراب بیرانوند و صیفور و شعبه فرخی بفرستند برخی از این ابیات به شرح زیر است:
آفِرَن حلاج چَکم دِ پِنت چِهک و چهوک بی وِ مَسکنت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . صد تا نظامی بُونم وِ زِنت کجا بَردعلی کجا چَرمارنت
آفِرَن حلاج قومه گیونم اَ خدا دَ وِم چَکه سیت سونم. . . . . . . . . . . . . . . . . . آفِرَن حلاج وَصله خومه خوت هایی وِ اِیچه حونت دِ دومه
میگه:
آفرن حلاج ( علیمراد بیرانوند ) چَکم ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) در کونت، صحرای چهک فرخی میرزاوند مسکن و خانه تو شده صد تا نظامی دولت رضاشاه پهلوی رو می آورم تا به زنانتان تجاوز کرده و آن موقع ببینم فامیل هایت از تیره های بردعلی و چرمارن دو تیره بیرانوند کجایند؟؟؟
آفرن حلاج قوم و فامیل صیفور و تیره افشار اگر خدا بخواهد یک چَک ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) واست می خرم با آن حلاجی کنی آفرن حلاج خودت اینجایی و خونت در دومه خرم آباد لُرستان است!
برای این به علیمراد ماراب بیرانوند لقب آفرن حلاج داده بود چون آن موقع همین طایفه ماراب بیرانوند پشم های بُز و میش های خودشان رو حلاجی کرده و با آنها نمد و جاجیم درست می کردند.
بعد مرگ تقی خان فرزند کیخاعیدی به مرور ریاست فرزندان افشار در واقع بزرگ آنها صیفور شد و تا موقع که تقی خان در قید حیات بود سرکرده تیره افشار و شعبه فرخی میرزاوند در جنگ ها و نزاع ها تقی خان بود و امورات آنها در جنگ ها و نزاع ها و ریاست بدست او بود برزو پدر صیفور دو زن داشت از زن اولش به اسم شیرین از حوز شیرآلی از تیره سردار بود سه پسر به نام های بهتوش، یوسف ( ایسف ) و سیف الدین داشت برزو از زن دیگرش به اسم نساری شیرمهد فرزندانی به نام های صیفور، احمد، والی و بیچار داشت مادر برزو به اسم طلا میردورقی از طایفه میردورقی منگره بود برزو زن دومش نساری شیرمهد رو بخاطر خون بهای فرضی برادرش گرفت چون فرضی برادر برزو در درگیری با شیرمهدها کشته شد و نساری رو به عنوان خون بها به برزو برادرش دادند برزو، لرزان و فرضی اینها فرزندان خانعالی از زنش به اسم طلا میردورقی بودند خانعالی و کیخاعیدی برادر و فرزندان افشار بودند برخی میگن خانعالی فرزندخوانده افشار بوده و خانعالی از طایفه میرعالی بوده و افشار او رو بزرگ کرده.
... [مشاهده متن کامل]
صیفور در دورانش دوران رضاشاه پهلوی از قدرتمندترین کدخدایان و سران بخش الوار بود، روایت شده صیفور آنقدر مغرور و متکبر بود که حسینقلی پاپی پدر خانجان رضایی پاپی رئیس طوایف پاپی لرستان که آدم مهم و سرشناس در لرستان بود خودش را از او بالاتر می دانست و او را در مقابل خودش حساب نمی کرد در بین برادران صیفور، ایسف ( یوسف ) و والی از همشون بزرگتر بودند.
بهتوش برادر صیفور در درگیری با عده ای از لُرهادر خرم آباد لُرستان کشته شد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب صیفور و درگیری و نزاع او و عباس خان بزرگی قلاوند
در آن دوران عباس خان بزرگی قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفته بود عباس خان قلاوند ادعای خانی می کرد قلاوندها در سلطه و سیطره او بودن و به او در جنگ و نزاع و درگیری با طایفه میرزاوند مساعدت می کردند.
قلا پسر دایی تقی خان گله و رمه بسیاری داشت و جایی داشت که عسل نگهداری می کرد گله و رمه عده ای از تیره سردار نیز پیش گله های قلا بود روایت است قلا آدم دست تنگ یا به اصطلاح فردی بود که پول خرج نمی کرد و حتی میگن آنطور بود که حاضر نبود دو تا از گوسفندان خودش را بفروشد و تفنگی بخرد برای محافظت از خودش.
فردی به اسم علیداد فتاح رشنو بود چوپان عباس خان قلاوند در روستای سرخکان بخش الوار بود روزی عباس خان قلاوند چوپان خودش علیداد فتاح را به پیش قلا می فرستد و به او میگه به قلا بگو کاسه ای عسل واسم بفرسته علیداد به پیش قلا رفته و سفارش عباس خان رو به او می رساند قلا که ادعایش می شد در پاسخ میگه عباس خان میخواد که من بهش مالیات بدم؟؟؟!!!!! قلا به علیداد میگه گله من بیشتر است یا گله و رمه عباس خان قلاوند علیداد به او میگه گله و رمه تو زیاد است و اما گله های عباس خان تعدادین که آنها هم مال عده ای دیگر هستند و قلا به علیداد میگه پس بیا چوپانی گله های منو به عهده بگیر و علیداد فتاح چوپانی گله های قلا را قبول می کند بعد یک مدت عباس خان بزرگی قلاوند سراغ فتاح را می گیرد به او میگن علیداد فتاح رفته چوپان قلا پسر علینجات در سرقلا شده و عباس خان هم قشه ای رو می فرستد تا گله او را به تاراج ببرند روایت است خود عباس خان با قشون بود و دو سه دسته درست کرد و خودش در بالای بلندی اطراف روستای چول ایستاده بود آن موقع نیز قلا خودش تنها بود و حوز شیرآلی که نزدیکان او بودند آنجا نبودند و خصوصا تقی فرزند عیدی پسرعمه قلا که تمام آنها به تقی وابسته بودند و از لحاظ نترس بودن و جنگ و تفنگ سرآمد تمام شعبه فرخی بود هم فوت کرده بود.
بعد به تاراج رفتن گله های قلا توسط قشون عباس خان بزرگی قلاوند، صیفور به همراه قلا به دیوِه خونه ( خانه ) عباس خان بزرگی قلاوند در سرخکان بخش الوار رفته تا گله و رمه را از او پس بگیرند.
روایت است سردار عباسعلی بگری قلاوند از تفنگچی های عباس خان بزرگی قلاوند بود در واقع از تفنگچی های نزدیک او بود آنجا در دیوِه خونه عباس خان قلاوند بود دختر بچه ای داشت عباس خان قلاوند دختر سردار عباسعلی بگری قلاوند در حدود 6 سالش بود را تحریک کرده که زیر کلاه صیفور که روی سرش بود بزند روایت است صیفور یک کلاه خوانین بود به سر داشت دختر سردار عباسعلی جلو آمده و چندین بار زیر کلاه صیفور می زند.
سردار عباسعلی بگری قلاوند در جنگ سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان قلاوند توسط میرزاشیرمهد ( دولت ) با تیر تفنگ هلاک شد.
روایت است آن موقع دندان آسیاب عباس خان بزرگی قلاوند درد می کرد به یکی از افراد خانه اش که قلاوند بود گفته بود یکی از گوسفندان را سر ببرید و بیضه آن را بیاورید تا روی دندانم بذارم.
روایت است عباس خان بزرگی قلاوند از دادن گله و رمه به صیفور امتناع کرد و به کنایه و تمسخر این بیت را سرائید:
گنجعلی خو دِ خومونه. . . . . . . . . . . . . . سهیل بک گیمونه. . . . . . . . . . . . کیخاقلا هَمونش ها جا هَمون علیداد
گنجعلی از تیره شیرزاد و سهیل بک نیز از تیره کلورضا بود همیشه از ترس برای عباس خان بزرگی قلاوند روغن می فرستادند کیخاقلا منظورش صیفور بود.
صیفور میگه:کیخاقلا دست خالی نمی رود!
سپس صیفور به کمک صیدجعفر فرزند تقی خان که در آن موقع یک نوجوان در حد 20 تا 23 سال بود به محل زندگی عباس خان در سرخکان بخش الوار حمله کرده و گله و رمه ای از گله ها و رمه های او را در عوض به تاراج می گیرند روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان دست و پاهای پاپی مراد از چوپانان عباس خان که نسبیتش الشتری لرستان بود و بین تیره بزرگی قلاوند و در سرخکان زندگی می کرد رو می بندد و او را بسیار کتک زده بود، افراد عباس خان بزرگی قلاوند به طرف آنها حمله ور شده اما نتوانستند گله و رمه را از آنها بگیرند بعد مدتی عباس خان بزرگی قلاوند یک نفر را به نزد صیفور می فرستد و به او میگه گوسفندان ماده را واسمون بفرست چون بچه شیرده دارن و می خواهند شیر آنها را بخورند و اما صیفور در پاسخ میگه حالا کی راست گفت؟؟؟ کیخاقلا دست خالی رفت؟؟؟؟ و صیفور در پاسخ عباس خان میگه تو بچه های آنها را واسمون بفرست تا از شیر گوسفندان ماده بخورند.
روایت است صیفور از گله های به غنیمت گرفته شده از سرخکان به قلا چیزی نداد و آنها رو فقط بین خودش و صیدجعفر فرزند تقی خان تقسیم کرد.
این داستان نشان می دهد که عباس خان قلاوند و قلاوندها از صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان بشدت ترسیدن چون اگر نمی ترسیدن برای پس گرفتن گله ها با صیفور و صیدچعفر جنگ و نبرد می کردن چون توانایی جنگیدن با صیفور و صیدجعفر را نداشتن.
روایت است قلا از قلاوندها نفرت شدید داشت و همیشه به آنها فحش و ناسزا می گفت از تقی خان و صیدجعفر فرزندش بشدت یاد می کرد و می گفت اگر تقی خان زنده بود قلاوندها هرگز از ترس تقی خان گله های منو غارت نمی کردند.
این قلا با آن طایفه قلاوند متفاوت است قلا اسم او بوده آن موقع بسیاری دیگر در طوایف دیگر مثل پاپی - بیرانوند و. . . . بودن که نامشان قلا بوده اما ربطی به قلاوندها نداشتن.
بعدها عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و فرخی های میرزاوند هلاک شد.
روایت است در یک مورد برادرزاده همین عباس خان قلاوند به اسم صفرخان قلاوند آمده بود که از سمت فرخی های میرزاوند دزدی و گله های آنها رو بدزدد در این وانسفا مردهای جنگی شعبه فرخی تیره های افشار - پادار و سردار او را اسیر کرده و میگن او را با طناب بسته از پشت در کون او انگشت فرو می کردند و او از عصبانیت فحش و ناسزا به فرخی ها و میرزاوندها می گفت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان صیفور و قشونش و غارت صالح آباد تپه چرمه اندیمشک توسط عده ای از تفنگچی ها و غارتگران بخش الوار به رهبری و سرکردگی صیفور در اوایل دوران رضاشاه پهلوی ( این داستان را افراد بسیاری از ریش سفیدان میرزاوند روایت کردند و صحیح ترین روایت می نویسم )
در اوایل دوران رضاشاه پهلوی در حدود سال 1307ه. ش نزدیک به 3000 راس گله و رمه به وسیله قشه صیفور در صالح آباد و تپه چرمه به غنیمت گرفته شد رهبری قشون بدست صیفور بود، در این تاراج که در محل صالح آباد ( میدان امام حال حاضر کنونی اندیمشک ) و محل پایگاه چهارم شکاری و سوم شعبان که آن موقع به تپه چرمه معروف بودند انجام شد صیفور با قشونش به آنجا هجوم برده و گله ها و رمه افرادی که در آنجا بودن را به غارت گرفتند آن موقع دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی لور و صالح آباد در سیطره باج و غارت تیره افشار بخش الوار قشون صیفور و تیره افشار و عرب های شوش و صیفور از سران بخش الوار گرمسیر استان خوزستان و قشه او در راس آن قشه صیدجعفر فرزند تقی خان بود در آنجا دست به خراج و تاراج می زدن در دوران رضاشاه پهلوی به غیر از قشه صیفور، عرب های شوش، صالح آباد - لور و تپه چرمه را بارها مورد تاراج و غارت قرار می دادند محدود لُرهای لرستانی آنجا اطراف صالح آباد تعدادشان اندک بود از تیره های سگوند بودن بارها مورد غارت و تعرض قشه عرب های خوزستان و قشه صیفور واقع می شدند روایت است لُرهای لُرستانی سگون برای قشلاق گله های خود آنجا می آمدند از ترس قشون صیفور فرار کرده بودند چون می ترسیدند آنها را قتل عام کنن روایت است زنی لُر از قُلی های سگون به اسم بیجه زن بسیار سرشناس در بین سگوندها بود و به یک نوع کدخدای آنها بود چون آن موقع میگن آنها زن هایشان کدخدای آنها بودن جلوی قشه صیفور ایستاده بود تا قشه رحم کند از آنها غارت نگیرد روایت دقیق و معتبر است آن زن توسط صیدجعفر فرزند تقی خان با تیر تفنگ کشته شد.
لُرهای لُرستانی تعداد اندکی بودن برای قشلاق گله های خود از خرم آباد لرستان در صالح آباد و تپه چرمه بطور چادرنشین اتراق می کردند اکثرا از تیره های سگون مثل قلی و رحیم خانی بودن اوایل دوران دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی یک نفر به اسم اَلِه تفنگچی که بیرانوند و اهل خرم آباد لُرستان بود را آورده تا محافظ آنها باشد تا غارتگران تیره افشار صیفور و عرب های شوش گله ها و رمه های آنها را غارت نکنند طبق روایت میگن این اَلِه تفنگچی بیرانوند، تفنگچی ماهری بود و میگن در بین بیرانوندهای خرم آباد لرستان و طوایف آنجا تفنگچی مثلش وجود نداشت و میگن تیر تفنگش به خاک نمی نشست!!!!!به دستورات اله بیرانوند تمکین می کردن و دو سه اتاق با سنگ و گل در نزدیک صالح آباد برای او درست کردند که محل اتراق او و تفنگچی های همراهش بود به قلعه ( قلا ) اَلِه تفنگچی معروف بود.
افرادی که در قشون صیفور بودن عبارتند از:
صیدجعفر فرزند تقی خان - خداداد شیرمهد فرزند سیدال - ذوالفقار شیرمهد کدخدای شیرمهدها - میرسهراب میرعالی - خدارحم فرزند فتح آلی - والی و عده ای دیگر بودند در بین آن قشون پایین ترین سن صیدجعفر فرزند تقی خان بود در حدود 25 سال سنش بود.
( میرسهراب از غارتگران و یاغیان به نام بود که بعدها بدست ماموران دولت رضاشاه پهلوی در خرم آباد لرستان به دار آویخته شد روایت است تمام طایفه میرعالی مردی به سختی و یاغیگری همین میرسهراب نداشتن و بعدها ماموران دولت رضاشاه پهلوی به ضرورت و ناچاری اونو به خرم آباد برده و به دار آویختن حتی میگن که پسر میرسهراب را هم با پدرش به دار آویخت چون مطیع دولت رضاشاه پهلوی نمی شد و پیوسته یاغیگری می کرد میرسهراب عموزاده میرشاه محمد و حاتم میر رئیس طایفه میرعالی منگره بود روایت است بعد از دستگیری میرسهراب توسط دولت رضاشاه پهلوی بسیاری برای او وساطت کردند تا دولت رضاشاه پهلوی او را آزاد کند و ماموران دولت رضاشاه پهلوی گفتند فقط اگر میرشاه محمد تعهد داد او آزاد می شود و اما میرشاه محمد اینکار را نکرد گفت توبه گرگ مرگ است!!!!!با اینکه میرسهراب عموزاده اش بود! )
بعد از گرفتن غارت ها افراد چادرنشین گله دار تپه چرمه سگوند بودن دست به گریبان اَلِه بیرانوند و آدم هایش شدند اَلِه تفنگچی بیرانوند که می فهمد گله ها و رمه های آنها را غارت کردند زنی مهم از آنها نیز قتال شده برای درگیری با آنها و گرفتن غارت ها از صیفور و قشونش حرکت کرده قشه صیفور و اَلِه تفنگچی بیرانوند و چند نفر از افرادش که با او بودند در بالای قلعه لور امروزی با یکدیگر درگیر شدند روایت است قشه صیفور و غارت ها در نزدیکی تنگوان اتراق کرده بودند اَلِه تفنگچی بیرانوند در آنجا با آنها درگیر شده قشه صیفور سنگر می گیرند و تیراندازی کرده اَلِه بیرانوند و افرادش بدون اینکه بتوانند غارت ها را از صیفور و صیدجعفر و قشه آنها پس بگیرند برگشتند و صیفور و قشه اش بدون پس دادن غارت ها رفتند روایت صحیح و معتبر است اَلِه تفنگچی بیرانوند تیری به دست ذوالفقار شیرمهد زد و دستش زخمی شد و تفنگ از دستش افتاد و نقش به زمین شد در این حین صیدجعفر فرزند تقی خان تفنگ او را ورداشته و به کمر می اندازد و دره ای کوچک در کنارشان بود ذوالفقار شیرمهد را در درون دره پرت می کند که ذوالفقار تیر نخورد و خودش هم سنگر می گیرد روایت دیگری است اَلِه تفنگچی بیرانوند با تیر تفنگش کتف خداداد شیرمهد فرزند سیدال را بشدت زخمی کرد و اما بعد چند ماه زخم کتف او خوب شد حتی روایت است تیری از تفنگ اَلِه بیرانوند نصف و شَق سبیل والی برادر صیفور پدر علیرضا را قطع کرد که جای قطع شده نصف سبیل والی واسه همیشه روی چهره والی مشخص بود روایت است اَلِه بیرانوند با تیر تفنگ دست خدارحم فرزند فتح آلی از حوز شیرآلی را نیز زخمی کرد.
روایت است صیفور و صیدجعفر به سمت اَلِه بیرانوند و همراهانش تیراندازی شدید کرده اَلِه تفنگچی شدت تیراندازی صیفور و صیدجعفر را دید ترسید گفت برگردیم چون امکانش است صیفور و صیدجعفر ماها را هلاک کنند و صیفور و صیدجعفر بدون پس دادن غارت ها و حتی یک خراش روی دستشان رفتند و غارت ها و گله ها و رمه های غارت شده را نیز با خود بردند و افراد زخمی شده مثل ذوالفقار شیرمهد و خداداد شیرمهد که بشدت توسط اَلِه تفنگچی زخمی شده بودند رو نیز با خود روانه کردند ضرب شصت اَلِه تفنگچی بیرانوند فقط در مهارت تیراندازی او بود اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر می شد هلاک می شد واسه همین خودش هم می دانست و دیگر برای گرفتن غارت ها از صیفور و صیدجعفر اصرار نکرد چون می دانست اگر نزدیک صیفور و صیدجعفر شود هلاک می شود در این درگیری صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان و میرسهراب میرعالی هیچ آسیب و صدمه ای ندیدن و پیروزمندانه در این نبرد پیروز شدن و غارت ها رو نیز با خود بردند.
روایت است بعد این ماجرا اَلِه تفنگچی بیرانوند و همراهانش به خونه یک نفر در بالارود رفته و ماجرا رو تعریف می کند میگه با صیفور و قشونش درگیر شدم بدروغ میگه فکر کنم صیفور و یکی دو نفر دیگر از قشونش رو کشتم یک نفر آنجا بود و با صیفور و تیره افشار و تقی خان پدر صیدجعفر آشنایی داشت ناراحت شده و با خودش میگه فکر کنم یتیم تقی خان رو کشته و فکر کرده بود صیدجعفر کشته شده و اما بعد فهمید صیفور و صیدجعفر هیچ کدامشان آسیبی ندیدند آن موقع صیدجعفر سن و سال چندانی نداشت و طبق روایت صیدجعفر در همون سنین پایین بسیار جنگی و اهل غارت گرفتن و آدم نترسی بود و صیفور همیشه در جنگ ها و غارت گرفتن ها او را با خود همراهی می کرد.
تمام جهات این داستان نشان می دهد سگوندها که توسط قشون صیفور و صیدجعفر غارت شدن و زن مهم آنها هلاک شد آنها و تسیار آنها اَلِه تفنگچی بیرانوند بشدت از صیفور و صیدجعفر ترس و هراس و واهمه داشتند چون اگر نمی ترسیدند برای انتقام خون آن زن و غارت گله هایشان تا آخرین لحظه مرگ با آنها می جنگیدند! روایت است تا صیفور و صیدجعفر زنده بودند حتی جرات نداشتن پیش آنها برن و بگن چرا غارتمون کردید!!!!!
دولت رضاشاه پهلوی این موضوع و غارت و باجگیری در صالح آباد و تپه چرمه را می دانست اما چون صیفور با دولت رضاشاه پهلوی بود دولت رضاشاه پهلوی با او کاری نداشت و او را واسه این ماجرا و غارت سرزنش نکرد و صیدجعفر پدربزرگم رو مورد بازخواست و شماطت قرار نداد.
در قدیم دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی بین مردم بخش الوار گرمسیر و اکثر نقاط ایران رسم بود که مرد بودن و شایستگی یک فرد رو به غارتگری می دانستند می گفتند یارو چطور مردیه غارتگر خوبیه خوب غارت میکنه تا دخترمو بهش بدم!!!! کسی که رعیت و اهل غارتگری و تفنگچی گری نبود رو پخمه و ربوت می دانستند.
حتی افرادی که آن موقع دوران آموسی قطب و عبدالحسین قطب در لور و صالح آباد ساکن بودند این داستان را روایت کردند.
آن موقع تنها عده ای از تیره های سگوند بطور چادرنشین و گله دار در صالح آباد امروزی اتراق می کرده و صالح آباد یک صحرا و تقریبا بیابان بود تا امروز روایت نشده هیچ یک از این طوایف امروزی مثل قلاوندها - پاپی ها و حتی دیگر میرزاوندها و. . . . توانسته باشند با وجود اَلِه تفنگچی بیرانوند از صالح آباد و تپه چرمه غارت گرفته باشند فقط صیفور و قشه او بود.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب شهادت صیفور در دزفول
صیفور در حدود سال 1320ه. ش اواخر دوران رضاشاه پهلوی در دزفول شهید شد و به شهادت رسید داستان مرگ او بدین صورت بود که صیفور برای دیدار عبدال میرزاوند از تیره کلورضا که آن موقع بخاطر یاغیگری توسط دولت رضاشاه پهلوی دستگیر و در زندان دزفول بود و نیز برای امورات به دزفول رفت و طبق روایت رستم خان هیکی عموی همسرش را نیز برای همراهی با خود می برد روایت است آن موقع صیفور برای امورات به دزفول زیاد رفت و آمد می کرد و دزفولی ها هم او را می شناختند صیفور قاطرها را به رستم خان هیکی در بازار قدیم می سپارد و به او سفارش می کند مواظب قاطرها باشد تا برگردد بعد برگشت به بازار قدیم آمده از دکان قدیمی دزفول اجناسی گرفته و رستم خان هیکی اجناس را روی قاطرها قرار داده و عزم برگشت می کنند، قاطری که بارها روی آن است و افسارش در دست رستم خان هیکی است فضولات و نجاست خودش را در بازار می ریزد در این حین رفتگر دزفولی شهرداری دزفول با چوب به پشت قاطر صیفور می زند و قاطر رم می کند و رستم خان که افسار قاطر در دستش است به زمین می خورد و سم قاطر روی پای رستم خان می افتد صیفور که این وضعیت پیش آمده را می بیند و آدم مغرور و متکبر بوده سیلی بیخ صورت رفتگر دزفولی شهرداری دزفول می زند و چوب جارو را از او گرفته و او را ضرب و شتم می کند و بعضی از دزفولی ها به صیفور معترض شده که چرا او را کتک می زند در این حین رفتگر که بعد ضرب و شتم و سیلی صیفور رها شده بود و بشدت هم عصبانی و ناراحت بود چوب جارو را ورداشته و در یک آن که صیفور حواسش نیست به روی بینی صیفور می زند صیفور به خاطر آن ضربه دو سه روز زنده بود و در درمانگاه دزفول بستری شد و به خاطر خون ریزی بینی بعد دو سه روز شهید شد و در دزفول در قبرستان کنار پل قدیم دزفول که آن موقع به شکل زیرزمین بود دفن شد احمد برادر صیفور باخبر شده و با یکی دو نفر دیگر به دزفول آمده بود احمد برادر صیفور خواسته بود که فرد مزبور رو به قتل برسانند صیفور او را از این کار نهی کرده و از او خواست تا رهایش کند طبق برآوردهایم صیفور در موقع مرگش در حدود 50 سال سن داشت.
روایت است صیفور و صیدجعفر فرزند تقی خان در یک مورد گله و رمه یک دزفولی که آن موقع کنار پُل قدیم دزفول بود رو نیز غارت کردند.
روایت است صیدجعفر فرزند تقی خان همیشه می گفت اگر صیفور زنده بود و صیفور رو داشتم حتی می توانستم با ابرها هم بجنگم!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در باب زن های صیفور
همسر اول صیفور خواهر ایلخانی میر از بزرگان طایفه میر بودند از او فقط یک دختر داشت همسر کوچک بک هیکی کدخدا هیکی ها بود ولی الله هیکی و مرحوم رحمان هیکی فرزندان اویند و بعد مرگ این همسرش که در جوانی و بخاطر مرگ ناگهانی سکته درگذشت دو زن دیگر گرفت صیفور با سپهدار و ایلخانی میر روابط دوستی نزدیک داشت و صیفور چند سال بعد مرگ او دوباره ازدواج کرد.
یکی دیگر از زن های صیفور بعد مرگ همسر اولش گرفت از ماراب های بیرانوند به اسم آغاسلطان بود صیفور از او هاسی، مهراب و آقلی رو داشت بعد مرگ صیفور همین زن بیرانوند او آن موقع جوان بود با احمد برادر صیفور ازدواج کرد از او دختری داشت همسر مرادخان کلورضا بود و بعد مرگ احمد با برادر دیگر صیفور به اسم بیچار ازدواج کرد اما از بیچار فرزندی نداشت روایت است والی پدر علیرضا بعد مرگ صیفور با همین زن بیرانوند او خوب نبود چون بخاطر تیری که اَلِه تفنگچی بیرانوند به سمت او انداخته بود و نصف و شق سبیلش را کنده بود و جای تیر تفنگ اله بیرانوند روی چهره او مشخص بود بدش از بیرانوندها می آمد می گفت باید بره پیش برادرانش در خرم آباد و می خواست او را بیرون کند اما او زیر بار حرف والی نرفت گفت من فرزندانم رو نمیذارم و برم این زن بیرانوند صیفور، دخترعموی فردی به اسم علیمراد بیرانوند سرکرده ماراب های بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی بود.
یکی دیگر از زن های صیفور دختر حسن خان هیکی برادر فردی به اسم تُرعلی هیکی بود مادرش به اسم والیه خواهر عباس خان بزرگی قلاوند و قدم خیر بزرگی قلاوند زن معروف قلاوندها بود همین والیه در اول همسر تُرعلی هیکی بود بغیر از او دو زن دیگر هم داشت بعد مرگ تُرعلی هیکی، حسن خان برادرش همسر او را به عقد خود درآورد همسر صیفور از او بدنیا آورد این زن صیفور در اول همسر رستم بک از تیره کلورضا بود از او مختارخان رو بدنیا آورد بعد مرگ رستم بک، صیفور همین مادر مختارخان خواهرزاده عباس خان قلاوند و قدم خیر قلاوند جوان بود را به عقد خودش درآورد و با او ازدواج کرد و سهراب از او متولد شد با این وجود صیفور و عباس خان قلاوند دشمنی بسیاری با هم داشتند روایت هایی است قدم خیر قلاوند زن معروف قلاوندها قلاوندها او را سرآمد زن های خرم آباد و لُرستان می دانند حدود 6 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته طبق اثبات 4 مورد ازدواج و طلاق او واسم اثبات شده روایت است همین قدم خیر بزرگی قلاوند عاشق تقی خان فرزند کیخاعیدی بود در اول دوست داشت به ازدواج تقی خان فرزند کیخاعیدی پدر صیدجعفر دربیاد و شیره فرزند میرحسین دوست نزدیک تقی پدر صیدجعفر بود و در تمام غارت ها و جنگ و تفنگ های تقی در قشون تقی بود می خواست از طرف تقی به خواستگاری قدم خیر بزرگی قلاوندبره اما تقی خان اجازه نداد چون آن موقع بین او و قلاوندها پسرعموهای همین قدم خیر قلاوند تترها دشمنی شدید وجود داشت بعد این همین قدم خیر قلاوندبا یک نفر به اسم عباس از تیره شهاوند از تیره های طایفه قلاوند ازدواج کرد بعد دو سه سال چون میگن همین شوهر شهاوندش زیاد تعریفی و خوب و آدم مهم نبود از او طلاق گرفت ( یک نفر به اسم زمون شهاوند شهاوند از تیره های قلاوند است در وبلاگی این را نوشته بود و پرسیدم میگن درست است ) و بعد او با پسرعموی پدرش از تیره باش آغا قلاوند به اسم صفقلی قلاوند برادر فاضل قلاوند بزرگ تیره باش آغا قلاوند ازدواج کرد میگن از او پسری داشت بعد میگن بخاطر اختلافات از او هم طلاق گرفت و روایت است بعد از آن با یک نفر از مردهای رحیم خانی طایفه سگوند ازدواج کرد بعد او هم میگن از او طلاق گرفت با یکی دو نفر دیگر ازدواج کرده و ازدواج های بعد پسرعمویش طبق روایت در دورانی بوده که برادرش عباس خان قلاوند ریاست طایفه قلاوند را بدست گرفت.
تا امروز هیچ فردی در مورد تاریخ واسم روایت کردن روایت خاصی در مورد این قدم خیر قلاوند واسم نقل نکردن اینکه میگن تفنگچی بوده سوار اسب شده همراه برادرش عباس خان قلاوند وارد جنگ ها شده و. . . . هیچ فردی اینها رو واسم روایت نکرده خلاف دیگر افراد در مورد آنها روایات زیادی واسم نقل شده.
روایت است در یک مورد دختر صیفور که از همسر اولش خواهر ایلخانی میر بود همسر کوچک بک هیکی بخاطر یک موضوع با کوچک بک مشاجره و دعوا کرده بود و به دلخوری و قهر به خونه زنده یاد پلنگ تیره افشار صیدجعفر فرزند تقی خان آمده بود و صیدجعفر میگه باید برم کوچک بک رو بزنم چرا باهات دعوا کرده و صیدجعفر به پیش خونه کوچک بک هیکی رفته اما موقع که رفته بود کوچک بک آنجا نبود روایت است در موقع که صیفور زنده بود کوچک بک هیکی به خواستگاری دخترش آمده بود و صیفور به او جواب رد داد و میگن صیفور کوچک بک را در حد و اندازه دخترش نمی دید.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان کشته شدن فرهاد از شعبه گلناز و سوخته زاری پسرعمویش بدست صیدجعفر فرزند تقی خان
عده ای به اسم کولچپی ها آن موقع در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی در پیش شعبه فرخی میرزاوند زندگی می کردن عبدو و چوغایی کولچپی در حدود صیفور و در پناه تیره افشار و شعبه فرخی زندگی می کردن فرهاد از تیره احمدایل شعبه گلناز گاو چوغایی کولچپی رو غارت کرد و بخاطر این موضوع صیفور به شاه کرم طافی نوه علی اکبر طافی که آن موقع پیش تیره افشار زندگی می کرد میگه تو فرهاد رو به قتل برسان و من خودم قتل او را به گردن می گیرم شاه کرم طافی فرهاد رو به قتل رسانید و پسرعموهای فرهاد و تیره احمدایل گلناز برای انتقام به روستای چُل برای غارت گله های صیدجعفر فرزند تقی خان حمله کردند صیدجعفر تفنگش رو ورداشته و به سمت آنها می رود و آنها رو تهدید می کند برگردن اما آنها دست وردار نبودن و صیدجعفر فرزند تقی خان به سمت آنها تیراندازی کرد و سوخته زاری احمدایل پسرعموی فرهاد با تیر تفنگ صیدجعفر کشته شد برادرش هم که با او بود رو با تیر تفنگ زخمی کرد بعدها خون صلح شد روایت است شعیب رئیس پاسگاه بخش الوارگرمسیر در دولت رضاشاه پهلوی دوست صیدجعفر بود در این ماجرا بسیار طرف صیدجعفر فرزند تقی خان رو گرفت.
طبق برخی روایت ها نسبیت کولچپی ها بیرانوند است از قدیم از بین بیرانوندها به پیش شعبه فرخی میرزاوند آمده و آنجا ساکن بودن و امروز فامیلی میرزاوند دارن
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جنگ و درگیری سران طایفه میرزاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی و عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها قشون او شکست قلاوندها از سران دست به تفنگ طایفه میرزاوند
عباس خان، خان قلاوندها بود عباس خان بزرگی قلاوند در اوایل دوران رضاشاه پهلوی به طایفه قلاوند سیطره یافت و تمام قلاوندها را به سلطه و سیطره خودش درآورده و قلاوندها در نبرد با طایفه میرزاوند و سران میرزاوند دشمنی و اختلافات عمیقی بین آنها و قلاوندها بود عباس خان قلاوند به کمک قلاوندها میخواست سران طایفه میرزاوند و میرزاوندها را از مسیر خودش ورداشته و با میرزاوندها جنگ و نبردهای خونین به پا کردند.
عباس خان بزرگی قلاوند با روی کار آمدن دولت رضاشاه پهلوی خودش رو به ماموران و ژاندارم های دولت رضاشاه پهلوی نزدیک کرد و کاسه لیس دولت رضاشاه پهلوی شد و مورد حمایت آنها واقع شد و طبق روایت اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی با خودش داشت و به کمک آنها افرادی که از دولت یاغی بودن در پی جنگ و مبارزه و دستگیری آنها بود و حتی تا جایی قدرت گرفت طایفه قلاوند رو به سلطه و سیطره خودش درآورد و آن موقع سران میرزاوند شعبه فرخی میرزاوند یاغی بودن و عباس خان بزرگی قلاوند در پی مبارزه و تسلیم آنها بود اکثر بیشتر تیره های قلاوند مثل شهاوندها و. . . . . . تحت امر و سلطه و سیطره عباس خان بزرگی قلاوند شدند.
داستان درگیری سران طایفه میرزاوند و قشون عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها
عباس خان با سران میرزاوند خصوصا شعبه فرخی میرزاوند صیفور - کریم خان و شیره اختلاف و دشمنی شدید داشت بعد مدتی شیره فرزند میرحسین و کریم خان از تیره پادار که آن موقع از افراد نامی تیره پادار بودن در مقابل عباس خان بزرگی قلاوند و قلاوندها تسلیم و با آنها هم عهد شده آنها و دیگر تیره پادار مثل برادرش سارون به پیش قلاوندها نقل مکان کردند و عباس خان بزرگی قلاوند آنها رو به خود نزدیک کرد در آنجا و در حدود قلاوندها ساکن شدند و آنها نیز در زمره افراد تحت سیطره عباس خان بزرگی قلاوند درآمدند عده ای از تیره های شیرمهد - شیرزاد و حتی برخی از کلورضاها مثل تیره های قلاوندها شهاوندها و. . . . تحت امر عباس خان بزرگی قلاوند شده با او همدست شدند و حتی از ترس به او مالیات و باج می دادند.
اما صیفور و تیره افشار مثل صیدجعفر و شاه مهدی کدخدای کلورضاها و. . . . که آدم های جنگی و نترس و غارتگری بودن با آنها نبرد و جنگ های خونین کردن در آن دوران تقی خان پدر صیدجعفر که آدم بسیار سخت و نترس و جنگی بود فوت کرده بود و در قید حیات نبود در داستان او شرح داده شد اگر تقی خان زنده بود در آن نزاع ها نقش بسیاری زیادی ایفا می کرد.
طبق روایت در یک مورد شیره فرزند میرحسین و کریم خان، عباس خان بزرگی قلاوند و اُردی نظامی او را دعوت کرده گوسفندی به عنوان غذای طبخ برای او آماده می کند عباس خان قلاوند به میهمانی شیره و کریم خان آمده روایت است عباس خان بزرگی قلاوند موقع خوردن غذا با شیره از یک ظرف غذا خورد فکر می کرد شیره و کریم خان در ظرف غذایش سم ریخته باشند به همین جهت از ظرفی غذا خورد که شیره از آن غذا می خورد.
شیره یک اسب عربی داشت در یکی از روزها عباس خان قلاوند برادرزاده اش رو به خانه شیره فرستاده و به او میگه که به شیره بگه اسبش رو بدهد می خواهدبا آن برای کاری به جایی برود در این وانفسا بین آنها نزاع می شود قشه و تفنگچی های میرزاوند که در راس آنها سران میرزاوند مثل میرزا شیرمهد ( فرزند دولت ) به میرزا دولت معروف است - شاه مهدی و جهانشاه بودند حرکت کرده به سمت حدود قلاوندها آمده خانوار شیره و برادرش نیز با آنها همراه شده و در مسیر تنگوان که حرکت می کنند شروع به غارت طایفه قلاوند می کنند گله ها و رمه های آنها رو غارت می کنند به عباس خان قلاوند خبر می دهند که قشه میرزاوند غارتمون کردند روایت است قبل این موضوع عباس خان عده ای از تیره کَر بیرانوند که با آنها هم عهد بود را آورده تا تفنگچی و محافظ آنها باشند کرهای بیرانوند میگن اگر فرخی های میرزاوند ریختن و غارتمون کردن چکار کنیم قلاوندها برای تمسخر و پایین نشان دادن طایفه میرزاوند میگن اینها یه سری کپرک زرده هستند و کاری نمی توانند انجام دهند!!!!! کَرهای بیرانوند با قشون طایفه قلاوند نیز همراه آنها عازم شده قشون طایفه قلاوند که در حدود 30 تا 40 نفر بودند و حدود 6 نفر از کرهای بیرانوند نیز همراه آنها بودن در بین مسیر با قشه میرزاوند برخورد می کنند شب هنگام است دو طرف سنگر می گیرند و تیراندازی شدیدی رخ می دهد تعدادی از طرفین قتال می شود از جمله شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند و نصرالله برادر جهانشاه توسط قلاوندها به قتال شد در این درگیری طبق برخی روایت ها حدود 6 نفر از قلاوندها توسط قشه طایفه میرزاوند هلاک به جهنم فرستاده شدن و دو نفر از کرهای بیرانوند نیز در این درگیری توسط مردهای تفنگ بدست میرزاوند هلاک شدند بعدها کرهای بیرانوند شجاعت و تفنگچی گری تفنگچی های طایفه میرزاوند رو دیدند به قلاوندها میگن اینها کپرک زرده اند؟!!!! اینها مثل شیران جنگی می جنگند!!!!! یکی از افراد در قشون عباس خان بزرگی قلاوند شخصی به اسم سردار عباسعلی قلاوند از بگری ها بود و در بین طایفه قلاوند زندگی می کرد طبق روایات با تیر تفنگ میرزا دولت هلاک شد برخی روایت کردن شیره فرزند میرحسین توسط میرزا دولت قتال شد چون این حادثه در هنگام شب رخ داده بود و میگن میرزا دولت به عمد شیره رو با تیر زد چون شیره رو رقیب خودش می دید! و برخی میگن توسط قلاوندها قتال شد.
میرزا شیرمهد آدم جنگی بود و تنها فرد جنگی و مهم شیرمهدها در آن دوران طبق روایت همین میرزا دولت بوده دولت نام مادرش بوده و او را به اسم مادرش خطاب می کردند و به اسم میرزا دولت می نامیدند.
جسد شیره فرزند میرحسین تا چندین روز در صحرا بود برادر شیره نیز در این جنگ توسط قلاوندها قتال شد در واقع شیره و برادرش توسط قلاوندها قتال شدند.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
داستان هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور
روایت صحیح و درست هلاک شدن عباس خان بزرگی قلاوند با نقشه صیفور و همکاری ماراب های بیرانوند
یکی از همسران صیفور به اسم آغاسلطان از طایفه ماراب بیرانوند و دختر فردی به اسم جافرخان ماراب بیرانوند عموی علیمراد ماراب بیرانوند بود و طبق روایت این علیمراد آدم سرسخت و مهم در بیرانوندها بود و در واقع سرکرده ماراب بیرانوند بوده و در دوران اوایل رضاشاه پهلوی یاغی بودند او فرزند فردی به اسم پاپی مراد ماراب بیرانوند بود.
همین طایفه ماراب بیرانوند در دوران رضاشاه پهلوی یاغی بودند به خاطر اختلافی که بین آنها و عده ای از بیرانوندهای خودشان در خرم آباد بود به دلخوری و قهر آنجا را ترک و به ناحیه دهستان میرزاوند و ییلاق ها در بخش الوارگرمسیر و صحرای چهک نقل مکان کردند و تا مدتی آنجا ساکن بودند روایت است آن موقع نیز طایفه میرزاوند شعبه فرخی یاغی بودن و در ییلاق ها بسر می بردند عده ای از طایفه میرزاوند فرخی ماراب های بیرانوند را دیده و به صیفور و کریم خان خبر می دهند صیفور، صیدجعفر فرزند تقی خان که آن موقع نوجوانی بین 20 تا 22 سال بود و یک نفر دیگر را به نزد آنها فرستاده و به آنها میگه ببینند برای چه کاری آمدند چون آن موقع دوران غارتگری بود و گفتن شاید قشونی از غارتگران باشند! صیدجعفر به پیش طایفه ماراب و علیمراد ماراب بیرانوند که سرکرده آنها بود رفته و به آنها میگن که واسه چی آمدند و آنها در پاسخ میگن که ماها غارتگر و راهزن نیستیم از دولت رضاشاه پهلوی یاغین و با عزت و احترام با صیدجعفر پدربزرگم برخورد کرده و حتی واسه او غذا درست کردند و آنها ابراز کرده بودند که میخواهند صیفور و کریم خان را ببینند، آنها صیفور و کریم خان را به چادرها و دوارهای خود دعوت کرده و با هم رابطه برقرار کرده کریم خان آغاسلطان دختر عموی علیمراد ماراب بیرانوند و عده ای از دخترهای آنها را می بینند کریم خان به صیفور میگه تو که زن نداری یکی از دخترهای آنها را بگیر و با او ازدواج کن تا با آنها رابطه خویشاوندی داشته باشیم و بعد این ماجرا صیفور با آغاسلطان دخترعموی علیمراد ماراب ازدواج کرد.
آن دوران شعبه فرخی در طایفه میرزاوند آدم های جنگی و بسیار مهم داشت و به یک نوع سر و سرکرده میرزاوندها بودند و تمام طوایف دیگر مثل تیره های قلاوند مثل بزرگی - تتر و. . . . . از تیره های شعبه فرخی میرزاوند بشدت حساب می بردند مثل تیره افشار - پادار و سردار
صحرای چهک در اول همش متعلق به شعبه فرخی میرزاوند تیره های افشار - پادار و سردار بود و فقط فرخی ها در آنجا بودند در دوران قاجاریه و رضاشاه پهلوی صحرای چهک همش در سیطره شعبه فرخی میرزاوند بود و کیخاعیدی کدخدا و سرکرده فرخی ها و طایفه میرزاوند بود در دوران قاجاریه به همراه تیره های شعبه فرخی افشار - پادار و سردار در آنجا ساکن و دوارهایشان در آنجا به پا بود بعدها در اوایل دوران محمدرضاشاه پهلوی عده ای از شعبه گلناز نیز وارد صحرای چهک شدند.
بعدها بخاطر اختلافی که بین عباس خان قلاوند و سران شعبه فرخی میرزاوند صیفور، کریم خان و شیره بود عباس خان و طایفه قلاوند با طایفه ماراب بیرانوند اختلاف می کنند علیمراد بیرانوند و بستگانش و صیفور در ناحیه قلاوندها و عباس خان قلاوند دست به غارت می زنند گاوهایی از آنها رو به غارت و تاراج می گیرند از کدخدا مُلاعوض شِهی سرکرده طایفه شِهی زراسوند بختیاری در سردشت دزفول بود که با طایفه میرزاوند شعبه فرخی روابط دوستانه و خویشاوندی داشت از او می خواهند که آن گاوهای به غنیمت گرفته شده از عباس خان بزرگی قلاوند قلاوندها رو پیش خودش نگه دارد او از این کار خودداری کرده و ابراز کرده بود نمی خواهد دشمنی عباس خان قلاوند رو برای خودش درست کند روایت است علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ یکی از گاوهای عباس خان را زخمی کرد و بعد آن گاو را سربریده و قصابی کردند در همین قضایا یک تفنگ خزعلی که متعلق به احمد برادر صیفور بود توسط یکی از بختیاری های سردشت دزفول دزدیده شد و بختیاری تفنگ احمد را ورداشت و برد.
فرخی های میرزاوند و ماراب بیرانوند که یاغی بودند فرخی های میرزاوندها تسلیم دولت رضاشاه پهلوی می شوند و طایفه ماراب بیرانوند به خاطر اینکه سران میرزاوند تسلیم شدند و با یکدیگر عهد کرده بودند که تسلیم دولت رضاشاه نشوند به دلخوری و ناراحتی از صحرای چهک به ناحیه کِوِرکوه رفتند در آنجا عباس خان قلاوند با قشونی از طایفه قلاوند و اُردی از سربازان دولت رضاشاه پهلوی برای دستگیری آنها رفته که در آنجا درگیری بین آنها شکل گرفت و عباس خان قلاوند در آن درگیری به قتل رسید برخی ها میگن توسط علی اُمید ماراب بیرانوند برادر علیمراد بیرانوند با تیر تفنگ از بلندی به سمت او زد قتال شد قلاوندها میگن توسط تیر تفنگ سرباز دولت رضاشاه پهلوی که همراه عباس خان قلاوند و قشون آنها بود هلاک شد.
بعد هلاک شدن عباس خان قلاوند قشون عباس خان و ماموران دولت آن ناحیه را به رگبار گلوله می گیرند برخی ها میگن نزدیک به 17 نفر از طایفه ماراب بیرانوند توسط قلاوندها قشون عباس خان قلاوند و اردی نظامی او قتال شدند که یکی از آنها به اسم بردعلی بود و ماموران دولت پهلوی تمام آنها از مرد و زن را دستگیر می کنند و طبق برخی روایت ها توسط خانوده مرتضی اعظمی بیرانوند خان و سرکرده بیرانوندها در لُرستان بود از بستگان نزدیک آنها بودند با وساطتت آزاد شدند.
روایت است کریم خان و صیفور با سپهبد علی رزم آرا دیدار کرده و به او گفتند که عباس قلاوند با ماها وارد جنگ و نزاع شده و. . . . و سپهبد علی رزم آرا نخست وزیر رضاشاه پهلوی در پاسخ آنها میگه شماها کارتان را انجام دهید عباس قلاوند با من!!! و برای قتل او نقشه ریخت.
بعدها علیمراد ماراب بیرانوند به صیفور پیام داد و گفت من انتقام خون شیره رو گرفتم اما نتوانستم انتقام خون بردعلی بیرانوند رو بگیرم بردعلی پسرعموی علیمراد ماراب بود که در آن درگیری قتال شد.
بعدها دولت رضاشاه پهلوی ناحیه تخت ماراب در لرستان رو به همین علمیراد ماراب و بستگانش داد.
ابیاتی در مورد این نزاع در آن موقع سرائیده شد یک نفر به اسم عباس ساکی طبع شاعری داشت و آن موقع در جوار تیره بزرگی قلاوند زندگی می کرد چون آن موقع عده ای از ساکی ها در سیطره و تحت امر تیره بزرگی قلاوند و عباس خان قلاوند بودند ابیات تمسخرآمیز و توهین آمیز زیر رو از طرف عباس خان بزرگی قلاوند و برادرزادش صفرخان بزرگی قلاوند سرائید تا واسه علیمراد ماراب بیرانوند و صیفور و شعبه فرخی بفرستند برخی از این ابیات به شرح زیر است:
آفِرَن حلاج چَکم دِ پِنت چِهک و چهوک بی وِ مَسکنت. . . . . . . . . . . . . . . . . . . صد تا نظامی بُونم وِ زِنت کجا بَردعلی کجا چَرمارنت
آفِرَن حلاج قومه گیونم اَ خدا دَ وِم چَکه سیت سونم. . . . . . . . . . . . . . . . . . آفِرَن حلاج وَصله خومه خوت هایی وِ اِیچه حونت دِ دومه
میگه:
آفرن حلاج ( علیمراد بیرانوند ) چَکم ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) در کونت، صحرای چهک فرخی میرزاوند مسکن و خانه تو شده صد تا نظامی دولت رضاشاه پهلوی رو می آورم تا به زنانتان تجاوز کرده و آن موقع ببینم فامیل هایت از تیره های بردعلی و چرمارن دو تیره بیرانوند کجایند؟؟؟
آفرن حلاج قوم و فامیل صیفور و تیره افشار اگر خدا بخواهد یک چَک ( وسیله ای است که با آن حلاجی کرده ) واست می خرم با آن حلاجی کنی آفرن حلاج خودت اینجایی و خونت در دومه خرم آباد لُرستان است!
برای این به علیمراد ماراب بیرانوند لقب آفرن حلاج داده بود چون آن موقع همین طایفه ماراب بیرانوند پشم های بُز و میش های خودشان رو حلاجی کرده و با آنها نمد و جاجیم درست می کردند.
صیفور: در زبان عبری گنجشک نر است و صفورا مؤنث آن یعنی گنجشک ماده آمده است در بعضی از متون مرد و زن بی آلایش نیز گفته شده است