صاحب درد. [ ح ِ دَ ] ( ص مرکب ) دردمند. مصیبت زده. آنکه دردی دارد : گر بود در ماتمی صد نوحه گرآه صاحب درد را باشد اثر.عطار. || آنکه جذبه و شوقی دارد : عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکن کاندر این آخر زمان صدرزمان است آنچنان.خاقانی.عارفان درویش صاحب درد راپادشا خوانند اگر نانیش نیست.سعدی.
صاحب درد ؛ اهل درد. دردمند :نشان عاشق آن باشد که شب تا روزپیونددترا گر خواب می گیرد نه صاحب درد مشتاقی. سعدی. رجوع به صاحب درد شود.اهل درد ؛ دردمند. صاحب درد :سخنی کان ز اهل درد آیدهمچو جان در ضمیر مرد آید. اوحدی.+ عکس و لینک